ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 
 

جلسه با حضور ۳ عضو جديد تشكيل شد و به همين دليل بيشتر وقت جلسه به توضيح چگونگي كار ستاك و جلسات گذشته ، گذشت .

در انتهاي جلسه بحث در مورد مبحث انتخابي (در بيان آنكه موسي و فرعون ... ) آغاز شد و چون زمان اندكي باقي بود قرار شد در جلسه ي آينده ضمن خواندن حكايت جديد فضاي بحث براي  حكايت قبلي همچنان باز بماند .

مطرح شد كه در اين حكايت به نظر مي رسد به نوعي از جبر و اختيار و تقدير بحث شده ، هر چند نظر قطعي در خصوص چيستي ديدگاه مولانا ارائه نشد .

در جواب يكي از دوستان كه پرسيدن نهايتا اين حكايت چه ديدگاهي را به جهان ، خلقت و زندگي اجتماعي ما مي دهد . يكي از نظرات طرح شده اين بود :

به نظر مي رسد در اين ديدگاه ، مولانا كاملا معتقد به آزادي انديشه باشد و اينكه هر كسي با هر ديدگاه و انديشه اي حق زندگي دارد و كسي نمي تواند بگويد بايد چنين باشيد و چنان باشيد .

البته اين نتيجه گيري از نظر برخي دوستان به شدت با ديدگاه مولانا مغاير بود كه البته فرصتي نشد تا دلايلش را توضيح دهند . كه اميد است در جلسه ي آينده طرح شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 8:22  توسط میترا.ف  | 
 

با اين بيان آغاز مي كند :

موسي و فرعون معني را رهي     ظاهر آن ره دارد و اين بي رهي

و از زبان فرعون ادامه مي دهد:

من كه فرعونم و اينگونه مورد غضب هستم در واقع به خواست و  اراده ي خود حق بوده است. و مي گويد من كاملا تحت اراده ي او هستم .

لحظه اي ماهم كند يك دم سياه     خود چه باشد غير از اين كار اله

پيش چوگانهاي حكم كن فكان       مي دويم اندر مكان و لا مكان

چونك بي رنگي اسير رنگ شد      موسيي با موسيي در جنگ شد

چون به بي رنگي رسي كان داشتي       موسي و فرعون دارند آشتي

گر ترا آيد برين نكته سئوال     رنگ كي خالي بود از قيل و قال

...

اما در انتها يك تناقض را بيان مي كند :

اين عجب كين رنگ از بي رنگ خاست       رنگ با بي رنگ چون در جنگ خاست

اصل روغن ز آب افزون مي شود      عاقبت با آب ضد چون مي شود

چونك روغن را ز آب اسرشته اند     آب با روغن چرا ضد گشته اند

...

يا نه جنگ است اين براي حكمتست    همچو جنگ خر فروشان صنعتست

يا نه اينست و نه آن حيرانيست         گنج بايد جست اين ويرانيست

...

تو مگو كه من گريزانم ز نيست     بلك او از تو گريزانست بيست

ظاهرا مي خواندت او سوي خود     وز درون مي راندت با چوب رد

نعلهاي بازگونه است اي سليم     نفرت فرعون مي دان  از كليم

.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 8:34  توسط میترا.ف  | 
 

بالاخره ميشه لابلاي روزمرگي زندگي ،اگه ستاك رو دوست داشته باشي ، هر دو هفته يكبار يك زمان چند ساعته پيدا كني  كه به جلسه ي ستاك اختصاص بدي ، دوستاني كه اومده بودن همين كار رو كرده بودن و چقدر خوب بود

هوا كه خوب بود ... دوستان كه خوب بودن ... مبحث مورد گفتگو هم كه خوب بود ...

جلسه با گفتگو بر سر روش مطالعه و بررسي مثنوي شروع شد. بحث بر سر اينكه اصولا كتابهايي مثل مثنوي ، قران ، شاهنامه  و ... رو نميشه به روش ارسطويي مورد مطالعه قرار داد و به روش افلاطوني راحتتر مي توان به حقيقت نهفته در آنها راه پيدا كرد.

ارسطو در تقسيم بندي مراتب استنتاج سه مرتبه رو نام مي بره :

۱-قياس    از كل به جزء رسيدن

۲- استقرا       از جرء به كل رسيدن

۳- تمثيل     از جزء به جزء رسيدن

از ديدگاه ارسطو قياس بالاترين مرتبه ي استنتاج و تمثيل پايين ترين مرتبه را دارد. اما ديده مي شود كه در مثنوي تماما مفاهيم و حقيقتهاي نهفته در قالب داستان مطرح مي شوند .

يا مثلا اگر بخواهيم از روش دسته بندي و طبقه بندي موضوعات براي درك بهتر استفاده كنيم باز هم به مشكل برمي خوريم چون در ابتدا و در نگاه اول و به ظاهر در مثنوي بسيار پراكنده گويي شده است ، به اين ترتيب براي خواندن مثنوي بايد تصميم بگيريم كه هر گونه نگاه ارسطويي را كنار بگذاريم و با ديد شاگرد و استادي شروع به خواندن كنيم .

در واقع اين قالب داستان گويي كه مولانا برگزيده بالاترين مرتبه ي استنتاج را دارد.

در اين ميان با مطرح شدن ديدگاه مدرنيته بحث هاي جالبي شكل گرفت . موضوع بر سر اين بود كه در مدرنيته هر شخص مي تواند با درك خودش متن را بخواند و هر آنچه استنتاج مي كند همان را برگيرد و سئوال اينست كه آيا در ديدگاه سنت گرايان هيچ روش شناسي خاصي براي فهم مثنوي ارائه مي شود يا خير؟ (بحث در اين زمينه موكول شد به جلسات آينده)

بخش هايي از داستان انتخابي (پيرچنگي) روخواني شد و به مفاهيم طرح شده اشاره شد.

يكي از موضوعاتي كه مطرح شد ، قالب شكني مولوي در انتخاب شخصيتهاي داستانش مي باشد. داستان پير چنگي يكي از داستانهايي است كه واقعيت دارد يعني در تاريخ واقع شده است و شخصيتهاي آن هم مشخص هستند مثلا شخصي كه خواب ميبيند عمر نيست بلكه ابوسعيدابوالخير مي باشد . علت اين جابجايي اينگونه توضيح داده شد: اصولا عمر شخصيتي بسيار خشك مذهب و به تعبير ما متعصب بوده است و خصوصا با موسيقي مخالف بوده است . مولوي با انتخاب عمر مي خواسته اعلام كند كه براي او شخصيتها و قالبها مهم نيستند و از طرفي به تعبير يكي از دوستان شايد حتي هدف خاصي هم داشته مثل نفي ديدگاه عمر.

موضوع ديگري كه مورد گفتگو قرار گرفت پايان داستان بود . وقتي پير چنگي مي گويد كه من توبه كردم و عمر به او مي گويد اين توبه ي تو از گناه بدتر است .

منظور اين است در مراتب مختلف انتظاراتي كه از افراد وجود دارد فرق دارد. مثلا در مرتبه اي كه آن پير چنگي قرار گرفته بود ديگر توبه كردن مفهومي نداشت ، او با توبه كردن هنوز قائل به وجود خودش مستقل از وجود حق بود . يعني عمر به پير چنگي مي گويد مرتبه اي را كه در آن قرار گرفته اي بشناس و البته نظر ديگري كه مطرح شد اين بود كه اصولا مفهوم توبه يكي از آن مفاهيمي است كه دست خوش تحريف و سوء استفاده قرار گرفته است به نحوي كه متاسفانه در بين عامه اين طور جا افتاده است كه مي شود هر عملي را مرتكب شد و بعد يك شبه با توبه كردن خود را پاك و منزه بدانيم ، بحث اين بود كه شايد مولوي مي خواهد اين ديدگاه را نفي كند.

در پايان جلسه داستان بعدي پيشنهاد شد :

در بيان آنكه موسي و فرعون هر دو مسخر مشيتند ... بيت ۲۴۴۵ (ممكنه شماره بيت دقيقا همين شماره نباشه ممكنه حدوداي شماره ۲۵۰۱ و يا حتي بعدتر باشه ! بگرين پيداش كنين )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:58  توسط میترا.ف  | 
 

داستان از اين قرار است كه بقالي طوطي شيرين بيان سخن گويي در دكان داشته ، يك روز كه بقال در دكان نبوده طوطي جستي مي زند تا به آن سوي ديگر بپرد كه ناگهان با ظرف روغن برخورد مي كند  و روغن ها روي زمين مي ريزد . بقال كه به دكان برمي گردد و اين صحنه را مي بيند بر سر طوطي مي زند به نكوهش اين كارش . پرهاي سر طوطي مي ريزد و پس از آن ديگر سخن نمي گويد و بقال از كرده ي خود بسيار پشيمان مي شود  .

روزي مرد بي مويي از جلوي دكان عبور مي كرده ناگهان طوطي به سخن مي آيد كه مگر تو هم روغن را روي زمين ريخته اي ؟ از اين قياس نابه جاي طوطي همه خنده شان مي گيرد .

از قياسش خنده آمد خلق را      /  كو چو خود پنداشت صاحب دلق را

كار پاكان را قياس از خود مگير     /   گر چه ماند در نبشتش شير و شير

جمله عالم زين سبب گمراه شد   / كم كسي ز ابدال  حق آگاه شد

...

سحر را با معجزه كرده قياس     / هر دو را بر مكر مي پندارد اساس

...

زر قلب و زر نيكو در عيار      /   بي محك هرگز نداني ز اعتبار

...

چون بسي ابليس آدم روي هست     / پس بهر دستي نشايد داد دست

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:17  توسط میترا.ف  | 

اصل عدم قطعيت

نظريه گرانش نيوتن بر اين اساس بود كه : مجموعه اي از قانون هاي علمي وجود دارد كه ما را قادر مي سازد هر آنچه در آينده روي خواهد داد ، پيش بيني كنيم ، تنها مشروط بر آنكه از وضعيت و حالت جهان در لحظه ي معيني بطور كامل آگاه باشيم .

اين دكترين جبري گري علمي با مخالفت افراد زيادي روبرو شد كه احساس مي كردند اين ديدگاه به آزادي خداوند در مداخله در امور جهان خدشه و خلل وارد مي آورد .

يكي از نخستين نشانه هاي سست بودن اين باور، كارهاي دانشمندان انگليسي لرد ري لي و سرجيمز جينز بود . محاسبات آنها نشان مي داد كه يك جسم داغ ، مثلا يك ستاره ، بايد به طور نامتناهي انرژي تابش كند ...

براي اجتناب ازين نتيجه ي آشكارا مضحك ، دانشمند آلماني ماكس پلانك در سال 1900 اظهار داشت كه نور ، اشعه ايكس ، و ديگر امواج مي توانند بميزان دلخواهي گسيل شوند اما اين عمل تنها در بسته هاي معيني بنام كوانتوم انجام مي پذيرد. به علاوه ، هر كوانتوم مقدار معيني انرژي داراست كه هر چه بسامد موج بيشتر باشد ، زيادتر است ، بنابراين در فركانس هاي بالا، گسيل يك كوانتوم منفرد ، بيش از مقدار موجود ، انرژي لازم دارد. ازينرو تابش در بسامدهاي بالا كاهش مي يابد و بنابراين ميزان انرژي اي كه جسم از دست مي دهد ، مقداري معين و متناهي مي شود .

درآن سال دانشمند آلماني ديگري بنام ورنر هايزنبرگ ، اصل معروف خود را بنام اصل عدم قطعيت تدوين نمود .

هايزنبرگ نشان داد كه عدم قطعيت در تعيين وضعيت ذره ضربدر عدم قطعيت در سرعت آن ضربدر جرم ذره هرگز نمي تواند از كميت معيني كه بنام تابت پلانك معروف است ، كمتر شود . همچنين اين حد به راه و روش اندازه گيري وضعيت و سرعت ذره بستگي ندارد و مستقل از نوع ذره مي باشد. اصل عدم قطعيت هايزنبرگ خاصيت بنيادين و گريز ناپذير جهان است .

اصل عدم قطعيت مهر پاياني بود بر روياي لاپلاس مبني بر وجود تئوري علمي و مدلي يكسره جبرگرا از جهان .

اين رويكرد ، در دهه بيست هايزنبرگ ، اروين شرودينگر ، و پل ديراك را بر آن داشت تا مكانيك را بازسازي كنند و بر اساس اصل عدم قطعيت نظريه ي جديدي بنام مكانيك كوانتوم تدوين نمايند . در اين نظريه ، ذرات ديگر داراي وضعيت و سرعت مجزا و معين و در عين حال مشاهده ناپذير نيستند . در عوض آنها داراي حالت كوانتومي اند كه تركيبي از وضعيت و سرعت مي باشد.

بطور كلي ، مكانيك كوانتومي ، براي يك مشاهده ، نتيجه اي يگانه و معين پيش بيني نمي كند ، بلكه چند پيامد مختلف احتمالي را مطرح مي سازد و درجه احتمال هر يك را مشخص مي كند .

مكانيك كوانتوم عنصر اجتناب ناپذير پيش بيني ناپذيري يا تصادف را وارد علم مي نمايد. انشتن برغم نقش مهمي كه در تكامل اين ايده ها بازي نمود ، قويا به آنها اعتراض داشت . او به خاطر شركت و همفكري در نظريه كوانتوم جايزه نوبل دريافت داشت . با اينهمه هرگز نپذيرفت كه جهان بر حسب تصادف اداره مي شود . اين جمله ي مشهور او ، احساساتش را بخوبي بيان مي كند : ”خداوند در اداره ي جهان تاس نمي ريزد” . اما بيشتر دانشمندان ديگر مايل بودند كه مكانيك كوانتوم را بپذيرند چرا كه كاملا با آزمايش سازگار بود .

نظريه مكانيك كوانتوم بر نوع كاملا جديدي از رياضيات استوار است كه ديگر جهان واقعيت را بر حسب ذرات و امواج توصيف نمي كند ؛ تنها مشاهده ي جهان را بر حسب اين اصطلاحات مي توان توصيف كرد. بنابراين ميان ذرات و امواج و مكانيك كوانتومي يك دوگانگي وجود دارد: براي برخي مقاصد ، در نظر گرفتن ذرات بعنوان امواج ، چاره ساز است و براي مقاصد ديگر ، بهتر است امواج را چون ذره هايي در نظر بگيريم . يك پيامد مهم اين كار آنست كه مي توان تداخل بين دو مجموعه امواج يا ذرات را مشاهده كرد.

پديده ي تداخل بين ذرات در شناخت ما از ساختار اتم ها يعني واحدهاي اساسي شيمي / زيست شناسي و عناصر تشكيل دهنده ما و هر آنچه پيرامون ماست ، نقشي قاطع بازي كرده است .

(در صفحات 83و84و85 طي دو مثال نشان مي دهد كه رفتار نور را هم مي توان بر اساس رفتار ذرات و هم بر اساس رفتار امواج توضيح داد)

از آنجا كه ساختمان ملكولها و واكنش آنها نسبت به يكديگر اساس تمام شيمي و زيست شناسي است ، مكانيك كوانتوم بطور اصولي بما اجازه مي دهد كه هر چيز را كه پيرامون خويش مي بينيم در چهارچوب اصل عدم قطعيت پيش بيني كنيم . (اما در عمل ، محاسبات مربوط به دستگاههايي كه بيش از چند الكترون دارند ، چنان پيچيده است كه ما قادر به انجام آنها نيستيم.)

نظريه نسبيت عام انشتين بر ساختمان كلان جهان حاكم است . نسبيت عام نظريه اي كلاسيك است . يعني اصل عدم قطعيت مكانيك كوانتومي را ، كه در صورت سازگاري با ديگر تئوري ها بايد به حساب آورد ، مدنظر قرار نمي دهد .

علت آنكه اختلافي بين نظريه و مشاهده بچشم نمي خورد آنست كه معمولا سر و كارمان با ميدانهاي گرانشي ضعيف مي باشد . اما قضيه ي تكينگي كه پيشتر مورد بحث قرار گرفت ، نشان مي دهد كه ميدان گرانشي بايد دست كم در دو حالت بسيار قوي باشد: حفره هاي سياه و انفجار بزرگ .

در چنين ميدانهاي نيرومندي تاثير مكانيك كوانتوم بسيار برجسته است . بنابراين ، به يك معنا ، نسبيت عام كلاسيك ، با پيش بيني نقاطي با چگالي نامتناهي ، سقوط خود را پيش گويي مي كند . درست همانطور كه مكانيك كلاسيك (غير كوانتومي) با طرح آنكه اتمها فرومي پاشند و چگالي شان بينهايت مي شود ، سقوط خود را پيش بيني نمود . ما هنوز نظريه ي كامل و سازگاري كه نسبيت عام و مكانيك كوانتوم را وحدت ببخشد، نداريم اما پاره اي از ويژگيهايي را كه بايد داشته باشد ، مي شناسيم .

پيامدها و نتايج اين ويژگيها در ارتباط  با حفره هاي سياه و انفجار بزرگ ، در فصلهاي بعدي تشريح مي شوند. اما فعلا مي پردازيم به كوششهاي اخير براي نزديك كردن دانش ما از ديگر نيروهاي طبيعت و وحدت آنها در يك تئوري كوانتومي واحد .

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 19:36  توسط میترا.ف  | 
 

تصوير ما از جهان

جهان از كجا آمده و به كجا مي رود؟ آيا جهان ابتدائي داشته و اگر آري قبل از آن چه مي گذشته است؟ سرشت و ماهيت زمان چيست ؟ آيا هرگز به پايان خواهد رسيد ؟ تحولات اخير در فيزيك ، به كمك فنون و تكنولوژي عجيب و غريب كنوني ، تا اندازه اي پاسخ به برخي از اين مسائل ديرپا را ممكن ساخته است .

340 سال قبل از ميلاد ، ارسطو فيلسوف يوناني ، در كتاب خود بنام درباره ي افلاك ، نوشت كه زمين جسمي كروي است و نه يك سطح صاف.

وي مي انديشيد زمين ثابت است و خورشيد ، ماه ، سيارات و ستارگان در مدارهاي كروي گرد زمين مي چرخند. اين باور از آنجا ناشي مي شد كه به دلايل رازناكي احساس مي كرد زمين مركز عالم است و حركت كروي كاملترين حركتهاست . بعدها يعني دو قرن پس از ميلاد ، بطلميوس اين انديشه را استادانه پروراند و بصورت يك مدل كيهانشناختي كامل درآورد.

در سال 1514، يك كشيش لهستاني بنام نيكولاس كوپرنيكوس، دستگاه ساده تري پيشنهاد كرد. به باور او خورشيد  در مركزثابت بود و زمين و ديگر سيارات در مدارهاي دوار گرد آن در گردش بودند.

دو ستاره شناس – يوهان كپلر آلماني و گاليلئو گاليله ايتاليايي – آشكارا از نظريه كوپرنيك پشتيباني كردند.

يوهان كپلر تئوري كوپرنيك را اصلاح كرد و گفت كه مسير سيارات نه دوار كه بيضوي است .

سالها بعد يعني در 1687، سر اسحق نيوتن توانست اين مطلب را در كتاب خود اصول رياضي فلسفه طبيعي كه شايد مهمترين اثر در فيزيك باشد، توضيح دهد.

بعلاوه نيوتن قانون جاذبه عمومي را عرضه كرد كه بر اساس آن ، هر جسمي در جهان به سوي هر جسم ديگري جذب مي شود، هر چه جرم اجسام بيشتر باشد و هر چه فاصله آنها نزديكتر گردد ، با نيروي بيشتري به سوي هم جذب مي شوند .

مدل كوپرنيك از دست افلاك سماوي بطلميوس خلاصي يافت و اين انديشه كه جهان داراي مرز و كرانه اي طبيعي است بكنار نهاده شد.

نيوتن دريافت كه بر اساس نظريه گرانش او ، ستارگان بايد يكديگر را جذب كنند و بنابراين بنظر نمي رسيد كه اصلا ساكن باشند. آيا آنها در نقطه اي از جهان همگي به يكديگر برخورد نخواهند كرد؟ او در سال 1691 يادآور شد كه اگر شمار ستارگان جهان بينهايت نباشد ، و اين ستارگان در ناحيه ي محدودي از فضا پراكنده باشند ، اين اتفاق واقعا رخ خواهد داد. اما اگر تعداد نامحدودي ستاره در فضايي بيكران بطور كمابيش يكسان پراكنده باشند ، ديگر نقطه ي مركزي اي در كار نخواهد بود تا همگي به سوي آن كشيده شوند و لذا اين حادثه اتفاق نخواهد افتاد.

اين برهان نمونه اي است از نكات ظريفي كه هنگام بحث درباره ي بيكرانگي به آن برخورد خواهيم كرد. در يك جهان بيكرانه ، هر نقطه را مي توان مركز عالم پنداشت چرا كه در هر سوي آن ، بي نهايت ستاره وجود دارد .

وجود مدلي ايستا از جهان بيكراني كه در آن گرانش همواره بصورت نيروي جاذبه عمل مي كند ، امكانپذير نيست.

براي آنكه به حال و هواي كلي انديشه پيش از قرن بيستم پي ببريد ، بد نيست بدانيد مسئله اينكه جهان در حال گسترش است يا در حال انقباض ، براي هيچ كس مطرح نشده بود. عموما مي پنداشتند كه جهان يا همواره در حالتي ثابت موجود بوده يا آنكه در زماني معين در گذشته خلق شده و كمابيش بهمان صورت كه اكنون هست وجود داشته است . اين امر تا حدودي ناشي از تمايل انسان به باور به حقايق جاودانه است  ، همچنين سرچشمه آن را بايد در احساس آرامشي جست كه اعتقاد به جهاني جاودان و تغيير ناپذير در انسان اسير پيري و مرگ بوجود مي آورد.

حتي كسانيكه دريافته بودند كه بر اساس نظريه گرانش نيوتن جهان نمي تواند ايستا باشد ، به فكرشان خطور نمي كرد كه جهان ممكن است در حال گسترش باشد.

موضوع آغاز و پيدايش جهان مدتها قبل ازين مورد بحث قرار گرفته بود .  بنا بر برخي از نحله هاي كيهانشناسي و نيز باورهاي يهودي / مسيحي ، جهان در زماني معين و در گذشته اي نه چندان دور پديدار گرديد. يك برهان بر وجود چنين آغازي ، اين احساس بود كه براي توضيح عالم ، وجود علت العلل ضروري است.

اگوستين قديس با استفاده از كتاب سفر تكوين ، تاريخ آفرينش جهان را 5000 سال قبل از ميلاد مسيح برآورد مي كند.

ارسطو و بيشتر فيلسوفان ديگر يونان ، انديشه آفرينش را چندان نمي پسنديدند چرا كه بيش از حد حال و هواي ماوراي طبيعي و آسماني داشت . از اينرو چنين مي پنداشتند كه نژاد انسان و جهان پيرامونش همواره وجود داشته و وجود خواهد داشت .

بعدها امانوئل كانت در كتاب ماندگار (و بسيار بغرنج) خود ”سنجش خرد ناب” منتشره در 1781، اين مسئله را كه آيا جهان هستي نقطه آغازي در زمان داشته است و آيا در مكان محدود مي باشد، بطور مشروح مورد بررسي قرار داد.

وي اعلام مي دارد خواه جهان هستي ازلي باشد يا نباشد ، امتداد زمان تا بي پايان در گذشته ادامه مي يابد. همانطور كه بعدا خواهيم ديد ، مفهوم زمان پيش از پيدايش جهان بي معني است . اين مطلب نخستين بار بوسيله اگوستين قديس مطرح شد. وقتي از او پرسيدند خداوند پيش از آفرينش جهان چه مي كرد ؟ چنين جواب داد كه زمان يك خاصيت هستي است كه خداوند آفريده است و پيش از خلق عالم ، وجود نداشته است .

هنگامي كه بيشتر مردمان به جهاني اساسا ايستا و دگرگوني ناپذير معتقد مي باشند ، مسئله وجود نقطه آغازي بر آن ، مقوله اي براستي متافيزيكي يا مربوط به الهيات است .

در سال 1929 ادوين هابل متوجه شد كه به هر سوي جهان كه نظر بيفكنيم ، كهكشانهاي دور بسرعت از ما فاصله مي گيرند . به ديگر سخن جهان در حال گسترش مي باشد ، يعني در زمانهاي گذشته ، اشيا به يكديگر نزديكتر بودند . در واقع ، بنظر مي رسد كه روزي ، درحدود ده يا بيست هزار ميليون سال قبل ، همه ي آنها در نقطه اي واحد قرار داشتند و در نتيجه چگالي جهان بي نهايت بود . اين كشف سرانجام مسئله آغاز جهان را به قلمرو علم وارد ساخت .

بنا به مشاهدات هابل ، در گذشته هاي دور، زماني را مي توان يافت بنام انفجار بزرگ . در آن هنگام جهان بي نهايت كوچك بود و فوق العاده چگال و آكنده .

در جهاني ايستا ، آغاز زمان چيزي است كه بايد موجودي خارج از جهان برآن تحميل كند ، هيچ ضرورت فيزيكي براي يك آغاز وجود ندارد. مي توان تصور كرد كه بطور صوري در لحظه اي از زمان ، خداوند جهان را آفريد . از سوي ديگر اگر جهان در حال گسترش است ، شايد دلايل فيزيكي اي  وجود داشته باشد كه آغاز ناگزير جهان را نشان دهد . هنوز مي توان تصور كرد كه خداوند جهان را در لحظه انفجار بزرگ آفريد و يا حتي بعدها دست به خلق عالم زد  و كاري كرد كه چنان بر آدميان نمودار گردد كه گويا انفجار بزرگي رخ داده است ، اما فرض اينكه جهان پيش از انفجار بزرگ خلق گرديد ، معني ندارد. جهاني در حال گسترش منافاتي با وجود يك آفريننده ندارد اما محدوديتهايي بر زمان آفرينش هستي قرار مي دهد !

بعضي ها فكر مي كنند چگونگي وضعيت اوليه جهان به متافيزيك و مذهب مربوط مي شود . آنها مي گويند قادر متعال هر طور كه مي خواسته آفرينش را آغاز كرده است .

اما به نظر مي رسد كه خداوند اراده كرد كه هستي بگونه اي بسيار منظم و طبق قوانين معيني راه تكامل را بپيمايد. بنابراين بهمان اندازه ي فرض اول عقلائي است كه فرض اول عقلائي است كه فرض كنيم قوانيني وجود دارند كه بر وضعيت نخستين هستي حكم مي رانند.

 امروزه دانشمندان هستي را بر حسب دو تئوري پاره اي بنيادي توضيح مي دهند – نظريه نسبيت عام و مكانيك كوانتوم .

بدبختانه ايندو با يكديگر با يكديگر ناسازگار مي باشند – هر دوي آنان نمي توانند درست باشند.

اما در جستجو بدنبال يك نظريه يگانه و كامل ، پارادوكسي اساسي نهفته است .

اگر براستي نظريه كاملي وجود داشته باشد از قرار معلوم كردار و اعمال ما نيز توسط آن معين مي شود . و اين چنين نظريه خود آنچه را كه در جستجويش مي باشيم ، تعيين خواهد نمود . و از كجا معلوم كه بخواهد ما نتايجي درست از مشاهدات خود بگيريم ؟ آيا احتمال آنكه نظريه بخواهد نتايج نادرستي استنتاج نمائيم و يا اصلا به هيچ نتيجه اي دست نيابيم ، با احتمال قبلي يكسان نيست ؟

اكتشافات علمي ما شايد همه ما را به نابودي بكشاند ، و حتي اگر چنين نشود ، يك نظريه يگانه و كامل شايد تاثير چنداني در سرنوشت و بقاي ما نداشته باشد. با اينهمه ، چنانچه هستي بگونه اي منظم و بقاعده  راه تكامل را پيموده باشد، مي توان انتظار داشت كه توانائي تعقل كه انتخاب طبيعي به ما ارزاني داشته ، در جستجوي نظريه اي يگانه و كامل همچنان معتبر باشد و ما را براه خطا نكشاند .

از سپيده دم تمدن تا كنون انسان ها از ديدن رويدادها همچون مجموعه اي نامربوط و توضيح ناپذير، ناخشنود بوده اند . آنها همواره در اشتياق درك نظم نهفته در دل هستي بوده اند .

ما به هيچ وجه به كمتر از توضيح كامل جهاني كه در آن بسر مي بريم ، رضايت نمي دهيم .

  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ساعت 14:41  توسط میترا.ف  | 

روان شناسي جديد

يكي از روان شناسان معروف روزگار ما نوشته است كه "موضوع علم روان شناسي ، روان است و متاسفانه همين روان مدرك اين علم نيز هست" بر طبق اين نظر ، هر نوع داوري روان شناختي لاجرم از ماهيت اساسا" ذهني ، اگر نگوييم احساساتي و جانب دارانه ي موضوع شناسايي آن بهره مند است . زيرا بر طبق اين منطق ، هيچ كس نفس را مگر به وسيله ي نفس خويش ادراك نمي كند ، و نفس ، نزد روان شناس ، دقيقا" صرف روان است و لاغير.

روان شناسي جديد ،‌صادق باشد يا نباشد ، همواره ملازم نسبيت بيان شده در عبارت فوق خواهد بود.

در واقع ،‌اگر مي توانيم مشاهده كنيم كه روان امري ذهني است ، به اين اعتبار كه تحت سلطه ي نوعي سوگيري خودمدارانه ي معين و يا صبغه اي خاص واقع شده است كه برخي محدوديت ها را بر آن اعمال مي كند ،‌بدان سبب است كه در درون ما چيزي هست كه تحت اين محدوديتها و گرايش ها قرار ندارد ، بلكه از آنها بر مي گذرد و اصولا" آنها را تحت سيطره ي خود قرار مي دهد. آن چيز همانا عقل كلي است ، كه به طور معمول معياري در اختيار ما مي نهد كه تنها به وسيله ي آن مي توان بر عالم متغير و متلون روان پرتوي انداخت ، اين مطلب واضح است ، اما با اين حال به كلي خارج از دسترس تفكر فلسفي و علمي جديد مانده است .

از همه مهمتر اين است كه عقل كلي با عقل جزوي خلط نشود در حقيقت ، عقل جزوي انعكاس ذهني عقل كلي متعالي است . اما در عمل ، عقل جزوي تنها چيزي است كه انسان از آن فهم مي كند .

بيشتر روان شناسان جديد در نوعي عمل گرايي جا خوش كرده اند ، آنها با سرسپردگي كامل به تجربه ، توام با نوعي نگرش درمان گاهي سرد و عاري از احساس ،‌تضميني چند از براي عينيت مي بينند . در واقع تحركات نفس را ،‌بسان پديدارهاي جسماني ، از بيرون نمي توان بررسي كرد.

اما قوه ي ذهني كه تجربه را كنترل مي كند ،‌مگر چيزي به جز نوعي فهم مشترك كم و بيش من عندي است كه به ناگزير صبغه ي تصورات از پيش دريافت شده را دارد؟ ... كه  در آن روان مي كوشد خود را درك كند .

نفس را ، همچون هر قلمرو ديگري از واقعيت ،‌تنها به واسطه ي چيزي متعالي تر از آن مي توان شناخت .

اين ملاحظات كافي است تا ضرورت و وجود نوعي روان شناسي را مدلل سازد كه به اعتباري از بالا سرچشمه گرفته است .

آنچه روان شناسي جديد كاملا" از آن بي بهره است معياري است كه به ياري آن بتواند وجوه يا گرايش هاي نفس را در زمينه ي كيهاني آنها قرار دهد. در روان شناسي سنتي اين معيارها مطابق با دو "ساحت" اساسي فراهم آمده است . از طرفي ،‌مطابق با نوعي جهان شناسي كه نفس و احوال آن را  در سلسله مراتب وجود مستقر مي سازد ،‌و از طرف ديگر مطابق با اخلاقياتي كه رو به سوي غايتي معنوي دارد.

جهان شناسي سنتي به اعتباري حدود نفس را مشخص مي كند ، و اخلاقيات معنوي به اعماق آن راه مي برد. درست همان گونه كه جريان آب تنها آن گاه قوت و جهت خود را آشكار مي سازد كه در برابر مانع مقاومي متوقف شده باشد ، نفس نيز گرايش ها و افت و خيزهاي خود را تنها نسبت به يك اصل ثابت نشان مي تواند داد . هر آنكس كه بخواهد ماهيت روان را دريابد ، بايد در برابر آن ايستادگي كند و فقط وقتي به راستي در برابر آن مي تواند ايستادگي كند كه خود را،‌اگر نه به طرزي موثر لااقل به گونه اي مجازي و يا رمزي ،‌در نقطه اي متناظر با خودي الهي و يا متناظر با عقل كلي ،‌كه به مثابه ي پرتوي ساطع از آن است ، نهاده باشد.

از اين رو ،‌روان شناسي سنتي ،‌هم واجد ساحت غير شخصي و ايستا (يعني جهانشناسي) است و هم واجد ساحت شخصي و عملي (يعني اخلاقيات يا علم فضيلتها).

هر آن كس بتواند با چشم ذات خويش صورت روان خود را عينيت ببخشد ، به ياري همان چشم همه ي مقدورات عالم روان و يا عالم لطيف را نيز خواهد شناخت . و اين نگرش حاصل از عقل كلي ، هم نتيجه و هم ،در صورت لزوم، ضامن همه ي علوم قدسي مرتبط با نفس است .

در روان كاوي فرويدي ،‌روان پزشك جاي كشيش نشسته و تخليه ي عقده هاي سركوب شده جاي آمرزش را گرفته است . در اعتراف آييني ،‌كشيش فقط مباشر عاري از جنبه ي شخصي (و لزوما" منصف) از حقيقتي است كه داوري مي كند و مي آمرزد . شخص توبه كار با اعتراف به گناهان خويش ،‌به اعتباري تمايلات رواني اي را كه اين گناهان را بروز مي دهند، عينيت مي بخشد . وي از طريق توبه خود را از آنها مبري مي سازدو با دريافت آمرزش تقديسي ،‌نفس او عملا" به توازن اوليه ي خود باز مي گردد و بر ذات الهي خويش متمركز مي شود . اما از طرف ديگر ،‌در روانكاوي فرويدي ،‌فرد اندرون روان خود را ،‌نه در مقابل خداوند ،‌بلكه نزد شخصي همچون خود عريان مي سازد. او هرگز از اعماق آشفته و ظلماني نفس خود ، كه روان كاو از آن پرده برمي دارد و يا آن را به جنبش درمي آورد ،‌فاصله نمي گيرد ،‌بلكه به عكس ،‌آن را به عنوان متعلقات خويش مي پذيرد .

در برخي موارد با برقراري مجدد تعادل اخلاط بدن ،‌كه عموما" عواطف رواني آنرا به هم مي زند ،‌به نحو مطلوبي بر روان مي توان تاثير گذاشت ، اما در موارد ديگر نفس تنها با به كار گيري وسائط معنوي نظير پريسايي ، نيايش و يا زيارت اماكن متبركه ، سلامت خود را باز مي تواند يافت .

براي اينكه بتوان موقعيت نفس را در ارتباط با ديگر حقايق و يا عوالم كيهاني مشخص نمود ،‌بايد از طرح جهان شناسانه اي ياد كرد كه مراتب وجود را به صورت دواير و يا كرات متحدالمركز نشان مي دهد. در اين طرح، كه مفهوم زمين مركزي بودن عالم شهادت به معني رمزي به كاري مي رود ، به شيوه اي رمزي عالم جسماني عين محيط زميني ما تصور مي شود . حول اين مركز كره (يا كرات) عالم لطيف يا عالم روان گسترده است كه آن نيز خود محاط در كره ي عالم روح محض است .

هر يك از اين عوالم معلوم و تحت سيطره ي عالمي است كه فراتر از آن و محيط بر آن است .

