ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 

اینا همه منم . خیلی شرمنده بابت تاخیرم .

من برای ورود به وبلاگ کلی مشکل دارم . اون اوایل که نمی تونستم کامنت بذارم الان دیگه حتی نمی تونم کامنت ها را  ببینم . ولی هر روز که یه کامنت به کامنت ها اضافه میشد ، بنده حقیر قیافه کامنت های عصبانی رو به خوبی تجسم می کردم .

در ضمن  اگه تو وبلاگ دوستان نظری ندادم از این جهته وگرنه حرفهام تو گلوم مونده ، بد جورم

وای.......مثل این که تریبون پیدا کردم ! خوب ببخشید اینم خلاصه فصولی که بر عهده این جانب بود :

فصل 50

با حکایتی فصل را شروع می کند که با دیدن دریا ، پی به گوهر نخواهی برد ، برای رسیدن به دریا لازم است که غواص باشی این علم و هنرها نیز مثل پیمودن دریاست که لزوما تو را به گوهر نمی رساند.

حیوانات هم توانائیها و هنرهای بسیاری دارند ولی آن معنا که در انسان هست در ایشان نیست.پس اصل آن معنا است که در انسان است و در برابر خدا آن است که ارزش دارد .

آدمی در هر حالی که باشد ، سر او در پی حق است همچون زنی حامله که در هر حال اگر باشد ، کودک درونش رشد می کند حتی اگر او خود نداند ، و این سر مثل بیخ درخت است که چون از میان رود دیگر شاخ و برگی هم نمی ماند .

هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد ، حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند.

فصل 51

آدمی همواره در طلب چیزی است که نیافته و طلب چیزی که به آن رسیده باشد معنی ندارد ، مگر طلب حق که وقتی به آن می رسد طالب می شود .

پس می گوید :

ای آدمی ، چندان که تو در این طلبی که حادث است و وصف آدمی است ، از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد ، تو آنگه طالب شوی به طلب حق .

فردی می گوید عنایتی که حق نسبت به من دارد به هیچ کس ندارد ، چطور اینگونه می گوید که هر کس که به خدا نزدیک است و ولی اوست می داند که هر ولی این رابطه را دارد و اگر هم که ولی خدا نیست چطور چنین ادعایی می کند .

آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر ، تازه تازه ، می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم .الا او از خویشتن غافل است و خود را نمی شناسد .

فصل 52

در این دنیا دوستی و دشمنی ، کفر و ایمان مطرح است ، و این ها همه دویی است و در آن عالم دویی نمی ماند و یگانگی محض است ، در آن عالم دوستی و دشمنی نداریم .چرا که آنجا دو نمی گنجد و دیگر آنچه می ماند حق است .

وقتی می گویی تو خدایی و من بنده ، یعنی وجود خودت را هم ثابت کردی ، و دویی را مطرح کردی ، در حالی که تو نیستی و همه اوست و همه حق است .

و منصور برای همین بانگ اناالحق زد ، چرا که منصور نبود و همه حق بود .

حرف و سخن فقط نیروی محرکی است که تو را طالب معنی کند وگرنه با سخن چیزی معلوم نمی شود و فنای وجود می خواهد.

فصل 53

ای برادر تو همان اندیشه ای              مابقی خود استخوان و ریشه ای

مولانا می گوید در این شعر ، منظور اندیشه ، اندیشه ای نیست که عوام می گویند منظور معنی خاص از اندیشه است .

کلام همچون آفتاب است ، همواره هست و گرمی می دهد ولی تو نمی بینی اش مگر آنکه به دیوار بتابد ، کلام هم هست تو نمی بینی اش مگر آن که به صوت بیاید .

همانطور که می شود بدانجا رسید که آفتاب را بی واسطه دید ، می توان کلام را نیز بی واسطه درک کرد .

آدمیان به سه دسته اند :

یکی آنان که عبادت و خدمت همه می کنند .دیگر آنان که فقط عبادت و خدمت حق را می کنند و اینان پیشتر که می روند خاموش می شوند ونه گویند که خدمت خدا کنیم و نه گویند که خدمت خدا نمی کنیم .

فصل 54

هر فعل که از آدمی سر می زند ، فاعلش حق است چرا که ابزار انجام آن کار را خدا خلق کرده .

آدمی در دست قبضه حق است و واسطه ی است جهت قوام دنیا

چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد؟

فصل 55

اگر کسی از دیگران به نیکی یاد کند یا بدی ، این نیکی و بدی در حق خود کرده چرا که وقتی یاد آنان می افتد آن حال بر او می گذرد و بهتر که یاد گل و گلستان برای خود بسازد .

انبیا که همه مردم را دوست داشتند در واقع این لطف را در حق خود می کردند.

این که فرشتگان به خدا گفتند : قومی خلق می کنی که فساد می کنند بر دو وجه است .یکی منقول و یکی معقول

منقول آن که بر لوح محفوظ خواندن ، پس از نتیجه آگهند و دیگر آن که به طریق استدلال عقل می دانند و گفتی در کار نیست .

فصل 56

محبت به جز درگاه حق باید که میانه باشد و فقط در رابطه با خدا افراط در محبت ممانعتی ندارد .چرا که گردونه زندگی در حرکت است و دوستی و دشمنی افراطی در حق چیزی یا کسی باعث تشویش می شود .ولی در برابر خدا محبت هر چه بیشتر بهتر .

این دنیا ، خانه غفلت است و غفلت کفر است و دین بدون کفر معنا ندارد .پس این دو از هم جدا نیست وخالق هر دو یکی است . چرا که لازمه وجود همند.

آفتاب دیگر هست غیر آفتاب صورت که از وی کشف حقایق و معانی می شود .و این علم جزوی که در وی می گریزی و از او خوش می شوی ، فرع آن علم بزرگ است و پرتو آن است این پرتو ، تو را به آن علم بزرگ و آفتاب اصلی می خواند .

فصل 57

با حکایتی از پزشک مولانا فصل شروع می شود که گفته من عاشق همین صورت مولانا هستم وتنها با دیدنش آرام می گیرم و یاد آخرت و اندیشه هایش نیستم و مولانا می گوید که آن یاد آخرت هست ولی پنهان است .

آدمی را هر روز پنج و شش بار بی مرادی و رنج پیش می آید ، بی اختیار او .قطعا از او نباشد ، از غیر او باشد و او مسخر آن غیر باشد و آن غیر مراقب او باشد . زیرا پس بدفعلی ، رنجش می دهد.اگر مراقب نباشد ، چون دهد مناسب ؟ و با این همه بی مرادی ها ، طبعش مقر نمی شود و مطمئن نمی شود که " من زیر حکم چه کسی باشم ؟"

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:45  توسط ميترا.خ  | 
  بالا