تبليغاتX
ستاك
 
ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 
 

سلام به همه دوستان و بی نهایت عذرخواهی

راستش من به دلیل مشغله زیاد به کلی ستاک را فراموش کرده بودم ، شرمنده

در روز جلسه بحث  پیرامون آزادی بیان و آزادی عقیده  و در ادامه بحث جلسه قبل ادامه یافت ، تعدادی از دوستان معتقد بودند از این قسمت از داستان می شود آزادی بیان را استنتاج کرد ولی بقیه معتقد بودند این نظریه پذیرفتنی نیست و منظور مولانا اصلا چنین چیزی نیست و البته نگفتند دقیقا نظرشان با آزادی بیان از دیدگاه مولانا چیست .مبحث جدیدی که برای این جلسه مطرح شده بود مورد بحث قرار نگرفت و موکول شد برای جلسه آینده .

 موضوع جلسه آینده :
قصه آن شخص که اشتر ضاله خود را می جست و میپرسید
حدودا اواخر دفتر دوم بیت 2950

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:36  توسط ميترا.خ  | 
 

جلسه با حضور ۳ عضو جديد تشكيل شد و به همين دليل بيشتر وقت جلسه به توضيح چگونگي كار ستاك و جلسات گذشته ، گذشت .

در انتهاي جلسه بحث در مورد مبحث انتخابي (در بيان آنكه موسي و فرعون ... ) آغاز شد و چون زمان اندكي باقي بود قرار شد در جلسه ي آينده ضمن خواندن حكايت جديد فضاي بحث براي  حكايت قبلي همچنان باز بماند .

مطرح شد كه در اين حكايت به نظر مي رسد به نوعي از جبر و اختيار و تقدير بحث شده ، هر چند نظر قطعي در خصوص چيستي ديدگاه مولانا ارائه نشد .

در جواب يكي از دوستان كه پرسيدن نهايتا اين حكايت چه ديدگاهي را به جهان ، خلقت و زندگي اجتماعي ما مي دهد . يكي از نظرات طرح شده اين بود :

به نظر مي رسد در اين ديدگاه ، مولانا كاملا معتقد به آزادي انديشه باشد و اينكه هر كسي با هر ديدگاه و انديشه اي حق زندگي دارد و كسي نمي تواند بگويد بايد چنين باشيد و چنان باشيد .

البته اين نتيجه گيري از نظر برخي دوستان به شدت با ديدگاه مولانا مغاير بود كه البته فرصتي نشد تا دلايلش را توضيح دهند . كه اميد است در جلسه ي آينده طرح شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 8:22  توسط میترا.ف  | 
 

با اين بيان آغاز مي كند :

موسي و فرعون معني را رهي     ظاهر آن ره دارد و اين بي رهي

و از زبان فرعون ادامه مي دهد:

من كه فرعونم و اينگونه مورد غضب هستم در واقع به خواست و  اراده ي خود حق بوده است. و مي گويد من كاملا تحت اراده ي او هستم .

لحظه اي ماهم كند يك دم سياه     خود چه باشد غير از اين كار اله

پيش چوگانهاي حكم كن فكان       مي دويم اندر مكان و لا مكان

چونك بي رنگي اسير رنگ شد      موسيي با موسيي در جنگ شد

چون به بي رنگي رسي كان داشتي       موسي و فرعون دارند آشتي

گر ترا آيد برين نكته سئوال     رنگ كي خالي بود از قيل و قال

...

اما در انتها يك تناقض را بيان مي كند :

اين عجب كين رنگ از بي رنگ خاست       رنگ با بي رنگ چون در جنگ خاست

اصل روغن ز آب افزون مي شود      عاقبت با آب ضد چون مي شود

چونك روغن را ز آب اسرشته اند     آب با روغن چرا ضد گشته اند

...

يا نه جنگ است اين براي حكمتست    همچو جنگ خر فروشان صنعتست

يا نه اينست و نه آن حيرانيست         گنج بايد جست اين ويرانيست

...

تو مگو كه من گريزانم ز نيست     بلك او از تو گريزانست بيست

ظاهرا مي خواندت او سوي خود     وز درون مي راندت با چوب رد

نعلهاي بازگونه است اي سليم     نفرت فرعون مي دان  از كليم

.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:34  توسط میترا.ف  | 
 

بالاخره ميشه لابلاي روزمرگي زندگي ،اگه ستاك رو دوست داشته باشي ، هر دو هفته يكبار يك زمان چند ساعته پيدا كني  كه به جلسه ي ستاك اختصاص بدي ، دوستاني كه اومده بودن همين كار رو كرده بودن و چقدر خوب بود

هوا كه خوب بود ... دوستان كه خوب بودن ... مبحث مورد گفتگو هم كه خوب بود ...

جلسه با گفتگو بر سر روش مطالعه و بررسي مثنوي شروع شد. بحث بر سر اينكه اصولا كتابهايي مثل مثنوي ، قران ، شاهنامه  و ... رو نميشه به روش ارسطويي مورد مطالعه قرار داد و به روش افلاطوني راحتتر مي توان به حقيقت نهفته در آنها راه پيدا كرد.

ارسطو در تقسيم بندي مراتب استنتاج سه مرتبه رو نام مي بره :

۱-قياس    از كل به جزء رسيدن

۲- استقرا       از جرء به كل رسيدن

۳- تمثيل     از جزء به جزء رسيدن

از ديدگاه ارسطو قياس بالاترين مرتبه ي استنتاج و تمثيل پايين ترين مرتبه را دارد. اما ديده مي شود كه در مثنوي تماما مفاهيم و حقيقتهاي نهفته در قالب داستان مطرح مي شوند .

يا مثلا اگر بخواهيم از روش دسته بندي و طبقه بندي موضوعات براي درك بهتر استفاده كنيم باز هم به مشكل برمي خوريم چون در ابتدا و در نگاه اول و به ظاهر در مثنوي بسيار پراكنده گويي شده است ، به اين ترتيب براي خواندن مثنوي بايد تصميم بگيريم كه هر گونه نگاه ارسطويي را كنار بگذاريم و با ديد شاگرد و استادي شروع به خواندن كنيم .

در واقع اين قالب داستان گويي كه مولانا برگزيده بالاترين مرتبه ي استنتاج را دارد.

در اين ميان با مطرح شدن ديدگاه مدرنيته بحث هاي جالبي شكل گرفت . موضوع بر سر اين بود كه در مدرنيته هر شخص مي تواند با درك خودش متن را بخواند و هر آنچه استنتاج مي كند همان را برگيرد و سئوال اينست كه آيا در ديدگاه سنت گرايان هيچ روش شناسي خاصي براي فهم مثنوي ارائه مي شود يا خير؟ (بحث در اين زمينه موكول شد به جلسات آينده)

بخش هايي از داستان انتخابي (پيرچنگي) روخواني شد و به مفاهيم طرح شده اشاره شد.