حقيقت اين است كه ما به طور معمول تنها جزوي از عالم لطيف را (جزوي كه ما هستيم و "من" ما را تشكيل مي دهد) ادراك مي كنيم ،‌حال آنكه عالم محسوس به لحاظ اتصال با عالم كبير ،‌چونان كليتي كه به نظر مي رسد دربردارنده ي ما باشد ، بر ما ظاهر مي گردد.

يك پديدار را تنها از طريق نسبت هاي عرضي و هم طولي آن با واقعيت كل به درستي مي توان شناخت . اين حقيقت به طور خاص ، و به اعتباري به طور عملي ، شامل پديدارهاي رواني هم ميشود .

آنچه نفس را از مابقي عالم پهناور لطيف متمايز مي سازد،‌منحصرا" گرايش هاي خاص آن است ... به واسطه ي همين گرايش ها ، نفس با همه ي مقدورات كيهاني اي كه گرايش ها و يا خصلت هاي مشابهي دارند اتحاد مي يابد و آنها را جذب خود مي كند و خود نيز جذب آنها مي گردد.

 علم گرايش هاي كيهاني (گونه ها در جهان شناسي هندويي-guna) براي شناخت نفس ضروري است .

از آنجا كه انگيزه هاي نفس تنها از طريق صورت هايي كه آن انگيزه ها را به ظهور مي رساند معلوم مي شود ، لازم است كه بر مبناي اين صورت ها يا ظهورات ، نوعي ارزيابي روان شناسانه بنا نهاده شود . اما نقش گونه ها در صورت ها را ،‌هر چه كه باشد ،‌تنها به شيوه اي كاملا" كيفي و به كمك معيارهاي دقيق و قطعي (كه به هيچ وجه كمي نباشد) مي توان سنجيد، معيارهايي كه روان شناسي كاملا" دنيوي عصر ما يكسره فاقد آن است .

عالم لطيف ،‌به عنوان يك كل ، نسبت به عالم جسماني به طرز قياس ناپذيري گسترده تر و متنوع تر است .

تجربه ي عالم لطيف ،‌تجربه اي ذهني است (مگر در باب پاره اي از علوم كه براي متجددان كاملا" ناشناخته است).

عالم لطيف از صور تشكيل شده است ، به عبارت ديگر ، عالم لطيف داراي تنوع و تغاير است ،‌اما اين صور،‌بر خلاف صور جسماني ، به خودي خود و يا بيرون از پرتو افكني آنها در قوه ي خيال محسوس ،‌فاقد طرح هاي مكاني و مشخص اند .

و اما خودي مقيد يا نفس فردي خود يكي از صور عالم لطيف است و آگاهي اي كه پشتيبان اين صورت است الزاما" پويا و انحصاري است .

آگاهي شخص رويابين ، به خودي خود و علي رغم اين ذهني بودن ،‌آشكارا در معرض تاثيرات متفاوت ترين قلمروهاي عالم لطيف است ، شاهد اين امر،‌في المثل ،‌روياهاي پيش گويانه و يا دورآگاهانه اي است كه اشخاص بسياري آن را تجربه كرده اند .

مع هذا ،‌به طور ضمني و طي درجات مختلف ،‌حقايقي از يك مرتبه ي كيهاني را به ظهور مي رساند .

اين امكان را نبايد ناديده انگاشت كه ممكن است يك رويا متضمن موادي باشد كه به هيچ وجه نه از تجربه ي شخصي رويا بين ناشي شده باشد و نه از تجربه هايي كه شبيه اثراتي از نوعي انتقال رواني از فردي به فردي ديگر است .

گسيختگي رواني هميشه نوعي وسواس و هم نوعي گسست ميان قطبهاي متضاد را بوجود مي آورد ،‌و اين امر تنها با تيره و تار ساختن هر آنچه در نفس با صورت نوعي متناظر است ،‌امكان پذير مي گردد . در نقطه ي مقابل اين عدم تعادل حاصل از بزرگ شدن هاي بيش از حد ،‌مردانگي كامل ،في المثل، به هيچ وجه زنانگي را كنار نمي زند ،‌بلكه برعكس آن را در بر مي گيرد و با آن سازگار مي شود ،‌و عكس آن هم صادق است . به همين گونه صورتهاي نوعي اصيل ،‌كه در سطح رواني قرار ندارند ، متقابلا" يكديگر را طرد نمي كنند ،‌بلكه همديگر را در بر مي گيرند و هر يك مستلزم ديگري است .

صورت لطيف يك موجود به طرز غير قابل قياسي پيچيده تر از صورت جسماني آن است . اين معني درخصوص انسان نيز صادق است و صورت لطيف نوع او به عاقله اش هم تعين مي بخشد. با اين حال ، اين صورت دربردارنده ي قوه ي مفكره است ، كه نوعي يگانه سازي افراد بشر را ممكن مي سازد كه در ميان جانوران ديگر وجود ندارد. فقط انسان مي تواند خود را عينيت بخشد. انسان مي تواند بگويد : "من اين يا آن هستم" . فقط اوست كه صاحب اين قوه ي دو دم است .

آگاهي ،‌در سرشت كلي خود ،‌به اعتباري جنبه اي وجودي از عقل كلي است ،‌و اين بدان معناست كه اساسا" هيچ چيز بيرون از عقل كلي واقع نشده است . اما از گفته هاي روان شناسان چنين برمي آيد كه ناخودآگاه مورد نظر آنان ، صرفا" هرآن چيزي در نفس است كه خارج از آگاهي معمولي واقع شده باشد.

 

پايان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:19  توسط میترا.ف  | 

تكامل گرايي

چيزي كه از عناصر گوناگون تشكيل شده باشد در ماهيت آن عناصر شريك خواهد بود و در عين حال متفاوت از آنهاست . مثلا" شنگرف تركيبي است از گوگرد و جيوه ، بنابراين به اعتباري شنگرف مجموع اين دو عنصر است ،‌اما در عين حال حاوي خواصي است كه در هيچ يك از اين دو جوهر يافت نمي شود . كميات را مي توان به يكديگر افزود ،‌اما يك كيفيت هرگز صرفا" جمع كيفيات ديگر نيست . از آميزش رنگهاي آبي و زرد ،‌رنگ سبز حاصل مي شود ؛بنا براين رنگ سبز تركيبي از آن دو رنگ ديگر است ، اما اين رنگ صرفا" محصول افزودن آن دو رنگ به يكديگر نيست ، چرا كه در عين حال نوعي كيفيت رنگي را از خود بروز مي دهد كه جديد و در نوع خود يگانه است .

پروانه اي كه از شفيره پديد مي آيد نه آن شفيره است و نه آن كرمي كه اين شفيره را توليد كرده است . ميان اين موجودات زنده ي گوناگون نوعي خويشي و پيوستگي تكويني وجود دارد ،‌اما نوعي ناپيوستگي كيفي نيز در آنها هست ، زيرا ميان كرم و پروانه چيزي شبيه به نوعي گسيختگي سطوح وجود دارد .

اگر عالم هستي را به مثابه ي منسوجي در نظر آوريم ،‌در هر نقطه از اين منسوج تار و پودي وجود دارد كه يكديگر را قطع مي كند؛ بر طبق اين تمثيل ،رشته هاي تار ، كه به طور عمودي از دستگاه بافندگي نخستين آويزان است ،‌نمودار ذوات پايدار اشيا (و نيز كيفيات و صور ذاتي آنها) است ،‌ حال آنكه پودها ،‌كه تارها را به صورت افقي به هم پيوند مي زنند و در عين حال آن را با تابهاي يك در ميان مي پوشاند ،‌با پيوستگي جوهري يا مادي عالم متناظر است .

علم جديد خصوصا" از آنچه قدما به عنوان صورت مي شناختند غافل است ،‌ دقيقا" به اين سبب كه در اينجا سخن بر سر جنبه ي غير كمي اشيا است و اين غفلت با اين واقعيت كه علم جديد هيچ معياري براي زيبايي و يا زشتي يك پديدار نمي شناسد ،‌بي ارتباط نيست .

زيبايي يك چيز نشان وحدت دروني آن و انطباقش با يك ذات نامشهود و از اين روي با واقعيتي است كه نه قابل شمارش است و نه قابل اندازه گيري .

يك نوع في نفسه يك "صورت" لايتغير است ،‌كه نمي تواند تحول يابد و به نوع ديگري تبديل شود ...

چگونه ممكن است يكي تكامل يافته ي ديگري باشد ...

اساسا" نظريه ي تكامل گرايي كوششي است براي آن كه جايگزين نه تنها "معجزه ي آفرينش" بلكه سير تكوين ،‌كه تا حد زيادي فوق حسي است ،‌و روايت كتاب مقدس رمز منصوصي از آن است ،‌گردد .

اگر بشر هم از لحاظ سرشت طبيعي و هم از لحاظ سرشت روحاني خود ،‌در واقع به جز مرحله اي از نوعي تكامل از آميب به ابر انسان نيست ،‌پس چگونه به طور عيني مي تواند بداند كه در كجاي اين مرحله ي تكاملي ايستاده است ؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:21  توسط میترا.ف  | 

فيزيك جديد

...مطابق جهان شناسي سنتي، اثير همه ي فضا را پر كرده است و هيچ نقطه اي خالي از آن نيست . از طرف ديگر مي دانيم كه فيزيك جديد منكر وجود اثير است ، زيرا ثابت شده است كه اثير هيچ گونه مقاومتي در مقابل حركت چرخشي زمين ندارد ،‌اما از اين نكته غفلت كرده اند كه اين عنصر جوهري ، كه اساس تمام تمايزات مادي است ، خود به هيچ كيفيت خاصي تمايز نيافته است و از اين روي با هيچ چيز ديگري در تضاد نيست . اثير نمايانگر زمينه ي پيوسته اي است كه همه ي ناپيوستگي هاي مادي از آن منفك مي گردد.

... اگر چه اثير به ناچار در قيد زمان يا مكان است ، مع هذا در قالب اندازه گيري هاي  مدرج نمي گنجد . چنين چيزي خصوصا" در باب سرعت نور صادق است كه همواره مستقل از حركت ناظر خود ،به طور يكسان ظاهر مي گردد . خواه ناظر در جهت نور تغيير مكان دهد و خواه در جهت مقابل آن . .. و اين موضوع بسان بيان فيزيكي همزماني اي است كه به كنش نور قابل ادراك اختصاص دارد .

... از اين روي آينشتاين ناچار شد كه مكان و زمان را به عنوان دو بعد نسبي در نظر گيرد كه نسبت به وضعيت حركت ناظر تغيير پيدا مي كند ،‌مشروط بر آن كه تنها بعد ثابت سرعت نور باشد . بنابر نظريه ي نسبيت اينشتاين ،‌ سرعت نور هميشه و تحت هر شرايطي يكسان خواهد بود ،‌حال آنكه مكان و زمان نسبت به يكديگر تغيير خواهند كرد : تو گويي مكان به سود زمان و يا زمان به سود مكان منقبض مي تواند گشت .

... در چنين زمينه اي است كه ما اين پرسش ها را طرح مي كنيم : آن عدد ثابت مشهوري كه مي پندارند سرعت نور است ، چيست ؟ چگونه حركتي با سرعتي مشخص (كه تعريف آن هميشه نسبتي از زمان و مكان خواهد بود)  خود سنجه ي شبه مطلقي براي اين دو شرط عالم طبيعت مي تواند بود ؟  آيا در اينجا التباس ميان قلمرو اصلي و قلمرو كمي صورت نگرفته است؟  اين نكته را كه حركت نور سنجه ي بنيادي عالم جسماني است با طيب خاطر مي پذيريم ، اما چرا اين سنجه خود بايد يك عدد ، و حتي يك عدد مشخص باشد ؟ وانگهي آيا واقعا" آزمايشاتي كه مي پندارند ويژگي ثابت بودن سرعت نور را اثبات مي كند از كره ي خاكي فراتر رفته است و آيا مگر آنها مستلزم زمان و مكان ،‌آنگونه كه ما معمولا" آنها را تصور مي كنيم نيست ؟

... اختر شناساني كه با توسل به خطوط طيف نوري ، سالهاي نوري ميان ما و سحابي امراة المسلسله  را محاسبه مي كنند ، بي درنگ چنين مي انگارند كه بافت جهان در همه جا به يك شيوه است . اما چه پيش خواهد آمد اگر در ثابت بودن سرعت نور ترديد كنند (وبسيار محتمل است كه اين امر دير يا زود اتفاق افتد) و بدين سان تنها محور ثابت نظريه ي اينشتاين فرو افتد؟ در آن صورت كل دريافت جديد از عالم بي درنگ بسان سرابي محو خواهد شد .

... لازم است اشاره اي كنيم به نظريه اي كه بر طبق آن فضاي ميان ستارگان فضاي اقليدسي نيست و اصل موضوعه ي خطوط موازي هندسه ي اقليدسي را نمي پذيرد . مي گويند كه اين فضا بر روي خود برمي گردد و منحني مشخصي را به آن نمي توان نسبت داد . اين نظريه ممكن است تعبيري از نامتناهي بودن فضا باشد، چرا كه در واقع فضا نه متناهي است و نه نامتناهي ، بلكه همان چيزي است كه قدما آن را با ،‌كره اي مقايسه مي كردند كه شعاع آن از هر اندازه اي برمي گذرد و خود محاط در روح كل است . اما نظريه پردازان علم جديد امور را بدين شيوه ادراك نمي كنند ، زيرا تصريح مي كنند كه ادراك بلاواسطه ي ما از فضا كاملا" ناقص و نادرست است و لازم است كه با فضاي غير اقليدسي آشنا شويم . كه به گفته ي آنان از رهگذر نوعي تخيل منظم بدان مي توان نائل شد . اما اين موضوع به هيچ وجه درست نيست ، چرا كه فضاي غير اقليدسي تنها به طور غير مستقيم ،‌يعني ابتدائا" از طريق فضاي اقليدسي ، قابل دسترسي است ، به گونه اي كه فضاي اقليدسي همچنان مدل كيفي هر نوع فضاي قابل ادراك باقي خواهد ماند . علم جديد در اين مورد نيز ، همچون موارد بسيار ديگر ،‌سعي دارد كه به طور رياضي وار از منطق سرشته در قوه ي خيال قدم فراتر گذارد و آن را به ضرب اصول رياضي برهم زند ،‌تو گويي هر قوه ي عقلاني ديگر به جز تفكر رياضي صرف ، محل ترديد است .

خود ماده را نيز در انطباق با اين طرح ريزي رياضي وار ، ناپيوسته مي انگارند ،‌زيرا اتم ها و ذرات تشكيل دهنده ي آنها را به لحاظ مكاني ،‌حتي بيش از اجرام آسماني ، جداي از يكديگر تصور مي كنند . تصور رايج از نظام اتمي به هر صورتي كه باشد (نظرياتي كه در اين باب عرضه مي شود با سرعتي نگران كننده تغيير مي يابد) همواره موضوعي است مربوط به طبقه بندي نقاط مادي .

آموزه ي سنتي در باب ماده :

بر طبق اين آموزه ، عالم از ماده ي نخستين ،‌به واسطه ي افتراق هاي متوالي ،‌تحت فعل غير فعالانه ي ذات واهب الصور ساخته شده است . اما اين ماده ي نخستين ماده ي ملموس نيست ،‌بلكه مبناي هر وجود محدود است ،‌ و حتي نزديكترين حالت آن ،‌يعني ماده اي كه با كميت مشخص مي شود ، و اساس عالم جسماني است ،‌نيز به طريق ملموس ظهور نمي يابد . به تعبير بسيار خردمندانه ي بوئتيوس ،‌شي ء به وسيله ي صورت خود (يعني بوسيله جنبه ي كيفي آن) شناخته مي شود ، صورت بسان نوري است كه بوسيله ي آن به چيستي شي ء پي مي بريم . اما ماده به خودي خود هنوز شكل نگرفته است و به همين سبب از هر شناخت متمايزي مي گريزد .

بنابراين عالمي كه در محدوده ي شناخت متمايز است ميان دو قطبي كه في نفسه ظهور نايافته است (يعني ذات واهب الصور و ماده نامتمايز) گسترش مي يابد ، درست نظير گستره ي رنگها ي يك طيف كه از طريق انكسار نور سفيد (وبنابراين بي رنگ) در محيطي كه آن نيز بي رنگ است ،‌پديدار مي شود .

علم جديد كه علي رغم عمل گرايي اش در ادعاي ارائه ي تبيين تام و تمامي از عالم محسوس دست كمي از ديگران ندارد ، مي كوشد تا تمامي غناي كيفي عالم را به ساختار معيني از ماده تقليل دهد ،‌كه همچون طبقه بندي متغيري از اجسام خرد انگاشته مي شود ، خواه اين اجسام به عنوان اجسام واقعي تعريف شده باشند و خواه به عنوان واحدهاي ساده ي انرژي . اين بدان معناست كه ،به زبان علمي جديد، مي بايست همه ي مجموعه ي كيفيات محسوس ، يعني همه ي آنچه جهان را براي ما مي سازد ، را به استثناي زمان و مكان ،‌به رشته اي از مدل هاي اتمي كه برحسب توابعي از اعداد ،‌اجرام ،‌مسيرها و سرعت اجسام ريز تعريف شده است ،‌فروكاست .

بديهي است كه اين فروكاستن امور كيفي به امور كمي كاري است بيهوده ،‌چرا كه هر چند اين مدل ها  هنوز هم مشتمل بر بعضي عناصر كيفي است (لااقل تصور صورت مكاني آنها امري است كيفي) ،‌مع هذا باز بحث بر سر فروكاستن كيفيت به كميت است ،‌حال آنكه كميت هرگز نمي تواند كيفيت را شامل شود .

از طرف ديگر حذف جنبه هاي كيفي به نفع نوعي تعريف كاملا" رياضي وار از ساختار اتمي ، لزوما"بايد به حدي برسد  كه وراي آن ،‌دقت به عدم تعين منتهي مي شود. اين دقيقا" همان چيزي است كه در مورد علم اتم گراي جديد در حال اتفاق افتادن است و در آن شاخص هاي آماري و محاسبات احتمالاتي روز به روز بيشتر جايگزين تاملات رياضي مي شود و به نظر مي رسد كه قوانين عليت نيز با ناكامي مواجه شده است .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:18  توسط میترا.ف  | 

فصل

دوستان را در دل رنجها باشد که آن ، به هیچ دارویی خوش نشود . نه به رفتن ، نه به گشتن و نه به خوردن ،‌الا به دیدار دوست .

تا حدی که اگر منافقی میان مومنان بنشیند از تاثیر ایشان آن لحظه مومن می شود .

بنگر که صحبت مومنی در مومن چه اثر کند .

از سایه شخص را قیاس توان کردن. اکنون ازین جا قیاس کن که چه عقل و فرهنگ می باید که از آن این آسمان ها و ماه و آفتاب و هفت طبقه ی زمین پیدا شود .

از میان ما که یک جنسیم ، چه عجب است که اگر حق تعالی بعضی را ممتاز کند که ما به نسبت به وی چون جماد باشیم و او در ما تصرف کند و ما ازو بی خبر باشیم و او از ما باخبر؟

از درختی میوه ی شیرین ظاهر می شود . اگر چه آن میوه جزو او بود ، حق تعالی آن جزو را بر کل گزید و ممتاز کرد ،‌که در وی حلاوتی نهاد که در آن باقی ننهاد که به واسطه ی آن ، آن جزو بر آن کل رجحان یافت .

راه حق سخت مخوف و بسته بود و پر برف . اول جان بازی او (محمد) کرد و اسب را درراند و راه را بشکافت. هر که رود درین راه ، از هدایت و عنایت او باشد . چون راه را از اول او پیدا کرد و هر جای نشانی نهاد.

همچنان که چون خواهی که جایی روی اول رهبری عقل می کند که فلان جای می باید رفتن ، مصلحت این است . بعد از آن چشم پیشوایی کند ، بعد از آن اعضا در جنبش آیند ، بدین مراتب ، اگر چه اعضا را از چشم خبر نیست و چشم را از عقل .

بهترین سخنها آن است که مفید باشد نه که بسیار

بعضی را خود مفید آن است که سخن نشنوند ، همین ببینند ، بس باشد و نافع آن باشد و اگر سخن بشنود ، زیانش دارد.

فصل

هر علمی که آن به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علم ابدان است و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود آن علم ادیان است . دانستن علم "انا الحق" علم ابدان است . "اناالحق" شدن علم ادیان است .نور چراغ و آتش را دیدن علم ابدان است . سوختن در آتش یا در نور چراغ ، علم ادیان است . هر چه آن دیده است علم ادیان است . هر چه دانش است علم ابدان است .

فصل (خیلی قابل توجه)

اهل دوزخ در دوزخ خوش تر باشند که اندر دنیا. زیرا در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبر . و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد. پس آنچه دنیا را آرزو می برند ، برای آن است که عملی کنند تا از مظهر لطف باخبر شوند ، نه آنکه دنیا خوشتر ست از دوزخ .

قرآن همچو عروسی است . با آنکه چادر را کشی ، او روی به تو ننماید . آن که آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود ، آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود ، یعنی من آن شاهد نیستم . او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید . اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی ، بروی کشت او را آب دهی ، از دور خدمت های  او کنی ،‌در آنچه رضای اوست کوشی ، بی آنک چادر او کشی به تو روی بنماید.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:44  توسط میترا.ف  | 
 

(توضیح : از اونجا که کتاب من فصول عربی رو نداره شماره ی فصول من با بقیه بچه ها یکی نیست . من از فصل 58 تا 5 فصل رو خلاصه نوشتم . )

فصل 58

برداشت من از این فصل اینه : آدم ها در موقعیتی هستند و فکر می کنند موقعیت بالایی است در حالی که مقام واقعی و برتری واقعی چیز دیگری است و انسان باید برای رسیدن به آن تلاش کند ، نه رسیدن به جایگاهی دنیایی که هیچ ارزش واقعی ندارد . مثل این است که آدم ها در تلاش هستند که از مقام شاگردی به مقام رئیسی گلخن برسند .

فصل بعدی

منجمی سئوال می کند و می گوید اگر خارج از این عالم افلاک چیزی وجود دارد و خالقی هست ، پس چرا نمی بینیمش ؟

مولانا جواب می دهد: خالق هستی وجود دارد همانطور که اندیشه دیده نمی شود اما وجود دارد .

اندیشه ی تو را جای نیست ، در زبان نیست و در دهان نیست و در سینه نیست ... جای اندیشه ی خود را ندانستی ، جای خالق را چون دانی ؟

چون از اطلاع احوال خود عاجزی چگونه توقع داری که بر خالق خود مطلع گردی ؟

خدای آن است که او را جای نیست . تو می پرسی که پیش از این کجا بود ؟

علم اگر به کلی در آدمی بودی و جهل نبودی ، آدمی بسوختی و نماندی . پس جهل مطلوب آمد از این روی که بقای وجود به وی است . و علم مطلوب است از آن روی که وسیلت است به معرفت .

باری پس هر دو یاری گر هم اند و همه ی اضداد چنین اند (!)

فصل بعدی

کم از زمین نیستی ،‌زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل ، دیگرگون می گردانند و نبات می دهد و چون ترک کنند سخت می شود . پس چون در خود طلب دیدی می آی و می رو و مگو که در این رفتن چه فایده ؟ تو می رو فایده خود ظاهر گردد .

فصل بعدی

اگر چه عالم را همی گشتی ، چون برای او نگشتی ، تو را باری دیگر می باید گردیدن گرد عالم .

چون برای او نگشتی ، برای غرضی بود ، آن غرض حجاب تو شده بود ، نمی گذاشت که مرا ببینی .

لرزه و عشق می باید در طلب حق . هر که را لرزه نباشد خدمت لرزندگان واجب است او را .

فصل بعدی

بعضی گفته اند "محبت موجب خدمت است " و اینچنین نیست بلکه میل محبوب مقتضی خدمت است . و اگر محبوب خواهد که محب به خدمت مشغول باشد ، از محب هم خدمت آید و اگر محبوب نخواهد از او ترک خدمت آید .

مادران و پدران ما مثل زنبورند که طالبی را با مطلوبی جمع می کنند و عاشقی را با معشوقی گرد می آورند و ایشان ناگاه می پرند . حق تعالی ایشان را واسطه کرده است در جمع آوردن موم و عسل . و ایشان می پرند ،‌موم و عسل می ماند و باغبان . خود ایشان از باغ بیرون نمی روند . این آنچنان باغی نیست که از اینجا توان بیرون رفتی ، الا از گوشه ی باغ به گوشه ی باغی نمی روند . تن ما مانند کندویی است و در آنجا موم و عسل عشق حق است . زنبوران –مادران و پدران- اگر چه واسطه اند ،‌ الا تربیت هم از باغبان می یابند . و کندو را باغبان می سازد . آن زنبوران را حق تعالی صورتی دیگر داد . آن وقت که این کار می کردند ، جامه دیگر داشتند به حسب آن کار. چون در آن عالم رفتند لباس گردانیدند ،‌زیرا آنجا از ایشان کاری دیگر می آید .الا شخص همان است که اول بود .

یکی انگشتری در موضعی گم کرد ، اگر چه آن  را از آنجا بردند ،‌او گرد آنجا می گردد .

چنان که صاحب تعزیت گرد گور می گردد و پیرامون خاک بی خبر طواف می کند و می بوسد .

آدمی با کالبد اگر لحظه ای در لحد بنشیند ، بیم آن است که دیوانه شود . پس چگونه که از دام صورت و کنده ی قالب بجهد ، کی آنجا ماند ؟ حق تعالی آن را برای تخویف (ترساندن) دلها و تجدید تخویف، نشانی ساخت تا مردم را از وحشت گور و خاک تیره ترسی در دل پیدا شود .

جمله ی عالم می دوند ، الا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد . از آن‌ آدمی نوعی دیگر و از آن نبات نوعی دیگر و از آن روح نوعی دیگر . دویدن روح  بی گام و نشان  باشد.

همچنان که کسی در آب می رفت و کسی رفتن او نمی دید. چون ناگاه سر از آب برٱورد معلوم شد که او در آب می رفت که اینجا رسید .  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:29  توسط میترا.ف  | 

فصل ۳۷

با اين مثال كه هر كس بخواهد وارد خانه اي شود ناگزير از راهرو عبور مي كند و برعكس هر كس وارد راهرو شود لاجرم وارد خانه خواهد شد شروع مي كند و با تعميم مفهوم خانه به دنيا و راهرو (دهليز) به فكر و انديشه نتيجه مي گيرد : حق تعالي هر چيزي را كه مي خواهد در اين دنيا بوجود آورد ،‌خواست و تقاضاي آن را در اندرون آدمها قرار مي دهد . و سپس اين تعميم را بزرگتر مي كند و مي گويد : حق تعالي چون خواهد كه چيزها ي گوناگون – از غرايب و عجايب و باغ ها و بوستان ها و ... – در عالم پيدا كند ،‌در اندرون ها خواست آن و تقاضاي آن بنهد تا از آن اين پيدا شود . و همچنين هر چه در اين عالم ميبيني ،‌مي دان كه در آن عالم هست . و همچنان اين آفرينش آسمان و زمين و عرش و كرسي و عجايب ديگر ، حق تعالي تقاضاي آن را در ارواح پيشينيان نهاده بوده ،‌لاجرم عالم براي آن پيدا شد .

در ادامه به قديم و حادث بودن دنيا مي پردازد و معتقد است عالم حادث است و اوليا قديم تر از عالم آفريده شده اند و حق تعالي تقاضاي آفرينش عالم را در ارواح ايشان نهاده و آنگه عالم پيدا شده است و معتقد است انبيا و اوليا حدوث عالم را ديده اند .

((البته من اينو نمي فهمم !! ))

 

فصل۳۸

مصطفي عليه سلام كه امي مي گويند ،‌از آن رو نمي گويند كه بر خط و علوم قادر نبود . يعني ازين رو امي اش مي گفتند كه خط و علم و حكمت او مادرزاد بوده ،‌نه مكتسب .

(در حالي كه من شنيدم يك نشانه اي كه بر معجزه بودن قرآن برمي شمارند اين بوده كه پيامبر قبل از نزول قرآن بدون خط و علوم بوده !)

مولانا عقل را به دو دسته تقسيم مي كند : عقل جزوي و عقل كل و مي گويد :

عقل جزوي را عجب چه چيز باشد كه عقل كل را نباشد ؟ عقل جزوي قابل آن نيست كه از خود چيزي اختراع كند كه آن را نديده باشد . و اين كه مردم تصنيف ها كرده اند و هندسه ها و بنيادهاي نو بنا نهاده اند ،‌تصنيف نو نيست ، جنس آن را ديده اند ،‌بر آنجا زيادت مي كنند . آنها كه از خود نو اختراع كنند ،‌ايشان عقل كل باشند . عقل جزوي قابل آموختن است ،‌محتاج است به تعليم . عقل كل معلم است ،‌محتاج نيست .

هر كه را عقل جزوي است محتاج است به تعليم و عقل كل ،‌واضع همه ي چيزها . و ايشان انبيا و اوليا اند كه عقل جزوي را به عقل كل متصل كرده اند و يكي شده اند .

(در اين قسمت حدود دو تا پاراگراف رو كلا" نفهميدم !)

 

در انتها اشاره مي كند به همان مفهوم صورت و باطن و اينكه هر دو با هم به كار مي آيند .

 

فصل ۳۹

نبرد عشق را جز عشق دگر .

راه فقر راهي است كه درو به جمله آرزوها برسي. هر چيزي كه تمناي تو بوده باشد ،‌البته در اين راه به تو رسد .

هيچ كس در اين راه نرفت كه شكايت كرد، به خلاف راههاي دگر . هر كه در آن راه رفت  و كوشيد از صد هزار يكي را مقصود حاصل شد و آن نيز نه چنان كه دل او خنك گردد و قرار گيرد. زيرا هر راهي را اسبابي است و طريقي است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب . و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع ، شايد كه آن اسباب تخلف كند از مقصود .

اكنون چون در عالم فقر آمدي و ورزيدي ، حق تعالي تو را ملك ها و عالم ها بخشد كه در وهم ناورده باشي . و از آنچه اول تمنا مي كردي و مي خواستي خجل گردي كه "آوه من به وجود چنين چيزي ،‌چنان چيز حقير چون مي طلبيدم؟" اما حق تعالي گويد"اگر تو از آن منزه شدي و نمي خواهي و بيزاري ،‌اما آنوقت در خاطر تو آن گذشته بود ،‌براي ما ترك كردي ،‌كرم ما بي نهايت است ،‌البته آن نيز ميسر تو گردانيم"

كه البته من نمي دونم تعريف مولانا از "فقر" چيه ؟

ضمن اينكه به نظرم اينجا تناقضي وجود داره . اگر واقعا" شخص به حقيقت واقعي رسيده و طعم لذت واقعي رو چشيده و از آن خواسته بيزار شده باشد كه ديگر برآوردن آن معنايي ندارد ، اين نوع نگرش بين آدم ها شايد رواج داشته باشد كه چون به خاطر من تركش كردي حالا بهت مي دمش اما مگرخدا هم اينگونه با موضوعات برخورد ميكند ؟

بعضي سخن ها نقد است و بعضي نقل است و به همديگر مي مانند ،‌مميزي مي بايد كه نقد را از نقل بشناسد . و تمييز ايمان است و كفر بي تميزي است .

آخر اين فقه اصلش وحي بود اما چون به افكار و حواس و تصرف حلق آميخته شد آن لطف نماند . و اين ساعت چه ماند به لطافت وحي ؟

و مثال مي زند آب روان را كه وقتي از سرچشمه مي آيد زلال و صاف است . اما بعد از عبور از باغها و محله ها و ... تيره مي گردد و به هزار آلودگي آميخته مي شود . البته همچنان دشت را سيراب مي كند و تشنه را سير مي كند اما ...

اما مميزي مي بايد كه دريابد كه اين آب را آن لطف كه بود نمانده است و با وي چيزهاي ناخوش آميخته است .

پس دانستيم كه ايمان تمييز است كه فرق كند ميان حق و باطل و ميان نقد و نقل . هر كه را تميز نيست محروم است .

تمييز نعمت عظيم است .

 

فصل ۴۰

با اين بحث آغاز مي كند كه سئوال و جواب لزوما" نبايد در گفت آيد و به زبان آيد . بلكه :

هر حركتي كه آدمي مي كند سئوال است و هر چه او را پيش مي آيد ،‌از غم و شادي ،‌جواب است . اگر جواب خوش شنود بايد كه شكر كند و شكر آن بود هم جنس آن سئوال كند كه بر آن سئوال اين جواب يافت و اگر جواب ناخوش شنود ،‌استغفار كند زود و ديگر جنس آن سئوال نكند . (!)

جواب مطابق سئوال ايشان است .

يعني در واقع داره مي گه بعضي سئوال ها خط قرمز هستن و نبايد پرسيده بشن !!

 هر چه تو را پيش آيد ،‌نفس خود را ادب كن تا هر روز با يكي جنگ نبايد كردن .

حاصل آن است كه عالم بر مثال كوه است . هر چه گويي از خير و شر از كوه همان شنوي . و اگر گمان بري كه "من خوب گفتم ،‌كوه زشت جواب داد" محال باشد كه بلبل در كوه بانگ كند ،‌از كوه بانگ زاغ آيد يا بانگ آدمي يا بانگ خر . پس يقين دان كه بانگ خر كرده باشي .

 

فصل ۴۱

ابتداي فصل را با بحثي آغاز مي كند كه براي من كمي پيچيده بود اما در مجموع برداشتم اينه :

تقدير و سرنوشت همه چيز و همه كس در دنيا به قدرت و مشيت خدا وابسته است .

گفت آه كردي ذوق رفت ،‌آه مكن تا ذوق نرود . فرمود كه گاهي بود كه اگر آه نكني ذوق برود .

هيچ طاعتي اظهار نبايستي كردن كه همه اظهار ذوق است و اين سخن كه تو مي گويي از بهر آن مي گويي كه ذوق بيايد. پس اگر برنده ي ذوق است ،‌برنده ي ذوق را مباشرت مي كني تا ذوق بيايد .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:53  توسط میترا.ف  | 
 

فصل هجدهم

اين مقري قرآن را درست مي خواند. آري ،‌صورت قرآن را درست  مي خواند وليكن از معني بي خبر .  دليل بر آن كه حالي كه معني را مي يابد رد مي كند ...

اشاره دارد به اينكه انسان نسبت به معناي چيزي بي دانش باشد و فقط صورت آن چيز را بشناسد ،‌كه اين هيچ ارزشي ندارد.  و تشبيه مي كند به كسي كه چيزي را مي جود و بدون آنكه بخورد ، بيرون مي ريزد . به اين ترتيب مي تواند هزار خروار از آن را بخورد . اگر كسي يك آيه از قرآن را بخواند و آن را درك كند بهتر از كسي است كه كل قرآن را از بر مي كند  بي آنكه آن را بفهمد .

قومي را خداي چشم هاشان را به غفلت بست تا عمارت اين عالم كنند . اگر بعضي را از آن عالم غافل نكنند هيچ عالم آبادان نگردد . غفلت عمارت و آباداني ها انگيزاند . آخر اين طفل از غفلت بزرگ مي شود و دراز مي گردد و چون عقل او به كمال مي رسد ديگر دراز نمي شود . پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ويراني هشياري است .

(بچه ها لطفا" اگر كسي  مي تونه در مورد پاراگراف اخير توضيح بده . من  هر چي فكر ميكنم نمي فهمم يعني چي ؟!)

روي به معني آوردن اگر چه اول چندان نغز ننمايد الا هر چند كه رود شيرين تر نمايد . به خلاف صورت : اول نغز نمايد الا هر چند كه با وي بيش تر نشيني  سرد شوي . كو صورت قرآن و كجا معني قرآن ؟ در آدمي نظر كن . كو صورت او و كو معني او ؟

گفت :"از جاي ها كجا بهتر است ؟"  ...عاقل گفت :"جاگاه آن بهتر كه آدمي را آن جا مونسي باشد. اگر در قعر زمين باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشي باشد بهتر آن باشد."

 فصل نوزدهم  

عالِم به جبه و دستار نباشد . عالمي هنري است در ذات ِ وي كه آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نكند. چنان كه در زمان پيغمبر (ص) منافقان قصد رهزني دين مي كردند و جامه ي نماز مي پوشيدند تا مقلدي را در راه دين سست كنند زيرا آن را نتوانند كردن تا خود را از مسلمان نسازند و اگر ني فرنگي يا جهودي طعن دين كند وي را كي شنوند ؟

سخن را چون بسيار آرايش مي كنند مقصود فراموش مي شود .

اصل مقصود است ، باقي درد سر است .

 فصل بيستم

 شايد بهتر بود خلاصه ي اين فصل به من نمي افتاد ! ولي حالا كه اينجوري شده ،‌من خيلي خونسرد و بي تفاوت نسبت به احساس و منطقم در مورد خيلي جملات و اظهار نظرهاي اين فصل ،‌فقط سعي ميكنم خلاصه اي از آن را بنويسم . چون اساسا" الان موضوع بحث چيزي وراي اين است و اگر جواب آن سئوال بزرگ و اوليه داده بشه ديگر نيازي به پاسخ اينگونه سئوالها نيست .

ولي از آنجا كه بعضي جملات رو حتي نمي تونم به عنوان خلاصه انتخاب كنم ،‌بنابراين توصيه ميكنم اين فصل رو از روي كتاب بخونيد .

نكات استخراجي :

1-      وقتي در خصوص موضوعي مي دانيم كه اگر كنكاش كنيم  ممكن است شري به پا خيزد ، بهتر است  بي تفاوت عمل كنيم و تلاش نكنيم  كه واقعيت بر ملا شود .

2-      هر گاه كسي را از امري نهي كنيم ،‌او بر آن راغب تر و حريص تر خواهد شد . بايد بدانيم هر انساني سرشتي دارد كه همواره بر طبق آن عمل مي كند و امر و نهي ما بر او مبني بر اينكه كاري بر خلاف نهادش انجام دهد ، بي اثر مي باشد.

مستوران ِ حق را بي ارادت ايشان كي تواند ديدن و شناختن ؟ اين كار آسان نيست . فرشتگان فرو مانده اند كه "و نحن نُسبح ُ بحمدك ّ و نقدس ُ لك َ" ما هم عشقناكيم ، روحانييم ،‌نور محضيم .  ايشان كه آدميانند مشتي شكم خوار و خون ريز ،‌كه "يسفكون َ الدّماءَ "

اكنون اين همه براي آن است تا آدمي بر خود لرزان شود كه فرشتگان روحاني كه ايشان را نه جاه و نه حجاب بود ، نور محض ،‌غذايشان جمال خدا ،‌عشق محض ، دوربينان تيز چشم ، ايشان ميان انكار و اقرار بودند . تا آدمي بر خود بلرزد كه : "وه من چه كسم و كجا شناسم؟"  و نيز اگر بر وي نوري بتابد و ذوقي روي نمايد هزار شكر كند خداي را كه "من چه لايق اينم؟"

(در اين قسمت هم اگر كسي مي تونه جواب اين سئوال رو بده : مگر فرشتگان هم قدرت انكار و اقرار دارند ؟ مگر نه اينكه اونها تسليم محض هستند و اگر كه نه ؟ آيا اونها هم بابت انكارشان عقوبت مي شوند ؟)

بادبان كشتي وجود مرد اعتقاد است . چون بادبان باشد ،‌باد وي را به جاي عظيم برد و چون بادبان نباشد،‌سخن باد باشد .

هيچ كس را عاشق دليل نتواند گفتن بر خوبي معشوق و هيچ نتواند در دل عاشق دليل نشاندن كه دال باشد بر بغض معشوق . پس معلوم شد كه اينجا دليل كار ندارد ، اينجا طالب عشق مي بايد بودن .

اكنون جهد مي بايد كرد كه در اندرون نوري حاصل كني تا از اين نار تشويشات خلاص يابي و ايمن شوي . اين كس را كه چنين نوري در درون حاصل شد كه احوالهاي عالم كه به دنيا تعلق دارد ، مثل منصب و وزارت و امارت ،‌ در اندرون او مي تابد ،‌مثال برقي مي گذرد همچنان كه اهل دنيا را احوال غيب از ترس خدا و شوق عالم اوليا در ايشان مي تابد و چون برقي مي گذرد .

 فصل بيست و يكم

 عاشق و معشوق از هم مستغني نيستند و در مورد خدا :

استغناي او ثابت است الا اگر تو را حالي باشد كه چيزي ارزد از تو مستغني نباشد به قدر عزت تو

خدا ثابت است ، اثبات او را دليل مي نبايد . اگر كاري مي كني خود را به مرتبه و مقامي پيش او ثابت كن و اگر نه او بي دليل ثابت است .

آن عالَم به مانند دريايي است و اين عالم كف و خداي عز و جل خواست كه كف را معمور (آباد) دارد. قومي را پشت به دريا كرد براي عمارت كفك (كف) اگر ايشان به اين مشغول نشوند خلق يكديگر را فنا كنند و از آن خرابي كفك لازم آيد .

(اشاره به همان معنايي كه براي من مبهم است در فصل قبل)

 دوستي را چنين و دشمني را چنين بايد كردن . اندك اندك ، به تدريج . مثلا" دشمني را اول  اندك اندك نصيحت كني اگر نشنود آنگه وي را بزني . اگر نشنود وي را از خود دور كني .

پس كارهاي عالم را و عقبي را ،جمله را، هر كه اشتاب كرد و در اول كار مبالغه نمود آن كار ميسر او نشد .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:10  توسط میترا.ف  | 
 

كافران رومي نزد اتابك آمده و خواستند كه بينشان وصلتي اتفاق افتد تا بواسطه ي آن وصلت مسلمان شوند و دينشان يكي شود ،‌اتابك اين موضوع را به مولانا مي گويد و وي در جواب مي فرمايد:

آخر اين دين كي يك بوده است ؟ همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قايم ميان ايشان . شما دين را يك چون خواهيد كردن؟ يك آنجا شود در قيامت اما اينجا كه دنياست ممكن نيست زيرا اين جا هر يكي را مرادي است و هوايي است مختلف . يكي اينجا ممكن نگردد ،‌مگر در قيامت كه همه يك شوند و به يكجا نظر كنند و يك گوش و يك زبان شوند .

در آدمي بسيار چيزهاست ،‌موش است و مرغ است . باري ،‌مرغ قفس را بالا مي برد و باز موش به زير مي كشد و صدهزار وحوش مختلف در آدمي . مگر آنجا روند كه موش موشي بگذارد و مرغ مرغي را بگذارد و همه يك شوند زيرا كه مطلوب نه بالاست و نه زير . چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زير .

يكي چيزي گم كرده است . چپ و راست مي جويد و پيش و پس مي جويد. چون آن چيز را يافت ،‌نه بالا جويد و نه زير و نه چپ جويد و نه راست ، نه پيش جويد و نه پس ،‌جمع شود . پس در روز قيامت همه يك نظر شوند و يك زبان و يك گوش و يك هوش .

سخن بي پايان است اما به قدر طالب فرو مي آيد .

حكمت همچون باران است ،‌در معدن خويش بي پايان است ،‌اما به قدر مصلحت فرود آيد ... اما از آنجا كه مي آيد ،‌آنجا بي پايان است .

تشنيع (بدگفتن)   مي زدند كه قرآن بر محمد چرا كلمه كلمه فرود مي آيد و سوره سوره فرو نمي آيد ؟ مصطفي فرمود كه "اين ابلهان چه مي گويند ؟ اگر بر من تمام فرود آيد من بگدازم و نمانم " زيرا هر كه واقف است از اندكي بسيار فهم كند و از چيزي چيزها و از سطري دفترها. نظيرش هم چنان  كه جماعتي نشسته اند ،‌حكايتي مي شنوند اما يكي آن احوال را تمام مي داند و در ميان واقعه بوده است ،‌از رمزي آن همه را فهم مي كند و زرد و سرخ مي شود و از حال به حال مي گردد و دگران آن قدر كه شنيدند فهم كردند ،‌چون واقف نبودند بر كل احوال اما آن كه واقف بود از آن بسيار فهم كرد.

چون در خدمت عطار آمدي شكر بسيارست اما مي بيند كه سيم چند آوردي ،‌به قدر آن دهد. سيم اين جا همت و اعتقاد است . به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آيد.

هم چنين آدمي بيايد كه او را درياها بس نكند و آدمي باشد كه او را قطره اي چند بس باشد و زياده از آن زيانش دارد و اين تنها در عالم معني و علوم و حكمت نيست ، در همه چيز چنين است . در مال ها و زرها و كان ها ،‌جمله بي حد و پايان است اما بر قدر شخص فرود آيد زيرا كه افزون برنتابد و ديوانه شود .

دقت كنيد : جوابي براي وجود فقر و يا هر تفاوت ديگر در خلقت انسانها ، از جمله وجو استعداد و توانايي خاص در بعضي و ناتواني در بعضي ديگر . همچنين وجود انواع معلوليتها . همچنين نژادهاي مختلف . و ...

هيچ چيز نيست از نيك و بد كه آن را پيش ما و در خزينه ي ما گنج هاي بي پايان نيست اما به قدر حوصله مي فرستيم كه مصلحت در آن است .

شخصي آمد . گفت كجا بودي ؟ مشتاق بوديم ،‌چرا دور ماندي ؟ گفت اتفاق چنين افتاد. گفت ما نيز دعا مي كرديم تا اين اتفاق بگردد و زايل شود . اتفاقي كه فراق آورد ،‌آن اتفاق نابايست است . اي والله همه از حق است اما نسبت به حق نيك است . راست مي گويد همه نسبت به حق نيك است و به كمال است اما نسبت به ما ني . زنا و پاكي و بي نمازي و نماز و كفر و اسلام و شرك و توحيد جمله به حق نيك است اما نسبت به ما زني و دزدي و كفر و شرك بد است و توحيد و نماز و خيرات نسبت به ما نيك است اما نسبت  به حق جمله نيك است . چنان كه پادشاهي در ملك او زندان و دار و خلعت و مال و املاك و حشم و سور و شادي و طبل و علم باشد اما نسبت به پادشاه جمله نيك است . چنان كه خلعت كمال ملك اوست ، دار و كشتن و زندان همه كمال مُلك اوست و نسبت به وي همه كمال است اما نسبت به خلق خلعت و دار كي يك باشد ؟

جوابي ديگر به تمام سئوالهاي فوق !!

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 22:46  توسط میترا.ف  | 

این فصل با طرح این ماجرا آغاز می شود که  مولانا  به دیدار یکی از مریدانش می رود و وی بسیار اظهار شرمساری میکند که من چه لایق اینم ؟ مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره ی چاکران و مریدان و ملازمان بودمی و هنوز لایق آن نیستم .

مولانا می فرماید : هر چند که شما را مرتبه ای عزیز است و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید ، از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید ... اگر چه ما را هماره دل به خدمت بود ، اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که نیز صورت اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار خود مشارک (شریک) است با مغز . همچنان که کار بی مغز بر نمی آید بی پوست نیز بر نمی آید . چنان که دانه را اگر بی پوست در زمین کاری بر نیاید ، چون به پوست در زمین دفن کنی بر آید و درختی عظیم شود . پس از این روی تن نیز اصلی عظیم باشد و در بایست شود و بی او ، خود کار بر نیاید و مقصود حاصل نشود .

در اینجا می توان به بیهوده و اشتباه بودن افعال مرتازان پی برد که آنان از تن غافل می شوند و می خواهند به حق نزدیک شوند .

اینکه می گویند "رکعتین مِن الصلواة ِ خیر مِن الدُنیا و ما فیها " پیش هر کس  نباشد ، پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه در اوست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن ِ او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید .

 

اینما تُولّوا فثمّ وجهُ الله آن وجهی است مُجرا و رایج که لاینقطع است و باقی است . عاشقان خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند . باقی همچو اَنعامند (چهارپایان).

فرمود اگر چه اَنعامند اما مستحق اِنعامند و اگر چه در آخورند مقبول میرآخورند که اگر خواهد ازین آخورش نقل کند و به طویله ی خاص برد همچنان که از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله ی وجود به جمادیش آورد و از طویله ی جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به ملکی الی مالانهایـة .

و می افزاید این برای این نیست که تا مستقر در یکی از این طبقات شدی ، وجود طبقات دیگر را منکر شوی بلکه برای این است که همواره خواهان طبقه ی برتر باشی .

گویا مولانا معتقد به خلقت تدریجی است که در اینجا از این طبقاتی که گویا هیچ پایانی هم برایش متصور نیست، سخن می گوید. اما طبق آنچه در قرآن در خصوص چگونگی آفرینش آمده است ، آفرینش به صورت دفعی اتفاق افتاده و نیز آفرینش انسان که داستان خاص خود را دارد ولی از آنجا که مولانا کاملا" با قرآن مانوس است و در جای جای سخنانش آیات قرآن را دلیل و مدرک می آورد ، پس شاید بتوان گفت آنچه ما  از قرآن می خوانیم و درک می کنیم با واقعیت چیزی که وجود دارد بسیار متفاوت است .

 

زاهد آن است که آخِر بیند و اهل دنیا آخور بینند. اما آن ها که اخصّند و عارفند نه آخر بینند و نه آخور ، ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار را می دانند . دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن .

چون اول را دید او را نظر در آخِر نیست . آخِر در اول بر او معلوم شده است و ایشان نادرند ...

 

درد است که آدمی رهبر است در هر کاری که هست . تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا ، خواه آخرت ، خواه بازرگانی ، خواه پادشاهی ، خواه علم ، خواه نجوم و غیره .

تن همچو مریم است و هر یکی عیسی داریم . اگر ما را درد پیدا شود عیسای ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه پنهانی که آمد باز به اصل خود بپیوندد .

 

یکی از نتایجی که می توان  در این فصل بدست آورد اینست که انسانها در مراتب و مدارج متفاوتی طبقه بندی شده اند که بر حسب آن طبقه هم وظایف متفاوتی خواهند داشت و هم الطاف متفاوتی  شامل حالشان می شود و نیز دستورات قرآن برایشان متفاوت است و تعمیم یک حکم قرآنی برای تمام انسانها درست نیست بلکه باید خواص از زاهدان و اهل دنیا جدا شوند و هر یک دستور زندگی خود را از قرآن بردارند .

و البته تمام انسانها توان رسیدن به طبقه ی بالاتر را دارند و این به  تلاش و میزان دردی که احساس می کنند   بستگی دارد که بخواهند به طبقه ی بالاتر بروند یا نه !

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ساعت 19:1  توسط میترا.ف  | 

در اين فصل دو موضوع  طرح مي شود :

1- اينكه متناسب با موقعيتهاي متفاوت ، ممكن است رفتارهاي متفاوتي  خير محسوب شوند .

احترام هر چيزي لايق آن وقت باشد. در نماز نشايد پدر و برادر را پرسيدن و تعظيم كردن ، و بي التفاتي به دوستان و خويشان در حالت نماز عين التفات است و عين نوازش ،زيرا چون به سبب ايشان خود را از طاعت و استغراق جدا نكند و مشوش نشود پس ايشان مستحق عقاب و عتاب نگردند . پس عين التفات و نوازش باشد،چون حذر كرد از چيزي كه عقوبت ايشان در آن است .  

2- در خصوص اينكه هر چيزي قالبي دارد و جاني . صورت و قالب چيزي با جان آن چيز متفاوت است .

سئوال كرد كه از نماز نزديك تر به حق راهي هست؟ فرمود: هم نماز ،اما نماز اين صورت ِ تنها نيست ،اين قالب نماز است .

هر چيزي كه اولي و آخري داشته باشد ، قالب است و نماز اولي دارد و آخري ، پس قالب است .

هر چيز كه در حرف و صوت درآيد و او را اول و آخر باشد ، آن صورت و قالب باشد . جانِ  آن بي چون باشد و بي نهايت باشد و او را اول و آخر نبود .

جان نماز اين صورت تنها نيست بلكه استغراقي است و بي هوشي است كه اين همه صورتها برون مي ماند و آنجا نمي گنجد .

نظر به قدرت او دار و همواره خود را بيچاره مي دان و بي دست و پاي و عاجز و مسكين . چه جاي آدمي ِ ضعيف ؟ بلكه شيران و پلنگان و نهنگان همه بيچاره و لرزان ويند . آسمان ها و زمين ها همه بيچاره و مسخر حكم ويند . او پادشاهي عظيم است .

چون نور او بي پرده روي نمايد نه آسمان ماند و نه زمين ،نه آفتاب و نه ماه ، جز آن شاه ،كس نماند.

چون حق تعالي بنده اي را گزيد و مستغرق خود گردانيد هر كه دامن او بگيرد و ازو حاجت طلبد بي آن كه آن بزرگ نزد حق تعالي ياد كند و عرضه دهد ،حق آن را برآرد.

 

حكمت ها:

1.از قسمت اول علاوه بر مفهوم واضحي كه دارد ، مي شود براي جواب سئوالي كه در پست اول طرح شد والبته توضيحاتي هم در كامنت پست قبل برايش  داده شده ، از آن استفاده كرد . به اين مفهوم كه شايد عملي  كه در لحظه اي بر ما  واقع مي شود وما مي انديشيم كه خير ما در آن نيست ،‌با توجه به موقعيتي خاص كه ما و يا كل نظام هستي در آن قرار گرفته ،‌آن عمل خير محسوب مي شود .

(البته اين نوع نگاه باز هم جاي اين پرسش را پر نمي كند كه : آيا مي شود گفت خير هستي لزوما" در خير تك تك اعضاي هستي تعريف  نشده ؟)

 2. روي هيچ ظاهري  قضاوت نكنيم . نه گفتار ، نه رفتار .

سئوال : آيا مي شود گفت  : شايد در باطن آن انسان كه عمل شنيعي از او سر زده ، جان ِ پاك و زلالي جريان داشته باشد؟  هر رفتاري آغازي دارد و پاياني . پس رفتار انسانها همه قالب است و جاني در درونش پنهان دارد .

آيا مي شود گفت "فقر" نه آغازي دارد و نه پاياني ،‌پس فقر "جان" است .  خدا ،  "فقر" را آفريده  ، نه اينكه فقر زائيده ي اعمال نادرست انسانها باشد ؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:42  توسط میترا.ف  | 

فيه ما فيه يا مقالات مولانا مجموعه ي تقريرات مولاناست كه گردآوري شده و احتمالا" تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است.

كتاب به صورت فصل هاي كوتاه كوتاه است .گاهي مطلب با يك واقعه يا يك سخن از مولانا يا شرح يك موضوع يا تفسير آيه و حديث و شعري آغاز مي شود و مطالب به دنبال آن مي آيد و گاه بدون مقدمه مطلبي بيان مي شود.

 هر بار خلاصه ي كوتاهي از موضوعي كه در هر فصل بيان شده است را اينجا خواهيم گذاشت . مي شود در كامنتها پيرامون موضوع گفتگو كرد . جمله هايي كه پر رنگ نوشته مي شود عين متن كتاب است.

----------------------------------------------------------------------------------------

 بخش نخست به شرح مراتب علما و اميران پرداخته.

و در ادامه ...

 حتي اگر تصميم به كار خوب بگيري اما در آن تصميم "حق" را نبيني و بر خودت اعتماد كني ،‌شكست مي خوري .

حتي اگر در طاعت باشي ، اگر آن طاعت را از خود ببيني ، در معصيت مي افتي .

البته در همان معصيت هم اميد نبايد بريد، زاري و تضرع بايد كرد ، تا حق تعالي  تو را بازگرداند.

 ... حق تعالي مكار است ، صوتهاي خوب نمايد در شكم آن صورتهاي بد ، باشد تا آدمي مغرور نشود كه مرا خوب راي و خوب كاري مصور شد و رونمود. اگر هر چه رو نمودي آنچنان بودي ، پيغامبر با آن چنان نظر تيز منوَر و منوِ ِ ر فرياد نكردي كه : اَرِني الاشياءَ كما هي َ  خوب مي نمايي  و در حقيقت آن زشت است . زشت مي نمايي و در حقيقت آن نغز است . پس به ما هر چيز را چنان نما كه هست تا در دام نيفتيم و پيوسته گمراه نباشيم .

... اكنون تو نيز به هر تصوري و هر رايي اعتماد نكن ،تضرع مي كن و ترسان مي باش.

... ما اين ساعت كه لشكرها مي بريم نمي بايد كه بر آن اعتماد كنيم و اگر شكسته شويم در آن خوف و بيچارگي هم ازو اميد نبايد بريد.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۸ساعت 8:9  توسط میترا.ف  | 
دوستان سلام

خردادماه سال جاري بود كه با تعدادي از دوستان به فكر تشكيل يك گروه مجازي براي مطالعه افتاديم، اگر به اولين پست ستاك مراجعه كنيد در جريان روند اتفاقات قرار مي گيريد .

در ابتدا دغدغه ي ذهني خودم موضوع خودشناسي بود . قرار شد براي شروع كار ، يك جلسه ي  حضوري داشته باشيم ، توي اون جلسه يكي از دوستان (نيما)، موضوع جديد تاريخ رو براي مطالعه پيشنهاد داد ، از اونجا كه همه از طرفداران پر و پا قرص دموكراسي و احترام به راي اكثريت بوديم قرار شد راي گيري كنيم.

 البته من خودم هميشه دلم مي خواست كه روي تاريخ معاصر يك مطالعه ي درست و حسابي داشته باشم ،‌خلاصه اينكه نتيجه ي راي گيري "تاريخ" بود .  و كتاب "ايران بين دو انقلاب" انتخاب شد و قرار شد قسمت ، قسمت خونده بشه و به طور گردشي هر كسي مسئول بشه كه خلاصه ي مربوطه رو به عنوان پست توي ستاك بذاره و بقه ي بچه ها توي كامنتها موضوع رو به بحث بذارن !!

به بحث گذاشتن موضوع در كامنتها پيش كشمون ، در همان آغاز كار بچه ها كم كم ميدان رو خالي كردن و علي موند و حوضش !!

حالا كار نداريم ، اون كتاب به لطف خدا تمو م شد و هر كسي مايل باشه مي تونه خلاصه ي نسبتا" قابل استفاده اي از كتاب نام برده رو توي ستاك بخونه . ضمن اينكه من در حال تهيه ي خلاصه ي  كتاب "انقلاب ايران در دو حركت" نوشته ي مهندس مهدي بازرگان هستم و در آينده ي نزديك خلاصه رو ميذارم تا علاقمندان به موضوع تاريخ معاصر پيوستگي موضوع رو از دست ندن .

و اما ...

من و يكي ديگه از بچه ها (ميترا.خ) برگشتيم سر موضوع اصلي خودمون : "خودشناسي"

و با راهنمايي يكي ديگه از دوستان (آقا سيد) قرار شد  كتاب فيه ما فيه مولانا رو بخونيم . حالا هركسي دوست داشته باشه مي تونه گروه كتاب خواني ستاك رو در اين محفل مجازي همراهي كنه !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:1  توسط میترا.ف  | 

 

اعتراض طبقه ي متوسط و طبقه ي كارگر (خرداد-آذر 1357)

در ناآراميهاي اواخر سال 1356 ، حضور نيافتن مزد بگيران شهري كاملا" آشكار بود . اما پس از خرداد 1357 كه فقراي شهري به ويژه كارگران ساختماني و كارخانه ها نيز به تظاهرات خياباني روي آوردند ، وضعيت كاملا" دگرگون شد .

در واقع به صحنه آمدن طبقه ي كارگر ، پيروزي نهايي انقلاب اسلامي را ممكن ساخت .

علت اعتراض طبقه ي كارگر ،‌ركود اقتصادي بود .

آموزگار كه به دستكاري اقتصاد كشور سرگرم بود ،‌فكر مي كرد كه در ايران نيز ،‌مانند جوامع غربي ، مي توان ابزارهاي اقتصادي مانند كسادي را بدون اينكه دگرگوني و ناآراميهاي سياسي عمده اي بهمراه داشته باشد ،‌به كار بود . وي در اواخر مردادماه ،‌پي برد كه بر خلاف جوامع غربي ، ايران ثبات سياسي ندارد و بنابراين ، كسادي اي كه دولت تجويز كرده بود مي توانست بدون كاهش نارضايتي طبقه ي متوسط ،‌ به اعتراض طبقه ي كارگر بينجامد .

در 28 مرداد ماه ، همزمان با 25 امين سال كودتاي 28 مرداد 1332 ، سينما ركس آبادان كه در يك منطقه ي كارگر نشين قرار داشت ، به گونه ي مشكوكي آتش گرفت و بيش از 400 مرد و زن و كودك درون آن جان باختند . حكومت بي درنگ مسئوليت حادثه را به گردن مخالفان انداخت . از سوي ديگر ،‌مخالفان  نيز ساواك را به ترتيب دادن يك آتش سوزي ،‌قفل كردن دربهاي سينما و كارشكني در اقدام به موقع اداره ي آتش نشاني محل ،‌متهم كرد .

حقيقت هر چه باشد ، فرداي آن روز 10000 تن از بستگان قربانيان كه در مراسم تشييع بزرگي گرد هم آمده بودند ، ساواك را مسئول اين حادثه دانستند .

شاه كوشيد با دادن امتيازات بيشتر به مخالفان ، از شدت بحران بكاهد . او اينبار به مخالفان ميانه رو غير مذهبي به ويژه جبهه ي ملي نيز امتياز داد . بنابراين ، در سالگرد انقلاب مشروطه اعلام كرد كه به زودي يك دموكراسي نوع غربي برقرار خواهد شد و همه ي احزاب به جز حزب توده خواهند توانست در مبارزه ي انتخاباتي آينده شركت كنند . شاه همچنين ،‌261 زنداني سياسي را بخشيد ،‌به فرستادن تظاهر كنندگان دستگير شده به دادگاههاي مدني ، كه معمولا" تبرئه مي شدند ،‌ادامه داد ، به مطبوعات اجازه داد دعواهاي مربوط به كارگران و احزاب مخالف را چاپ كنند . نيروهاي نظامي را از دانشگاهها بيرون برد و ...

شاه در 5 شهريور ،‌آموزگار را بركنار و شريف امامي را كه در سال 1339 اندك زماني نخست وزير بود ، به نخست وزيري تعيين كرد و اختيارات نامحدودي به وي داد تا با روحانيون ميانه رو گفتگو كند . شريف امامي از يك خانواده ي روحاني  بود ،‌با برخي آيت اله هاي عالي رتبه پيوند دوستي داشت و چندين سال ميزبان شخصيتهاي مذهبي كه از كشورهاي عربي به ايران مي آمدند بود .

شريف امامي پس از تشكيل دولت كوشيد تا نظر مذهبيها را جلب كند . بنابراين تقويم شاهنشاهي را لغو كرد . بيشتر روحانيون عالي رتبه اي را كه از سال 1354 زنداني شده بودند آزاد نمود . كمكهاي دولتي به حزب رستاخيز را قطع نمود . 57 قمارخانه وابسطه به بنيادپهلوي را بست . از اعضاي فاسدتر پهلوي خواست تا براي مدتي كشور را ترك كنند . با انحلال پست امور زنان ،‌يك وزارت مشاور و سرپرستي اوقاف تشكيل داد . مبارزه ي گسترده اي عليه بهائيان آغاز كرد . هويدا از پست وزير دربار بركنار شد . هژبر يزداني سرمايه دار ثروتمند به جرم يك سرقت بزرگ دستگير شد . دو نظامي عالي رتبه ، پزشك مخصوص شاه و مدير عامل هواپيمايي ملي ايران به جرم بهايي بودن پاكسازي شدند . وي همچنين با سنجابي ، بازرگان ،‌فروهر و ديگر رهبران مخالف به توافق رسيد و اجازه ي راهپيمايي عيد فطر را صادر كرد . 

گر چه در روز عيد فطر مشكلي پيش نيامد ، طي سه روز پس از آن بحران شدت گرفت .  هر چند رهبران مخالف مردم را به خودداري از تظاهرات فرامي خواندند ، جمعيت همچنان به خيابانها مي ريختند . به طوري كه در 16 شهريور بيش از نيم ميليون نفر در تهران تظاهرات كردند . شعارها نيز شديدالحن تر مي شد . "مرگ بر سلطنت پهلوي" "شاه حرامزاده است"  "حسين سرور ماست ،‌خميني رهبر ماست" "استقلال آزادي جمهوري اسلامي" و براي نخستين بار در خيابانهاي تهران  ، "ما جمهوري اسلامي مي خواهيم" . با مطرح شدن درخواست تشكيل جمهوري اسلامي ، خواست مخالفان ميانه رو مبني بر اجراي قانون اساسي مشروطه تحت الشعاع قرار گرفت و بي اعتبار شد .

بدين ترتيب براي نخستين بار پس از سال 1342 ، در تهران حكومت نظامي اعلام شد . شاه ،‌همچنين حكم دستگيري سنجابي ،‌بازرگان ،‌فروهر ،‌معينيان ،‌لاهيجي ،‌به آذين ، متين دفتري و مقدم مراغه اي را صادر كرد .

در گيريهاي اجتناب ناپذير ،‌صبح روز بعد ، 17 شهريور ، روي داد . شديدترين درگيريها در جنوب تهران كه كارگران سنگر بندي كرده بودند و به سوي كاميونها ي ارتش كوكتل مولوتوف پرتاب مي كردند و در ميدان ژاله ،‌مركز محله هاي بازاري نشين شرق تهران كه در آن حدود پنج هزار نفر –اغلب دانشجو-  به صورت نشسته تظاهرات مي كردند ،‌پديد آمد . براي پراكنده كردن جمعيت از هليكوپترهاي جنگي استفاده شد . در ميدان ژاله (شهدا) ، تانكها و كماندوها كه تظاهر كنندگان را محاصره كرده بودند به آنها شليك كردند .

17 شهريور كه به جمعه ي سياه معروف شد ،‌تاثير بسزايي گذاشت . با كشتار 17 شهريور ، دريايي از خون بين شاه و مردم پديد آمد . به بيان كوتاه جمعه ي سياه ، امكان اصلاحات تدريجي و آرام را از بين برد و راه حل ساده و شني بر جاي گذاشت : يك انقلاب بنيادي يا يك ضد انقلاب نظامي .

مي توان چهار علت عمده براي شكست سياست يك ساله ي تعديل نظارتهاي پليسي برشمرد .

نخست ، توسعه نيافتگي حاد سياسي مانع از آن شد كه شاه بتواند در زمان اندكي روند رويدادها را دگرگون كند و به اصلاحات زير بنايي نهايي دست بزند .

دوم ، تغيير ناگهاني اوضاع ، با ركود اقتصادي كه عامل پيدايش شمار بسياري از كارگران بيكار خشمگين بود ، همزمان شد .

سوم ،‌تظاهرات و راهپيماييهاي پي در پي ،‌صحنه ي سياست را از اتاقهاي برنامه ريزي و ميزهاي مذاكره به خيابانها و محله هاي فقير نشين پرجمعيت كشاند .

دليل آخر  اينكه آيت اله خميني به مبارزه عليه يزيد زمان ادامه داد و هر گونه سازش با شيطاني كه اسلام را به بيگانگان فروخته است و دستانش به خون بيگناهان آلوده شده ، رد كرد.

شاه در برابر بحران رو به گسترش مردد شد و تصميمهاي ضد و نقيضي گرفت . از يك سو ،‌مي خواست با اقداماتي مشابه كشتار جمعه ي سياه ،‌مخالفان را بترساند . در شهرهاي ديگر نيز حكومت نظامي برقرار كرد. به ارتش دستور داد تا دفاتر روزنامه هاي مهم را اشغال كنند . رهبران جبهه ي ملي را دستگير كرد و به دولت عراق فشار آورد تا آيت اله خميني را زير نظر بگيرد و سپس اخراج كند . شريف امامي را بركنار و غلامرضا ازهاري فرمانده گارد سلطنتي را به نخست وزيري تعيين و شش پست وزارت را به چند افسر عالي رتبه واگذار كرد.

از سوي ديگر ، شاه برگ زيتون صلحي به مخالفان نشان داد . 1126 تن از زندانيان سياسي از جمله آيت اله طالقاني ،‌آيت اله منتظري و هشت توده اي را كه از سال 1334 در زندان بودند عفو كرد .  132 تن از دولتمردان پيشين ، از جمله هويدا و نصيري را بازداشت نمود . بيشتر استانداران را از كار بركنار كرد . كميسيوني براي بازرسي داراييهاي بنيادپهلوي تشكيل داد و حزب رستاخيز را منحل كرد .  و ...

با توجه به اين ترديدها و تصميم گيريهاي ضد و نقيض ،‌برخيها به اين نتيجه رسيدند كه شاه به نوعي بيماري عصبي و رواني دچار شده بوده . گروه ديگر معتقد بودند كه او از واقعيات كاملا" به دور بود ، شمار ديگري معتقد بودند او نمي توانست با قاطعيت تصميم بگيرد چون واشينگتن يك روز از تعهدش به حقوق بشر سخن مي گفت و روز بعد بر ضرورت ثبات تاكيد مي كرد و اهميت روابط ويژه شاه با آميريكا را يادآوري مي كرد .

آيت اله خميني از پاريس پيام فرستاد كه اگر شاه واقعا" "صداي انقلاب " مردم را شنيده است بايد بي درنگ استعفا دهد و در برابر دادگاه اسلامي قرار گيرد . هنگامي كه روزنامه نگاران اروپايي از آيت اله خميني پرسيدند چه چيز جايگزين سلطنت خواهد شد ، وي براي نخستين بار واژه ي جمهوري اسلامي را به جاي پاسخ هميشگي خود ، حكومت اسلامي ، به كار برد.

در اوايل آبان ،‌سنجابي و بازرگان توانستند تهران را به قصد ديدار با آيت اله خميني ترك كنند . سنجابي ، برگزاري يك همه پرسي براي ايجاد يك حكومت ملي مبتني بر اصول اسلام ، دموكراسي و حاكميت ملي را خواستار شد. بازرگان نيز گفت كه مردم پيرو آيت اله خميني هستند و مي خواهند اين سلطنت جاي خود را به نظام اسلامي بدهد.

بدين ترتيب جبهه ي ملي غير مذهبي و نهضت آزادي با استفاده از واژه هاي اندكي متفاوت ،‌علنا" از آيت اله خميني پشتيباني كردند . با استحكام پيوند و ائتلاف رهبران مخالف ،‌راهپيماييها و اعتصابات شدت و گسترش يافت . اما تظاهرات بسيار خشونت آميز تر در ماه محرم روي داد .

سه روز نخست ماه محرم با درگيري و خشونت سپري شد . رژيم از ترس اينكه در روزهاي تاسوعا و عاشورا اوضاع وخيمتر شود ،‌عقب نشيني كرد وكوشيد تا همانند شب عيد فطر با مخالفان سازش كند .

هر چند تظاهرات  در شهرهاي اصفهان،‌همدان،‌مشهد، اراك ، و تبريز تا حدودي به خشونت گراييد ،‌در ساير شهرها به آرامي برگزار شد . مهمتر اينكه براي نخستين بار، جمعيت زيادي از دهقانان روستاهاي همجوار در راهپيماييهاي شهري شركت كردند .

در راهپيمايي عظيم روز عاشورا  كه توسط طالقاني و سنجابي رهبري مي شد ، نزديك به دو ميليون نفر شر كت داشتند . البته مسئولان راهپيمايي در جلوگيري از به تظاهرات پيوستن گروههاي تندرو مانند فدايي ، مجاهدين ، توده و فداييان منشعب طرفدار توده ، ناتوان بودند . در ميدان شهياد(آزادي) كه راهپيمايي به پايان رسيد ، قطعنامه اي به تاييد مردم رسيد كه در آن بر رهبري آيت اله خميني صحه گذاشته شده ،‌سرنگوني سلطنت ،‌برقراري حكومت اسلامي و ... خواسته شده بود .