يكي از موضوعاتي كه مطرح شد ، قالب شكني مولوي در انتخاب شخصيتهاي داستانش مي باشد. داستان پير چنگي يكي از داستانهايي است كه واقعيت دارد يعني در تاريخ واقع شده است و شخصيتهاي آن هم مشخص هستند مثلا شخصي كه خواب ميبيند عمر نيست بلكه ابوسعيدابوالخير مي باشد . علت اين جابجايي اينگونه توضيح داده شد: اصولا عمر شخصيتي بسيار خشك مذهب و به تعبير ما متعصب بوده است و خصوصا با موسيقي مخالف بوده است . مولوي با انتخاب عمر مي خواسته اعلام كند كه براي او شخصيتها و قالبها مهم نيستند و از طرفي به تعبير يكي از دوستان شايد حتي هدف خاصي هم داشته مثل نفي ديدگاه عمر.

موضوع ديگري كه مورد گفتگو قرار گرفت پايان داستان بود . وقتي پير چنگي مي گويد كه من توبه كردم و عمر به او مي گويد اين توبه ي تو از گناه بدتر است .

منظور اين است در مراتب مختلف انتظاراتي كه از افراد وجود دارد فرق دارد. مثلا در مرتبه اي كه آن پير چنگي قرار گرفته بود ديگر توبه كردن مفهومي نداشت ، او با توبه كردن هنوز قائل به وجود خودش مستقل از وجود حق بود . يعني عمر به پير چنگي مي گويد مرتبه اي را كه در آن قرار گرفته اي بشناس و البته نظر ديگري كه مطرح شد اين بود كه اصولا مفهوم توبه يكي از آن مفاهيمي است كه دست خوش تحريف و سوء استفاده قرار گرفته است به نحوي كه متاسفانه در بين عامه اين طور جا افتاده است كه مي شود هر عملي را مرتكب شد و بعد يك شبه با توبه كردن خود را پاك و منزه بدانيم ، بحث اين بود كه شايد مولوي مي خواهد اين ديدگاه را نفي كند.

در پايان جلسه داستان بعدي پيشنهاد شد :

در بيان آنكه موسي و فرعون هر دو مسخر مشيتند ... بيت ۲۴۴۵ (ممكنه شماره بيت دقيقا همين شماره نباشه ممكنه حدوداي شماره ۲۵۰۱ و يا حتي بعدتر باشه ! بگرين پيداش كنين )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:58  توسط میترا.ف  | 
 

در زمان عمر ، مرد چنگ نوازی زندگی می کرد که آوازی خوش داشت. در هر مجلسی که بزرگان شهر تشکیل می دادند ، صدای طرب و آواز او مجلس آرای جمع بود.

 او شهره آفاق بود و هر کسی آرزو داشت تا بتواند صدای چنگ و آواز او را بشنود .

سالهای زیادی را مرد با آوازه خوش خود به خوبی گذراند و زندگی خوبی داشت تا اینکه روزگار گذشت و مرد چنگی پیر گشت . و به دلیل پیری و رنجوری صدایش ناخوش گشت و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود .

جوانترها  جای او را گرفتند و مرد چنگ نواز که دیگر پیرمردی بیش نبود یکه و تنها ماند و زندگی فقیرانه ای پیدا کرد.

پیرمرد چنگش را برداشت و رو به خدا کرد و گفت خدایا در تمام این سالها تو به من عمر گرانبها دادی و نعمتها ی زیادی رو در اختیارم گذاشتی ، پس من پس از این تنها برای تو خواهم نواخت تا باز هم مورد لطف و عنایت تو قرار گیرم  و راهی گورستان شهر شد و گفت خدایا از امروز من مهمان تو هستم .

در گورستان مشغول نواختن ساز شد ، و هر چه بیشتر می نواخت بیشتر عاشق صدای سازش می شد و بیشتر می نواخت ، آنقدر نواخت تا از حال رفت و بر روی یکی از قبرها افتاد و خوابش برد .

در همان زمان که پیر چنگی در عالم رویا فرو رفته بود، خداوند پیامی را در خواب به عمر رساند .

عمر در خواب دید که از طرف خداوند به او پیامی آمد که ای عمر ، ما بنده ای داریم که نزد ما خاص و عزیز است و اکنون حاجتمند است نزد او برو و حاجتش را برآورده کن . برای پیدا کردن او تو باید به گورستان شهر بروی . ای عمر برخیز و از بیت المال هفتصد دینار بردار  و نزد این بنده ما برو و به وی بگو ، ای بنده مقبول ما ، فعلا این مقدار دینار را برگیر و خرج کن و هر وقت که تمام شد باز به اینجا بیا .

عمر از خواب برخواست و از خوابی که دیده بود متعجب شد و با خود گفت این خواب نمی تواند بدون قصدی باشد و حتما از سوی پروردگار است و به همین دلیل هفتصد دینار را برداشت و راهی گورستان شد .

در گورستان عمر در جستجوی بنده خاص خدا بود و اطراف همه گورها را نگاه کرد ولی به جز یک پیرمرد ضعیف و رنجور ندید و پیش خودش گفت بنده خاص الهی نمی تواند این پیرمرد باشد، پس یک بار دیگر در گورستان جستجو کرد و وقتی دید هیچ کسی جز پیرمرد چنگی در گورستان نیست ، سمت او رفت و آرام و مورب نزد او نشست و به ناگه عطسه ای ناخواسته کرد و این باعث شد که پیرمرد از خواب بپرد .

پیرمرد وقتی از خواب پرید ، با دیدن عمر بالای سر خویش متعجب شد و از ترس رنگش زرد شد و پیش خودش فکر کرد که محتسب است و خواست که برود و با خودش گفت خدایا به تو پناه می برم.

 عمر وقتی ترس پیر مرد را  دید به کنار او رفت و گفت ، از من نترس که من از من جانب خداوند برایت مژده آورده ام.

خداوند چنان مدح تو را برای من کرده که من عاشق روی تو شده ام . بیا نزد من بنشین تا برایت تعریف کنم .

پیرمرد که حالا کمی آرامتر شده بود نزد عُمَر نشست و عمر داستان خوابش را برای وی تعریف کرد و گفت : حق تعالی بر تو سلام می فرستد و احوالت را می پرسد و می گوید: با آن همه رنج و اندوه بیشمارت چه حالی داری؟ حال که فهمیده ای باید در خانه چه کسی بیایی و برایش بنوازی این چند دینار و زر را به عنوان دستمزد بگیر و خرج کن و اگر باز هم خواستی به همین جا بیا و با همان سوز دل برای من بنواز تا باز هم به تو بدهم .

مرد چنگی وقتی این سخنان را شنید ، شرمسار شد و بر خود لرزید ، شروع به آه و زاری کرد وگفت خدایا من از این همه لطف تو شرمسارم و از روی درد و اندوه چنگ خود را بر زمین زد و خرد و متلاشی اش کرد و رو به چنگش گفت تو میان من و خدایم حجاب و پرده بودی و مرا از راه خدا منحرف کرده بودی ، چرا که در گذشته برای ثروتمندان می نواختم و نمی دانستم که باید برای خدا یم بنوازم .ای چنگ من به خاطر تو پیش خدایم رو سیاهم و شرمسار.