سه عامل باعث شد كه در دو هفته ي پس از عاشورا موقعيت شاه باز هم بدتر شود .

يكم ، مخالفان با تظاهرات ، اعتصاب و حتي تصرف ادارات و كارخانه ها ،‌همه چيز را به هم ريختند. اقتصاد كشور فلج شد و كميته هاي اعتصاب بيشتر كارخانه هاي بزرگ ،‌وزارتخانه ها و مراكز ارتباطي را در دست گرفتند .  مهمتر اينكه سازمانهاي چريكي كه با آزاد شدم اعضايشان از زندان جان تازه اي گرفته بودند ، به چند عمليات مسلحانه از جمله كشتن مدير عامل يك شركت نفتي آمريكايي ،‌انفجار دو نيروگاه  برق و بمب گذاري در سفارت آمريكا و دفاتر شركت گرومان در اصفهان دست زدند . اين حملات موجب شد كه بيشتر آمريكاييان ايران را ترك كنند.

دومين عامل اين بود كه سربازان و افسران وظيفه به هيچ روي نمي خواستند هموطنان خودشان را هدف گلوله قرار دهند .

عامل سوم ،‌بي اعتماد شدن واشينگتن نسبت به شاه بود .  در گزارش دولت فرانسه آمده بود كه امكان بقاي شاه وجود ندارد و غرب مي تواند با آيت اله خميني كنار بيايد زيرا وي به شدت ضد كمونيست و به ويژه ضد شوروي است .

آيت اله خميني نيز در اين هنگام سرگرم مبارزه اي تبليغاتي عليه نيروهاي چپ بود . وي مدعي بود كه حزب توده با شاه همكاري مي كند ، ماركسيستها را متهم مي كرد كه مي خواهند از پشت به مسلمانان خنجر بزنند و روسها را ابرقدرتي حريص مي دانست . وي همچنين مي گفت كه پس از سرنگوني شاه ايران همچنان نفت مورد نياز غرب را تامين خواهد كرد ، با شرق هم پيمان نخواهد شد و مايل خواهدبود تاروابطي دوستانه با ايالات متحده برقرار كند .

هر چند اعضاي كهنه كار جناح مخالف بر پايه ي تجارب خود بي گدار به آب نزدند ، بختيار ،‌يكي از رهبران جوان و بي تجربه ي جبهه ي ملي كه از روحانيون بيشتر مي ترسيد تا از ارتش ، پيشنهاد كرد كه اگر شاه به خارج از كشور سفر كند و قول دهد كه از اين به بعد سلطنت نمايد نه حكومت و چهارده تن از نظاميان سرسخت از جمله اويسي را تبعيد كند ،  رياست يك دولت غير نظامي را برعهده خواهد گرفت ، شاه بي درنگ پيشنهاد را پذيرفت و در 9 دي ماه بختيار را به نخست وزيري تعيين كرد.

سرنگوني شاه (دي – بهمن 1357)

بختيار به اقداناتي دست زد تا مخالفان را راضي نگه دارد . وي در حالي كه عكس مصدق را در پشت سر خود داشت ، در تلويزيون ظاهر شد ، از سالهاي فعاليتش در جبهه ي ملي سخن گفت ،‌اعلام كرد شاه به زودي براي گذراندن تعطيلات كشور را ترك مي كند و قول داد حكومت نظامي را لغو و انتخاباتي كاملا" آزاد برگزار كند . وي چد قرارداد تسليحاتي به ارزش 7 ميليارد دلار را لغو ،‌فروش نفت به افريقاي جنوبي و اسرائيل را متوقف و اعلام كرد كه ايران از سازمان سنتو خارج شده است و ديگر ژاندارم خليج فارس نيست . او برخي وزراي پيشين را دستگير و زندانيان سياسي بيشتري را آزاد كرد . وعده داد ساواك را منحل كند ، داراييهاي بنياد پهلوي را ضبط كرد و اعلام كرد آيت اله خميني "گاندي ايران" مي تواند به كشور بازگردد.

سرانجام بختيار شوراي سلطنت را تشكيل داد تا وظايف قانوني شاه را انجام دهد . و پي در پي هشدار مي داد كه اگر مخالفان در برابر كوششهاي وي براي برقراري حكومت مشروطه مانع ايجاد كنند ،‌ارتش از الگوي شيلي پيروي مي كند و ديكتاتوري نظامي خشن و سركوبگري بوجود خواهد آمد .

از يك سو ،‌شريعتمداري و رهبران مذهبي ميانه رو تر اعلام كردند كه از نخست وزير جديد پشتيباني مي كنند و اگر تلاشهاي اوو شكست بخورد كشور گرفتار هرج و مرج شديدي مي شود . از سوي ديگر ،‌سنجابي و فروهر ضمن اخراج بختيار از جبهه ي ملي ،‌اعلام كردند كه بدون كناره گيري شاه صلحي در بين نخواهد بود . آيت اله خميني نيز با فراخواندن مردم به اعتصاب و تظاهرات اعلام كرد كه هر دولت منصوب  شاه  غير قانوني است و پيروي  از بختيار همانند پيروي از ارباب او –شيطان- است .

در اوايل دي ،‌اعتصابات دوباره از سر گرفته شد . فرار از پادگانها شدت گرفت . صدها هزار نفر در شهرهاي بزرگ راهپيمايي كردند و خواستار بازگشت آيت اله خميني ،‌بركناري شاه و استعفاي بختيار شدند .

در 26 دي كه شاه تهران را به قصد قاهره ترك كرد ،‌صدها هزار نفر به خيابانها ريختند تا اين رويداد را جشن بگيرند و خواستار انحلال سلطنت شوند . در 29 دي كه آيت اله خميني خواهان برگزاري همه پرسي براي تعيين تكليف سلطنت و دولت بختيار شد،‌تنها در تهران  بيش از يك ميليون نفر به خيابانها ريختند . در 7 و 8 بهمن ماه در جريان اعتراض به بسته شدن فرودگاه براي جلوگيري از آمدن آيت اله خميني ،‌بيست و هشت نفر در تهران كشته شدند . در 12 بهمن ،‌بيش از سه ميليون نفر براي استقبال از بازگشت پيروزمندانه آيت اله خميني به خيابانها ريختند . اكنون آيت اله خميني ،‌پيامبر و استراتژيست انقلاب به خانه بازگشته بود تا انقلاب  خود را شخصا" فرماندهي كند .

به محض فروپاشي دولت ،‌قدرت به دست كميته ها افتاد . بيشتر اين كميته ها را به ويژه در استانها ي مركزي شيعه نشين و فارسي زبان ، روحانيون محلي طرفدار آيت اله خميني رهبري مي كردند .

تجار ثروتمند بازار كمك مالي مي كردند ،‌مغازه داران خرده پا كالاهاي مورد نياز فقرا را به قيمتهاي پايين تري تامين مي كردند ، برخي روحانيون مواد سوختي و غذايي مورد نياز افراد نيازمند  را از طريق مساجد توزيع مي كردند ، روحانيون ديگر ي هم با گرد آوري نزديك به يك هزار مرد جوان ، اغلب از محله هاي پر جمعيت فقير نشين ، نيروي مسلحي تشكيل دادند كه بعدها به پاسداران معروف شد .

هواداران انقلاب در ارتش به ويژه همافران در بين مردم اسلحه پخش كردند ،‌گروههاي داوطلب مذهبي كه معمولا" مراسم سوگواري ماه محرم را سازمان مي دادند ، اكنون مسئول انتظامات تظاهرات سياسي بودند .

آيت اله خميني پس از بازگشت به تهران گفت كه تا كناره گيري بختيار تظاهرات ادامه خواهد داشت . وي بازرگان را مامور تشكيل دولت موقت كرد، در نزديكي ميدان ژاله (شهدا) كميته اي برپا كرد تا فعاليت بيشتر كميته ها را هماهنگ و كميته هاي غير قابل اعتماد را  منحل سازد. و مهم تر اينكه يك شوراي انقلاب مخفي تعيين كرد تا مستقيما" با روساي ارتش گفتگو كند . حدود يكسال بعد آشكار شد اعضاي اصلي اين شورا عبارت بودند از : بني صدر – مشاور اصلي آيت اله خميني از هنگام اقامتش در پاريس – بازرگان ،‌يزدي و قطب زاده – سه تن از سخن گويان متنفذ نهضت آزادي و آيت اله بهشتي ،‌آيت اله مطهري ،‌حجه الاسلام رفسنجاني و حجه الاسلام باهنر – چهارتن از شاگردان پيشين آيت اله خميني در قم .

حادثه ي سرنوشت ساز در عصر جمعه بيستم بهمن ،‌كه گارد شاهنشاهي كوشيد تا شورش تكنيسينها و همافران نيروي هوايي پايگاه نظامي نزديكي ميدان ژاله را سركوب كند ، آغاز شد . با شروع درگيري ،‌سازمانهاي چريكي براي كمك به همافران محاصره شده هجوم آوردند و پس از شش ساعت درگيري شديد ، گارد شاهنشاهي را پس راندند .

صبح روز بعد ،‌چريكها و شورشيان نيروي هوايي ، كاميونهاي پر از سلاح را به دانشگاه تهران بردند و به كمك صدها داوطلب مسلح مشتاق ، آن روز را با انجام حملات پيروزمندانه به نه مركز پليس و مهمترين كارخانه ي اسلحه سازي شهر ، سپري كردند ، در پايان روز شهر پر از سلاح شده بود .

روز بعد ،‌يكشنبه 22 بهمن ،‌درگيريها به اوج خود رسيد . چهار سازمان چريكي اصلي ، حزب توده و ارتشيان فراري با كمك هزاران داوطلب مسلح بيشتر انبارها ي مهمات ، پادگانهاي گارد شاهنشاهي ،‌زندان اوين ،‌دانشكده ي افسري و پادگانهاي اصلي ارتش را كه بدون نگهبان بودند ،‌به تصرف درآوردند . ساعت 2 بعداز ظهر ، رئيس ستاد كل ارتش اعلام كرد كه در مبارزه ي ميان بختيار و شوراي انقلاب ، ارتش  بي طرف است . ساعت 6 بعد از ظهر راديو اعلام كرد : "اينجا تهران است ، صداي حقيقي ايران ،‌صداي انقلاب" .

بدين ترتيب ،‌اين دو روز  درگيري شديد ، انقلاب اسلامي را تكميل و سلطنت 2500 ساله را كاملا" نابود كرد .

 پايان كتاب

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 12:50  توسط میترا.ف  | 

 

انقلاب اسلامي

اعتراض طبقه ي متوسط (ارديبهشت 1356 – خرداد 1357)

در اواسط دهه ي 1350 ، به نظر مي رسيد رژيم شاه پايدار و برجاست، حتي اندك افرادي كه به ثبات رژيم چندان اميدوار نبودند ، پيش بيني مي كردند كه اين رژيم تا پايان دهه ي 1360/1980 ، دوران كاهش درآمدهاي نفتي ، پايدار بماند ، اما دو بحران غير منتظره اين محاسبات را كاملا" بهم زد ، بحران اقتصادي به شكل تورم حاد ،‌و بحران نهادي ناشي از اعمال فشارهاي خارجي بر شاه كه هدف از آنها وادار ساختن رژيم به تعديل كنترلهاي پليسي و رعايت حقوق بشر به ويژه حقوق مخالفان سياسي در ايران بود .

البته رژيم بدون توجه به پيچيدگيهاي علل تورم ، راه حلهاي ساده اي در پيش گرفت و مسئوليت تورم را به گردن جامعه ي تجاري انداخت . نخست به سراغ تجار عمده رفت و با سر و صداي زيادي "فئوداليستهاي صنعتي " مانند ايلقانيان و وهابزاده را دستگير كرد . در نتيجه ي اين اقدام بسياري از سرمايه گذاران به وحشت افتادند و كوشيدند سرمايه هاي خود را به حوزه هاي امن تري منتقل كنند .

رژيم ، با پي بردن به اينكه جنگ عليه سرمايه داران تورم را از بين نخواهد برد ، به سراغ مغازه داران و تجار خرده پا رفت . بر قيمت بيشتر كالاها نظارتي دقيق اعمال كرد و براي كوتاه ساختن دست واسطه ها و دلالان داخلي ميزان زيادي گندم ،‌قند و شكر و گوشت وارد كرد . حزب رستاخيز هم 10000 دانش آموز را با نام تيمهاي بازرسي  براي جها عليه سودجويان و متقلبان و محتكران روانه ي بازار كرد . همچنين شوراهاي به اصطلاح صنفي كه ساواك به سرعت تشكيل داده بود حدود 250000 نفر را جريمه ، 23000 بازرگان را از شهرهاي خود تبعيد ، حدود 8000 مغازه دار را به دو تا سه سال زندان محكوم و 180000 تاجر خرده پا را توبيخ كردند .

بنابراين بازاريان در جستجوي ياور و پشتيبان ،‌بار ديگر به متحد سنتي خود ، علما ، روي آوردند .

همزمان با اين بحران اقتصادي ، دولتها و سازمانها ي خارجي نيز شاه را در فشار قرار دادند تا نظارتهاي پليسي را تعديل كند . در اواخر سال 1354 ، سازمان عفو بين الملل مستقر در لندن ،‌پي برد كه يران يكي از بزرگترين نقض كنندگان حقوق بشر در جهان است . همچنين كميسيون بين المللي حقوق بشر وابسته به سازمان ملل ،‌در نامه ي سرگشاده اي به شاه ،‌رژيم را به نقض شديد حقوق  بشر متهم كرد و از وي خواست تا وضعيت اسفناك حقوق بشر را در ايران اصلاح كند .

همزمان با انتقاد سازمانهاي بين المللي ، گروههاي ايراني خارج از كشور نيز كميته هايي تشكيل دادند تا جنايتهاي ساواك را افشا كنند و تصوير خوشايندي را كه شاه طي سالها از طريق رسانه ها ي گروهي غرب به دست داده بود ،‌خدشه دار كنند .

به دنبال اينگونه تلاشها ،‌روزنامه ي معتبر ساندي تايمز لندن مطالب افشا گرانه اي درباره ي ساواك منتشر كرد . اعضاي كنگره ي آمريكا نيز كم كم در فروش گسترده ي تسليحات بسيار پيچيده به چنين رژيم كاملا" وابسته به يك فرد ترديد مي كردند .

جيمي كارتر نيز در مراحل مقدماتي انتخابات رياست جمهوري سال 1355/1976 ، بر دفاع از حقوق بشر در سرتاسر دنيا تاكيد كرد و ايران را جزو كشورهايي به حساب آورد كه آمريكا بايد براي حفظ آزاديهاي سياسي و اجتماعي مردم  آن كشورها  گامهاي  موثرتري بردارد .

همچنانكه بازرگان پس از پيروزي انقلاب بيان كرد ،‌انتخاب كارتر تنفس  دوباره را براي ايران ممكن كرد .

شاه نمي خواست روابط ويژه ي خود با واشنگتن و دسترسي به تسليحات آمريكايي را به خطر اندازد . او همچنين باور كرده بود كه با اصلاحاتش  مي تواند بدون به خطر انداختن رژيم ، از ميزان خفقان و نظرات بكاهد . يعني دهها سال تبليغ ،‌اگر نه حكومت شوندگان ، دست كم حكومت كنندگان را فريفته بود . بنابراين در سال 1354 ، از روي اطمينان و اعتماد به خبرنگاران خارجي مي گويد كه مخالفان تنها يك مشت نيهيليست ،‌آنارشيست و كمونيست هستند .

افزون بر اين ،‌مرگ سياستمداران واقع گرا تر از جمله علم ، علاء ، اقبال ،‌ساعد ،‌حكيمي ،‌بيات ،‌سيدضياء، قوام ،‌سهيلي و فضل اله زاهدي  باعث شد تا حلقه ي مشاوران شاه به گروه كوچكي از بله قربان گويان جوان تبديل شود كه براي به عرض رساندن مطالب مورد علاقه ي شاه با هم رقابت مي كردند . بنابراين ،‌شاه كم كم به گرداب انقلاب نزديكتر مي شد .

كاهش دادن خفقان نظارتهاي پليسي در اواخر سال 1355 آغاز شد و در تابستان همان سال به اوج رسيد . رژيم ،‌در بهمن ، 357 زنداني را بخشيد و در اسفندماه به سليب سرخ جهاني اجازه داد  تا از بيست زندان و حدود 3000 سلول بازديد كند . در فروردين 1356 ، وكلاي خارجي اجازه يافتند تا بر محاكمه ي يازده مخالف متهم به ترور نظارت داشته باشند .

شاه موافقت كرد آيينهاي دادرسي را اصلاح كند . در مردادماه ، هويدا را كه 12 سال گذشته نخست وزير بود بركنار و جمشيد آموزگار ، تكنوكرات 51 ساله ي تحصيلكرده ي آمريكا و دبير كل جناح مترقي ليبرال تر حزب رستاخيز را به نخست وزيري گمارد .  دولت در مرداد قوانين اصلاح دادگاهها را وضع كرد .

با فروكش نظارت و سخت گيري ، مخالفان تشويق شدند تا صداي خود را بلندتر كنند . در خردادماه ، سه چهره ي برجسته ي جبهه ي ملي –سنجابي ،‌فروهر و بختيار- در نامه اي به شخص شاه ، ضمن به كار نبردن عمدي تقويم شاهنشاهي و لقب آريامهر ، رژيم را متهم كردند كه به واسطه ي تورم و بي توجهي به كشاورزي اقتصاد را به نابودي مي كشاند و حقوق بين الملل ، حقوق بشر و قانون اساسي را نقض مي كند .

در تيرماه نيز چهل تن از شاعران ،‌نويسندگان و روشنفكران سرشناس نامه ي سرگشاده اي براي هويدا فرستادند و كانون نويسندگان ايران را كه از سال 1343 سركوب شده بود ، احيا كردند . آنها خواستار پايان دادن به سانسور شدند ،‌به سركوبي فعالتهاي فرهنگي ،‌روشنفكري و هنري توسط ساواك اعتراض كردند و يادآور شدند  كه افراد زيادي به جرم خواندن كتابهايي كه پليس تائيد نمي كند در زندان بسر مي برند .

از جمله ي اين چهل نفر : به آذين ،‌حسين ملكي، منوچهر هزارخاني ، ناصر پاكدامن ، هما ناطق ، سيمين دانشور ، غلامحسين ساعدي ، فريدون آدميت  و علي اصغر حاج سيد جوادي  را مي توان نام برد.

در اوايل مردادماه،‌شصت و چهار حقوقدان برجسته (از جمله نزيه ، عبدالكريم لاهيجي و هدايت اله متين دفتري ، نوه ي مصدق) بيانيه ي شديداللحني منتشر كردند ،‌آنها حكومت را به نقض قانون اساسي متهم كردند ،‌لغو فوري همه ي دادگاههاي مغاير با قانون اساسي را خواستار شدند .

بيت و نه تن از رهبران مخالف از جمله بازرگان ، سنجابي ،‌بختيار ،متين دفتري ،‌لاهيجي ،‌آيت اله زنجاني ،‌نزيه و حاج سيد جوادي ، جمعيت ايراني دفاع از آزادي  و حقوق بشر را تشكيل دادند .

يكصد و بيست حقوقدان به رهبري نزيه ،‌لاهيجي و نتين دفتري كانون وكلا را تشكيل دادند .

گروهي از استادان سازمان ملي دانشگاهيان را تشكيل دادند و بازاريان تهران هم انجمن تجار ، بازرگانان و پيشه وران را تاسيس كردند تا دست حزب رستاخيز را از فعاليت در آن حوزه ها كوتاه كنند . مهمتر اينكه ،‌طلاب قم نيز يك انجمن آموزشي تشكيل داده و از جمله خواستار بازگشت امام خميني شدند .

سنجابي ، فروهر ، بختيار ، يك تاجر بازاري و نمايندگاني از جامعه ي سوسياليستها ، جبهه ي ملي را با عنوان "اتحاد نيروهاي جبهه ي ملي "  احيا كردند .

بازرگان هم نهضت آزادي را احيا كرد ، به همكاري نزديك  با جبهه ي ملي و بازاريان پرداخت و خواستار اجراي قانون اساسي مشروطه شد . رحمت اله مقدم مراغه اي ، روشنفكر ليبرال تحصيلكرده ي فرانسه  با روابط نزديك با آيت اله شريعتمداري ، گروهي از متخصصان غير مذهبي همفكر را گرد آورد و حزب جديدي به نام نهضت راديكال تشكيل داد .

حزب توده نيز از زندگي مخفي خود دوباره خارج شد ، برخي از شبكه هاي حزبي خود به ويژه در تهران ،‌آبادان و رشت را بازسازي نمود و با كمك اعضاي پيشين سازمان فدايي ، روزنامه ي نويد را در تهران منتشر كرد .

 گفتني است كه در اين مرحله ي نخستين انقلاب ، هيچ يك از احزاب عمده ي مخالف به طور علني خواستار برقراري جمهوري و يا جمهوري اسلامي نشدند . برعكس ،‌مهمترين هدف و خواست آنها اجراي قانون اساسي بود .

مخالفان در اواخر آبانماه به خيابانها ريختند و مرحله ي جديد ي از روند انقلاب را آغاز كردند .  نقطه ي عطف اين مرحله 28 آبان بود . در اين روز پس از برگزاري نه جلسه شب شعر كانون نويسندگان در باشگاه انجمن ايران و آلمان و دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف) ، پليس كوشيد جلسه ي دهم را بر هم بزند ، به دنبال اين اقدام جمعيت خشمگين از دانشگاه بيرون ريختند و شعارهاي ضد رژيم سردادند . در اين جريان يك دانشجو كشته ،‌بيش از 70 نفر زخمي و حدود 100 نفر دستگير شدند .

در طول هفته ي بعد ، دانشجويان به مناسبت 16 آذر ، دست به اعتصاب زدند . دستگير شدگان ناآرامي هاي گذشته ، پس از محاكمه هاي كوتاه ،‌تبرئه شدند . اين محاكمه ها به مردم نشان داد كه ساواك ديگر نمي تواند از دادگاهها ي نظامي براي ارعاب مخالفان استفاده كند . بدين ترتيب ثابت شد كه سياست تعديل نظارت و گسترش فضاي باز سياسي ، نه يك مسكن سياسي بلكه محركي نيرومند بوده است .

در دي ماه اعتراضات چند برابر شد  ، در 17 دي روزنامه ي اطلاعات با انتشار مقاله اي به روحانيون همچنين شخص آيت اله خميني  توهين كرد و آنها ار مرتجعين سياه ناميد . حوزه ي علميه و  بازار در اعترا ض به اين موضوع  تعطيل شد  و خواستار عذرخواهي رسمي  دولت شدند .

حدود 4000 طلبه و هواداران آنها به خيابانها ريختند و با پليس درگير شدند .روز بعد آيت اله خميني مردم را به برگزاري تظاهرات بيشتري فراخواند . آيت اله شريعتمداري نيز اظهار داشت اگر درخواست اجراي قانون اساسي و مشروطيت نشان دهنده ي ارتجاع سياه است ،‌بايد اعتراف كند كه يك مرتجع سياه سرسخت است .

چهلمين روز كشتار مردم قم ،‌29 بهمن 1356 بود . در اين روز بازارها ي اصلي و دانشگاهها بسته شد. روحانيون در شهرهاي بزرگ مراسم يادبود برگزار كردند و در 12 شهر تظاهرات آرام برگزار شد . اما در تبريز ، به دنبال تيراندازي يك افسر پليس به يك نوجوان و كشته شدن او ، تظاهرات به خشونت كشيده شد .

دهم فروردين 1357 روز چهلم شهداي تبريز بود . سه روز بازارها و دانشگاهها تعطيل بود و مراسم باشكوهي در 55 شهر برگزار شد .  اين مراسم در تهران ، يزد ،‌اصفهان ،‌بابل و جهرم به خشونت كشيده شد .

در سومين روز اين بحران ، شاه ، فرماندهي پليس ضد شورش را شخصا" برعهده گرفت و اوضاع را آرام كرد.

مراسم چهلم بعدي ،‌19 ارديبهشت بود . دوباره بازار و موسسات آموزشي مهم اعتصاب كردند و در مساجد بيشتر شهرها مجالس سوگواري برپا شد . باز هم برخي از اين مراسم به خشونت كشيده شد . در جريان سركوب جمعيت ، نيروهاي مسلح ،‌تظاهر كنندگان را تا آستانه ي در خانه ي شريعتمداري دنبال كردند و با زير پا گذاشتن حق و حرمت قديمي تحصن در خانه ي علما ي ديني ،‌داخل منزل شدند و دو تن از طلاب را به ضرب گلوله كشتند .

رژيم براي رويارويي با اين بحران ، استراتژي سه گانه ي پيچيده اي در پيش گرفت .

يكم ،‌كوشيد تا با تهديدهاي خشونت آميز رهبران مخالف غير مذهبي را مرعوب كند .

دوم ، رژيم برخي  از سياستها را كه موجب خشم بازار و روحانيون ميانه رو شده بود كنار گذاشت .

سوم ،‌نخست وزير وقت ، جمشيد آموزگار  كوشيد با كند كردن گردش چرخ هاي اقتصاد ، هزينه ي روزافزون زندگي – عامل اقتصادي عمده ي نارضايتي طبقه ي متوسط – را پايين آورد.  آموزگار كه از ترغيب شاه به كاهش بودجه ي نظامي ناتوان بود ،‌هزينه هاي غير نظامي به ويژه بودجه ي برنامه هاي توسعه را بسيار پايين آورد .

به نظر مي رسيد اين استراتژي دولت كارساز شده است ،‌در تابستان 1357 ، خيابانها آرام بود . شريعتمداري به خبرنگاران گفت كه او به ماندن يا رفتن شاه اهميتي نمي دهد بلكه خواستار بازگشت مشروطيت و اجراي قانون اساسي است . اما آيت اله خميني مردم را به ادامه ي اعتراضات تا سرنگوني رژيم كفر فرامي خواند .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸ساعت 17:20  توسط میترا.ف  | 

مخالفان روحاني (1342-1356)

گروه نخست ،‌كه شايد بزرگترين گروه بود ، از علماي محتاط غير سياسي تشكيل مي شد. اعضاي اين گروه با رهبري اشخاص بسيار محترمي همچون آيت اله خويي نجفي ، آيت اله احمد خراساني و آيت اله مرعشي نجفي اعتقاد داشتند كه روحانيون بايد از كار كثيف سياست دوري كنند . آنها ، البته  از ناتواني يا بي ميلي مقامات در جلوگيري از آنچه انحطاط فزاينده ي اخلاق عمومي قلمداد مي كردند ،‌ناراحت بودند .

گروه دوم را مي توان روحانيون مخالف ميانه رو ناميد . اين گروه توسط آيت اله محمد رضا گلپايگاني ،‌آيت اله محمد هادي ميلاني در مشهد و مهمتر از همه آيت اله كاظم شريعتمداري عالم بلند پايه ي قم ،‌مجتهد سرشناس آذري و سخنگوي غير رسمي روحانيون آذربايجان ،‌رهبري مي شد . در اين گروه همچنين آيت اله زنجاني روحاني هشتاد ساله ي آذري  بود كه از مصدق و نهضت مقاومت ملي پشتيباني كرده بود و با جبهه ي ملي و نهضت آزادي رابطه ي نزديكي داشت .

اين گروه گر چه در مسائل راجع به حق راي زنان و اصلاحات ارضي مخالف رژيم بودند ، ترجيح مي دادند كه همچنان با شاه ارتباط داشته باشند تا از اين طريق بتوانند سياستهاي حكومت را تعديل كنند . خواستار سرنگوني سلطنت نبودند بلكه فقط خواستار اجراي كامل قانون اساسي مشروطه و بنابراين برژايي سلطنت مشروطه ي حقيقي بودند.

سومين گروه را مي توان روحانيون مخالف تندرو ناميد . اين گروه را كه از عراق آيت اله خميني رهبري مي كرد، شبكه اي مخفي و غير رسمي در ايران داشت . آيت اله حسينعلي منتظري ،‌يكي از اعضاي مسن گروه ، شاگرد پيشين آيت اله خميني و مدرس برجسته ي فقه اسلامي در قم بود . آيت اله محمد بهشتي ،‌هوشيارترين عضو سياسي گروه نيز شاگرد پيشين آيت اله خميني بود .  آيت اله مرتضي مطهري ، روشنفكر برجسته ي گروه ،‌ديگر شاگرد آيت اله خميني بود .  حجه الاسلام اكبر هاشمي رفسنجاني سازمانده اصلي گروه ،‌از يك خانواده ي زمين دار رفسنجان بود . او نيز زير نظر آيت اله خميني تحصيل كرد ه بود. حجه الاسلام سيد علي خامنه اي جوانترين سازمانده گروه ، خطيب تازه وارد مدرسه ي فيضيه بود .

هدف آيت اله خميني نه برقراري دوباره ي سلطنت مشروطه ،‌بلكه ايجاد شكل جديد حكومت اسلامي بود . او نه براي پديد آوردن حكومت اسلامي صرف و ساده ،‌بلكه براي ايجاد حكومت اسلامي روحانيون ،‌تلاش مي كرد . به نظر شريعتمداري ،‌عاليترين وظيفه ي علما حفظ شريعت و امت در برابر دولت بالذات فاسد بود ،‌اما آيت اله خميني عاليترين وظيفه ي علما را در دست گرفتن دولت و اعمال قدرت سياسي براي اجراي شرع و ايجاد جامعه ي اسلامي حقيقي مي دانست .

آيت اله خميني ،‌چارچوب نظريه ي سياسي خود را در سخنرانيها ي ايراد شده در نجف ، در اواخر دهه ي 1340 ، تدوين و تنظيم كرد . اين سخنرانيها با عنوان "ولايت فقيه : حكومت اسلامي " ،‌در واقع نتيجه گيري منطقي از آرا و استدلالهاي بسياري از علماي شيعه ي سده ي 19 بود . از ديدگاه اين علما ،‌امام دوازدهم مسئوليت حفظ امت را به مجتهدان واگذار كرده است . همچنين معتقد بودند مجتهدان بايد خود را از دولت دور نگه دارند و آن را چونان شر لازم قلمداد و تحمل نمايند ، زيرا نبود پادشاه و حاكم به هرج و مرج اجتماعي مي انجامد. بر پايه ي اين نظريه ،‌اقتدار سياسي عالي در دست علما بود ،‌اما تنها زماني بايد آن را به كار ببندند كه حكومت آشكارا به حريم شريعت تجاوز مي كند و امت اسلامي را به مخاطره اندازد . آيت اله خميني  در نوشته هاي نخستين سالهاي زندگي خود در نجف ، اين برداشت را مي پذيرد .

البته قيام 15 خرداد مي بايست بر خويشتن داري آيت اله خميني نقطه ي پايان بگذارد . زيرا اساس استدلال وي در سخنرانيها ي نجف اين بود كه چون خداوند رعايت قوانين شرع را از امت خواسته است ،‌چون حكومتها براي اجراي شريعت بوجود آمده اند و چون علما –در غيا ب امام – تنها مفسران حقيقي شريعت هستند ، حكومت نيز بايد به روحانيون – به ويژه فقها – واگذار شود .

او مي گويد كه تنها راه نابودي ظلم و فساد و خيانت ،‌يك انقلاب سياسي اسلامي است و بر اين امر پافشاري مي كند كه نظام قضايي بايد به روحانيون واگذار شود .

به عقيده ي وي ، رهبران روحاني انقلاب مشروطيت فريب روشنفكران غير مذهبي را خوردند و نهادهاي غير اسلامي را پذيرفتند .

آيت اله خميني در سخنرانيهاي خود براي طلاب ،‌از حكومت روحانيون طرفداري مي كرد اما در اعلاميه هاي عمومي بحث روشني از اين گونه حكومت به ميان نمي آورد ،‌از كاربرد ولايت فقيه خودداري مي كرد و استراتژي سال 1342، يعني حمله به نقطه ضعفها ي اصلي رژيم را ادامه مي داد .  وي در راه حلي كه پيشنهاد مي دهد ،‌آشكارا از نظريه ي حكومت اسلامي سخن نمي گويد . حتي اطرافيان او بعدها مدعي شدند كه كتاب ولايت فقيه  توطئه ي ساواك و يا يادداشتهاي اصلاح نشده ي يك طلبه بوده است .

آيت اله خميني مي كوشيد تا همه ي گروههاي مخالف – به جز ماركسيستهاي ملحد- را با خود همراه كند و مواظب بود كه بيش از حد به گروه خاص نزديك نشود . بدين ترتيب وي با تبليغ آگاهانه ي يك پيام مبهم دلخواه توده ها و ندادن پيشنهادهاي معين ،‌طيف گسترده اي از نيروهاي اجتماعي را با خود همراه كرد .

سازمانهاي چريكي (1350-1356)

در شامگاه سرد نوزدهم بهمن 1349 ، سيزده مرد مجهز به تفنگ ، مسلسل و نارنجك دستي به پاسگاه ژاندارمري سياهكل ،‌در جنگلهاي حاشيه ي خزر ، حمله كردند . آنها با اين حمله كه بعدها به "حماسه ي سياهكل" معروف شد ،‌هشت سال فعاليت شديد چريكي را آغاز كردند .

از نظر پيشينه و ديدگاه سياسي ، اين سازمانها ي چريكي به پنج گروه قابل تقسيم است :

1.سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران (فدائيان ماركسيست)

2.سازمان مجاهدين خلق ايران (مجاهدين اسلامي )

3.ماركسيستهاي منشعب از مجاهدين (مجاهدين ماركسيست)

4. گروههاي كوچك اسلامي محلي : گروه ابوذر نهاوند ، گروه شيعيان راستين همدان ، گروه الله اكبر اصفهان و گروه الفجر زاهدان

5. گروههاي كوچك ماركسيست . اين گروهها دو دسته بودند : گروههاي مستقلي مانند سازمان آزاديبخش خلق هاي ايران ، گروه لرستان و سازمان آرمان خلق ، و شبكه هاي متعلق به احزاب سياسي طرفدار مبارزه ي مسلحانه ، مانند گروه توفان ، سازمان انقلابي حزب توده ، حزب دموكرات كردستان و يك سازمان با گرايش چپ جديد به نام اتحاديه ي كمونيستها . افزون بر اين برخي از فدائيان هنگام مرگشان به حزب توده پيوسته بودند .

از بين اين پنج گروه ، فدائيان ماركسيست و مجاهدين اسلامي بسيار بزرگتر و گسترده تر از ديگر گروهها بودند .

 گر چه نخستين عمليات جنبش چريكي در بهمن 1349 انجام گرفت ،‌پيشينه و خاستگاه آن به سال 1342 بازمي گردد.

روزنامه ي مجاهد مي نويسد: كشتار خونين سال 42، نقطه ي عطف مهمي در تاريخ ايران بود . تا آن هنگام مخالفان تلاش مي كردند تا از طريق اعتراضهاي خياباني ،‌اعتصابهاي كارگري و شبكه هاي زيرزميني با رژيم مبارزه كنند . ولي حمام خون سال 1342 شكست چنين شيوه هايي را نمايان ساخت . پس از سال 1342 ، گروههاي چريكي – داراي هر گونه ايدئولوژي – مي بايست از خود بپرسند كه : "چه بايد كرد؟" پاسخ روشن بود :"جنگ چريكي"

دست آورد اين بحث و بررسيها ، شكل گيري شماري گروههاي كوچك ماركسيست و اسلامي پشتيبان مبارزه ي مسلحانه بود .