عُمَر رو به او کرد و گفت: این گریه و زاری تو نشانه هوشیاری تو است، هنوز ،من ، از تو بر نخواسته و در وجود حق، فانی نشده است .هوشیاری زیاد پرده خداست . اکنون توبه تو از گناه تو ، بدتر است .از این توبه ات کی توبه می کنی؟

در این زمان ، روح پیر چنگی در درونش بیدار شد و به مرتبه جان رسید . آن پیرمرد ، مانند جان، بی گریه و بی خنده شد، روح حیوانی او رفت و به جای آن روح الهی اش زنده شد و با آن روح الهی، زندگی جاودانه پیدا کرد.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 9:57  توسط ميترا.خ  | 

 

داستان 12

این داستان درباره ی پادشاهی است که به بهانه ی علاقه به موی و بدون فکر و اندیشه افراد با دین های دیگر را می کشت. در واقع با اینکه به خدا ایمان داشت از روی نادانی دچار غفلت کامل شده بود.

خشم و شهوت، مرد را احول کند                               ز استقامت روح را بدل کند

داستان 13

این داستان مربوط به وزیر مکاری است که طبق گفته ی مولانا با مکری که داشت می توانست از آب کره بگیرد. این وزیر برای رها کردن مردم از دست پادشاه و رهایی جانشان پیشنهاد داد که مردم دینشان را پنهان کنند تا زنده بمانند. به شاه هم گفت که دست از کشتن مردم بردارد، مردم صادق نیستند و دینشان را از تو پنهان می کنند.

داستان 14

وزیر مکار پیشنهاد داد که شاه او را از دربار براند تا بتواند اعتماد مردم نصرانی را به خود جلب کند و آنها را فریب دهد.

چون شمارندم امین و رازدان      دام دیگر گون نهم در پیششان

و به شاه قول داد چنان فتنه ای بینشان برپا کند که خودشان خودشان بکشند.

حال عالم این چنین است ای پسر                        از حسد میخیزد اینها سر بسر

داستان 15

بتدریج مردم نصرانی به وزیر نزدیک شدند و به او اعتماد کردند. او هم دین مسیح را برایشان تبلیغ می کرد.

او به ظاهر واعظ احکام بود       لیک در باطن، صفیر و دام بود

دل به او دادند ترسایان تمام       خود چه باشدقوت تقلید و دام؟

صد هزاران دام و دانست، ای خدا    ما چو مرغان حریص بی نوا

میرهانی هر دمی ما را و باز         سوی دامی می رویم ای بی نیاز

ما در این انبار گندم می کنیم     گندم جمع آمده گم می کنیم

گر هزاران دام باشد هر قدم       چون تو با مایی نباشد هیچ غم

هر شبی از دام تن، ارواح را      میرهانی، می کنی الواح را

میرهند ارواح هر شب زین قفس فارغان، نه حاکم، محکوم کس

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:49  توسط بهنوش  | 
 

داستان از اين قرار است كه بقالي طوطي شيرين بيان سخن گويي در دكان داشته ، يك روز كه بقال در دكان نبوده طوطي جستي مي زند تا به آن سوي ديگر بپرد كه ناگهان با ظرف روغن برخورد مي كند  و روغن ها روي زمين مي ريزد . بقال كه به دكان برمي گردد و اين صحنه را مي بيند بر سر طوطي مي زند به نكوهش اين كارش . پرهاي سر طوطي مي ريزد و پس از آن ديگر سخن نمي گويد و بقال از كرده ي خود بسيار پشيمان مي شود  .

روزي مرد بي مويي از جلوي دكان عبور مي كرده ناگهان طوطي به سخن مي آيد كه مگر تو هم روغن را روي زمين ريخته اي ؟ از اين قياس نابه جاي طوطي همه خنده شان مي گيرد .

از قياسش خنده آمد خلق را      /  كو چو خود پنداشت صاحب دلق را

كار پاكان را قياس از خود مگير     /   گر چه ماند در نبشتش شير و شير

جمله عالم زين سبب گمراه شد   / كم كسي ز ابدال  حق آگاه شد

...

سحر را با معجزه كرده قياس     / هر دو را بر مكر مي پندارد اساس

...

زر قلب و زر نيكو در عيار      /   بي محك هرگز نداني ز اعتبار

...

چون بسي ابليس آدم روي هست     / پس بهر دستي نشايد داد دست

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:17  توسط میترا.ف  | 

.....

داستان تا آنجا پیش رفت که طبیب دریافت بیماری کنیزک از دوری زرگری در مصر است و به بیمارش گفت تو از این راز با کسی سخن مگو تا من مشکلت را حل کنم و به او گفت مطمئن باش که من از هر پدری در حق تو دلسوزترم .

و این وعده که طبیب به کنیزک داد موجب شد تا دل کنیزک کمی آرام بگیرد .چرا که وعده حقیقی بود .

وعده ها باشد حقیقی دل پذیر          وعده ها باشد مجازی تا سه گیر

وعده اهل کرم نقد روان               وعده نااهل شد رنج روان

طبیب از پیش کنیزک به سوی پادشاه رفت و کمی از داستان کنیزک را برایش حکایت کرد و گفت که راه حل این است که آن مرد زرگر را به این شهر بیاریم تا درد کنیزک فرو بنشیند.

به دستور شاه ، فرستادگانی به شهر سمرقند عازم شدند ، شروع کردند از او تعریف و تمجید کردن و اینکه آوازه زرگری تو به گوش پادشاه رسیده و خواسته که تو زرگر مخصوص پادشاه باشی و به او خلعتی و سکه بسیار دادند .

زرگر وقتی آن همه سکه و مال را دید ، مغرور شد و از شهر و فرزندان خود گذشت و به همراه آن فرستادگان به سوی قصر شاه روانه گشت ، غافل از اینکه اینها همه ظاهری زیبا است که او را به سوی هلاکت و مرگ می کشاند .

ای شده اندر سفر با صد رضا        خود به پای خویش تا سوالقضا

زرگر را به پیش شاه بردند و شاه به او خوش آمد گفت و مال فراوان به او داد پس از آن طبیب از شاه خواست که آن کنیزک و زرگر را به وصال هم برساند تا اینکه حال کنیزک خوب شود و شاه نیز چنین کرد . مدت شش ماه آن دو به مراد دل خود رسیدند تا اینکه حال دختر خوب شد .

کم کم طبیب شربتی به زرگر خوراند که زرگر به مرور رنجور شد و رنگ رویش زار شد و از زیبایی او کاسته شد ، وقتی زیبایی مرد کم شد ، دختر کم کم از او دل کند و عشقش کمرنگ شد .

عشق هائی کز پی رنگی بود                  عشق نبود عاقبت ننگی بود

...

دشمن طاووس آمد پر او                     ای بسی شه را بکشته فر او

....