در سال 1343، 57 تن از جوانترين اعضاي اين گروهها كه اغلب دانشجو و دانش آموز دبيرستاني بودند ، به جرم خريد اسلحه و تشكيل گروهي مخفي به نام حزب ملل اسلامي در تهران دستگير شدند . در سال 1345، گروهي ديگر به جرم حمايت از مبارزه ي مسلحانه ، ترجمه ي جزوه هايي درباره ي كوبا و تشكيل سازمان مخفي "جبهه ي آزاديبخش ملي ايران" در بندر انزلي ، تهران و كرمان دستگير شدند .  اين سازمان بعدها به جاما معروف شد كه موسس آن دكتر كاظم سامي ، يك مسلمان مومن ،‌روانپزشك خراساني و نخستين وزير بهداري و بهزيستي جمهوري اسلامي بود .

در سال 1348 ، حدود 200 توده اي كه از تصميم حزب توده در خصوص عدم توسل به خشونت برضد رژيم ناراضي بودند "سازمان انقلابي كمونيستها ي ايران" را تشكيل دادند و براي تامين هزينه ي عمليات چريكي خود به يك بانك در اصفهان دستبرد زدند . البته آنان پيش از آنكه كاري كنند همه دستگير شدند . همچنين در سال 1348، هجده استاد و دانشجو ، كه برخي در حزب توده و يا گروه ماركسيستي خليل ملكي عضويت داشتند ، هنگام تلاش براي خروج از مرز عراق و پيوستن به سازمان آزاديبخش فلسطين دستگير شدند .

سازمان فدايي .  اين سازمان كه تا سال 1350 عنوان فوق را نداشت ،‌از دو گروه جداگانه اي كه پيشينه شان به اواسط دهه ي 1340 بازمي گشت تشكيل مي شد . گروه نخست در سال 1342 ، توسط 5 دانشجوي دانشگاه تهران ، بيژن جزني ، عباس سوركي ، علي اكبر صفايي فراهاني ، محمد آشتياني و حميد اشرف تاسيس شد .

چهار سال پس از تشكيل گروه ، ساواك به درون آن نفوذ كرد ،‌چهارده عضو گروه از جمله جزني و سوركي را دستگير كرد . اما اشرف گرفتار نشد و توانست با يافتن اعضاي كافي ، از فروپاشي گروه جلوگيري كند .

گروه دوم تشكيل دهنده ي سازمان فدايي را دو دانشجوي مشهدي مقيم تهران ، رهبري مي كردند . چهره ي اصلي گروه مسعود احمدزاده از خانواده اي روشنفكر بود .  احمدزاده در سال 1349 ، يكي از آثار مهم تئوريكي سازمان فدايي را با عنوان "مبارزه ي مسلحانه :هم استراتژي هم تاكتيك" نوشت .  امير پرويز پويان همكار نزديك احمدزاده نيز پيشينه ي مشابهي داشت و كتابي با عنوان ضرورت مبارزه ي مسلحانه و رد تئوري بقا نوشت .

اين دو گروه در سال 1349 با هم ادغام شدند و گروه نخست (گروه جزني ) "تيم روستايي" و گروه دوم (گروه احمدزاده) "تيم شهري" اين سازمان جديد را تشكيل دادند .

ديدگاه گروه جزني – كه بيشتر رهبران آن از اعضاي پيشين حزب توده بودند – درباره ي ادغام ، تاكيد بر اهميت ايجاد سازماني توانمند بود . اما اعضاي گروه احمدزاده – كه بيشتر عضو پيشين جبهه ي ملي بودند – به نقش توده هاي خودجوش و عمليات قهرمانانه اهميت مي دادند .

و سرانجام گروه دوم پيروز شد . بنابراين استراتژي اصلي سازمان فدايي بسيار ساده بود : جنگ چريكي و باز هم جنگ چريكي . پس از شكستهاي پي در پي حزب توده و جبهه ي ملي ، پيروزيهاي كاسترو ، جياپ و مائو و اعتباريابي چريكهاي آمريكاي لاتين ،‌تاثير نيروبخشي بر روشنفكران جوان ايران داشت .

سازمان فدايي براي جنگ چريكي آماده شد و تيم روستايي خود را براي ايجاد پايگاهي به كوهستان منطقه ي گيلان فرستاد . اين تيم روستايي مي بايست از طريق زندگي با چوپانان كوهستان ، برقراري ارتباط با روستاييان و گردآوري نيروهاي رزمنده ي بومي ، زمينه ي عمليات را فراهم سازند . اما  با دستگير شدن يكي از هواداران سازمان فدايي در روستاي سياهكل به وسيله ي ژاندارمها ، اين برنامه بهم خورد . چريكها از ترس اينكه ماموران با شكنجه  از آن فرد اطلاعات مهمتري به دست آورند تصميم گرفتند با حمله به پاسگاه ، همكار خود را آزاد كنند. شاه ،با شنيدن خبر حمله ، برادر خود را در راس يك نيروي عظيم به منطقه فرستاد . مقامات نظامي بعد از سه هفته تعقيب مداوم ،‌انهدام كامل باند چريكي و اعدام سيزده تن از اعضاي آن را اعلام كردند . گر چه اين رويداد يك شكست نظامي مفتضحانه بود ، سازمان فدايي آن را پيروزي تبليغاتي بزرگي قلمداد كرد و ادعا نمود كه عمليات نامبرده به مردم نشان داد كه يك دسته ي كوچك از مردان مصمم مي توانند كل رژيم پهلوي را به وحشت اندازند . بدين ترتيب در تاريخ معاصر ايران ، 19 بهمن روز حماسه ي سياهكل ، روز پيدايش جنبش چريكي لقب گرفت .

ساواك ، طي 9 ماه پس از حماسه ي سياهكل ، در يك رشته درگيريهاي مسلحانه تقريبا" همه ي اعضاي موسس سازمان فدايي را دستگير كرد و يا كشت .  در اواخر 1354 ، كاملا" آشكار بود كه مبارزه ي ميان رژيم و سازمان فدايي به بن بست رسيده است .

به دنبال بحث بر سر چگونگي پايان دادن به اين بن بست ، سازمان فدايي به دو شاخه تقسيم شد . شاخه ي "اكثريت"  كه  تا هنگام مرگ حميد اشرف در اواسط سال 1355 توسط وي رهبري مي شد ، بر ادامه ي جنگ مسلحانه تا شكل گيري يك قيام  توده اي پافشاري مي كرد . اما شاخه ي "اقليت" طرفدار خودداري از درگيري مسلحانه ، گسترش فعاليتهاي سياسي به ويژه در ميان كارگران كارخانه ها و برقراري پيوند نزديك با حزب توده بود . اين گروه در اواسط  سال 1355 به حزب توده پيوست و گروه منشعب از سازمان چريكهاي فدايي خلق وابسته به حزب توده ي ايران (فدائيان منشعب) را تشكيل داد .

سازمان مجاهدين . پيشينه ي سازمان مجاهدين خلق ايران نيز همچون سازمان فداييان خلق به اوايل دهه ي 1340 بازمي گردد.

اعضاي سازمان مجاهدين را جناح مذهبي جبهه ي ملي به ويژه نهضت آزادي تشكيل مي دادند .  اين سازمان در سال 1345 ، توسط شش تن از اعضاي پيشين نهضت آزادي و تازه فارغ التحصيلان دانشگاه تهران تشكيل شد :  محمد حنيف نژاد ، سعيد محسن ، محمد عسكري زاده ، رسول مشكين فام ، علي اصغر بديع زادگان و احمد رضايي .

حنيف نژاد با گردآوري برخي از همكلاسيهاي پيشين خود كه اكنون نهضت آزادي را بسيار ميانه رو مي دانستند ،  هسته ي سازمان مجاهدين را تشكيل داد .

اين هسته كم كم از تهران به ديگر استانها گسترش يافت و در اصفهان ،‌شيراز و تبريز سلولهايي تشكيل داد . همچنين بديع زادگان ، مشكين فام و چهار عضو جديد به اردن فرستاده شدند تا نزد سازمان آزاديبخش فلسطين ، آموزش چريكي ببينند .

 سازمان مجاهدين ، عمليات نظامي خود را از مرداد 1350 آغاز كرد . نخستين عمليات ، براي برهم زدن جشنهاي پر خرج 2500 ساله ي شاهنشاهي طراحي شده بود . پس از بمب گذاري در تاسيسات برق تهران و تلاش براي ربودن يك هواپيماي شركت ايران اير ، نه تن از مجاهدين دستگير شدند . يك تن از آنان بر اثر شكنجه اطلاعاتي داد كه منجر به دستگيري 66 عضو ديگر شد. طي ماههاي بعدي همه ي اعضاي اوليه ي كادر رهبري يا اعدام شدند و يا در درگيريهاي خياباني جان خود را از دست دادند . ولي با اين وجود ،‌گروه به حيات خود ادامه داد و اعضاي جديدي پيدا كرد . همچنين از نهضت آزادي كمك مالي گرفت و به تداوم فعاليت حسينه ارشاد ياري رساند . و طي چهار سال بعدي چندين عمليات خشونت آميز ديگر انجام داد. تا اواسط سال 1354 ، پنجاه نفر از مجاهدين كه افزون بر 90 درصدشان به طبقه ي روشنفكر تعلق داشتند ، جان خود را از دست داده بودند.

گر چه سازمان مجاهدين ،‌اسلامي بود ، با تفسير و برداشت انقلابي از اسلام ،‌ايدئولوژي اي را عرضه مي كرد كه با ايدئولوژي فدائيان ماركسيست تفاوت چنداني نداشت . سازمان مجاهدين ، مدعي بود كه پس از سرنگوني رژيم ، انقلابيون با پايان دادن وابستگي به غرب ، ايجاد اقتصادي غير وابسته ، دادن آزادي بيان به توده ها ، توزيع دوباره ي ثروت و خلاصه ايجاد نظام بي طبقه ي توحيدي دگرگونيهاي اساسي بوجود خواهد آورد. در واقع اين نظريات چنان به عقايد سازمان فدايي نزديك بود كه رژيم سازمان مجاهدين را "ماركسيستهاي اسلامي" مي ناميد .

سازمان مجاهدين پس از سال 1351 ، به ماركسيسم گرايش بيشتري پيدا كرد . سرانجام ، در ارديبهشت 1354، بيشتر رهبران سازمان كه هنوز آزاد بودند به پذيرش ماركسيسم و ماركسيست – لنينيست شدن سازمان راي دادند.

كادر رهبري سازمان در جزوه اي با عنوان بيانيه ي اعلام مواضع ايدئولوژيك اعلام كرد كه پس از ده سال زندگي مخفي ، چهار سال مبارزه ي مسلحانه  و دو سال بازانديشي ايدئولوژيكي گسترده ، به اين نتيجه رسيده است كه نه اسلام ، بلكه ماركسيسم فلسفه ي انقلابي راستين است . زيرا اسلام ايدئولوژي طبقه ي متوسط است ولي ماركسيسم ايدئولوژي "رستگاري و رهايي طبقه ي كارگر" .

با اين چرخش ايدئولوژيكي كامل ، شكاف عميقي در سازمان مجاهدين پديد آمد . پس از ارديبهشت 1354 ، سازمان مجاهدين به دو جناح رقيب تقسيم شده بود كه هر يك نشريه ، تشكيلات و فعاليتهاي ويژه ي خود را داشت .

طي دو سال بعدي سي تن از مجاهدين ماركسيست جان خود را از دست دادند.  در بين اعدام شدگان ،‌خانمي از دانشگاه تهران وجود داشت . بدين ترتيب در تاريخ ايران اين نخستين زني بود كه تا آن زمان برابر جوخه ي اعدام قرار مي گرفت .

در اواخر سال 1355، اين دو جناح سازمان مجاهدين همانند سازمان فدايي ، چنان تلفات سنگيني متحمل شده بودند كه به تجديد نظر در تاكتيكهاي خود پرداختند.

گر چه اين جنبش چريكي نيز مانند سازمانهاي مخالف پيشين ،‌نتوانست رژيم را سرنگون كند ، عملكرد آن كاملا" بيهوده نبود ، زيرا هنگامي كه در اواخر سال 1356 موج انقلاب به حركت درآمد هر چهار سازمان چريكي – فدايي ، فدائيان منشعب وابسته به حزب توده ،‌مجاهدين اسلامي و مجاهدين ماركسيست – در شرايط بهتري براي بهره گيري از موقعيت قرار داشتند .

هر چهار سازمان ،‌هم تجربه ي جنگ مسلحانه داشتند و هم رمز و راز قهرماني و حماسه ي انقلابي را مي دانستند . و بالاخره هر چهار سازمان – به ويژه پس از آزادي بيشتر زندانيان سياسي در نيمه ي دوم سال 1356 – آن نيروي كافي را داشتند تا هنگام به لرزه افتادن پايه هاي رژيم پهلوي وارد عمل شوند . در واقع چهار سازمان نامبرده در 20-22 بهمن ماه 1357 – تقريبا" در هشتمين سالگرد حماسه ي سياهكل – آخرين تيرهاي خلاص را به جسد نيمه جان رژيم شليك كردند .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند ۱۳۸۸ساعت 11:21  توسط میترا.ف  | 

مخالفان

احزاب سياسي (1332-1356)

پس از كودتاي 1332، پرده ي آهنيني به دور حوزه ي سياست ايران كشيده شد . و سياست مبارزه ي اجتماعي كم كم به سياست مهندسي اجتماعي تبديل شد .

اين پرده ي آهنين شايد تنش هاي اجتماعي و مخالفتهاي سازمان يافته را پنهان كرده بود ،‌اما بي گمان در نابودي و محو آنها ناكام ماند . برعكس ،‌اين تنشهاي اجتماعي به نقطه ي انفجار خود رسيد .

در واقع سركوب و خفقان بيست و پنج ساله ، طبقه ي روشنفكر جديدي به بار آورد كه نظرياتي بسيار تندرو تر از نظريات حزب توده و جبهه ي ملي ارائه كردند . همچنين آشتي ناپذيري انقلاب ، كه سرانجام به سرنگوني رژيم  منجر شد تا حدودي متاثر از ديدگاه اين نسل جديد بود .

حزب توده . پس از كودتاي 1332، قدرت حزب توده بسيار كاهش يافت و در اواخر دهه ي 1330 ، تنها تنها شبهي از آن حزب قدرتمند باقي بود .

اما با اين وجود باز هم در سالهاي نخست دهه ي 1350 به پيروزيهايي دست يافت . دفاتر حزب در خارج ، از ديگر احزاب كمونيست ، به ويژه احزاب اتحاد شوروي ، آلمان شرقي ، ايتاليا و فرانسه كمكهايي دريافت كردند .

همچنين حزب براي حل اختلافات ديرينه ي خود با فرقه ي دموكرات آذربايجان ،‌اقدام كرد .  نيز ترتيبي داد تا بيشتر مسائل مبهم در برنامه هاي پيشين روشن شود .  خود را سازماني ماركسيست – لنينيستي معرفي كرد . حضور رسمي در گردهماييهاي ديگر احزاب كمونيست را پذيرفت . آشكارا از سياستهاي بين المللي اتحاد شوروي پشتيباني كرد و از فروش اسلحه توسط شوروي به ايران دفاع نمود . همچنين براي اولين بار خواستار برقراري "جمهوري دموكراتيك " شد .

افزون بر اينها ، حزب توده  به دليل پيروي از سياست فرقه اي چپ در سالهاي 32-1330 و سستي و دودلي  در پشتيباني از مصدق خود را سرزنش مي كرد . خواستار تشكيل جبهه ي متحد ه ي ميهن پرستانه بر ضد شاه و ايالات متحده آمريكا شد . جبهه ي ملي را چونان يك جنبش دموكراتيك ملي ستايش كرد ، روحانيون مترقي به ويژه آيت اله خميني را براي مخالفت با كاپيتولاسيون ستود و ضمن اعتراف به اينكه هدف نهايي برقراري جامعه ي سوسياليستي در ايران است ، از ايجاد جمهوري دموكراتيك ملي به عنوان هدف موقت و كوتاه مدت ياد كرد .

هرچند  احزاب و گروههاي ديگر پيشنهاد ائتلاف را رد كردند ، در سال 1356 ، حزب توده حدود پنج هزار عضو در اروپا و ايران داشت . افزون بر مردم و ايران دو نشريه ي نويد در تهران و شعله ي جنوب در خوزستان را منتشر مي كرد و هسته هاي زير زميني كوچكي در دانشگاه تهران ، مناطق نفتي و مراكز اصلي صنعتي داشت .

جبهه ي ملي . بيشتر رهبران جبهه ي ملي كه در شهريور 1332 دستگير شده بودند در سال 1333 آزاد شدند . هرچند بيشتر آنها از ايران رفتند يا از سياست كنار كشيدند ،‌برخي هم روابط پنهاني خود را با مصدق ، كه تا هنگام مرگش در 14 اسفند 1345 در خانه اش زير نظر بود ، حفظ كردند و در اواخر سال 1333 با عنوان جديد نهضت مقاومت ملي ، دوباره به حوزه ي فعاليت سياسي بازگشتند .

اعضاي برجسته ي سازمان عبارت بودند از : سنجابي (وزير فرهنگ اولين كابينه ي مصدق)، حسيبي ، زيرك زاده ، زنگنه ، اصغر پارسا ، شاهپور بختيار (عضو جوان حزب ايران و فارغ التحصيل علوم سياسي از پاريس كه پدرش –يك خان بختياري-به دستور رضاشاه كشته شده بود ) ، فروهر ، خليل ملكي ، مهدي بازرگان و آيت اله محمود طالقاني .

بازرگان از سال 1320 فعاليت سياسي داشت . وي كه براي تحصيل رشته ي مهندسي راه و ساختمان به پاريس رفته بود پس از بازگشت به كشور در سال 1315 به تدريس در دانشكده فني پرداخت . در تشكيل كانون مهندسين ايران و حزب ايران و همچنين يك انجمن اسلامي دانشجويي در دانشگاه تهران همكاري كرد . به گفته ي خود بازرگان هدف اين انجمن جلوگيري از گسترش سريع حزب توده بود كه نزديك بود همه ي دانشگاه را فراگيرد.

 عقايد عميق ضد كمونيستي او موجب شد تا در سال 1325 در اعتراض به ائتلاف حزب ايران با حزب توده ، حزب ايران را ترك كند .  از سال 1326 تا 1330، از نزديك با مصدق همكاري كرد .

وي به عنوان نخستين مدير عامل شركت ملي نفت ايران روانه ي آبادان شد . وي پس از كودتا اجازه يافت تا مديرعامل سازمان آب تهران باقي بماند ، به تدرس در دانشگاه تهران ادامه دهد وهدايت انجمن اسلامي دانشجويان را دنبال كند .

بازرگان گرچه شخص بسيار مذهبي بود ولي با روحانيوني مانند كاشاني كه مصدق را رها كرده بودند ، ميانه ي خوبي نداشت ونمي خواست نمونه هايي همچون تصويب ضمني كودتاي 28 مرداد 32 توسط مقامات مذهبي تكرار شود .

طالقاني كه بعدها به مقام آيت الهي رسيد با ديگر رهبران مذهبي فرق داشت ،‌وي پس از بركناري رضاشاه ، سخنران اصلي مسجد هدايت ، كه در آن هنگام مركز گردهمايي گروه كوچكي از روحانيون تند رو بود ، شد . وي در دوره ي ميان سالهاي 1328 و 1332 ، كاملا" از مصدق پشتيباني كرد .

هنگامي كه كاشاني از پشتيباني مصدق دست كشيد ،‌طالقاني در تهران –اگر نه در كل ايران-  به روحاني سرشناس پشتيبان جبهه ي ملي تبديل شد .

طالقاني هم مثل بازرگان مي خواست نشان دهد اسلام ،‌پاسخهايي براي پرسشهاي جديد دارد و بنابراين منطبق با جهان معاصر است .

نهضت مقاومت ملي ،هر چند با اهداف بزرگي آغاز به كار كرد،‌ بنا به دلايلي طي چهار سال بعد كاملا" دچار ضعف و نابساماني شد . رژيم در سال 1334 ، به اين بهانه كه سازمان نامبرده سلطنت مشروطه را تضعيف مي كند ،‌تقريبا" همه ي سران آن را بازداشت كرد . همچنين شكافهايي در رهبري نهضت بوجود آمد . برخيها از جمله طالقاني و بازرگان معتقد بودند كه بايد از شخص شاه انتقاد كرد و رژيم را غير قانوني و مردود دانست ،‌در حالي كه برخي ديگر ترجيح مي دادند تا مسائل خاص و وزراي معين را آماج حمله هاي خود قرار دهند .

درگيريهاي داخلي و سركوبي پليس دست به دست هم دادند تا نهضت مقاومت ملي را متلاشي كنند .

اما با كاهش اندك نظارتها و سخت گيريها ، در سالهاي 42-1339 ، مخالفان دوباره جان گرفتند . سنجابي ، فروهر و خليل ملكي با بهره گيري از اين موقعيت جديد به ترتيب حزب ايران ، حزب ملت ايران و جامعه ي سوسياليستها را دوباره سازمان دادند و سپس جبهه ي ملي را با عنوان جبهه ي ملي دوم احيا كردند .

همچنين طالقاني ،‌بازرگان و چند تن از اصلاح طلبان همفكر نهضت آزادي ايران را تشكيل دادند و به جبهه ي ملي جديد پيوستند .

جبهه ي ملي به مدت سه سال دوباره فعال بود . شاه پس از قيام خونين خرداد 42 ، روشي سخت در پيش گرفت و بيشتر رهبران مخالف را دستگير كرد و احزاب و گروههاي وابسته به جبهه ي ملي را غير قانوني اعلام كرد .

اينبار جناح بندي هاي داخلي جبهه نيز بسيار بيشتر از پيش بود . به دنبال اين اختلافات ،به ويژه بر سر مسائل سازماني ، جبهه ي ملي در سال 1344 ، به دو جناح رقيب تقسيم شد . جناح نخست ، كه بيشتر از اعضاي حزب ايران تشكيل مي شد ، عنوان جبهه ي ملي دوم را حفظ كرد .

جناح دوم كه از نهضت آزادي ، حزب ملت ايران و جامعه ي سوسياليستها تشكيل مي شد ، خود را جبهه ي ملي سوم ناميد. و مي كوشيد با رهبران مذهبي در تبعيد ، به ويژه آيت اله خميني در عراق رابطه ي موثري برقرار كند .

نهضت آزادي .  از گروههاي وابسته به جبهه ي ملي ،‌نهضت آزادي مهمترين نقش را در پيروزي انقلاب اسلامي ايفا كرد . اين پيروزي بيشتر پيامد روابط نزديك نهضت با آيت اله خميني و تا حدودي هم تواناييهاي بازرگان و طالقاني در جذب گروهي از متخصصان جوان و فن سالاران تندرو بود كه با وجود داشتن تحصيلات جديد مي كوشيدند اسلام و علوم غربي را با هم تلفيق كنند .

 در تهران ، رهبران گروه – افزون بر بازرگان و طالقاني – عبارت بودند از دكتر يداله سحابي ، عزت اله سحابي، حسن نزيه ، دكتر عباس شيباني و صادق طباطبايي .

نهضت آزادي را در آمريكاي شمالي ، چهار روشنفكر مقيم خارج رهبري مي كردند : محمد نخشب ،‌دكتر ابراهيم يزدي ، مصطفي چمران و عباس اميرانتظام .

سازمان دهندگان اصلي نهضت آزادي و انجمن اسلامي دانشجويان در فرانسه صادق قطب زاده و ابوالحسن بني صدر بودند .

اما روشنفكر برجسته ي نهضت آزادي –اگر نه كل ايران معاصر- جامعه شناس تحصيلكرده ي پاريس ،‌علي شريعتي بود .

(توضيحات راجع به افكار شريعتي را در صفحات 571 الي 583 مطالعه كنيد)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۸ساعت 10:49  توسط میترا.ف  | 
 

بخش سوم

ایران معاصر

سیاست توسعه ی ناهمگون

تثبیت قدرت (1332-1342)

شاه در دهه ی نخست پس از کودتای 28 مرداد 1332 ، قدرت خود را تثبیت کرد و رهبران کودتا را به مناصب کلیدی گمارد ، مثلا" سرلشگر زاهدی ، نخست وزیر ؛ سرلشگر بختیار ، فرماندار نظامی تهران و سرهنگ هدایت ، رئیس ستاد ارتش شد . وی از سال 1332 تا 1336 ، کمک مالی فوق العاده ای به ارزش 145 میلیون دلار از ایالات متحده دریافت کرد تا دولت را از ورشکستگی نجات بدهد . همچنین از همکاریهای فنی سازمان اطلاعاتی اسرائیل ، سیا و اف بی ای برای تشکیل پلیس مخفی جدیدی در سال 1336، با عنوان سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، استفاده کرد . شاه از حکومت نظامی ، دادگاههای نظامی و قانون سال 1310 برضد مرام اشتراکی سود جست تا نه تنها حزب توده بلکه جبهه ی ملی و دیگر احزاب مخالف را تار و مار کند .

شاه با کنار گذاشتن پافشاری مصدق درباره ی جزئیات ملی کردن صنعت نفت ، اصل تقسیم بالمنافصه ی سود را پذیرفت و با کنسرسیومی متشکل از شرکت بریتیش پترولوم انگلیس ، مالک پیشین شرکت نفت و هشت شرکت نفتی اروپایی و آمریکایی قرارداد بست . در نتیجه ی این قرارداد جدید ، درآمدهای نفتی ایران از 34 میلیون دلار به 437 میلیون دلار رسید .

در مجلس حزب ملیون و حزب مردم  به رهبری اقبال و اسداله علم که معروف به احزاب "بله قربان"و"چشم قربان" بودند ، با دادن حق وتو در مصوبه های مالی به شاه ، او را تقویت کردند . افزون بر اینها ، ساواک نیز رفته رفته شبکه های خود را گسترش داد ، به واسطه ی وزارت کار ، اتحادیه هایی ایجاد کرد و امکان یافت تا اشخاصی را که به دانشگاه ، ادارت و کارخانه ها ی عظیم دولتی وارد می شدند ، با دقت بررسی و تفتیش کند .

گر چه برخورد شاه با طبقه ی روشنفکر و کارگر قاطعانه بود ، در ارتباط با خانواده های بزرگ زمین دار و طبقه ی متوسط بازار جانب احتیاط را رعایت می کرد .  

شاه در برخورد با طبقه ی متوسط سنتی هم محتاط بود . او و همسرش ثریا همواره برای زیارت به مکه ، کربلا، قم و مشهد می رفتند . رهبران برجسته ی دینی ، به ویژه آیت اله بروجردی ، آیت اله بهبهانی و امام جمعه ی تهران همچنان دسترسی آسانی به دربار داشتند . آیت اله کاشانی و همکارش قنات آبادی مدت کوتاهی در سال 1335 در زندان به سر بردند و هنگامی که رسما" جدایی خود را از فدائیان اسلام اعلام کردند و پذیرفتند نسبت به اعدام قاتلان رزم آرا اعتراض نکنند ، آزاد شدند .

در سال 1334 ، فرماندار نظامی تهران یک گروه مذهبی را تشویق کرد تا مرکز اصلی بهائیان در تهران را غارت کنند .

از سال 1333 ، که دولت با پی بردن به کافی نبودن درآمدهای نفتی برای تامین هزینه ی برنامه ی بلند پروازانه ی هفت ساله و همچنین هزینه های فزاینده ی نظامی به کسر درآمد دچار شد و به دریافت وامهای هنگفت از خارج روی آورد ، بحران اقتصادی آغاز شد .

این کسر درآمد با برداشت بد محصول در سالهای 39-1338 هم زمان شد .

دولت کندی در راستای این اعتقاد که اصلاحات لیبرالی بهترین سد حفاظتی در برابر انقلابهای کمونیستی است ، پرداخت کمک 85 میلیون دلاری را مشروط به این کرد که شاه لیبرالها را وارد کابینه کند . و برای اجرای اصلاحات ارضی گامهای اساسی بردارد .

این مشکلات اقتصادی و فشارهای خارجی موجب بی ثباتی رژیم شد .

هنگامی که شاه برای خشنودی واشنگتن اجازه داد تا نامزدهای مستقل و جبهه ی ملی هم وارد صحنه انتخابات شوند ، انتخابات مجلس بیستم به صورت کشمکش شدیدی درآمد . شاه انتخابات را متوقف  و شریف امامی را به جای اقبال که رهبر حزب ملیون هم بود ، به نخست وزیری تعیین کرد .

شریف امامی ، صرفا" نه ماه در قدرت باقی ماند ، زیرا در جلب کمکهای آمریکا ناموفق بود ، به دنبال اقداملات سخت گیرانه اش منفورتر شد و در درگیری خشونت بار اطراف مجلس بین شهربانی و کارکنان دولت ، به ویژه آموزگاران که به کاهش حقوقها معترض بودند ، مسئول شناخته شد .

شاه با استعفای شریف امامی ، نخست وزیری را به فرد مورد نظر آمریکا یعنی دکتر علی امینی واگذار کرد .

خود شاه از امینی متنفر بود ، به دلیل همکاریهای پیشین او با قوام و مصدق به او اعتماد نداشت و به طرح تحولات سیاسی و اصلاحات اقتصادی او بدگمان بود .

امینی مجلس جدید را منحل کرد . سپهبد بختیار بدنام را که از سال 1336 رئیس ساواک بود از کشور بیرون کرد . با جبهه ی ملی گفتگو کرد و همچنین سه پست وزارت را به اصلاح طلبان طبقه ی متوسط واگذار کرد .

ارسنجانی ، وزیر کشاورزی ، در طی چهارماه ، نخستین تلاش گسترده و جدی را برای تقسیم اراضی در ایران آغاز کرد .

همچنان که ارسنجانی همواره تاکید می کرد ، هدف از اصلاحات ارضی ایجاد طبقه ی کشاورزان مستقل بود .

هر چند دولت امینی اصلاحات ارضی را اجرا و شرایط دشوار صندوق بین المللی پول را عملی کرده بود ، تنها چهارده ماه بر سر قدرت باقی ماند . دلایل سقوط امینی عبارت بود از : یکم ، این اقدامات تند رو نارضایتی عمومی را تشدید کرد . دوم ، جبهه ی ملی پشتیبانی از او را به انحلال ساواک و برگزاری انتخابات آزاد مشروط کرد و سوم ، او نتوانست هنگامی که برسر موضوع  ضرورت کاهش بودجه ی نظامی با شاه درگیر بود پشتیبانی آمریکا را به دست آورد .

با کناره گیری امینی ، شاه ، علم ، رهبر حزب مردم را مامور تشکیل کابینه ی جدید کرد .  علم ، در ماههای بعدی ، زمینه های دستکاری در انتخابات مجلس بیست و یکم را آماده کرد . وزارت کشاورزی را به یک تیمسار ارتش سپرد . میزان بودجه ی تعاونیهای روستایی را بسیار کاهش داد و از همه مهمتر اینکه طرحهای ارسنجانی را برا ی مرحله ی دوم اصلاحات ارضی تعدیل کرد .

هدف ارسنجانی این بود که تا حد ممکن کشاورزان مستقلی بوجود آورد و منظور شاه از بین بردن زارعان و تا حد امکان حفظ زمین داران تجاری بود .

گر چه اصلاحات ارضی از اقدامات دولت امینی بود و جنبه های تندروانه ی آن برطرف شد ، شاه آن را ابتکار خود معرفی کرد و با بهره برداری از آن ، طرح شش ماده ای جنجالی معروف به انقلاب سفید را اعلام کرد . این طرح شش ماده ای افزون بر تقسیم اراضی ، ملی کردن جنگلها ، فروش کارخانه های دولتی به سرمایه گذاران خصوصی ، فروش سهام کارخانه ها به کارگران ، اعطای حق رای به زنان و ایجاد سپاه دانش را در بر می گرفت . شاه برای مشروعیت بخشیدن به انقلاب همه پرسی سراسری بر گزار کرد . بر اساس گزارشهای دولت ، در بهمن ماه 1341 ، 9/99 درصد رای دهندگان این طرح شش ماده ای را تائید کردند .

بیهودگی این تلاشها در خرداد 1342 (اوایل محرم ) که هزاران تن از مغازه داران ، روحانیون ، کارمندان ، آموزگاران ، دانش آموزان و دانشجویان ، کارگران مزد بگیر و بیکار علیه شاه به خیابانها ریختند ، آشکار شد . فراخوانی  مردم به راهپیمایی توسط اصناف ، بازاریان ، جبهه ی ملی و مهمتر از همه چهره ی مخالف جدیدی به نام آیت اله روح اله خمینی انجام گرفت . پایگاه اجتماعی این مجتهد شصت و چهارساله ، قشر بازرگانان سابقه دار ، زمین داران کوچک و روحانیون معمولی بود .

جد پدری وی یک بازرگان جزء بود که از خراسان به کشمیر مهاجرت کرد . پدربزرگ او که متولد هند بود به ایران بازگشته ، در یکی از روستاهای خمین در نزدیکی اراک مزرعه ای خریده بود . پدر وی تا سال 1280 شمسی از راه این ملک کوچک امرار معاش می کرد . در همان سال حاکم محلی زمینش را تصرف میکند و خود او هم کشته می شود . آیت اله خمینی پس از مرگ پدر زیر نظر خویشاوندان مادری خود که بسیاری از آنان روحانیون معمولی بودند ، بزرگ شد . آنها نخست وی را به مکتب خانه ی اصلی اراک و سپس به مدرسه ی معروف فیضیه ی قم فرستادند تا نزد آیت اله عبدالکریم حائری ، مجتهد برجسته ی وقت ، تحصیل کند .

او پس از تکمیل تحصیلات ، به تدریس فلسفه و فقه اسلامی در فیضیه پرداخت . به عنوان دستیار مخصوص آیت اله بروجردی کارکرد، با دختر یکی از مجتهدان معروف ازدواج کرد و بعدها دختر خود را نیز به عقد پسر آیت اله بروجردی درآورد . همچنین شایع بود که وی شعر هم می سروده است .

قیام خرداد 1342 سه روز به طول انجامید ، صدها و شاید هزاران کشته بر جای گذاشت و نه تنها تهران و قم بلکه  اصفهان ، شیراز ، مشهد و تبریز را هم دربرگرفت .

البته آیت اله خمینی تا اواخر دهه ی 1340 خواستار از بین رفتن سلطنت و برقراری جمهوری اسلامی نبود .

شاه ، پس از قیام 15 خرداد 1342 ، رهبران جبهه ی ملی را دستگیر و آیت اله خمینی  را به ترکیه تبعید کرد که از ۀنجا  به عراق رفت .

همچنان که بحران تنباکوی سال 1291 تمرینی برا ی انقلاب مشروطه بود ، رویدادهای خرداد 1342 نیز تمرینی بود برای انقلاب اسلامی 1357.

توسعه ی اجتماعی – اقتصادی (1342-1356)

علت وقوع انقلاب این بود که شاه در حوزه ی اجتماعی – اقتصادی  نوسازی کرد و در نتیجه طبقه ی متوسط جدید و طبقه ی کارگر صنعتی را گسترش داد اما نتوانست در حوزه ی دیگر –حوزه ی سیاسی – نوسازی نماید . و این ناتوانی حلقه های پیوند دهنده ی حکومت و ساختار اجتماعی را فرسوده کرد و راههای ارتباطی میان نظام سیاسی و مردم را بست .

بدین ترتیب در سال 1356 ، شکاف میان نظام اقتصادی – اجتماعی توسعه یافته و نظام سیاسی توسعه نیافته آنچنان عریض بود که تنها یک بحران اقتصادی می توانست کل رژیم را متلاشی سازد . پس انقلاب نه به دلیل توسعه ی بیش از حد و نه توسعه نیافتگی ، بلکه به سبب توسعه ی ناهمگون روی داد .

(برای مطالعه ی آماری توسعه اجتماعی – اقتصادی آن سالها صفحات 525 الی 530 را مطالعه کنید/)

توسعه نیافتگی سیاسی (1342-1356)

شاه به جای نو سازی نظام سیاسی ، قدرتش را همانند پدرش بر روی سه ستون نیروهای مسلح ، شبکه ی حمایتی دربار  و دیوان سالاری گسترده ی دولتی قرار داد .

(صفحات 535 الی 540)

در سال 1353 شاه تصمیم گرفت ستون چهارمی –دولت تک حزبی- ایجاد کند .

در دهه ی پس از بحران 32-1329، شاه همچنان از نظام دوحزبی خود خرسند بود و تنها دگرگونی عمده ، جایگزینی ناگهانی حزب "ایران نوین" با "حزب ملیون" پیشین در آذرماه 1342 ، و انتصاب حسنعلی منصور ، دبیرکل حزب ایران نوین ، به نخست وزیری بود .

ولی دوره ی نخست وزیری وی چندان طولی نکشید . چرا که در اول بهمن 1343 به دست یکی از اعضای هیئت موتلفه ی اسلامی که از تصمیم منصور مبنی بر اعطای امتیازات جدیدی به شرکتهای خارجی خشمگین شده بودند ، کشته شد .

شاه بی درنگ نخست وزیری را به امیر عباس هویدا ، از بستگان منصور و معاون دبیر کل حزب ایران نوین واگذار کرد .

در سال 1353 ، شاه با انحلال دو حزب ایران نوین و مردم ، حزب رستاخیر را تشکیل داد و اعلام کرد که در آینده یک دولت تک حزبی خواهد داشت .

این حزب هدف اساسی بسیار روشنی داشت : تبدیل دیکتاتوری نظامی از مد افتاده به یک دولت فراگیر تک حزبی .  که اصل سانترالیسم دموکراتیک را رعایت ، بهترین جنبه های سوسیالیسم و سرمایه داری را ترکیب ، پیوندی متقابل میان حکومت و مردم برقرار و فرمانده (شاه) را برای تکمیل انقلاب سفید خود و بردن ایران به سوی تمدن بزرگ جدید یاری خواهد کرد .

حزب ، یک کمیته ی مرکزی تشکیل داد ، هویدا را به دبیر کلی دفتر سیاسی برگزید و تقریبا" همه ی نمایندگان مجلس را به عضویت خود درآورد .

 (صفحات 544 و 545 را مطالعه کنید)

رژیم همچنین حمله ی گسترده ای را علیه مذهب آغاز کرد . حزب رستاخیز، شاه را چونان رهبر معنوی و سیاسی معرفی کرد . علما را مرتجعان سیاه قرون وسطایی نامید.  تاریخ شاهنشاهی جدید 2535 ساله را به جای تقویم اسلامی به کار برد . مجلس بدون توجه به شریعت ، سن ازدواج دختران را به 18 و پسران را به 20 سال افزایبش داد . اعمال قدرت مردان بر همسران خود را محدود کرد . در این قانون قید شده بود که مردان نمی توانند بدون دلایل معتبر زنان خود را طلاق بدهند و بدون اجازه ی کتبی همسران خود ، همسر دیگری اختیار کنند . همچنین زنان به حق درخواست طلاق دست یافتند و می توانستند بدون اجازه ی همسران خود در بیرون از خانه کار کنند .

تشکیل حزب رستاخیز واکنش تند علما را در پی داشت . مدرسه ی فیضیه به نشانه ی اعتراض تعطیل شد و در درگیریهای خیابانی روزهای بعد حدود 250 طلبه دستگیر و روانه ی خدمت سربازی شدند .

آیت اله خمینی از نجف به همه ی مومنان سفارش کرد که از حزب رستاخیز دوری کنند.

حکومت چند روز پس از انتشار این اعلامیه ، همکاران نزدیک آیت اله خمینی را در ایران ، از جمله آیت اله بهشتی ، آیت اله منتظری ، ... ، حجه الاسلام خامنه ای و ... را دستگیر کردند .

ایران در آستانه ی انقلاب

در سه سال آخر عمر رژیم ، به علت تشکیل حزب رستاخیر و افزایش چشمگیر قیمت نفت ، تنشهای سیاسی شدیدتر شده بود . انتظارات مردم بالا رفت و در نتیجه شکاف میان وعده ها ، ادعاها و دستاوردهای رژیم از یک سو و انتظارات مردم از سوی دیگر ، عمیق تر شد .

(صفحات 549 الی 551 مطالعه شود)

برنامه های اقتصادی و اجتماعی رژیم به نابرابریهای منطقه ای انجامید . نارضایتیهای ایجاد شده به واسطه ی این نابرابریهای قومی و طبقاتی تا اوایل دهه ی 1350 پنهان ماند . اما هنگامی که پایه های حکومت پهلوی لرزید این نارضایتیها چون سیل خروشانی از همه ی نقاط جامعه سربرآورد .

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 16:13  توسط میترا.ف  | 
 

پايگاه قومي حزب توده

حزب توده در بين روشنفكران و طبقه ي كارگر صنعتي سراسر ايران ريشه دوانيده بود . اين حزب بدون توجه به وابستگي مذهبي ،‌زباني و قبيله اي ، مزد بگيران و كاركنان حقوق بگير را به عضويت مي پذيرفت .

گرچه حزب توده عمدتا" حزبي طبقاتي بود ، دو گروه اقليت نقش عمده اي در اين جنبش بازي كردند . جمعيت آذري زبانان مقيم آذربايجان و خارج از آن به ويژه تهران ، گيلان و مازندران ؛ و جوامع مسيحي و ارمني و آسوري ساكن تهران ،‌تبريز ،‌انزلي ،‌اروميه ، اصفهان ،‌اراك و همدان .

مسيحيان

كاميابيهاي حزب توده را در بين مسيحيان مي توان اساسا" با عوامل جغرافيايي و طبقاتي تبيين كرد . در حالي كه نزديك به 75% مسلمانان در روستاها و شهرهاي كوچك زندگي مي كردند ، حدود 75% مسيحيان در شهرهايي با جمعيت بيش از 20000 نفر از جمله تهران ،‌تبريز ، اروميه ،‌همدان ،‌كرمانشاه ، اصفهان ،‌آبادان ،‌اهواز و مسجد سليمان سكونت داشتند . در حالي كه عمده مسلمانان را اهقانان ، افراد قبيله اي و بازاريان تشكيل مي دادند ، شمار بسياري از مسيحيان فروشنده ،‌متخصص،‌صنعت گر ماهر و مزدبگيران شهري – به ويژه كفاش ،‌نجار، مكانيك ، برق كارو راننده كاميون – بودند .

حزب توده تنها حزب بزرگي بود كه خواهان برابري اجتماعي وسياسي كامل ميان مسلمانان و غير مسلمانان بود. و تنها حزب فراگيري بود كه با انتشار نشريات ارمني و آسوري ،‌انتقاد از رضا شاه براي بستن مدارس اقليتها ، تشويق بازگشايي مدارس ارمني در سال 1321، پيشنهاد كمك دولتي براي ايجاد مدارس آسوري ، و پيشنهاد اختصاص يك كرسي پارلماني براي آسوريان ، آشكارا حافظ منافع جمعيت مسيحي بود .

و نيز تنها حزب ملي بود كه از غير مسلمانان نيز عضو مي گرفت  و آنها را در هسته هاي حزبي كنار مسلمانان قرار مي داد و تبعيض مذهبي قائل نمي شد .

(براي بررسي بيشتر صفحات 475 الي 477 مطالعه شود .)

آذري ها

نخستين رهبران حزب توده كه ماركسيستهاي فارسي زبان تهراني بودند به ناديده گرفتن و حتي بي اعتنايي به خواستها و شكايات اقليتهاي زباني گرايش داشتند .

اراني ،‌بنيانگذار فكري – معنوي حزب ،‌طي مقاله اي درباره ي آذربايجان استدلال كرده است كه آذربايجان ،‌گاهواره ي ايران ،‌زبان فارسي را در اثر تهاجم مغولها ي وحشي از دست داده است .

با همه ي اينها حزب توده در جذب آذري هاي داخل و خارج از آذربايجان موفقيتهاي زودهنگامي به دست آورد كه نتيجه ي چهار عامل اصلي بود :

يكم ) سنت و سابقه ي راديكاليسم ، آذربايجان از روزهاي نخست انقلاب مشروطيت مركز فعاليتهاي انقلابي و حزب سوسيال دموكرات بود . 

دوم ) ميزان بالاي شهرنشيني ، آذربايجان قبايل خانه به دوش كمتر ولي شمار چشمگيري كارمند ، متخصص وكارگر شهري داشت .

سوم) تغييرات جمعيتي ، آذربايجان رشد جمعيتي چشمگيري داشت .

چهارم ) نفوذ خارجي ، زبان مشترك آذريهاي ايران با آذربايجان شوروي سلاح تبليغي ارزشمندي به دست روسها داده بود .

حزب توده نخستين شعبه ي خود را با ادغام سه باشگاه تندرو - يكي باشگاه روشنفكران محلي ، يكي باشگاه ارمنيان و باشگاه سوم از مهاجران - در تبريز ،‌تشكيل داد .  

پشتيبانان اصلي حزب در آذربايجان را كارگران كارخانه هاي تبريز به ويژه كارخانه هاي نساجي ، چرم سازي ، ماشين سازي ، آبجو سازي ، صابون سازي و كارگاههاي فراوان فرش بافي تشكيل مي دادند .

گسترش سريع حزب توده در آذربايجان نه تنها مشكل قومي را حل نكرد ،‌بلكه اين مشكل را به درون حزب آورد . از ديدگاه بيشتر رهبران حزب توده در تبريز ، زبان آذري ،‌آذربايجان را به يك ملت جداگانه با حق غير قابل واگذاري  در انتخاب مجالس ايالتي براي خود و استفاده از زبان مادري در مدارس محلي ، دادگاهها و ادارات دولتي تبديل مي كرد .

 ولي از ديدگاه رهبران حزب در تهران ، آذري نه زباني ملي ،‌بلكه لهجه اي محلي بود . و آذربايجان بخش جدايي ناپذير ايران بود كه با ديگر نقاط كشور مشتركات اقتصادي ،‌فرهنگي و تاريخي داشت .

با وجود اين اختلاف نظرها ،  سرانجام رهبران حزب موافقت كردند كه نارضايتيهاي استاني را آشكارا مطرح كنند ، به شعبه هاي محلي اجازه دادند تا براي تشكيل مجالس ايالتي و ولايتي كه در قانون اساسي وعده داده شده ،‌راهپيمايي و تظاهرات برپا كنند ، به سازمانهاي حزبي در آذربايجان و گرگان اجازه دادند تا بيانيه هاي حزب را به زبانهاي آذري و تركمن برگردانند . نمايندگان مجلس را به تخصيص بودجه ي بيشتر براي آذربايجان تشويق كردند . همچنين كوشيدند تا مانع از آن شوند كه مسئله قوميت موجب شكاف در سازمانهاي كارگري شود .

با گسترش سريع سازمانهاي حزب توده ،‌اين حزب به حاكم واقعي آذربايجان تبديل شد. همچنانكه كنسول انگليس مي نويسد ،‌اعمال قدرت رهبران حزب بيشتر از استاندار بود .

در شهريور 1324 كه مقامات شوروي واكنش تندي نسبت به دولت بسيار محافظه كار صدر نشان دادند و تصميم گرفتند از شورشهاي آذربايجان و كردستان پشتيباني كنند ،‌روند رخدادهاي آذربايجان به مرحله ي پيش بيني نشده اي رسيد .

پيشه وري ،‌كمونيست كهنه كاري كه از حزب توده دوري جسته بود ،‌در دوازدهم شهريور 1324 ، به همراه جاويد و كاويان تشكيل سازمان جديدي با نام فرقه ي دموكرات آذربايجان را در تبريز اعلام كردند .

آنها در نخستين بيانيه ي خود اعلام كردند كه آذربايجان يك ملت جداگانه است ، تمايل خود را به بخشي از ايران بودن نشان دادند و خواستار تشكيل انجمن هاي ايالتي ،‌استفاده از زبان آذري در مدارس محلي و ادارات دولتي و نگهداري و صرف درآمدهاي مالياتي براي توسعه منطقه شدند . و از حزب توده به علت جذب "خودخواهان ،‌افراد فاسد و آشوبگران خشن " انتقاد كردند.

در 16 شهريور ،‌كميته هاي مركزي محلي حزب توده و شوراي متحده ،‌حتي بدون مشورت با تهران  ، به جدايي از حزب توده و پيوستن به فرقه ي دموكرات راي دادند .

سياست فرقه ،‌كاستن از اختلافات طبقاتي در آذربايجان و به اوج رساندن اختلاف و تضاد قومي با تهران بود . اين فرقه كه از شورويها سلاحهاي سبك دريافت مي كردند ، تقريبا" شورشي بدون خونريزي را در سراسر آذربايجان سازمان داد .

همچنين فرقه ي تازه تاسيس دموكرات كردستان كه قبايل محلي از آن پشتيباني مي كردند شورش مشابه ديگري در كردستان به راه انداختند.

پس از گفتگوهايي درباره ي تسليم پادگان تبريز ،‌فرقه ي دموكرات در 26 آبان كنگره ي ملي آذربايجان را افتتاح كرد .  وظيفه ي اصلي كنگره فرستادن بيانيه خودمختاري براي حكومت مركزي بود .

اين كنگره با پشتيباني 150000 امضاء ، خود را مجلس نمايندگان اعلام كرد و تا تشكيل يك مجلس ملي ، كميته اي را براي اداره ي آذربايجان و عملي  ساختن مواد بيانيه ي خود تعيين كرد .

مجلي ملي نامبرده در 21 آذرماه در تبريز تشكيل شد . اين مجلس برنامه هاي فرقه را تاييد كرد ،‌همچنين يك دولت ملي انتخاب كرد . آنها همه ي اعضاي كابينه را بدون وزير خارجه انتخاب كردند تا از اتهام توطئه براي جدا كردن آذربايجان از ايران مبرا بمانندو از آنجا كه تنها يك عضو از نه وزير ،‌ عضو سابق حزب توده بود ،‌بنابراين بر خلاف تصور بيشتر صاحب نظران ،‌فرقه ي دموكرات همان حزب توده در لباسي ديگر نبود .

واكنش اوليه ي رهبران حزب به اين رويدادها شگفتي ،‌هراس  و وحشت بود ،‌اما در نهايت آنها نه به تحسين فرقه پرداختند و نه آن را محكوم كردند . بلكه اهداف قومي فرقه را بي اهميت قلمداد كردند و بر گرايش آن به اصلاحات اجتماعي بيشتر تاكيد كردند .

اختلافات ميان فرقه ي دموكرات و حزب توده به چند دليل آشكار نشد .  يكم ) شورويها پنهاني مي كوشيدند تا از برخوردي آشكار جلوگيري كنند .  دوم ) آذري زبانان توده اي ،‌به ويژه سازمان دهندگان نيروي كارگري خارج از آذربايجان مي كوشيدند تا از تندروي رهبران حزب جلوگيري كنند .  سوم)  شورشيان هنگامي كه با مقامات تهران گفتگو كردند ، خواسته هاي خود را تعديل كردند .مثلا" پذيرفتند كه آموزش زبان آذري را به دوره ي دبستان محدود و در دادگاهها و ادارات دولتي از هر دو زبان استفاده كنند .  چهارم ) فرقه هنگامي كه بر سر قدرت بود اصلاحات اجتماعي گسترده اي انجام داد.

از جمله اقدامات فرقه:  نخستين اصلاحات ارضي كشور را فرقه اجرا كرد/ براي نخستين بار در تاريخ ايران زنان از حق راي برخوردار شدند /تنبيه بدني ممنوع شد /و در سطح محلي شوراهايي براي نظارت بر كار بخشداران ، شهرداران و ادارات دولتي انتخاب شد /همچنين يك قانون جامع كار به تصويب رساند / با گشودن فروشگاههاي دولتي قيمت مواد غذايي تثبيت شد / ... و  با آسفالت كردن خيابانها ، گشودن درمانگاهها و كلاسهاي سواد آموزي ، تاسيس دانشگاه ،‌يك ايستگاه راديويي و يك انتشاراتي و ... چهره ي تبريز را دگرگون كرد .

اين اصلاحات ،‌حزب توده و فرقه ي دموكرات را به هم نزديكتر ساخت .

گر چه فرقه ي دموكرات سرانجام با حكومت مركزي و چپ گرايان تهران به آشتي رضايت بخشي دست يافت ،‌موقعيتش در آذربايجان در نتيجه ي فشارهاي سياسي ، اجتماعي و اقتصادي ناسازگار به تدريج ضعيف شد .

در 19 آذرماه ،‌ارتش شاهنشاهي از سه سو به آذربايجان حمله ور شد . واكنش رهبران فرقه دوگانه بود . گروه نخست به رهبري جاويد و شبستري بر اين باور بودند كه نتيجه ي ايستادگي در برابر ارتش كشته شدن بيهوده ي فداييهاي كم سلاح خواهد بود . گروه دوم به سردستگي پيشه وري و بي ريا يك مبارزه ي چريكي فرسايشي و طولاني عليه حكومت مركزي را پيشنهاد مي كردند .

نهايتا" گروه نخست ،احتمالا" با حمايت كنسول شوروي ، بر اكثريت غلبه كردند و به نيروهاي استاني فرمان آتش بس دادند . بدين ترتيب در 21 آذرماه ، درست  يك سال پس از برقراري اين حكومت استاني ، ارتش ايران وارد تبريز شد . 300 شورشي در جريان زد و خوردها جان باختند ، 30 نفر اعدام شدند ، حدود 1200 نفر به شوروي گريختند.

پس از سرنگوني حكومتهاي تبريز و مهاباد ،‌حزب توده موضع خود را درباره ي مسائل زباني و استان چندين بار تغيير داد . در كنگره ي دوم حزب ،‌نمايندگان به تشكيل انجمن هاي ايالتي و اعطاي حقوق فرهنگي به اقليتها ي زباني ، راي دادند .

همچنين حزب ،‌سازمان انجمن آذربايجان را در تهران تشكيل داد ، روزنامه اي به دو زبان فارسي و آذري با عنوان نامه ي آذربايجان منتشر كرد .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:58  توسط میترا.ف  | 

 

اين شورا در اواسط سال 1325، مدعي شد 186 اتحاديه و در كل 335000 عضو دارد و از سوي فدراسيون جهاني اتحاديه هاي كارگري "تنها سازمان كارگري حقيقي در ايران" شناخته شد .

شوراي متحده همچنين در سه ماه آخر سال 1325 ، بيش از 160 اعتصاب براي دستمزدهاي بالاتر را با موفقيت رهبري كرد .بنابراين براي نخستين بار از سال 1315، دستمزدهاي واقعي كارگران ماهر كارخانه ها با قيمت مواد غذايي برابر شد و حتي از آن پيشي گرفت . يك ناظر خارجي مي نويسد زير فشار حزب توده و اميد به خارج كردن كارگران از حوزه ي نفوذ حزب توده بود كه احمد قوام در ارديبهشت 1325 ، تدوين پيشرفته ترين قانون كار در خاورميانه را در دستور كار قرار داد .

علل گسترش سريع جنبش كارگري در سالهاي 1320 و 1326 را مي توان با بررسي عملكرد حزب توده در كارخانه هاي نساجي اصفهان و صنايع نفتي خوزستان شناخت .  نخستين موفقيت حزب در مرداد 1321 بود كه كارگران  ، اتحاديه كارگران اصفهان را تشكيل دادند و خواستار 30% افزايش دستمزد ، هشت ساعت كار روزانه و دستمزد بيشتر براي اضافه كار شدند . كارخانه داران همه ي خواستهاي اصلي را پذيرفتند . بنابراين كارگران هفت كارخانه ي ديگر تشويق شدند تا به اتحاديه بپيوندند و خواستهاي مشابهي مطرح كنند .

حكومت مركزي از ترس اعتصابها و درگيريهاي خياباني ،‌زاهدي را بركنار كرد و راه حلي را به كارخانه داران تحميل كرد كه نه تنها درخواستهاي راجع به دستمزدها برآورده شد بلكه هشت ساعت كار روزانه ، معاينه بهداشتي ماهيانه ،‌يارانه ي غذايي ، دو دست لباس در هر سال ،‌منع كار كودكان و پرداخت فوق العاده ي ماهيانه نيز منظور شد .

از سوي ديگر كارخانه داران براي باطل كردن موافقت نامه هاي پيشين و پس گرفتن امتيازات واگذار شده نقشه مي كشيدند . آنها حزب ميهن سيد ضيا را براي تشكيل اتحاديه ي دهقانان و كارگران و جذب كارگراني كه با اجازه ي اتحاديه حزب توده اخراج شده بودند ، ياري كردند . همچنين برخوردهاي خشونت بار ميان اين دو اتحاديه ي رقيب را تشديد كردند .

در ارديبهشت 1324 كه سيد ضيا حدود 1000 نفر –بيشتر از روستاهاي همجوار-  را براي غارت دفاتر اتحاديه كارگران اصفهان جمع آوري كرد ، حزب توده در موضع ضعف قرار گرفت .

با نخست وزيري قوام ، حزب توده در واقع موقعيت از دست رفته اش را باز يافت ،دولت جديد با تعيين سياستمداري بي طرف به استانداري اصفهان ، سيد ضيا را دستگير و اموال حزب او را مصادره كرد و به صاحبان صنايع هشدار داد كه از دخالت در امور اتحاديه ها ي كارگري  پرهيز كنند .

در مردادماه كنسول انگليس گزارش مي دهد كه حزب توده باعث ترس و تسليم مقامات محلي شده است و بر بيشتر ادارات محلي و همه ي كارخانه هاي نساجي مسلط شده است .

حزب توده در مراكز نفتي شاخه هايي تاسيس كرد ،‌اتحاديه ي كارگران خوزستان را –به عنوان شعبه ي ايالتي شوراي متحده – تشكيل داد ،‌اتحاديه ي مستقل كارگران ايراني را جذب كرد و در روز كارگر سال 1325 ، راهپيمايي منظم و با شكوهي ترتيب داد . همچنين رشته اي اعتصابات سازمان يافته در شركت نفت برپا كرد . يك هفته بعد ،‌شركت نفت خواسته هاي آنان را پذيرفت .

در 21 ارديبهشت ،‌همه ي 2500 كارگر حوزه ي نفتي آغاجاري دست از كار كشيدند و خواستار همان امتيازات و حقوقي شدند كه كارگران نساجي اصفهان به دست آورده بودند . پس از سه هفته كه حزب توده به برپايي اعتصاب عمومي در آبادان تهديد كرد ، براي كارگران آغاجاري كمك مالي جمع آوري نمود و قوام را ترغيب كرد كه كميته ي ميانجي گري به خوزستان بفرستد ،‌شركت نفت با اكراه پاي ميز مذاكره نشست .

در اواخر خرداد ، سازمان حزب توده با مراكز اداري استان خوزستان رقابت مي كرد و در بيشتر شهرها آنها را تحت الشعاع قرار مي داد . كنسول انگليس در اهواز مي نويسد زمام امور استان به دست حزب توده افتاده است .

در 20 تير ماه هنگامي كه شركت نفت وعده ي پرداخت دستمزد براي  روزهاي جمعه را ملغا كرد ، اعتصابي خودجوش در آغاجاري شروع شد و حزب توده و شوراي متحده بي درنگ آن را تاييد كردند و از كارگران خوزستان خواستند تا زماني كه دولت مركزي ،‌استاندار را بركنار ، حكومت نظامي را لغو ، رهبران كارگران را آزاد و پرداخت دستمزد براي روزهاي جمعه را تضمين نكرده است ، به سر كار خود بازنگردند .

اين اعتصاب به بزرگترين اعتصاب صنعتي در ايران و يكي از بزرگترين اعتصابها در خاورميانه تبديل شد . گر چه شروع آن مسالمت آميز بود ، به زودي به رويارويي خشونت آميزي ميان كارگران شركت نفت ، نظاميان و اعراب محلي تبديل شد .

مخالفت اعراب با حزب توده در اواسط تيرماه كه روساي قبايل به تحريك استاندار ، اتحاديه ي كشاورزي تشكيل دادند ، آشكار شد .آنها به زودي نام اتحاديه را به اتحاديه ي عرب تغيير دادند . از ديد حزب ايران اتحاديه ي عرب به همان معنا يك اتحاديه بود كه حكومت رضاشاه ،‌يك حكومت مشروطه . حزب توده اتحاديه عرب متهم مي كرد كه در انديشه ي جدا كردن خوزستان از ايران است و از شركت نفت و استاندار خوزستان سلاح دريافت مي كند .

در روز دوم اعتصاب عمومي به آبادان خبر رسيد كه قبايل مسلح عرب آغاجاري را محاصره كرده اند و براي يورش به آبادان آماده مي شوند . مردم خشمگين در برابر دفاتر اتحاديه عرب گردآمدند . وقتي پليس دست پاچه شد و به سوي مردم شليك كرد، جمعيت خشمگين به دفاتر يورش برد . حاصل اين درگيري 19 كشته و 338 زخمي بود .

وابسته ي نظامي انگليس در تهران با انكار اطلاعات رسيده از كنسولهاي انگليس در اهواز و خرمشهر ، به وزارت امور خارجه و نشريات غربي اطلاع داد كه همه ي ماجرا كار ارازل  توده اي بوده است .

اين شورش تا صبح روز بعد كه يك هيات نمايندگي اضطراري اعزامي از تهران به فرودگاه آبادان رسيد ،‌ادامه داشت . اين هيات پس از شش ساعت گفتگو با شركت نفت ايران و انگليس ،‌استاندار و اتحاديه هاي حزب توده ، موافقت نامه اي را به طرفين درگيري قبولاند .

شوراي متحده با برپايي اعتصابهاي عمومي در اصفهان و خوزستان ، در تابستان 1325 ، به اوج قدرت رسيد . ولي در پاييز 1325 ،‌با گرايش ناگهاني قوام به راست ،‌اين شورا وارد بحران جدي شد .

در تهران ،‌هنگامي كه شوراي متحده در اعتراض به دستگيريهاي استانهاي ديگر و تشكيل سازمان كارگري رقيب يا اتحاديه ي سنديكاي كارگران ايران (اسكي) اعتصاب عمومي يك روزه برپا كرد ، توده اي ها و ماموران دولت آشكارا به زد و خورد پرداختند.

حكومت 150 تن از سازمان دهندگان اتحاديه را دستگير كرد ، دفتر مركزي شوراي متحده را تصرف كرد ، كارگران اعتصابي را پراكنده كرد ، كارگران بيكار را به جاي كارگران اعتصابي به كار گرفت و به همه ي كارگراني كه سر كار رفته بودند دستمزد فوق العاده پرداخت .

اين اعتصاب به فصل مهمي از تاريخ شوراي متحده پايان داد . اين شورا پس از چهار سال رشد و گسترش وارد چهار سال افول پي در پي شد . كه دلليلش را مي توان به سه علت عمده تقسيم كرد :

يكم ) طي چهار سال بعد دولت كمابيش به سركوب ادامه داد . قوام در ديماه 1325 ، با اين بهانه كه اهداف شوراي متحده بيشتر سياسي بود تا اقتصادي ، داراييهاي شورا را مصادره كرد و در بهمن 1327، شاه ،‌شوراي متحده و حزب توده را غير قانوني اعلام كرد .

دوم ) اسكي براي تضعيف شوراي متحده وارد عمل شد و با استفاده از سرمايه هاي دولتي ، اتحاديه ي عرب خوزستان ، اتحاديه ي دهقانان و كارگران اصفهان را با خود همراه كرد و سازمانهاي كارگري جديدي تشكيل داد و وعده ي كسب امتيازات اساسي براي مزد بگيران را داد .

سوم) بر خلاف چهار سال گذشته ،‌روند و تحولات اقتصادي ، زمينه را براي فعاليت سياسي در بين كارگران نامناسب كرده بود . زيرا تورم حادي وجود نداشت تا كارگران غير سياسي را به مبارزه بكشاند .

در سال هاي 32-1330 ، با تعديل سختگيريهاي سياسي ،‌از هم پاشيدگي اتحاديه سنديكاي كارگران و بازگشت تورم ، شوراي متحده با عنوان جديد ائتلاف سنديكاهاي كارگري ،‌اتحاديه هاي استاني را دوباره سازمان داد و به سرعت به نيروي سياسي مهمي تبديل شد . و خيلي زود چندين اعتصاب بزرگ را در شهرهاي مختلف  از جمله خوزستان و اصفهان برپا كرد .

اتحاديه هاي اصفهان ،‌ خواستار ملي شدن شركت نفت و راه اندازي پروژه هاي صنعتي براي كاهش بيكاري شدند .  به دنبال اين اعتصابها شوراي متحده يك گردهمايي متشكل از اتحاديه هاي وابسته در تهران برگزار كرد.

قدرت يابي دوباره ي شوراي متحده شگفتي همگان را برانگيخت .

جبهه ي ملي به رويارويي را اتحاديه هاي طرفدار حزب توده پرداخت . كاشاني ،‌براي دور كردن كارگران از حزب ،‌به احساسات مذهبي آنان متوسل شد . خليل ملكي ،‌استدلال كرد كه در وضعيت بحران ملي ،‌اعتصابهاي اقتصادي به اندازه ي كارشكنس سياسي خطرناك است . ولي به دليل سياستهاي دولت مصدق ،‌اين تلاشها به شكست انجاميد .

طبقه ي متوسط مرفه

حزب توده نتوانست شمار زيادي از اعضاي طبقه ي متوسط مرفه را جذب كند . بازاريان در رده هاي بالاي حزب حضور نداشتند ، در رده هاي مياني حضور كمتري داشتند و در رده هاي پايين ، پراكنده بودند . اندك اصناف تجاري و صنعتي پشتيبان حزب توده به اصنافي محدود مي شد كه بيشتر اعضاي آن ارمني و آسوري بودند .

اين ناكامي را با توجه به دو موضوع مي توان تبيين كرد :

1-تضادهاي اقتصادي ميان كارگران و كارفرمايان

2-تفاوتهاي ايدئولوژيكي ميان اسلام علما و راديكاليسم غير ديني حزب ماركسيست توده

محرك اصلي كشمكشهاي ايدئولوژيك ميان حزب توده و بازار ،‌علما بودند . البته حزب توده از آغاز كار مي كوشيد تا چنين كشمكشي بوجود نيايد تا جايي كه كسروي شكايت مي كرد كه حزب توده براي ساكت كردن ملاهاي محافظه كار ، سياست ارتجاعي پيشه كرده است . اما با همه ي تلاشي كه حزب توده كرد توانست اين دو روحاني برجسته را با خود همراه كند : شيخ حسين لنكراني و آيت الله سيد علي لكبر برقعي .

توده هاي روستايي

 حزب توده با وجود تمايل و اشتياق بسيار ،‌نتوانست روستاييان را بسيج كند . درباره ي اين ناكامي استدلالهاي فراواني وجود دارد :

1-يك تفسير معتقد است آموزه ي اطاعت منفعل اسلامي ،  دهقانان را ناآگاه ،‌بي اعتنا و تقدير باور نگه داشته است

2-در تفسير ديگري كه غالبا" حزب توده ارائه مي داد ، ادعا مي شد كه نه فقط مذهب بلكه كل تاريخ گذشته چنان بر شانه هاي دهقانان سنگيني مي كند كه آنها جور و ستم را طبيعي قلمداد مي كنند و وضع موجود را مي پذيرند .

3-بنابر تفسيري كه در انتقادهاي مائوئيست ها و چپ جديد از حزب توده به چشم مي خورد ، بر خلاف راديكالهاي چين ، كوبا و ويتنام ، روشنفكران ايران در برافروختن انقلابهاي روستايي شكست خورده اند زيرا منافع ،‌شكايات و آمال دهقانان را ناديده گرفته اند .

(براي تحليل اين سه تفسير و نيز بررسي وضعيت آن روز روستاها ي كشور صفحات 464 الي 469 را مطالعه كنيد ).

روستاييان تنها هنگامي نارضايتي خود را نشان مي دادند كه يك سازمان بيروني وارد كار مي شد ، مسئوليت حفاظت از دهقانان را بر عهده مي گرفت و زمين داران را به مبارزه مي طلبيد . حزب توده تا سالهاي 1324-1325 ،‌چنين تواني نداشت . اما با اين وجود با فرستادن كادرهاي شهري به روستاهاي نزديك براي سازماندهي روستاييان تلاش مي كرد و توانست در بعضي مناطق كاميابيهاي زودگذري به دست آورد .

در اواخر سال 1325 ، كه حزب توده از طرف دولت تحت فشار قرار گرفت ،‌اين فعاليت در روستاها به پايان رسيد . و حزب توده بدون پشتيباني روستايي ،‌همچون واحه اي در صحراي محافظه كاري دهقاني باقي ماند . همچنان كه رهبران حزب در تحليل شكست مرداد 1332 اعتراف مي كنند ،‌اگر سربازان روستايي نافرماني مي كردند يا توده هاي روستايي سر به شورش بر مي داشتند ، افسران سلطنت طلب نمي توانستند كودتا را به انجام رسانند .

از لحاظ جامعه شناختي ، بدون قيام دهقاني ، شكست حزب توده از پيش رقم خورده بود .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 13:10  توسط میترا.ف  | 
 

پايگاه طبقاتي حزب توده

حزب توده در سال 1320 فعاليت خود را با فراخواندن مردم به ايجاد جنبش توده اي عليه ديكتاتوري رضاشاه آغاز كرد ، بدون اينكه به وابستگي طبقاتي آنها توجهي داشته باشد. اما طي سه سال بعد ، بخش هاي محدودتري از مردم را مخاطب قرار مي داد . بنابراين ، حزب در پايان كنگره ي اول ،‌خواسته ها و شكايات كارگران ، دهقانان ، روشنفكران ،‌تجار و پيشه وران را بيشتر مطرح مي كرد تا حقوق عمومي شهروندان را .

طي چهار سال بعدي ،‌مخاطبان حزب توده ، باز هم محدودتر شد، تا جايي كه اين حزب در سال 1322 خود را "پيشگام ونماينده ي پرولتاريا و دهقانان بي زمين "  وانمود مي كرد . هر چند در عمل اين افراد وابسته به طبقه ي متوسط جديد بودند كه بيشتر اعضاي رده بالا ، متوسط و پايين حزب را تشكيل مي دادند . همچنين بسياري از پيروان معمولي و هواداران حزب نيز افراد وابسته به طبقه ي متوسط جديد بودند .

طبقه ي متوسط حقوق بگير

اگر طبقه ي متوسط جديد نقش مهمي در حزب توده بازي كرد، حزب توده هم كارهاي مهمي براي اين طبقه انجام داد. اين حزب ، روشنفكران و كارگران مرفه را به عضويت حزب درآورد. علائق و مسائل طبقه ي روشنفكر را در روزنامه ها ، مجلات و نشريات خود منعكس كرد . انجمنهاي حرفه اي تاسيس كرد.

نفوذ حزب توده آنچنان فراگير بود كه معناي واژه ي "روشنفكر" دوباره دگرگون شد.  در دهه هاي 1300 و 1290 ، "روشنفكر" اصطلاحي ذهني براي توصيف خردمنداني بود كه خواهان تغييرات سريع بودند . در دهه ي 1310 ، اين واژه يك اصطلاح عيني معطوف به حقوق بگيران و افراد داراي آموزش مدرن به ويژه آموزگاران ، پزشكان ، مهندسان ، حقوقدانان و كارمندان دولت بود .

گر چه حزب توده بر همه ي اعضاي طبقه ي متوسط حقوق بگير نفوذ گسترده اي داشت ، نفوذ آن در بين مهندسان ،‌استادان دانشگاه و دانشجويان ، روشنفكران ،‌به ويژه نويسندگان ، زنان داراي تحصيلات جديد و شگفت انگيزتر از همه در بين افسران ارتش بسيار آشكار بود .