گرچه دیوار افکند سایه دراز                باز گردد سوی او آن سایه باز

این جهان کوهست و فعل ما ندا             سوی ما آید نداها را صدا

زرگردر آن حال و احوال مرد و از زندگی کنیزک بیرون رفت .

عشق زنده در روان و در بصر                 هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست                  کز شراب جان فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا                     یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                با کریمان کارها دشوار نیست

در آخر مولانا مطرح می کند که کشتن مرد زرگر به دستور طبیب از پی امید و از پی بیم نبود و او به خاطر امر پادشاه این کار را نکرد بلکه امر الهی بود.

همچون حکایت خضر و موسی که موسی مصلحت کارهای خضر را نمی فهمید .

آنک از حق یابد او وحی و جواب             هر چه فرماید بود عین صواب

آنک جان بخشد اگر بکشی رواست           نایبست و دست او دست خداست

و می گوید که تو گمان کردی که شاه از پی شهوت  مرد زرگر را کشت ، هرگز چنین نیست .

...

بچه می لرزد از آن نیش حجام                مادر مشفق در آن غم شادکام


 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 10:29  توسط ميترا.خ  | 

کتاب تاریخچه زمان متوقف شد . از امروز مثنوی معنوی را دنبال می کنیم .


1.     نی نامه

بشنو این نی چگونه شکوه می کند، و چگونه از دوری های سخن می گوید.
می گوید: از آن روزی که مرا از نیستان بریده اند، در ناله ی من مرد و زن ناله ها سر داده اند.
دلی می خواهم که از درد دوری صد پاره شده باشد، تا بتوانم درد عشق خود را بر او بیان کنم.
هر کسی از اصل خود دور مانده باشد، روزهای وصال را می جوید.

مثنوی مولوی با سرگذشت دردناك نیِ بی‌قراری آغاز می‌شود كه او را از نیِستان بریده و از یار‌و‌دیار جدایش كرده‌اند. نیِ غریب، سرشار از اشتیاقِ رسیدن به سرزمینِ محبوب، ناله سر می‌دهد و همدم و همراز و همدلی نمی‌یابد:
 
من برای یافتن همدمی، پیش هر گروهی نالیدم، با افراد شادمان و غمگین نشستم.
هر کس به گمان خود با من همراز شد، اما هیچ کس اسرار دل مرا نجست.
 
سرّ من از ناله ی من جدا نیست امّا چشم و گوش قدرت دریافت آن را ندارد.

بانگِ بی‌تابِ نی, باد نیست، آتشی است كه از قلبی تپنده و خونین برمی‌خیزد؛ آتشِ عشقی همواره شعله‌ور كه دمی از پای و پویه نمی‌ماند:
کار ِ جان از تن پوشیده نیست و کار ِ تن نهان از جان نمی باشد، امّا هیچ کس مُجاز نیست که جان را ببیند.
 
نغمه ی نی در واقع آتش است، باد نیست. مرگ بر آن کسی که این آتش را در دل ندارد.
این آتش عشق است که درون نی افتاده است. جوشش عشق است که در شراب افتاده است.

نیِ نالنده و دردمند، سخن از راهی می‌گوید سراسر خوف و خطر، بیابان در بیابان، كه با پایِ سر آن را باید طی كرد. در این راه هول‌آور، محرمِ راز نیِ راهدان و دردنوش، دلهای بی‌تابی است كه از عشقی جگرسوز مدهوشند:
نی از راه پر خون سخن می گوید. حکایتهایی از عشق مجنون بر زبان می آورد.

جز سرمست از جام محبّت کسی محرم این قوای ادراکه نیست. چنانکه زبان نیز جز گوش خریداری ندارد.

قصهٌ نیِ داغدارِ جویایِ وصل، قصهٌ درد و داغِ خود مولوی است؛ قصهٌ انسانی است دورمانده از اصل خویش؛ قصهٌ جانی است در قفس سرد و سنگینِ تن، اسیر. در نگاه عرفان اسلامی، انسان آمیزه‌یی است از جان انسانی و جسم. از یك سو، نشان از جانِ جهان ـ‌خداوند‌ـ دارد كه او را آفرید و روح خود را در او دمید، و از سوی دیگر، نیازهای جسم انسان است كه با نیازهای هر دام و دَدی همسو و هم‌آهنگ است. عارفانی هم‌چون مولوی برآنند كه جانِ انسان، كه از هستیِ ازلی و ابدیِ خدایِ هستی‌بخش نشان‌دارد، چون قطره‌یی جدامانده از اقیانوس، همواره در اشتیاق آن است كه به سرچشمهٌ اصلیش بپیوندد. از غربت و جدایی می‌نالد و جز به وصل محبوب نمی‌اندیشد. جان انسان از سوزِ این عشق، سراپا، آتش است و این عشق به هستیَش ارزش و معنی می‌دهد:

همه جز ماهی از آب سیر می گردد، کسی که روزی نداشته باشد، روزش طولانی می شود (ملول و دلتنگ می گردد.)

 حال شخص پخته را هیچ خامی در نمی یابد، پس بهتر است که سخن را کوتاه کرد.

شادباش ای عشقِ خوش‌سودای ما
ای طبیبِ جمله‌علتهایِ ما
ای دوایِ نِخوَت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاك از عشق برافلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

جمله‌معشوقست‌و عاشق، پرده‌یی
زنده، معشوقست وعاشق، مرده‌یی

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر، وایِ او

سالك و روندهٌ راهِ عرفان، برای تقرّب و وصل به سرچشمهٌ هستی و دست‌یافتن به مقام «صِبغةُ‌اللّه»، یعنی، به رنگ «جانان» درآمدن، باید آیینهٌ دل را از هر رنگ و آلایش و زنگار بزداید و آن را چون آبگینه، زلال و بی‌رنگ و صیقل‌دار سازد تا «جانان» او را به هر رنگی كه دلخواه اوست، درآورد:
آینه‌ت دانی چرا غَمّاز نیست
زان كه زنگار از رخش ممتاز نیست
آینه كز زنگِ آلایش جداست
پُر شعاع نور خورشید خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن
بعد از آن، آن نور را ادراك كن

 

2- حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک :

مولانا جلال الدین رومی ،برای بیان دیدگاه های خود ،اغلب از داستان ها  و حکایت هائی بهر می برد  که به فهم مطالب عرفانی خیلی کمک می کند .یکی از داستان های مشهور مثنوی ؛همین حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک است:

پادشاهی در حین بازگشت از شکار،دختری را می بیند،وعاشق او می شود .او دستور می دهد که دخترک را به کاخ پادشاهی می آورند و لباس های فاخر و جواهرات و زینت آلات به او هدیه می کند و او را در کاخ شاهی ،جا و مکان میدهد .با اینکه خدمتکار و خدمه و تشریفات ،همه درخدمت کنیزک قرارداده شده بود و پادشاه یکدل نه بلکه صد دل عاشق او شده بود ولی کنیزک روز به روز افسرده دل شده، و حال عمومی اش رو به وخامت می رفت .تا اینکه پادشاه دستور می دهد که طبیبان جمع شوند و معشوق او را مداوا کنند.

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست     گفت جان هر دو در دست شماست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر           پس خدا بنمود شان عجز بشر

جهان هستی با تمام اجزای خود، دائما در حال ریزش و نو شدن است .اطبا؛ در معا لجه کنیزک ،مشیت خداوندی را منظور ننموده و نگفتند که : اگر خدا بخواهد تا مداوای ما اثری داشته باشد و یا برعکس .مقصود این است که حالت روانی آنان ، قساوت داشته  است .غرور و خودپرستی بود که نگذاشت آنان کار خود را به مشیت خداوندی وابسته نمایند .

اشخاص با معرفت به مقام ربوبی ،و مردم آگاه و الهیون واقعی ،بدون اینکه کلمه استثناء را به زبان بیاورند ؛در اعماق روح خود می دانند که سر رشته  تمام امور بدست خداوند است و همه موجودات و پدیده هااز آن مقام ربوبی برای وجود خود کمک می گیرند

از قضا سرکنگبین صفرا فزود          روغن بادام خشگی می نمود

وقتی که همه محاسبه ها غلط  از آب در می آید ، انسان گمان می کند که تمام اصول و قوانینی را که دران مسئله تثبیت شده فرض کرده بود؛در هم ریخته است .در صورتی که ممکنست نادانی انسان  بیک نکته بسیار ناچیز که به نظر نمی آمده است ،؛باعث خنثی شدن آن اصول و قوانین گشته است .

3- ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجه کنیزک بر پادشاه و روی آوردن به درگاه پادشاه حقیقی که خداوند است :

خداوندا ؛این اولین اشتباه و خطا نیست که ازما سر می زند و با تکبر و نخوت به اسباب طبیعی روی می آوریم .نه،بارها ما راه را گم کرده ایم . خداوندا ! باز این دفعه راه را گم کرده ایم ،بیراهه می رویم ،ما غلط رفته ایم ،دست ما را بگیر و ما را دوباره به راه راست هدایت فرما !

کای کمینه بخششت ملک جهان        من چه گویم چون تو می دانی نهان

و با این حال باید که او را با زبان هم بخوانیم .چرا؟

بدون شک مرکز فرماندهی تکلم در مغز ما است ،و از این جهت ،با روان ما و فعالیت های آن رابطه مستقیم دارد .با تحریک آن مرکز ،بدون شک فعالیت های مناسبی به جریان خواهد افتاد که در صورت گذراندن از ذهن ،فقط ،امکان پذیر نمی باشد .و به همین سبب است که دین اسلام نمازهای پنج گانه را که مرکب از ذکر و حرکات است مقرر کرده است ،و  فقط به  یاد آوری خداوند قناعت نکرده است .

چون بر آورد ازمیان جان خروش       اندر آمد  بحر بخشایش به جوش

وقتی که جان انسان خروشان می شود ؛دریای کرم الهی را بتلاطم می اندازد .مقصود از خروش ،همان حالت انقطاع است که همراه با یک انفحار روانی می باشد .گوئی درنتیجه این انفجار، صخره بزرگی که دهنه منبع چشمه سار دل را گرفته است ،از هم می شکافد و دریای بخشایش و لطف الهی از شکاف قلب موج می زند .غالبا  دیده شده است که پس از این انفجار ،خواب گوارائی وجود انسانی را فرا می گیرد .این خواب شبیه به خواب های معمولی نیست .این جا روح انسانی پرده های عوامل طبیعت را کنا رمی زند و واقعیاتی در دل و درون شخص روی می دهد .

نیست وش باشد خیال اندر جهان       تو جهانی بر خیالی بین روان

پادشاه پس از انفجار روانی و پیوستن به ماورای طبیعت ،در خواب دید که طبیب معالج حقیقی کنیزک ،فردا در فلان شکل و لباس از راه می رسد .

فردای آن روز دید که یک نفر با قیافه بسیار معنوی و روحانی د رقصر شاهی آشکار گشت ،؛این شخص درمیان کالبد جسمانی مانند خورشید درخشانی بود در میان سایه ای، این خورشید فروزان ،روح او بود .

گفت معشوقم تو بودستی ،نه آن      لیک کار از کار خیزد در چهان

4- در خواستن توفیق رعایت ادب و و خامت بی ادبی :

در میان قوم موسی چند کس          بی ادب گفتند  کو سیر و عدس

خداوند می فرماید :

شما ای قوم بنی اسرائیل ،هنگامی که به موسی گفتید :ما نمی توانیم بیک طعام اکتفا کنیم ،از خدای خود بخواه که برای ما از آنچه که زمین می رویاند از سبزیجات و خیار و میوه های زمینی که شبیه به خیار است و نخود یا هر حبوباتی که می توان از آن خمیر کرد و نان ساخت و عدس و پیاز بیرون آورد .موسی گفت :آیا شما آنچه را که خداوند به جهت مصلحت نهانی برای شما خیر دیده و فرستاده است ،می خواهید تبدیل کنید به چیزی که دلخواه شما است ؟ اکنون که نمی خواهید مطابق خواست خدا رفتارکنید ،وارد شوید به مصر (احتمالا همان جایگاه فرعون بوده باشد و منظور این بوده است که حال  که بگفته من عمل نمی کنید باز بروید به همان بیچارگی های پیشین مبتلا شوید .بعضی هم مصر را بیت المقدس تعبیر می کنند)

ابر بر ناید پی منع ذکات          و ززنا افتد و یا  اندر جهات

از حضرت نقل است که پیامبر اسلام فرموده است :هنگامی که مردم ذکات مال خود را ندهند ،زمین برکات خود را از آن ها می گیرد .و در زنا شش خاصیت است که سه تای آن در این دنیا و سه تای آن در آخرت است و شامل :

رفتن آبرو ، کم شدن روزی ، سرعت در نابودی در این دنیا و

غضب پروردگار ، روبرو گشتن با نتیچه نا شایست محاسبه  ،دخول در آتش ،در آخرت

هرچه آید بر ت از ظلمات و غم     آن ز بی باکی و گستاخی است هم

مولانا می گوید که در زندگی گستاخ مباش .که برای تو اسباب اندوه شده و قلب تو را تاریک خواهدساخت .

5- ملاقات پادشاه با طبیب الهی که در خواب دیده بود و بشارت به قدوم او داده شده بود :

ای لقای تو جواب هر سوال          مشگل از تو حل شود بی قیل و قال

پادشاه هنگامی که عظمت و قیافه آن مرد الهی را دید ؛آنچنان خو د را کوچک و حقیر احساس کرد که دست و پیشانی او را بوسید و از سرگذشتش سوالاتی کرد .تدریجا او را به سینه اش چسباند .آری صبر و تحمل سخت است ،امامیوه بسیار شیرینی دارد .آن گنجی را که دنبالش می گشت ،یافته بود .کم کم به سخن در آمد و گفت : این نور الهی ،ای دفع کنند مشقت و شکنجه هایم ،ای آنکه دیدارت پاسخ هر سوال من است ،و کسی که ترا نخواهد ،او هلاک شده است و خدااز پیشانی ا و گرفته رو به سوی سقوط ابدی خواهدکشید .