افزون بر نويسندگان برجسته اي مانند بزرگ علوي ، نوشين ، توللي ، پرويزي ، آل احمد ،‌آرام و گلستان كه در اين سازمان فعال بودند ، چنديد نويسنده ي معروف ديگر نيز ، به ويژه در دوره ي پيش از 1326 ، هوادار اين حزب بودند ، اين افراد عبارت بودند از نيما يوشيج ، بهار ، صادق هدايت ، صادق چوبك ، به آذين ، سعيد نفيسي ، افراشته ، احمد شاملو ، محمد معين ، فخرالدين گرگاني ، نادر نادرپور ، مهدي اعتماد ، محمد جواهري ، محمد تفضلي و زاغچه (اسم مستعار رهي معيري) .

همچنين فعاليت حزب توده در بين زنان ، از سال 1322 ، با تشكيل سازمان زنان براي اعضاي حزب و انجمن زنان براي هواداران حزب آغاز شد .

در مجلس چهاردهم ، نمايندگان حزب با طرح قانون انتخاباتي جديد كه در آن زنان هم حق راي داشتند ، غوغايي بر پا كردند . همچنين با برگزاري كنگره هاي زنان ، درخواست برابري كامل زن و مرد ، گرد آوري بيش از 100000 امضا براي حمايت از گسترش حق راي و تشويق زنان به ناديده گرفتن قانون انتخابات و شركت در همه پرسي سال 1332 عليه شاه ، مشكلات و دردسرهاي بسياري براي دولت مصدق فراهم ساخت .

حزب توده پيش از قانون ممنوعيت سال 1328، سازمان نظامي خود را ايجاد كرد . اين سازمان را سرهنگ سيامك و يك سروان پيشين ارتش به نام خسرو روزبه رهبري مي كردند.

اين سازمان نظامي ، كه در  سال 1329 با كمتر از 100 عضو كار خود را آغاز كرده بود، در سال 1333 بيش از 500 عضو داشت . پس از كشف سازمان نظامي حزب در سال 1333، 466 پرسنل نظامي آن طي سه سال بعدي محاكمه شدند .

توان و قدرت شبكه ي نظامي حزب توده اين پرسش را مطرح كرده است كه چرا خود حزب به كودتا دست نزد و يا بر كودتاي سلطنت طلبان پيشدستي نكرد . پاسخ اين پرسش نه به انشعابها و اختلافات سياسي ميان حزب توده و جبهه ي ملي ،‌بلكه اساسا" به موقعيت و پستهاي تخصصي افسران توده اي مربوط مي شود . در بين 466 افسري كه محاكمه شدند ، هيچ كدام فرمانده ي يك لشكر موتوريزه در تهران  و يا نزديك تهران نبودند . نظارت دقيق شاه ، مانع از آن شده بود كه افسران توده اي به بخشهاي مهم و حساس دست پيدا كنند .

موفقيت حزب توده در بين طبقه ي متوسط حقوق بگير نيز چشمگير بود ،‌ولي علل اين موفقيت روشن نبود . گرايش اعضاي اين طبقه به حزب توده بسيار شگفت انگيز است ، چرا كه اين حزب ماركسيستي ،‌خواهان تغييرات راديكالي مانند نابودي بورژوازي و پيروزي طبقه ي كارگر (پرولتاريا) ، از بين بردن طبقات و ايجاد برابري اجتماعي ،‌از ميان بردن ناسيوناليسم و برقراري كمونيسم بين الملل بود .

براي فهم اينكه چرا حزب توده در ايران موفق شد  بايد آن نيروهاي اقتصادي ،‌اجتماعي و ايدئولوژيكي كه جماعت طبقه ي روشنفكر را به سوي اين حزب كشاند، بررسي كرد .

گر چه دستمزد كاركنان مرفه شركتهاي خصوصي موفق بسيار افزايش يافت ، كاركنان دولت ناچار بودند براي گذران زندگي خود را به آب و آتش بزنند . حزب توده با سازماندهي چندين اتحاديه ي كارمندي و كمك به افزايش حقوق آنها ، نقش موثري در اين زمينه بازي كرد .

جذابيت حزب توده براي طبقه ي روشنفكر ، بيشتر به ساختار طبقاتي كشور برمي گشت .

در برنامه ي حزب ،‌تقسيم املاك بزرگ ، افزايش ماليات بر ثروت و كاهش ماليات بر حقوقها ، دستمزدها و كالاهاي مصرفي پيشنهاد مي شد . اين ماشين تبليغاتي بزرگ به بي عدالتيهاي اجتماعي حاصل از نابرابري گسترده ميان دارا و ندار مي پرداخت . روشنفكران حزب هم آثاري درباره ي مفهوم مبارزه ي طبقاتي در انديشه ي ماركسيستي و مفهوم سياسي تضاد طبقاتي در تاريخ معاصر ايران منتشر مي كردند .

كنسولهاي انگليس همواره خاطر نشان مي كردند كه حزب توده در جذب اعضاي طبقه ي متوسط ِ مخالف با طبقه ي بالا بسيار موفق است .

بينش سياسي طبقه ي روشنفكر نيز تقريبا" با ايدئولوژي حزب توده همگوني داشت . اين بينش از سه بخش مشروطه خواهي ،‌سوسياليسم و ناسيوناليسم تركيب مي شد . روشنفكران دهه ي 1320 ، همانند روشنفكران دهه ي 1270 و برخلاف روشنفكران دهه ي 1300، بر اين باور بودند كه آزاديهاي مبتني بر نظام مشروطه ، هم براي زندگي فردي بهتر و هم براي پيشرفت اجتماعي ضروري و مطلوب است . از ديدگاه روشنفكراني كه دوران بي ثباتي دهه ي 1290 را ديده بودند نظام مشروطه ديگر جذابيتي نداشت بلكه وجود زمامداري مقتدر ،با قدرتي انحصاري، اهميت يافته بود . ولي نسلي كه سالهاي حكومت مطلقه ي رضاشاهي را به خاطر داشت ، خواستار چنين زمامداري نبود و نظام مشروطه اهميت خود را بازيافته بود .

اين نسل جديد همچنين ، علاقه و دلبستگي نسل پيشين به نوسازي ، غير ديني ساختن و صنعتي كردن را حفظ كرده بود . ولي در حالي كه نسل پيشين اين اصلاحات را به ليبراليسم و انقلاب فرانسه پيوند مي زد ، نسل جديد مي خواست آنها را با سوسياليسم و انقلاب روسيه در آميزد .

بي گمان از ديدگاه طبقه ي روشنفكر ايران ، سوسياليسم ضرورتا" نه به معناي مالكيت عمومي ابزار توليد ، بلكه به معني برنامه ريزي دولتي جدي براي صنعتي كردن سريع و اصلاحات اجتماعي گسترده به ويژه توزيع زمين ، گسترش آموزش عمومي و از بين بردن طبقه ي بالاي زمين دار بود .

روشنفكران دهه ي 1320، مانند روشنفكران پيشين ،‌ناسيوناليست نيز بودند . ولي ناسيوناليسم را صرفا" سياسي تلقي نمي كردند بلكه به اين نتيجه رسيده بودند كه نمي توان بدون استقلال اقتصادي به استقلال سياسي كامل دست يافت .

طبقه ي كارگر شهري

حزب توده مانند كوه يخي بود  كه سازمان حزبي آن به قله ي قابل روئت و جنبش كارگري بسيار وسيعترش به بخش عظيم پنهان كوه يخ شباهت داشت . اين جنبش كارگري بلافاصله پس از سقوط رضاشاه پديد آمد . در برخي مناطق به ويژه معادن زغال سنگ شمشك در نزديك تهران و كارخانه هاي نساجي چالوس و ساري ، خود كارگران با استفاده از خلا قدرت ، اتحاديه هايي تشكيل دادند و حتي كارخانه هاي محلي را به تصرف درآوردند . در نواحي ديگر به ويژه تهران ،‌اصفهان و تبريز  ،‌افراد باقيمانده از جنبش اوليه ي كارگري به كارگاهها و كارخانه ها بازگشتند تا اتحاديه هاي پيشين را احيا كنند . در تابستان 1321، بيشتر سازمان دهندگان نيروي كارگري تهران گرد هم آمدند تا شوراي متحده ي كارگران را تشكيل دهند و در تابستان 1322، همان سازمان  دهندگان ، نخستين كنفرانس شوراي متحده ي كارگران را در تهران برپا كردند .

اكثر شخصيتهاي برجسته ي شوراي متحده ي كارگران از اعضاي رده بالاي حزب توده بودند .

در نخستين كنفرانس شوراي متحده ي كارگران ، افزون بر انتخاب هيئت رهبري ، قوانين و مقرراتي هم به تصويب رسيد .  در خواستهاي موجود در اين برنامه عبارت بود از : هشت ساعت كار روزانه ، حق تشكيل اتحاديه ، مذاكرات جمعي و در صورت لزوم اعتصاب ، سرويس رفت و آمد رايگان ، پرداخت دستمزد براي روزهاي جمعه ،‌پرداخت دستمزد دو برابر براي اضافه كاري ، دو هفته مرخصي با حقوق در سال ، پرداخت مستمري دوران پيري ، حقوق دوره ي بيماري و بيمه ي بيكاري ، پرداخت دستمزد برابر براي مردان و زناني كه وظايف همساني انجام مي دهند ، تضمين در برابر اخراج خودسرانه ي كارگران ، ممنوعيت كار كودكان ، اقدامات ايمني بخش نسبت به حوادث صنعتي و مجازات كارفرمايان و مديراني كه نسبت به كارگران بدرفتاري و بي حرمتي و از آنها سواستفاده مي كنند . در دهه ي بعدي مفاد اين برنامه به صورت اهداف اصلي جنبش كارگري باقي ماند .

در اوايل سال 1323 ، شورا با در پيش گرفتن سياست تهاجمي ، شاخه هاي جديدي به وجود آورد ، شاخه هاي موجود را گسترش  داد  ، رقباي كوچكتر را از ميدا ن به در كرد  و با سه گروه ديگر در آذربايجان ، تهران و كرمانشاه هم دست شد و در روز كارگر سال 1323 ، تشكيل شوراي متحده ي كارگران و زحمتكشان ايران را اعلام كرد .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 13:8  توسط میترا.ف  | 
 

سركوب (مهر1325-بهمن1328)

شورشهاي عشاير در جنوب ،‌چرخش شديد قوام به راست و تسلط دوباره بر استانهاي شمال غربي ،‌نقطه ي آغاز چهار سال سركوب پي در پي حزب توده بود .

هر چند دولت به حزب توده ،‌به ويژه شعبه هاي استاني و اتحاديه هاي وابسته به آن و شورشيان مسلح ضربه ي شديدي وارد كرد ، حزب را كاملا" منحل نكرد بلكه به سازمان مركزي حزب اجازه داد تا گردهماييهاي غير خياباني برگزار كند ، روزنامه منتشر كند و در بين دانش آموزان ،‌زنان و روشنفكران فعاليت كند .

قوام اميدوار بود كه شايد روزي بتواند حزب توده را دوباره عليه شاه به كار گيرد و شايد نمي خواست با غير قانوني اعلام كردن حزب ،‌مخالفت روسها را برانگيزد .

اين رويدادها بحران بزرگي در حزب پديد آورد . پس از شكست دموكراتهاي تبريز ،‌رهبران درجه دوم حزب به رياست خليل ملكي ،‌كادر رهبري حزب را زير فشار گذاشتند تا پلنوم(نوعي گردهمايي با حضور همه ي اعضا) فوق العاده ي كميته مركزي ، كميسيون تفتيش و كميته ي ايالتي تهران را تشكيل دهند .

كه در نتيجه ي آن ، اعضاي جديد كميته ها انتخاب و گروهي از جمله آوانسيان ،‌كامبخش ، امير خيزي ، ايرج اسكندري، بهرامي و بقراطي اخراج شدند .

ولي با انتخابا رهبران جديد ، جناح بندي ها و كشمكشهاي داخلي پايان نيافت . بلكه اين انتخابات آغازگر شانزده ماه بحث و جدل و درگيريهاي دسته اي بود .

اسحاق اپريم –اقتصاددان جوان آشوري و همكار نزديك خليل ملكي-  معتقد بود حزب نتوانست يك ايدئولوژي منسجم تدوين كند و از ورود عناصر نامطلوب به حزب جلوگيري كند . به نظر او ، حزب توده مي بايست به يك حزب پيشرو و يك جبهه ي مردمي تقسيم شود . وي همچنين معتقد بود مبارزه ي مسلحانه پرهيز ناپذير است زيرا طبقات حاكم حاضر نيستند بدون جنگ و ستيز قدرت را از دست بدهند .

طرفداران كادر رهبري پيشين در برابر انتقادهايي كه از آنان مي شد پاسخ دادند كه اگر چه حزب توده مرتكب برخي اشتباهات شد، برخي افراد نالايق را به پستهاي مهم گمارد و اهميت آموزش نظري را به درستي برآورد نكرد ، نخستين جنبش توده اي در تاريخ ايران را پديد آورد .

آنها همچنين بر اين باور بودند كه خواستهاي چپ افراطي ،‌مردم را از سوسياليسم هراسان مي كند و اينكه حزب توده به عنوان يك سازمان ماركسيستي واقعي ، بايد سياستهايي را در پيش بگيرد كه با شرايط جامعه منطبق باشد . آنان هشدار مي دادند مبارزاني كه شرايط و ويژگيهاي جامعه ي ايران را در نظر نمي گيرند مانند پرووكاتورها (فتنه انگيزان) رفتار مي كنند .

البته در اين بحثها ، دو موضوع بسيار حساس مطرح نشد . موضوع نخست ، سياست حمايت بي چون و چرا از شوروي بود ، حتي هنگامي كه اهداف و مقاصد اين كشور حزب را به دردسر مي انداخت . و موضوع دوم به مسائل قومي به ويژه غائله ي آذربايجان مربوط مي شد. برخي از روشنفكران حزب ،‌با هر گونه خواسته اي كه استانها را در برابر دولت مركزي ، تقويت كند مخالف بودند .

با آغاز اين بحثها ،‌خود اصلاح طلبان حزب به سه جناح چپ ،‌راست و ميانه تقسيم شدند .  چپ گرايان را كمونيستي كهنه كار رهبري مي كرد كه ده سال در زندان به سر برده بود و مي خواست حزب توده را به حزبي ارتدكس لنينيستي  تبديل كند . اين چپ گرايان كه پرووكاتور ناميده مي شدند ،‌پس از كناره گيري از حزب ،‌حزب كمونيست را تشكيل دادند . البته چند ماه بعد كه شورويها اين سازمان را نماينده ي پليس مخفي خواندند ، خود به خود منحل شد .

ميانه روها را نيز نظريه پردازان  جواني به نامهاي طبري ، قاسمي ،‌جودت ، فروتن و كيانوري رهبري مي كردند . آنها نخست به راست گرايان به رهبري خليل ملكي پيوستند تا رهبران غير كمونيست را بيرون و بر آموزش تئوريك كادرهاي حزبي تاكيد كنند  ولي نهايتا" در همان جناح كميته ي مركزي پيشين قرار گرفتند. آنها از حزب مي خواستند تا به بعضي تقاضاهاي معتدل شعبه هاي ايالتي و اقليتهاي زباني توجه كنند.

خليل ملكي و ديگر مخالفان سرسخت ، از حزب كناره گيري كردند و "جدايي طلبان" لقب گرفتند. اين گروه از نه روشنفكر برجسته ي زير تشكيل مي شدند : توللي ، پرويزي ، اسحاق اپريم ، مكي نژاد ، جلال آل احمد، ابراهيم گلستان، نادر نادرپور، احمد آرام و دكتر رحيم آبادي .

خليل ملكي و برخي طرفدارانش جمعيت سوسياليست توده ايران  را تشكيل دادند البته اين سازمان پس از چند هفته فروپاشيد ، زيرا نتوانست اعضاي حزب توده را جذب كند و شوروي نيز آن را به رسميت نشناخت . خليل ملكي سالها بعد به كمك حزب زحمتكشان دوباره وارد سياست شد .

حزب توده كه از شر مخالفان درون حزبي خلاص شده بود ، در فروردين 1327 دومين كنگره ي حزبي را برگزار كرد .در اين كنگره ، مشاركت در كابينه و مجلس تصويب شد. همچنين ،‌اتحاد با فرقه ي دموكرات آذربايجان و كردستان را تائيد كردند و پيشنهادهاي حمايت از حقوق استانها ،‌به ويژه داشتن مجلسهاي ايالتي نيز پذيرفته شد . كنگره ي دوم ، بر وفاداري حزب به قانون اساسي و بر ضرورت مبارزه ي گسترده عليه "خطر كودتاتوري جديد" تاكيد كرد. همچنين ،‌اساسنامه ي حزبي جديدي را تصويب كرد كه مطابق آن ،‌قدرت بيشتري به رهبران آينده ي حزب مي داد .

در ماههاي پس از كنگره ي دوم ، رهبران حزب توده ، به طور كلي از دموكراسي آزادي خواهانه و به ويژه از قانون اساسي پشتيباني كردند ؛ تاكيد نمودند كه شوراي متحده سازماني غير سياسي و جدا از حزب توده است و همچنين از تظاهرات خياباني ، اعتصابات كارگري و ديگر روياروييها ي مستقيم با دولت خودداري كردند .

بدين ترتيب ،‌حزب توده تلاش مي كرد تا از يك سو فعاليتهاي خود را تعديل كند و از سوي ديگر اعضاي خود را راديكالتر كند . تاكيد بر ايدئولوژي راديكال ، در مجله ي روشنفكري حزب يعني نامه ي مردم بازتاب يافت .

در تيرماه ، يزدي و كشاورز ديدار ويژه اي با نخست وزير وقت (هژير) داشتند و برنامه ي اصلاحي چهارگانه اي به وي پيشنهاد كردند كه در بر گيرنده ي موارد زير بود : تدوين قانون كار جديد ، افزايش سهم دهقانان از محصول به ميزان 15% ، افزايش ندادن بودجه ي نظامي ، و لغو حكومت نظامي در خوزستان ، مازندران ،‌آذربايجان و شمال خراسان .

روزنامه هاي غربي كه پيشتر آگهي ترحيم حزب را منتشر كرده بودند اكنون هشدار مي دادند كه حزب توده روزبه روز قدرتمند تر مي شود .

البته روند پيشرفت حزب توده در پي يك سوء قصد مرموز به جان شاه در روز مراسم گراميداشت اراني ، پايان يافت . به دنبال اين سوء قصد ،‌دولت حكومت نظامي اعلام كرد و نه تنها رهبران توده اي بلكه سياستمداران برجسته اي مانند مصدق و كاشاني را بازداشت كرد. يك هفته بعد ، نخست وزير وقت حزب توده را به توطئه چيني براي كشتن شاه متهم كرد .

هر چند دولت اين اتهام را به دليل نداشتن مدارك مستدل مسكوت گذاشت ، با توسل به قانون سال 1310 ، حزب توده را به عنوان سازماني كمونيستي ، منحل و غير قانوني اعلام كرد .

پليس دفاتر حزب را اشغال كرد ،‌اموال آنها را ضبط و بيش از دويست تن از رهبران و فعالان حزب را دستگير كرد .

آوانسيان ، كامبخش ، امير خيزي ، ايرج اسكندري، رادمنش ، بابازاده ، روستا ،‌كشاورز و طبري كه قبلا" گريخته بودند ،‌غيابا" به مرگ محكوم شدند . بهرامي ،‌فروتن ،‌شرميني ،‌قريشي ، بزرگ علوي و مريم فيروز غيابا" محاكمه و به زندانهاي طولاني محكوم شدند . ده نفر هم كه دستگير شده بودند به زندانهاي 10 ماه تا 10 سال محكوم شدند.

بدين ترتيب در اواسط سال 1328 ، حكومت ضمن اينكه به خود مي باليد ، انحلال حزب توده را اعلام كرد .

تجديد حيات (اسفند 1329-مرداد1332)

ولي در واقع اين حزب به هيچ روي هنوز نمرده بود ، هيئت مشورتي و اعضاي كميته مركزي ، رهبري حزب را در دست گرفتند و هسته هاي زيرزميني 5 الي 6 نفره تشكيل دادند . نشريات مخفي چاپ كردند همچنين  هواداران ارتشي حزب را تشويق كردند تا يك شبكه ي مخفي در نيروهاي مسلح ايجاد كنند . چرا كه حزب ديگر نمي خواست مورد خشم احتمالي حكومت قرار بگيرد .  آنها با بردباري در انتظار روزهاي بهتري بودند .

انتخابات جنجالي مجلس شانزدهم و تصميم دولت در برگزاري انتخابات نسبتا" آزاد ، به حزب توده فرصت داد تا نظرات خود را آشكار سازد و ‌گردهم آييهاي عمومي برگزار كند . از طرفي نخست وزيري رزم آرا به سود حزب توده بود زيرا وي علي رغم پيشينه ي نظامي اش ،‌محدوديتها و سرسختيهايي را كه نسبت به نيروهاي چپ اعمال مي شد ، كاهش داد تا شايد اتحاد شوروي را آرام و جبهه ي ملي را تضعيف كند .

به نخست وزيري رسيدن مصدق هم آزادي عمل حزب توده را بيشتر كرد . او اگر چه ممنوعيت فعاليت حزب توده را كه در سال 1327 وضع شده بود ، ملغا نكرد ، بر اين باور بود كه سخت گيريهاي نيروي انتظامي آزاديهاي ودني و قانون اساسي را نقض مي كند . همچنين پي برده بود كه براي كوتاه كردن دست انگليس از نفت ايران و بيرون كردن شاه از حوزه ي سياست ،  به پشتيباني همه ي گروهها احتياج دارد.

در بهار 1330، كه اوج مبارزه ي ملي كردن صنعت نفت بود ، حزب توده نخست چند اعتصاب در حوزه هاي نفتي ترتيب داد و سپس با سازماندهي يك اعتصاب عمومي 65000 نفري در خوزستان ، پيروزي درخشان سال 1325 را تكرار كرد .

حزب توده در سال 1331 باز هم قدرتمندتر شد . در جريان قيام سي تير، مشاركت اتحاديه هاي طرفدار حزب توده ،‌اعتصاب عمومي در سراسر كشور را به پيروزي رساند .

ارسنجاني كه طرفدار قوام بود مي نويسد حزب توده مهمترين نيروي شكست دهنده ي شاه بود .كاشاني هم يك روز پس از قيام ، نامه اي به سازمان هاي طرفدار حزب فرستاد تا از مشاركت ارزشمند آنان در اين پيروزي سپاسگذاري كند .

بر پايه ي نوشته هاي پژوهشگران ، در آخرين روزهاي حكومت مصدق ،‌حزب توده بيش از 25000 عضو و حدود 300000 هوادار داشت .

با نيرومند شدن حزب در سالهاي 1330-1332 ،‌رهبران حزب بر سر دو راهي قرار گرفتند كه آيا از دولت مصدق پشتيباني كنند يا نه ؟

اعضاي مجربتر كميته ي مركزي ، موافق يك ائتلاف هر چند ضمني و غير مستقيم بودند ولي اعضاي جديدتر ، نه تنها مخالف اين ائتلاف  بودند بلكه از رويارويي  مستقيم با جبهه ي ملي پشتيباني مي كردند .

آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه حزب توده بايد جبهه ي ملي را بي پناه بگذارد ، پايگاه اجتماعي آن را تضعيف كند و به تنهايي طبقه ي متوسط را بسيج كند و انقلاب دموكراتيك ملي و انقلاب سوسياليستي طبقه ي كارگر را به انجام رساند .

اين بحث و جدل با پيروزي گروه دوم پايان يافت . زيرا : 1) بيشتر رهبران مجربتر در تبعيد بودند  2) تجربه ي مصيبت بار دوره ي قوام ،‌بر پرشورترين هواداران  تشكيل جبهه ي متحد تاثير منفي گذاشته بود  3) بيشتر سازمانهاي استاني حزب با مصدق مخالف بودند ،‌زيرا او به هيچ روي حاضر نبود به استانها و اقليتها ي زباني امتياز بدهد  4)سازمانهاي كارگري نه تنها بر سر دستمزدها ، اعتصابات و تظاهرات بلكه درباره ي قوانين محدود كننده ي فعاليت اتحاديه هاي كارگري همواره رودرروي دولت قرار داشتند . 5) به احتمال زياد شوروي ها نيز طرفدار گروه دوم بودند زيرا استالين در سالهاي 1320-1332 جهان را به كشورهاي سوسياليستي و امپرياليستي تقسيم كرده بود و جايي براي افراد بي طرفي مانند مصدق باقي نگذاشته بود.

بدين ترتيب گروه دوم سياستهاي خود را به اجرا گذاشت . ائتلاف سنديكاهاي كارگري ، گردهماييهاي گسترده اي براي درخواست دستمزدهاي بيشتر و اعتراض به محدوديتهاي حكومت ترتيب داد . اتحاديه ي كارگران راه آهن در مخالفت با پيشنهاد مصدق مبني بر سلب حق راي از بي سوادان ،‌تظاهراتي برپاكرد و بسياري اقدامات ديگر ...

مطبوعات حزب همواره مصدق را زمين داري فئودال ، سياستمدار پير گمراه و دست نشانده ي آمريكا معرفي مي كردند .

در مقابل دولت ، با برقراري حكومت نظامي در تهران و دستگيري 86 نفر عضو فعال توده اي ، واكنش نشان داد .

سالها بعد رهبران ميانه روتر حزب از جناح تندرو به دليل دنبال كردن "سياستهاي بسيار چپ گرايانه" انتقاد كردند . به نظر كامبخش ،‌رهبران بي تجربه ي حزب با طرح خواسته هاي غير مسئولانه مانند ايجاد جمهوري دموكراتيك ،‌مصدق را تضعيف كردند .

در گردهمايي سراسري پس از كودتاي 28 مرداد 1332 ، رهبران حزب پذيرفتند كه حزب توده به دليل عدم پشتيباني كامل از مصدق ، درك نكردن جنبه ي ضد امپرياليستي بورژوازي ملي و پيروي از سياستهاي فرقه اي بسيار چپ گرايانه ، اشتباه فاحشي مرتكب شده است .

از طرفي مصدق هم كه مي دانست ائتلاف با حزب توده رنجش آمريكا را در پي دارد ،‌تشكيل يك جبهه ي متحد را نپذيرفت . اگر او مخالفت و دشمني آمريكا را برمي انگيخت ، كمكهاي اقتصادي ، سياسي و مهمتر از همه ديپلماتيك اين كشور را از دست مي داد ، در مبارزه عليه انگليس با مشكلات مالي فزاينده ، بي ثباتي نظامي روزافزون و انزواي ديپلماتيك بيشتري روبه رو مي شد .

بدگمانيها ي ميان حزب توده و جبهه ي ملي ،‌سرانجام سقوط مصدق را تسهيل كرد . در 25 مرداد ،‌همزمان با فرار شاه از كشور ، طرفداران حزب توده به خيابانها ريختند ، مجسمه هاي شاه و رضاشاه را پايين كشيدند و خواستار برقراري جمهوري شدند .

روز بعد مصدق با پافشاري سفير آمريكا ،‌به ارتش دستور داد تا خيابانها را از تظاهر كنندگان توده اي پاك كنند .

پس از ورود ارتش به خيابانها ، رهبران توده اي تلفني به مصدق اطلاع دادند كه هوادارن ارتشي حزب توده مداركي در دست دارند كه نشان مي دهد افسران سلطنت طلب مي خواهند با سوء استفاده از دستور نخست وزير مبني بر برگرداندن نظم و قانون ، جبهه ي ملي را سرنگون سازند . آنها از مصدق خواستند تا يك ائتلاف گسترده تشكيل دهد و از طريق پيام راديويي مردم را به مقاومت مسلحانه در برابر اين كودتاي قريب الوقوع فراخواند . اما مصدق پاسخ داد كه چنين كاري به خونريزي گسترده اي خواهد انجاميد .

بدين طريق حزب توده ،‌كه مصدق طردشان كرده بود ، نتوانست در برابر كودتا كاري انجام دهد .

شاه كه مايل نبود هيچ فرصت دوباره اي به حزب توده بدهد ، از سال 1332 تا 1337 با يك رشته عمليات پليسي ، سازمان زير زميني حزب توده را متلاشي و بيش از سه هزار نفر را دستگير كرد .چهل نفر از جملع عُلُوي ،‌عضو كميته ي مركزي ، اعدام شدند .

در سال 1338 ، از آن سازمان زيرزميني موثر چيز زيادي باقي نمانده بود . اما حزب توده گر چه سازمان كارآمد خود را از دست داده بود ، به يك كارنامه ي ارزشمند شجاعت و شهامت دست يافته بود .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 13:6  توسط میترا.ف  | 
حزب توده

حزب توده پس از كناره گيري رضا شاه و آزادي  زندانيان سياسي كم خطر شكل گرفت . بيست و هفت نفر از اعضاي جوان پنجاه و سه نفر ماركسيست زنداني شده در سال 1316 ، با گردهمايي در تهران ، تشكيل يك سازمان سياسي با نام حزب توده ي ايران را در هفتم مهرماه –سيزده روز پس از استعفاي رضا شاه – اعلام كردند  و سليمان ميرزا  اسكندري ، شاهزاده ي راديكال را به دبير كلي برگزيدند .

اين گروه چهار هدف موقت و اوليه داشت : آزادي باقي مانده ي پنجاه و سه نفر ، به رسميت شناختخ شدن حزب توده ،‌انتشار روزنامه و تهيه و تدوين برنامه اي كه بدون بر انگيختن مخالفت علما ،‌امكان جذب دموكراتها ،‌سوسياليستها و كمونيستهاي كهنه كار ، ماركسيستها و حتي غير ماركسيستهاي راديكال را فراهم آورد .

ظرف شش ماه بعدي همه ي اين اهداف تامين شده بود . باقي مانده ي 53 نفر آزاد شده بودند ، با صدور مجوز برگزاري مراسم يادبود اراني ،‌در واقع اين حزب به رسميت شناخته شده بود . و هنگامي كه عباس اسكندري روزنامه ي خود را –كه در دوره ي پيش از رضا شاه با عنوان سياست چاپ مي شد- دوباره منتشر كرد ، اين گروه داراي يك روزنامه شد .

همچنين در اوايل اسفند برنامه ي موقت خود را منتشر كرد . در اين برنامه بر لزوم محو آثار ديكتاتوري رضا شاه ،‌حراست از قانون اساسي ، آزاديهاي مدني و حقوق انساني ، حمايت از حقوق همه ي شهروندان و همياري در مبارزه ي جهاني دموكراسي عليه فاشيسم ،‌تاكيد شده بود .

حزب توده براي جلوگيري از حملات روحانيون ، ماركسيست را از برنامه ي خود كنار گذاشت . سالگرد درگذشت اراني را به شيوه ي مذهبي برگزار كرد  . البته رهبران حزب علاوه بر ترس از علما ، دلايل ديگري نيز براي كنار گذاشتن ماركسيست داشتند ازجمله اينكه : قانون اساسي 1310 هر گونه مرام اشتراكي را ممنوع كرده بود ،‌تبليغات 25ساله ي حكومت بين مردم نگرش خصمانه اي را نسبت به ماركسيسم و كمونيسم و اتحاد شوروي ايجاد كرده بود و نيز علاقه به جذب اصلاح طلبان ، راديكالها و انقلابيون مترقي و درك اين موضوع كه طبقه ي كارگر صنعتي هنوز بخش كوچكي از كل جمعيت را تشكيل مي دهد . و نيز از طرفي نمي خواستند مطيع رهبران كهنه كار آن سازمان  شوند .

تفاوتهاي بنيانگذاران حزب توده و رهبران حزب كمونيست :

بنيانگذاران حزب توده   :   اغلب جوان ،‌تهراني و فارسي زبان  - روشنفكراني با تحصيلات دانشگاهي كه به واسطه ي جنبشهاي چپ اروپاي غربي به ماركسيسم گرويده بودند -  سياست را تنها از ديدگاه طبقه اي مي نگريستند .

رهبران حزب كمونيست :   آذربايجاني و آذري زبان بودند – فعالان روشنفكر خود آموخته اي بودند كه از طريق لنينيسم حزب بلشويك روسيه ماركسيست شده بودند – جامعه را از ديدگاه فرقه اي و طبقاتي مي ديدند .

حزب توده پس از تدوين برنامه موقت ، مشغول سازماندهي شد و كار را از تهران آغاز كرد . اين حزب در مهرماه 1321 ، در حالي كه در سراسر كشور شش هزار عضو داشت ، براي برگزاري نخستين كنفرانس موقت خود آماده بود . 

اين كنفرانس كه بيش از يك هفته به طول انجاميد برنامه ي دقيقي تدوين كرد تا جايگزين برنامه موقت شود ، ساختار و سلسله مراتب حزبي دقيقي طرح كرد و يك كميته مركزي موقت برگزيد .

(براي اطلاع از محتويات اين برنامه ي جديد صفحه ي 350 را مطالعه كنيد)

در اين كنفرانس ضمن بحث در مورد برنامه ي جديد ، قرار شد سازمانهاي ويژه اي براس زنان و جوانان ايجاد شود . ايجاد جنبش  اتحاديه اي كارگري گسترده اي را در دستور كار قرار دادند . عباس اسكندري ، به دليل همكاري نزديك با قوام ،‌اخراج شد . روزنامه ي رهبر ارگان مركزي حزب شد .

نگرش حزب به قانون اساسي  در يكي از سرمقاله هاي رهبر بيان شده است . نويسنده ي سرمقاله ضمن محكوم كردن افرادي از قبيل سيد ضيا كه حزب توده را كمونيست معرفي مي كرد ، پاي بندي كامل حزب به قانون اساسي را اعلام كرد و شرايط اجتماعي ايران را براي ايدئولوژي كمونيستي نامناسب دانست . او مي افزايد هدف حزب متحد كردن اكثريت در برابر اقليت استثمارگر و تقويت نيروهاي دموكرات است .

همچنين يك روشنفكر حزبي در مقاله اي با عنوان "چگونه نظام را تغيير دهيم از راه انقلاب يا مجلس؟" ، استدلال مي كند كه تجربه ي اسپانيا خطرهاي انقلاب زودرس را به ايران نشان داده است ،‌ او مي نويسد ايران به دليل وضعيت بين المللي به ويژه خطر فاشيسم و شرايط داخلي به ويژه نبود سازمانهاي توده اي ، آماده ي انقلاب نيست . وي استدلال مي كند كه حزب بايد از راه "متحد كردن همه ي نيروهاي مترقي " و "فعاليت در درون و بيرون مجلس " در راستاي تضعيف طبقه ي حاكم تلاش كند .

در كتاب اصول تشكيلاتي حزب آمده است كه مفهوم "سانتراليسم دموكراتيك" به همه ي اعضاي حزب ، حقوق و وظايفي واگذار مي كند . هر عضو حق دارد از مسائل آزادانه بحث كند . مقامات حزبي را برگزيند و در تهيه و تدوين سياستهاي حزب ،‌همياري كند و همچنين وظيفه دارد از مقامات منتخب پيروي كند و سياستهاي حزبي را حتي اگر عليه آن راي داده باشد ،‌رعايت كند .

پانزده عضو كميته مركزي موقت :   علاوه بر سليمان اسكندري كه دوباره به دبير كلي انتخاب شد ، ديگر اعضا عبارتند از : دكتر محمد بهرامي ، دكتر مرتضي يزدي ، ايرج اسكندري ، نورالدين الموتي ،‌ عبدالحسين نوشين ، علي كباري ، نصرت اله اعزازي ، ابراهيم محضري ، رضا روستا ، دكتر فريدون كشاورز ، اردشير آوانسيان ، دكتر رضا رادمنش ، علي امير خيزي و ضيا الموتي 

(براي آشنايي با پيشينه ي اين افراد صفحات 352 و 353 و 354 خوانده شود )

پس از نخستين كنفرانس تهران ،‌حزب توده در استانهاي ديگر به ويژه شهرهاي شمالي و كارخانه هاي نساجي اصفهان ،‌گسترش يافت .