6- بردن پادشاه طبیب غیبی را بر سر آن بیمار رنجور :

لا تکفنی فانی فی الفناء             کلت افها می فلا احصی ثناء

چون من در حال فنا در معشوق مطلق هستم ،مرا به تکلف و زحمت وادار مکن که در نتیجه تنزل نموده به نقطه پیش از حالت اعتلای روحی بر گردم و دو باره دمساز جهان طبیعت و علائق آن بوده باشم

کل شیئ قاله غیر المفیق                    ان تکلف او تصلف لا یلیق

هر چیزی را که انسان در حال نا هشیاری و نا خود آگاهی بگوید ،در باره او چیزی نمی توان داوری کرد .در این باره تکلف و تصنع و ادعاهای خلاف واقعیت شایسته نیست .

فیک یا اعجوبه الکون عذا لفکر کلیا             انت حیرت ذوی اللب و بلبلت العقولا

در باره تو ای شگفت انگیز ترین حقیقت هستی ،فکر انسانی از کار می افتد و کند می شود.تو انسان عاقل را متحیر ساختی و عقول بشری را به اضطراب انداختی .

علت  عاشق ز علت ها جدا ست                   عشق اصطرلاب اسرار خداست

طبیب الهی متوجه می شود که بیماری کنیز ،یک بیماری معمولی نیست و تن او سالم است و روح او اسیر عشقی است که بیمارش کرده است .زیرا عاشقی از زاری دل پیداست ،و می گوید ؛ علتی که عاشق را به آن وضع روانی دچار کرده است ،مانند سایر علت ها نیست .عشق جنبه رهبری دارد.

آفتاب آمد دلیل آفتاب                                                گر دلیلت باید از وی رخ متاب

اگر چه سایه آفتاب را تا حدودی نشان می دهد ،ولی ایجاد کننده خود آن سایه نو ر آفتاب است که بر اجسام می تابد .

من چه گویم یک رگم هشیار نیست        شرح آن یاری که او را یار نیست

در آن مقام گفته می شود که انسان در بازه حقیقت غیر قابل توصیفی فرو می رود و هشیاری معمولی خود را از دست می دهد .در این مورد نمی توان آن شخص را به گفتگو وادار کرد .

شرح  این هجران و ابن خون جگر            این زمان بگذار تا وقت دگر

این بیت هم در موقعی گفته می شود که مقام مقتضی اجمال گوئی است ،یا شنونده تاب آن را ندارد ،یا گوینده در حال نا خود آگاهی است ،یا اینکه گوینده توانائی بیان بیشتری را ندارد .

بهتر آن باشد که سر دلبران       گفته آید در حدیث دیگران

این بیت در مواردی گفته می شود که گوینده ،برای اخفای مطلب ،انگیزه ای دارد که از ابرازش جلوگیری می کند .مثلا اگر بطور صریح در باره آن مطلب گفتگو کند ،ممکن است با انکار روبرو گردد،یا باعث سوء تفاهم شود .

آرزو می خواه لیک اندازه خواه 

منظور این است که انسان باید آرزوی خود را با ارزیابی شخصیت و موقعیت خود محاسبه نماید .در تفسیر ابیات فوق ،جلال الدین  به تفسیر عشق روی آورده و با در نظر گرفتن یک مفهوم عمومی به "شمس " سه قسم شمس را مطرح می کند :

١- آفتاب طبیعی

٢- خورشید جان

٣- شمس تبریزی

مولانا می گوید:

آفتاب عالمتاب یکی است ،لذا مانند اشخاص بی کس ،غریب است .اما  بالاخره راهی به فنا سیر می کند .تنها خورشید جان است که فنا ندارد .این خورشید ما فوق زمان است .برای آن دیروز و امروز و فردا ،مطرح نیست .سایر خواص ماده که تمام موجودات مادی را در راه فنا قرار می دهد ،در روح انسانی دیده نمی شود .بنابر این ،شمس جان باقی است .

تن زجان و جان زتن مستور نیست        لیک کس را دید جان مستور نیست

آفتاب طبیعی اگر چه در خارج منحصر به فرد است ولی افراد زیادی برای آن می توان تصور کرد ،و به همین جهت است که کلی است .در صورتی که شمس جان ،یعنی ،خورشید درون ،برای هر کس منحصر به فرد است و آن شخص به غیر از روح خویشتن نمی تواند روح دیگری داشته باشد یا تصور نماید .بلکه حتی در تصور روح خود نیز فقط به خود هشیاری می تواند قناعت کند .لذا چون اصل روح خود انسانی به طور کامل قابل تصور  نیست ،روح را به عنوان یک کلی که قابل صدق بر افراد کثیری بوده باشد ،نمی توان منظور نمود .

شمس تبریزی که نور مطلق است     آفتاب است و ز انوار حق است

یعنی ،شمس تبریزی به جهت ریاضت روحانی توانسته است استعداد پذیرش انوار خدائی را به دست آورد .و شعاع الهی را که در هر فرد انسانی وجود دارد نمودارساخته و شخصی مانند جلال الدین رومی را خیره  نماید

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار            کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

مولانا می گوید که : از من نپرسید که چگونه و چرا به این انقلاب روحی (پس از ملاقات با شمس ) دچار شده ام .مرا به زحمت میاندازید .  من در حالت فنا به سر می برم ،و نمی توانم به طور معمولی ثنا گوی او باشم .تکلف و تصنع ،شایسته مقام نا خود آگاهی نیست .اگر بخواهم ثنا خوان او باشم ،باید به این توجه داشته باشم که ثنا خوانی وجود دارد ،یعنی من وجود دارم ؛و غیر از کسی هستم که ثناگوی او می باشم .این است اظهار هستی، که در مقابل موجود برتر، بزرگترین خطا است . 

قال اطعمنی فانی جائع              فاعتجل فالوقت سیف قاطع

مرا طعام ده که گرسنه هستم ،شتاب کن ،زمان مانند شمشیر بران می برد و می گذرد .یعنی زندگانی زود گذر است ؛هر چه که وسیله تکامل پیش بیاید ،باید گرسنگی روح را با آن اشباع کرد .و نباید امروز و فردا نمود و به اطمینان آینده نشست .نبر در بیت بعدی می گوید که مرد عارف همان ساعت را که در آن زنده  است غنیمت شمرده و از فردا گفتن اجتناب می کند .و نقد را به نسیه که احتمال عدم وصول دارد نمی فروشد .

جلال الدین می گوید : راز نهانی معشوق رانمی توانی صریحا و بی پرده بشنوی ،من می خواهم سخنی بی پرده در باره یار با من بگوئی ،من نمی توانم رنج پوشیدگی راز معشوق راتحمل کنم .تو پرده بردار و با من صحبت از معشوق کن ،تا در راهش کالبد رهاکنم .

اگر راز های نهانی یار آشکار و عریان گردد؛نه تو خواهی ماند ،نه آغوش و کنار ،نه فاصله ای میان تو و او .عشق حقیقی عاشق را جایگاه اتحاد  سه گانه می نماید :یعنی ؛عشق و عاشق و معشوق .آری دل ها و جان ها تاب شنیدن داستان محبوب را (خدا) ندارد .

7- خلوت طلبیدن طبیب از پادشاه جهت دریافتن مرض کنیزک:   

با پوشیده داشتن مقاصد خود برای نیل به آن ها کمک بگیرید .زیرا هر کسی که دارای نعمتی شود محسود واقع می گردد.

خار دل را گر بدیدی هر خسی            کی غمان را راه بودی بر کسی

سیستم روانی انسان طوری است که رویدادهای زندگانی و هم چنین صدمه خوردن یکی از غرایز اصیل انسانی در روح انسان گره هائی ایجاد می کند که اگر در گشودن این گره ها کاوش های ماهرانه صورت نگیرد ،ممکن است انسان تا آخر عمر به اختلال یا عدم اعتدال روانی دچار شود .و باید این عقده گشوده شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:33  توسط بهنوش  | 
 

طبق اعتقاد ارسطو ، تمام اشیا در جهان از چهار عنصر بنیادی خاک ، هوا ، آتش و آب تشکیل شده اند .

این عناصر تحت دو نیرو گرانش ( گرایش آب و خاک به پایین آمدن ) و سبکی ( گرایش هوا و آتش به صعود ) قرار دارند .

وی همچنین معتقد بود ماده پیوسته است ولی چند تن از یونیان معتقد بودند که ماده ذاتا دانه دانه است و از تعداد بیشماری اتم تشکیل شده است .بعدها نظریه اتمی قابل قبول تر بود و حتی دانشمندان پی بردند که خود ساختمان اتم از ذرات بنیادی چون نوترون و پروتون که خود از ذراتی به نام کوارک تشکیل شده اند ، تشکیل یافته است .

حال مسئله این است : ذرات بنیادی واقعی که عناصر ساختمانی اولیه همه اشیا اند ، کدامند ؟ جواب این سئوال به این مسئله بر می گردد که ما به چه میزان انرژی دسترسی داریم . آیا اگر به انرژی های بالاتری دست یابیم ، معلوم نخواهد شد که اینها نیز به نوبه خود از ذرات کوچکتری درست شده اند ؟

در کل همه چیز را در طبیعت بر حسب ذرات می توان توضیح داد .

این ذرات دارای خاصیتی به نام اسپین هستند . اسپین ذرات می گوید که ذره ، از جهت های مختلف چه شکل و شمایلی دارد .

تمامی ذرات جهان را می توان به دو گروه تقسیم کرد : ذرات با اسپین 2/1 که تشکیل دهنده ماده اند و ذرات با اسپین 0 ، 1 و 2 که منشا نیروهای بین ذرات ماده اند .

ذرات ماده از اصل طرد پاولی پیروی می کنند ، این اصل می گوید که دو ذره همانند ، در یک حالت نمی توانند وجود داشته باشند . یعنی آن دو نمی توانند در محدوده مقرر بوسیله اصل عدم قطعیت ، دارای وضعیت و سرعت یکسان باشند .

این اصل عدم فروپاشی ماده را زیر تاثیر نیروهای ناشی از ذرات با اسپین 0 ، 1 و 2 توضیح می دهد .

اما این که الکترون اسپین 2/1 دارد بدین معنی است که با یک دور کامل ، یکسان به نظر نمی رسد ، اما با دو دور گردش چنین می شود .

تا سال 1928 درکی از الکترون و ذرات با اسپین 2/1 مقدور نبود تا اینکه پل دیراک با روابط ریاضی این مسئله را توضیح داد و بیان کرد که هر الکترون یک پاد الکترون نیز دارد . و به طور کلی هر ذره یک پاد ذره دارد .

از پاد ذره ها ، پاد جهان ها و پاد مردمانی می تواند وجود داشته باشد .

در مکانیک کوانتوم ، فرض بر آن است که نیروها یا واکنش های بین ذرات مادی همگی بوسیله ذرات با اسپین صحیح انجام می گیرد .

یک ذره مادی ، یک ذره حامل نیرو را گسیل می کند . پس زدن ناشی از این گسیل ، سرعت ذره مادی را تغییر می دهد . ذره حامل نیرو سپس با یک ذره مادی دیگر برخورد می کند و جذب می شود . این برخورد سرعت ذره دوم را تغییر می دهد ، درست مثل آنکه بین دو ذره مادی نیرویی اعمال شده است .

ذرات حامل نیرو از اصل طرد پیروی نمی کنند و این عامل شکل گیری نیروهای قوی تر است .

چنانچه ذره های حامل نیرو جرم زیاد داشته باشند ، برد حمل نیرو کوتاه است و اگر جرم از خود نداشته باشند ، نیروهای دوربرد خواهیم داشت .

ذرات حامل نیرو که میان ذرات مادی رد و بدل می شوند ، ذرات مجازی اند . چرا که آنها را مستقیما توسط آشکارساز نمی توان نمایان کرد ولی وجود دارند ، چرا که دارای تاپیری سنجش پذیرند .

ذره های با اسپین 0 ، 1 و 2 تحت شرایطی مستقیما آشکار پذیرند و به مثابه ذرات حقیقی اند که همان موج است .

ذرات حامل نیرو را بر حسب شدت نیروئی که حمل می کنند و ذراتی که بر آنها متقابلا تاثیر می کنند به چهار دسته ( این دسته بندی فقط جهت بررسی است و معنای خاصی ندارد ) تقسیم بندی می کنند :

دسته اول : نیروی گرانش

این نیرو نسبت به سه نیروی دیگر ضعیفتر است ولی به دلیل دو ویژگی مهم آن را در نظر می گیریم یکی این که تا فاصله های دور عمل می کند و دیگر این که همواره جذب کننده است .

سه نیروی دیگر یا کوتاه برد هستند یا آنکه گاه جاذبه و گاه دافعه اند درنتیجه گرایش آنها به خنثی سازی یکدیگر است .

از دیدگاه مکانیک کوانتوم نیروی میان دو ذره مادی ، بوسیله ذره ای با اسپین 2 ، به نام گراویتون حمل می شود. گراویتون از خود جرمی ندارد از این رو نیرویی که حمل می کند ، دوربرد است .

دسته دوم : نیروی الکترومغناطیسی

این نیرو با ذره های باردار چون الکترون و کوارک وارد فعل و انفعال می شود و تاثیری بر ذرات غیر باردار مانند گراویتون ندارد .از نیروی گرانشی بسیار قوی تر است ولی به دلیل وجود دو نوع بار مثبت و منفی نیروهای جاذبه و دافعه بین ذرات ، کمابیش یکدیگر را خنثی می سازند و نیروی الکترومغناطیسی خالص ناچیزی باقی می ماند که در مقیاس کوچک اتمی محسوس است .

جاذبه الکترومغناطیسی بین الکترونها و پروتونهای هسته موجب گردش الکترونها به دور هسته می گردد همانطور که جاذبه گرانشی باعث حرکت زمین گرد خورشید می شود .

دسته سوم : نیروی هسته ای ضعیف

این نیرو موجب پدیده رادیواکتیویته است و روی همه ذرات مادی با اسپین 2/1 اثر می گذارد .همانطور که ماکسول به الکتریسیته و مغناطیس وحدت بخشیده بود در سال 1967 نیز نظریه هایی توسط دو دانشمند ارائه شد که موجب وحدت این نیرو با نیروی الترومغناطیسی شد .

به گفته آن دو علاوه بر فوتون ، سه ذره دیگر وجود دارند که اسپین شان یک است و همگی بوزون های برداری بزرگ نامیده می شوند و نیروی ضعیف اند.

نظریه واینبرگ – سلام که به نام شکست خودانگیز تقارن می شناسیمش می گوید : ذراتی که به ظاهر در انرژیهای پایین به کلی متفاوت اند در واقع همگی یکنوع ذره را تشکیل می دهند منتها با حالتهای مختلف . در انرژیهای بالا ، همگی بطور مشابه رفتار می کنند .بر اساس این نظریه ، سه ذره به همراه فوتون ، در انرژی های بسیار بالا هنمگی رفتاری مشابه خواهند داشت . اما در انرژیهای پایین ، که شامل بیشتر وضعیتهای عادی است ، این تقارن میان ذره ها  می شکند .

سه ذره جرمهای بزرگی اختیار می کنند در نتیجه نیروهایی که حمل می کنند کوتاه برد می شوند.

دسته چهارم : نیروی هسته ای قوی

این نیرو در نوترون و پروتون ، کوارکها را در کنار هم نگه می دارد و در هسته اتم ، نوترون ها و پروتون ها را دور هم جمع می کند.

باور عموم بر آن است که ذره دیگری به نام گلوئون با اسپین یک ، این نیرو را حمل می کند و تنها با خودش و نیز با کوارک ها وارد کنش و واکنش می گردد .

نیروی هسته ای قوی ویژگی عجیبی دارد به نام تحدید : این ویژگی ذرات را به گونه ای در کنار یکدیگر قرار می دهد که هیچ رنگی حاصل نگردد .

خاصیت تحدید مانع از آن است که یک گلوئون تنهابماند،چرا که گلوئونها هم دارای رنگ می باشند. شاید این موضوع مفهوم کوارک و گلوئون را متافیزیکی جلوه دهد اما نیروی هسته ای قوی ویژگی دیگری دارد به نام آزادی مجانب وار که مفهوم گلوئون و کوارک را کاملا تعریف می نماید .

در انرژی های معمولی ، نیروی هسته ای قوی ، براستی قوی است و موجب پیوستگی فشرده کوارکها به یکدیگر می گردد . اما آزمایش با شتابدهنده های ذره عظیم نشان می دهد که در انرژی های بالا نیروی هسته ای قوی ، بسیار تضعیف می شود و کوارکها و گلوئونها کمابیش مثل ذرات آزاد رفتار می کنند .

دانشمندان سعی بر آن دارند که این 4 دسته نیرو را یکپارچه کنند ولی نظریه های موجود در این زمینه نه آنقدرها بزرگند و نه کاملا یکپارچه زیرا شامل نیروی گرانش نمی شوند .

اندیشه بنیادین این یکپارچه سازی ( GUT ) به این ترتیب است : نیروی هسته ای قوی در انرژی های بالا ضعیف می شوند و از سوی دیگر نیروهای الکترومغناطیسی و هسته ای ضعیف که بطور مجانب آزاد نیستند ، در انرژیهای بالا تقویت می شوند .

در انرژی بسیار بالا و معینی به نام انرژی  بزرگ یکپارچگی ، این سه نیرو همگی قوتی یکسان دارند و بنابراین می توانند وجوه مختلف نیرویی یگانه باشند .

تئوریهای بزرگ GUT همچنین پیش بینی می کنند که در این انرژی ، ذره های مادی مختلف با اسپین 2/1 ، در اساس ذراتی یکسانند و به این ترتیب یکپارچگی دیگری بدست می آید .

نکته جالب دیگه این است که پروتون که بخش بزرگی از جرم ماده معمولی را تشکیل می دهد ، بطور خودانگیز می تواند به ذرات سبکتری مثل پادالکترونها تجزیه شود .این امر از آنرو امکان پذیر است که در انرژی بزرگ یکپارچگی ، فرق اساسی بین کوارک و پاد الکترون نیست .

اگرچه مشاهده واپاشی خودانگیز پروتون بسیار دشوار است ، شاید وجود خود ما نتیجه فرآیند معکوس آن باشد ، یعنی تولید پروتون ها یا بطور ساده تر ، کوارک ها از وضعیتی ابتدائی که تعداد کوارکها بیش از پادکوارکها نیست.این فکر ، طبیعی ترین روش برای تصور آغاز جهان است .

ماده روی زمین به طور عمده از پروتون و نوترون تشکیل شده است که این دو نیز به نوبه خود از کوارک درست شده اند .بجز تعداد کمی پادپروتون یا پاد نوترون که فیزیکدانها در شتابدهنده های عظیم ذره تولید می کنند ، پاد پروتون و پادنوترون دیگری که از پادکوارکها تشکیل شده باشد ، وجود ندارد.

این امر برای تمامی ماده در کهکشان ما نیز صادق است.

هیچ گواه روشنی نیست که به ما بگوید در دیگر کهکشانها ماده از پروتون و نوترون تشکیل شده است یا پادپروتون و پادنوترون سازنده آنند ، اما تنها یکی از این دو حالت می تواند درست باشد.در غیر این صورت ، شاهد تشعشع عظیم ناشی از نابودی خواهیم بود .

بنابراین ما برآنیم که همه کهکشانها بجای آنکه از پادکوارک تشکیل شده باشند ، از کوارک بوجود آمده اند، اینکه بعضی کهکشانها از ماده درست شده باشند و برخی دیگر از پادماده ، به نظر نادرست می نماید .

چرا کوارکها از پادکوارکها بیشترند ؟ چرا تعدادشان مساوی نیست ؟ ( البته اگر این طور بود ، جهان روزهای نخست نابود می شد)

طبق نظریه یکپارچگی ، در انرژی های بالا تبدیل کوارک به الکترون و فرآیند وارونه آن مجاز است پس حتی اگر در آغاز چهان این تعداد مساوی بوده باشد ، بعدا می توانسته این تبدیل صورت گیرد اما این که چرا پاد کوارک به کوارک تبدیل شده و نه بر عکس به این بر می گردد که قانون های فیزیک در مورد ذرات و پاد ذرات چندان هم یکسان نمی باشند .

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:38  توسط ميترا.خ  | 
 
  بالا