به گفته ي مقامات انگليسي ، در تابستان 1322 كه انتخابات مجلس چهاردهم آغاز مي شد ،‌حزب توده تنها حزبي بود كه سياستي قاطع و روشن ،‌ساختاري منسجم و سازماني فراگير داشت .

اين حزب ، شش روزنامه ي اصلي منتشر مي كرد : رهبر ، مردم و رزم در تهران . راستي در مشهد . آذربايجان در تبريز و جودت در اردبيل .

در انتخابات مجلس چهاردهم ،‌حزب توده بيست و سه نامزد انتخاباتي داشت . كه از اين تعداد،  8 نفر در انتخابات پيروز شدند .  براي اولين بار بود كه يك سازمان تند روي غير مذهبي ،‌از پشتيباني مردم برخوردار شده بود . بنا به گفته ي مقامات انگليسي ،‌مبارزه ي انتخاباتي نشان داد كه حزب توده با سازمان منسجم و خطرناك خود مي تواند به نارضايتهاي  طبقات پايين دامن بزند و ضرورت اصلاحات اجتماعي را به موضوعي مهم تبديل كند .

مهم ترين موفقيت حزب توده در سازماندهي كارگران بود . در 11 ارديبهشت (روز كارگر)سال 1323، گروهي از دست اندر كاران قديمي اتحاديه هاي كارگري كه با حزب توده همكاري نزديكي داشتند ، ادغام چهار فدراسيون كارگري را در قالب "شوراي متحده ي مركزي كارگران و زحمتكشان" اعلام كردند . اين شورا با استفاده از عنواني شبيه به عنوان اتحاديه هاي سال 1304/1925 ،‌با 60 اتحاديه ي وابسته ، حدود صدهزار عضو و يك روزنامه آغاز به كار كرد .

كنسول انگليس در تبريز هشدار مي دهد كه حزب توده با اتحاديه هاي كارگري خود حكومت محلي را كاملا" فلج كرده است و احتمال دارد شهر را به دست بگيرد . همچنين كنسول انگليس در اصفهان توضيح مي دهد كه چگونه حزب توده با سازماندهي اعتصاب موفقيت آميز يك هفته اي در كارخانه هاي نساجي ،‌اتحاديه هاي كارخانه داران و كارفرمايان را شكست داده است .

همزمان با اين موفقيتها در حوزه ي كارگري ،‌حزب توده ،‌نخستين كنگره ي حزبي را برگزار كرد .

كنگره ،‌برنامه ي حزبي جديدي را مورد بحث و تصويب قرار داد كه محتواي آن را بيشتر رادمنش ،‌آوانسيان و ايرج اسكندري تدوين كرده بودند . و دو ماده ي مهم ولي مبهم به اين شرح به آن افزوده شده بود  :  "آزادي كامل اقليتها در مسايل فرهنگي و مذهبي " و " برابري كامل اجتماعي همه ي شهروندان ايراني بدون توجه به مذهب و نژاد" همچنين  اهميت بسيج "طبقات استثمار شده" عليه طبقات فئودال و سرمايه دار استثمارگر .

به اين ترتيب برنامه حزب از نظر محتوا سوسياليستي شد ولي از نظر صوري در چارچوب قانون اساسي باقي ماند .

در ماههاي پس از نخستين كنگره ي حزب ،‌گسترش حزب توده به ويژه در استانهاي جنوبي همچنان ادامه داشت . و نه تنها در مراكز شهري بزرگ مانند يزد،‌بوشهر، دزفول و زاهدان بلكه در مراكز صنعتي كوچكتر مانند آغاجاري، رامهرمز، بندر ماهشهر و دشت ميشان به عضوگيري پرداخت . همچنين شش روزنامه ي استاني تاسيس كرد . صورت در رشت . صفا در ساري . گرگان در شرق مازندران .بيستون در كرمانشاه . راهنما در همدان . آهنگر در اصفهان . سروش در شيراز و رهبر يزد  در يزد .

حزب همچنان تظاهرات خياباني گسترده و گسترده تري برگزار مي كرد . در اوايل آبانماه ،‌در اعتراض به خودداري دولت از واگزاري امتياز نفتي به اتحاد شوروي ، گردهماييهاي وسيعي در 22 شهر برگزار كرد . در 15 مرداد ،‌براي گراميداشت سالگرد انقلاب مشروطه در بيش از 20 شهر ، و نيز در روز كارگر  در بيشتر شهرها ‌راهپيمايي هايي  برگزار كرد .

در خرداد 1325 سفير انگليس تاكيد مي كند كه حزب توده تنها نيروي سياسي منسجم كشور است و قدرت آن را دارد كه از عهده ي مخالفان جدي برآيد . چرا كه مطبوعات و نيروي كار سراسر كشور را در دست دارد .

سفير آمريكا نيز مي نويسد حزب توده تنها ماشين سياسي بزرگ ،‌سازمان يافته و كارآمد در ايران است . به همين دليل نخست وزير قوام مي خواهد تا آغاز انتخابات آينده با حزب توده آشتي كند .

حزب همچنان ائتلافهاي سياسي خود را مستحكم مي كرد  . اين حزب سردبيرهاي جديدي را به جبهه ي آزادي آورد . هنگامي كه رهبران يك سازمان كوچك روشنفكري به نام حزب ميهن به پيوستن اين حزب به حزب ايران راي دادند ،‌شعبه هاي مناطق شمالي حزب توده دفاتر و ادارات محلي آن سازمان را در اختيار گرفتند . نيز هنگامي كه رهبران حزب آزادي به دبيركلي ارسنجاني ،‌تصميم گرفتند تا حزب را در حزب دموكرات ادغام كنند ، سازمان جوانان حزب نيز به سازمان جوانان حزب توده پيوست . مهمتر از همه اينكه حزب توده در تير 1325 ،‌براي تشكيل "جبهه ي موتلفه ي احزاب آزاديخواه" با حزب ايران ائتلاف كرد . در اندك زماني حزب كوچك سوسياليست تهران ،‌حزب تازه احيا شده ي جنگلي در گيلان و حزبهاي دموكرات آذربايجان و كردستان به جبهه ي موتلفه ي احزاب آزاديخواه پيوستند .

سرانجام قوام نيز در آستانه ي انتخابات اعلام كرد كه حزب او در نظر دارد با جبهه ي موتلفه ، ائتلافي انتخاباتي تشكيل دهد .

حزب توده كه در بين روشنفكران پايگاهي يافته بود ، به سازماندهي مردم محلي پرداخت . براي جوانان و زنان سازماني ويژه تشكيل داد .

در دو كارخانه ي نساجي و كارخانه ي بزرگ قند مرودشت اعتصابهاي موفقيت آميزي  راه انداخت . در بين رانندگان تاكسي ،‌برق كاران ،‌كاركنان صنايع بافندگي و كارگران كارخانه قند ، چندين اتحاديه ايجاد كرد .

همچنين در اواسط 1325 ، فعالان حزبي را به روستاها مي فرستاد تا اتحاديه هاي دهقاني را سازمان دهند و كشاورزان را ترغيب كنند كه محصول برداشتي را به زمين داران ندهند .

شگفت انگيزترين كاميابيهاي حزب توده در استان خوزستان بود . پس از چهار سال فعاليت زير زميني ، سرانجام در روز كارگر 1325 ،‌با سازماندهي يك راهپيمايي 80000 نفري در آبادان قدرت خود را به نمايش گذاشت . و نهايتا" قدرت حزب در اعتصاب عمومي بيش از 65000 كارگر خوزستاني مشخص شد .  اين بزرگترين اعتصاب كارگري در تاريخ خاورميانه بود . پس از سه روز درگيري خياباني كه 19 كشته و بيش از 300 زخمي  برجاي گذاشت ، نخست وزير قوام يك هيئت ميانجي فرستاد تا شركت نفت را وادار كند كه برخي از خواسته هاي اعتصابيون را بپذيرد .

هنگامي كه در مرداد 1325 ، قوام سه پست وزارت را به كشاورز ، يزدي و ايرج اسكندري واگذار كرد ،‌اوج پيروزيهاي حزب توده بود .

از ديدگاه ناظران غربي ،‌در آن هنگام ،‌حزب توده حدود 50000 عضو اصلي و در مجموع 100000 عضو فعال داشت . و بزرگترين سازمان سياسي كشور را در دست داشت و با قدرت ،‌لياقت ، پشتكار و كارداني به كار خود ادامه مي داد .

دولت انگليس كه به قدرت رسيدن حزب توده را در تهران دور از انتظار نمي دانست ،‌آماده شد تا طرحهاي پيش گيرانه ي خود را اجرا كند .  اين طرحها عبارت بود از :

تقويت نيروهاي مسلح در عراق . فرستادن كشتيهاي جنگي به آبادان . تشويق شورشيان عشاير و ايلات به تشكيل حكومتهاي خودمختار طرفدار غرب . گماردن سفارت انگليس به تضعيف حزب توده از طريق يافتن مداركي دال بر روابط اين حزب با شوروي و انداختن تفرقه در درون حزب .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 13:23  توسط میترا.ف  | 
 

جبهه ي ملي با قدرت بسيار در انتخابات مجلس شانزدهم شركت كرد .

جبهه ي ملي مجلس موسسان را به عنوان نهادي غير مشروع محكوم مي كرد و همواره براي انتخابات درست چانه مي زد . اين جبهه اصناف را ياري كرد تا عليه پيشنهاد حكومت مبني بر افزايش مالياتهاي پيشه وران و صنعت گران اعتصاباتي ترتيب دهند و در گردهمايي هاي اعتراض آميز نانوايان عليه بي كفايتي دولت در توزيع گندم همكاري كرد . در دانشگاه و بازار يك رشته گردهمايي هاي عمومي برگزار كرد . همچنين دربار را به پافشاري در طرح نقشه هايي براي دست بردن در نتايج انتخابات متهم ساخت .

پس از كشته شدن هژير به دست فدائيان اسلام ،‌ساعد دستور برگزاري دوباره ي انتخابات تهران را صادر كرد .

از نظر سياسي مجلس شانزدهم به چهار گروه تقسيم مي شد. نمايندگان اندك جبهه ي ملي (هشت نفر از جمله مصدق ) ، فراكسيون طرفدار انگليس ، حدود چهل نماينده ي برجسته ي مستقل و اكثريت قريب به اتفاق نمايندگان سلطنت طلب .

هنگامي كه مجلس جديد در 20 بهمن 1328 آغاز به كار كرد سلطنت طلبان ساعد را بركنار كردند و نخست وزيري را به علي منصور واگذار كردند .

منصور كابينه  ي خود را از سلطنت طلبان وفادار پر كرد و براي اولين بار پس از 1320 دربار توانست همه ي گروههاي ديگر را از كابينه بيرون كند .

جبهه ي ملي همچنان دربار در فشار قرار مي داد و اعلام مي كرد گرچه تعداد آنها اندك است اما صداي تمام ملت است .

در خرداد 1329 ، پس از آنكه دولت در پي سالها بحث و گفتگو با شركت نفت ايران وانگليس ،‌سرانجام پيشنهاد مجلس مبني بر تجديد نظر در قرارداد 1323/1933 را پذيرفت ،‌توجه جبهه ي ملي هم از مسائل داخلي به امور خارجي معطوف شد .

جبهه  ملي با  پشتيباني حزب نيمه مخفي توده ، خواستار ملي كردن شركت نفت شد .

منصور كه از پشتيباني عمومي از ملي كردن نفت هراسان شده بود ،‌در به راي گذاشتن اين پيشنهاد درنگ كرد و با كشته شدن يك سياستمدار طرفدار انگلس از مقام خود استعفا كرد .

شاه ،‌رزم آرا رئيس ستاد ارتش ، را  به نخست وزيري تعيين كرد .

رزم آرا 12 چهره ي جديد به كابينه آورد . افزايش ماليات ثروتمندان را پيشنهاد كرد و كميته ي ويژ ه اي  براي بررسي فساد در رده هاي بالا تشكيل داد. وي شخصا" از پيشنهاد هاي جديد راجع به قرارداد نفت پشتيباني كرد . همچنين دو لايحه ي اصلاحي مهم ارائه داد : يكي براي توزيع زمينهاي دولتي بين دهقانان و ديگري براي ايجاد انجمنهاي ايالتي وعده داده شده در قانون اساسي .

او براي نزديكتر شدن به جناح چپ از اعزام نيرو به جنگ كره خودداري كرد و يك قرارداد بازرگاني با شوروي امضا كرد ومحدوديتهاي تحميل شده به حزب توده را كاهش داد .

توسعه ي روابط با مسكو به سردي روابط با واشنگتن انجاميد .

پيشنهادهاي اصلاحي و ظهور دوباره ي حزب توده ،‌نمايندگان محافظه كار را هراسان ساخت .

لايحه ي تشكيل انجمنهاي ايالتي نيز جنجال برانگيز بود . از ديدگاه بقايي ، تمركز زدايي توطئه ي انگليس براي متلاشي كردن ايران بود .

مكي هشدار داد كه تمركز زدايي اداري در كشوري با تفاوتهاي زباني گوناگون عاقلانه نيست . زيرا هميشه اين خطر وجود دارد كه يكي از سازمانهاي محلي استقلال خود را از مركز اعلام كند .

مصدق هم اعلام كرد انجمنهاي ايالتي شايد در زمان انقلاب مشروطه سودمند بوده است اما در جو جنگ سرد كنوني خطرناك خواهد بود و بايد تجربه ي اخير در آذربايجان و جنگ كنوني در كره را به خاطر داشت .

پيشنهادهاي راجع به نفت بحث انگيزترين موضوع كار رزم آرا بود .

مكي گفت اصلاحات داخلي بايد تا حل شدن اين مسئله ي خارجي به تعويق افتد .

مصدق در يك سخنراني براي 12000 نفر در تهران ، دولت را به دليل درخواستهاي ناچيز از انگليس متهم كرد و تاكيد كرد اين مبارزه تا ملي شدن كامل نفت پايان نخواهد پذيرفت .

آيت اله كاشاني همه ي مسلمانان صادق و ميهن پرست را تشويق كرد تا با پيوستن به مبارزه ي ملي كردن صنعت نفت ،‌عليه دشمنان اسلام و ايران بجنگند .

سرانجام فدائيان اسلام يكي از اعضاي خود را كه نجاري بيست و شش ساله بود به ماموريت مقدس كشتن رزم آرا ،‌فرستاد . اين ماموريت در 16 اسفند 1329 انجام شد !

اينبار نمايندگان زير بار انتخاب شاه نرفتند و پس از سه روز گفتگو به حسين علا راي دادند . علا كه وزيرانش را به توصيه ي مصدق انتخاب مي كرد ،‌امير اعلايي از جبهه ي ملي را وارد كابينه كرد و به كاشاني اجازه داد به تهران بازگردد.

هنگامي كه طرح ملي شدن نفت را مصدق ارائه داد ، نخست در كميته ي مربوط سپس در مجلس و سرانجام در 29 اسفند در سنا به تصويب رسيد .

در اواسط فروردين حزب توده در اعتراض به وضعيت نامساعد خانه هاي مسكوني و دستمزدهاي پايين كارگران صنعت نفت ، يك اعتصاب عمومي در خوزستان به راه انداخت و عليه اهمال كاري دولت در اجراي قانون ملي كردن راهپيمائيهاي گسترده اي ترتيب داد .

همچنين چندين اعتصاب همدلانه در تهران و اصفهان و شهرهاي شمالي به راه افتاد .

علا حكومت نظامي اعلام كرد .  شاه در يك نطق راديويي اعلام كرد تضاهاي طبقاتي بزرگترين بدبختي ايران است . زيرا زندگي سياسي و ديدگاههاي اجتماعي را مسموم ميكند و بهترين راه كاهش آن توسل به قوانين اسلام است!

سرانجام جمال امامي كه موافق نظر اكثريت مجلس بود ،‌واگذاري نخست وزيري به مصدق را پيشنهاد داد .

مصدق در 7 ارديبهشت 1330 نخست وزير شد .

وي همواره براي در فشار گذاشتن مخالفان به تظاهرات خياباني متوسل مي شد  تا جايي كه جمال امامي  از صحن مجلس اعتراض ميكند كه : دولت مداري به سياست خياباني نزول كرده است . چنين به نظر مي رسد كه اين كشور چيزي بهتر از برگزاري تظاهرات خياباني ندارد ... من از اين گردهمايي هاي خياباني بيزار و خسته شده ام ...

اما مصدق سرانجام مجلس را زير نفوذ خود درآورد .

تركيب نخستين كابينه ي وي بسيار محافظه كارانه بود . 8 پست را به هواداران جبهه ملي داد . 4 پست ديگر را در اختيار افراد طرفدار دربار قرار داد .

كاشاني اعلام كرده بود تا وقتي جبهه ملي مبارزه مقدس عليه انگليس را ادامه مي دهد ،‌از مصدق حمايت خواهد كرد .

مصدق مجلس را ترغيب كرد تا 4 نماينده ي عضو جبهه ملي را به عضويت كميته 5 نفره اي كه وظيفه ي همكاري با دولت را براي اجراي قانون ملي كردن به عهده داشت ،‌انتخاب كنند . وي گفتگو با شركت نفت را قطع كرد و اعلام كرد دولت اصل ملي كردن را مي پذيرد هر چند اين اصل عملا" تحقق نيافته باشد. در شهريور ماه شركت نفت تكنسينهاي خود را خارج و تاسيسات نفتي را تعطيل كرد ،‌دولت انگليس نيروي دريايي خود را در خليج فارس تقويت كرد و عليه ايران به سازمان ملل شكايت كرد . مصدق در مهرماه براي اقامه ي دعوي در شوراي امنيت به نيويورك رفت .وي براي دست يابي به كمك بانك جهاني به تلاش ناموفقي دست زد و با متهم كردن انگليس به مداخله در امور ايران همه ي كنسولگريهاي اين كشور را تعطيل كرد .

سرانجام آماده كردن زمينه ي انتخابات مجلس هفدهم ،‌مصدق را متوجه مسائل داخلي كرد .

مصدق يك لايحه ي اصلاح نظام انتخابات به مجلس تسليم كرد مطابق اين لايحه ديگر بي سوادان فاقد حق راي نبودند بلكه باسوادها و بي سواد ها در حوزه هاي متفاوتي قرار مي گرفتند و نمايندگان جمعيت شهرنشين به ويژه تهران افزايش يافته بود .

البته مخالفان ،‌آن را تاييد نكردند و جبهه ملي ناتوان از به تصويب رساندن اين لايحه ،‌به صحنه ي انتخابات وارد شد .

مجلس هفدهم در 7 ارديبهشت 1331 گشايش يافت . از 79 نماينده ، 30 نفر يا وابسته به جبهه ملي بودند و يا مواضعي بسيار نزديك به آن داشتند. 49 نماينده ي ديگر به دو فراكسيون سلطنت طلب و طرفدار انگليس تقسيم مي شدند .

بين سلطنت طلبان و محافظه كاران طرفدار انگليس از يك طرف و جبهه ملي در طرف ديگر كشمكشهايي در جريان بود . تا آنجا كه مصدق پس از اينكه شاه وزير جنگش را نپذيرفت ،‌بدون توجه به نمايندگان و با نوشتن استعفا نامه اي مستقيما" به مردم متوسل شد .

بدين ترتيب  براي اولين بار يك نخست وزير آشكارا از شاه به دليل نقض قانون اساسي انتقاد مي كرد ،‌دربار را بدليل مقاومت در برابر مبارزه ي ملي محكوم مي نمود و جسارت مي كرد تا مشكل قانون اساسي را مستقيما" براي ملت مطرح سازد .

اعتصابات گسترده اي در شهرهاي مهم برگزار شد و بيش از 250 تظاهر كننده در تهران ،‌همدان ، اهواز ، اصفهان و كرمانشاه كشته و يا به شدت زخمي شدند .

پس از 5 روز تظاهرات گسترده ،‌خونريزي و پيدايش نشانه هايي از نافرماني در ارتش ،‌نهايتا" شاه تسليم شد و از مصدق خواست تا دولتي جديد تشكيل دهد . بدين ترتيب مصدق پيروز شد و اين پيروزي با عنوان سي تير در تاريخ ايران به ثبت رسيد .

بدين ترتيب شاه در ارديبهشت 1332 ، همه ي قدرت و اختياري را كه از شهريور 1320 به خاطر آن جنگيده بود ،‌از دست داد .

مصدق پيروزي خود را با حمله هاي شديدي به شاه ،‌ارتش ،‌اشراف زمين دار و مجالس سنا و شوراي ملي دنبال كرد . او سلطنت طلبان را از كابينه اخراج كرد و خودش كفيل وزير جنگ شد . سي تير را روز قيام مقدس ملي و قربانيان اين روز را شهداي ملي اعلام كرد .

زمينهاي رضا شاه را به دولت بازگرداند ، بخشي از بودجه ي دربار را قطع كرد و به وزارت بهداري داد . بنيادهاي خيريه ي سلطنتي را در نظارت دولت درآورد . ابوالقاسم اميني را به وزارت دربار منصوب كرد . شاه را از برقراري ارتباط مستقيم با ديپلماتهاي خارجي ممنوع كرد . شاهزاده اشرف را كه فعاليتهاي سياسي مي كرد وادار به ترك كشور كرد . نام وزارت جنگ را به وزارت دفاع تغيير داد و 15 درصد از بودجه ي نظامي را كاهش داد  و 15000 نفر را از ارتش به ژاندارمري منتقل كرد . يك قانون اصلاحات ارزي وضع كرد كه مطابق آن مي بايست شوراهاي روستايي تشكيل شود و سهم دهقانان از محصول سالانه تا 15 درصد افزايش يابد  همچنين قانون مالياتي صادر كرد كه بار ماليات را از دوش مصرف كننده كم درآمد بر مي داشت . و ...

  (مي توانيد  در صفحات 335،336،337 به طور كامل مطالعه كنيد )

وي همچنين به وزراي دادگستري ، كشور و فرهنگ دستور داد تا ساختار هاي قضايي ،‌انتخاباتي و آموزشي  را اصلاح كنند ، هنگامي كه مجلس سنا اعتراض كرد جبهه ي ملي با انتقاد از سنا و با گذراندن قانوني از مجلس مبني بر كاهش دوره ي مجلس سنا از 4 سال به 2 سال آن رامنحل كرد . همچنين هنگامي كه گروهي از نمايندگان  در مجلس  به مخالفت برخاستند ، همه ي نمايندگان جبهه ي ملي يكباره استعفا دادند و مجلس را منحل كردند .

مصدق براي مشروع ساختن اين انحلال خواستار برگزاري همه پرسي ملي شد .

مصدق ، حقوقدان آشنا به قانون اساسي كه آن را با دقت و ظرافت عليه شاه به كار برده بود ، اكنون بدون توجه به همان قانون ، به نظريه اراده ي عمومي متوسل مي شد . وي كه در گذشته روي سخنش اغلب با طبقه ي متوسط بود اينك به طبقات پايين متوسل مي شد . اصلاح طلب ميانه رويي كه سلب حق راي از بي سوادان را توصيه كرده بود ، اينك براي جلب رضايت و تحريك توده ها تلاش مي كرد .

نهايتا" مصدق با راي بسيار بالا پيروزي چشمگيري به دست آورد .

در مرداد1332 ، به نظر مي رسيد مصدق كاملا" بر اوضاع مسلط است . وي با انحلال مجلس ، وضع قانون اصلاحات ارضي و توسل مستقيم به انتخاب كنندگان ، مخالفت اشراف را از ميان برداشته بود . شركت نفت ايران و انگليس را ملي كرده بود ، تاسيسات شيلات درياي خزر را از دست شوروي باز پس گرفته بود و سياست موازنه ي منفي خود را عملي كرده بود .

اما قدرتش ناپايدار و غير واقعي بود . زيرا وي متحدان پيشين خود را از دست د اده بود . وي با مشكل درآمد در حال كاهش نفت ، بيكاري روزافزون و قيمتهاي فزاينده ي كالاهاي مصرفي روبرو بود .

در مرداد  1332 ، تضادهاي اساسي و پنهان بين طبقه ي متوسط سنتي و جديد ،‌علني شد . مصدق در نتيجه اتحاد با طبقه ي متوسط جديد ، پشتيباني سه گروه نماينده ي بازار ،‌مجاهدين اسلام ، حزب زحمتكشان و فدائيان اسلام را از دست داد . اما سه نماينده ي طبقه ي روشنفكر – حزب ايران ، حزب ملي و نيروي سوم – و مشاوران راديكالي چون فاطمي ،‌شايگان و رضوي هنوز به او وفادار بودند .

در شرايطي كه مصدق طرفداران سنتي خود را از دست مي داد ،‌گروهي از افسران سلطنت طلب ناراضي كه پس از سي تير به دستور مصدق اخراج شده بودند با گردهمايي منظم در باشگاه افسران ،‌كميته ي نجات وطن را تشكيل دادند . شخصيت برجسته ي اين كميته سپهبد فضل اله زاهدي بود .

اين كميته در نهايت كودتايي را طراحي كرد كه يك هفته بعد به سرنگوني مصدق و دستيابي دوباره ي شاه به قدرت پيشين  خود انجاميد .

پيروزي آسان كودتاگران دو علت داشت :  گسترده شدن شكاف ميان طبقات سنتي و طبقات متوسط  درون جبهه ي ملي و جدايي روزافزون افسران از نهادهاي حكومتي غير نظامي و نارضايتي آنها

(توصيه ميكنم صفحات 338 و 339و340و341 رو دقيق تر مطالعه كنيد)

به مجرد اينكه مصدق مبارزه ي با اين افسران را آغاز كرد و حكومت جديد واشينگتن به رهبري ژنرال آيزنهاور نيز سياست خود را تغيير داد از انگليس در برابر ايران حمايت كرد و كرميت روزولت را از سازمان سيا براي تامين مالي كودتاي نظامي به تهران فرستاد ، كميته ي مخفي هم شبكه ي خود را گسترش داد . زاهدي و كميته ي مخفي وي با كمك روزولت ،‌ارتشيان عالي رتبه را نيز با خود همراه كردند .  آنها براي ايلات و عشاير شورشي به ويژه شاهسون ،‌بختياري ،افشار و تركمن ،‌سلاح فراهم كردند و نه تنها با روحانيون محافظه كار برجسته اي چون آيت اله بهبهاني و آيت اله بروجردي بلكه با افراد رويگردان از جبهه ملي به ويژه كاشاني ،‌قنات آبادي ، مكي و بقايي و شعبان بي مخ نيز رابطه برقرار كردند .

عده اي چاقو كش و اوباش استخدام كردند تا با حمل پرچمهاي حزب توده ،‌به مساجد حمله و بي حرمتي كنند . افزون بر اين سرتيپ افشار طوس ، افسر برجسته ي طرفدار مصدق را كشتند و جسد مثله شده اش را در اطراف تهران انداختند تا هشداري باشد براي ديگر افسران .

سرلشكر نصيري با داشتن يك فرمان سلطنتي مبني بر بركناري مصدق از نخست وزيري و انتصاب زاهدي به جاي او رهسپار دفتر نخست وزيري شد . اما فرمانده ارتش كه طرفدار مصدق بود و شبكه ي نظامي حزب توده او را از ماجرا آگاه كرده بود ،‌سرهنگ نصيري و گارد همراهش را بازداشت كرد . روز بعد شاه به بغداد گريخت ،‌جبهه ي ملي كميته اي براي تعييت سرنوشت سلطنت تشكيل داد و توده اي ها به خيابانها ريختند و مجسمه هاي شاه و پدرش را پايين كشيدند . حتي در برخي شهرها مثل رشت و بندر انزلي ،‌توده اي ها ساختمانهاي شهرداري را تصرف كردند .

صبح روز بعد مصدق پس از گفتگويي سرنوشت ساز با سفير آمريكا كه وعده داده بود در صورت برقراري دوباره ي نظم ، آمريكا به دولت مصدق كمك خواهد كرد  به ارتش فرمان داد تا خيابانها را از همه ي تظاهر كنندگان پاك سازد .

جالب اينجاست مصدق تلاش مي كرد تا براي پراكنده كردن مردم كه پشتيبانان اصلي او بودند ، از ارتش ،‌دشمن پيشين خود استفاده كند .

شگفتي آور نيست كه ارتش از اين فرصت براي سرنگوني خود مصدق استفاده كرد و در 28 مرداد كه توده اي ها در نتيجه ي پشت كردن مصدق به آنها صحنه را ترك كرده بودند ، زاهدي با فرماندهي 35 تانك شرمن اقامتگاه نخست وزير را محاصره و پس از نه ساعت درگيري ، مصدق را بازداشت كرد .

همزمان با بازگشت شاه به كشور ، نيروهاي مسلح هم جبهه ي ملي و حزب توده را سركوب و متلاشي كردند .آنها مصدق ، رضوي ، شايگان و پس از سه ماه پي گيري فاطمي را هم دستگير كردند .

هشت افسر عالي رتبه طرفدار مصدق ، وزراي مهم كابينه از جمله ابوالقاسم  اميني و سران حزب ايران ، حزب ملت ايران و نيروي سوم نيز بازداشت شدند . به جز فاطمي كه اعدام شد و لطفي وزير دادگستري كه كشته شد ، با ساير  رهبران جبهه ي ملي به مدارا رفتار كردند و بيشتر آنها به زندانهاي كمتر از پنج سال محكوم شدند . اما رفتار با توده اي ها خشن و شديد بود .

طي چهار سال بعدي كه مخفيگاههاي حزب توده به تدريج كشف شد ، چهل مقام حزبي را اعدام كردند ، 14 نفر ديگر را زير شكنجه كشتند ، 200 نفر را به حبس ابد محكوم كردند و بيش از 3000 تن از اعضاي عادي حزب را دستگير كردند .

اكنون محمدرضا شاه ميتوانست همچون پدرش رضاشاه ، بدون مخالفت سازمان يافته اي حكومت كند و بدين ترتيب تاريخ تكرار مي شد !!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت 15:14  توسط میترا.ف  | 
 

بين قوام و افسران ارتش مخالفتهاي آشكاري در خصوص گفتگو با روس ها و يا جانبداري از حزب توده بوجود آمد . زماني كه شورش عشايري آغاز شد محافل نظامي و عناصر دست راستي در تهران درباره ي امكان كودتا با سفارت انگليس مشورت كردند و فرمانده نظامي فارس نيز تواناييهاي ارتش را كمتر از واقع نشان داد ، تصوير اغراق آميزي از اهميت شورش ارائه كرد و حكومت را در فشار گذاشت تا خواسته هاي آنها را بپذيرد .

همزمان با نزديكتر شدن قوام به حزب توده و اتحاد شوروي مخالفت قدرتهاي غربي شدت يافت  . آنها تهديد كردند كه اگر قوام به اين وضعيت دست نشاندگي روسيه ادامه دهد ناگزير به اعمال فشار به واسطه ي شركت نفت ، حمايت از نهضتهاي خودمختار در جنوب و اشغال نظامي خوزستان خواهند بود .

در شهريور ماه هنگامي كه قوام در برابر انگليس و شاه ، خواهان كمك آمريكا شد، سفير آمريكا توصيه كرد تا مظفر فيروز و وزراي توده اي را بركنار كند ، مساله ي آذربايجان را مطرح سازد ، مخالفانش را مرتجعين فاشيست نخواند و از اظهارات گرم و دوستانه به شوروي بكاهد.

قوام بر سر دوراهي نزديكي به جناح چپ و يا سازش با جناح راست ، سرانجام راه دوم را برگزيد . مظفر فيروز را سفير ايران در مسكو كرد . وزراي وابسته به احزاب توده و ايران را بركنار كرد . طرح هاي بلندپروازانه ي اصلاحات ارضي و قانون كار را كنار گذاشت . مخالفان پيشين همچون سيدضيا و كاشاني را آزاد كرد . چپ گرايان را از سمتهاي دولتي كنار گذاشت و افراد ضد كمونيست تند رو را به استانداري اصفها ن ، خوزستان ، گيلان و مازندران منصوب كرد .

گام بعدي قوام تشكيل اسكي (اتحاديه ي سنديكاهاي كارگري ايران ) بود . در واقع حزب دموكرات براي شكست قدرت بيش از حد اتحاديه هاي كارگري وابسته به حزب توده ، اسكي را پديد آورد .

تشكيل اسكي با انتقاد شديد حزب توده روبرو شد . اين حزب با حمله به سازمان جديد به عنوان يك اتحاديه ي زرد ، بوروكراتهاي دولتي را متهم كرد كه با رشوه ، زور و تهديد به اخراج كارگران ، بين طبقه ي كارگر شكاف ايجاد ميكند .

قوام روابط خود را با تبريز و مهاباد كاهش داد و سرانجام در 19 آذر ، فرمان ورود ارتش به آذربايجان و كردستان را براي حفظ نظم و امنيت در انتخابات مجلس ،‌امضا كرد .

بدين ترتيب در حالي كه عمر حكومتهاي خودمختار پايان يافته بود ، نبرد ميان شاه و نخست وزير تازه آغاز شده بود .

انتخابات مجلس پانزدهم

ائتلاف قوام با حزب توده از هم پاشيده بود و متحدانش در تبريز و مهاباد تار و مار شده بودند . روسيه مهمترين متحد خارجي او ديگر شمال را در تصرف نداشت ، بدين ترتيب انتخابات به كشمكش سه جانبه بين شاه و قوام و سياستمداران محافظه كار طرفدار انگليس تبديل شد .

بيست و سه نامزد برجسته ي شهر با ديدگاههاي متفاوت سياسي به رهبري مصدق متحد شدند تا با تحصن در باغ سلطنتي به نشان اعتراض به تسلط قوام بر شوراي نظارت بر انتخابات ، دست به يك اعتراض عمومي بزنند . در  ادامه ي اين تحصن ،‌حدود 200 مغازه دار و 600 دانشجو به خيابانها ريختند .

قوام براي پايان دادن به اعتراضات وعده داد انتخابات آزاد برگزار كند ولي علي رغم اين وعده انتخابات به درستي انجام نشد و دموكراتها همه ي 12 كرسي تهران را به دست آوردند .

مجلس پانزدهم سه فراكسيون عمده داشت كه به ترتيب احتراز بيشترين كرسي  ذكر مي شود :

حزب دموكرات با كسب هشتاد كرسي ، اكثريت را در دست داشت . دموكراتهاي برجسته اي همچون ارسنجاني ، محمود محمود ، صادقي ، مسعودي  ،‌ابوالقاسم و علي اميني و ... در آن حضور داشتند .

سلطنت طلبان كه هنوز از عنوان فراكسيون اتحاد ملي استفاده مي كردند ، از جمله رهبران آنها ،‌عزت اله بيات و اردلان و متين دفتري را مي توان نام برد .

گروه طرفدار انگليس كه فراكسيون ملي نام داشت و توسط مدني و طاهري رهبري مي شد .

قوام در مجلس پانزدهم اكثريتي چشمگير ولي بي ثبات داشت و  هنگامي كه پس از تعلل زياد پيشنهاد امتياز نفت شمال به شوروي را به مجلس تسليم كرد ، به دليل دو دستگيها و اختلافاتي كه در حزب دموكرات بوجود آمده بود ، اكثريت پر شماري از دموكراتها به مخالفان پيوستند و قرار داد را رد كردند . البته قوام  به طور مستقيم از قرارداد پشتيباني نكرد و به اين ترتيب از راي عدم اعتماد كه شايد در پي رد تقاضاي نفت مطرح مي شد ، رهايي جست .

با كناره گيري حكمت ، يكي از چهره هاي مطرح حزب دموكرات ، از اين حزب ، قوام سقوط كرد . حكمت بعدها نوشت كه پيروانش او را در فشار گذاشته بودند تا با همكار قديمي خود ، قوام ،  قطع رابطه كند .

قوام استعفا داد و براي معالجه راهي پاريس شد .

پس از خروج قوام ، شاه ، اندك اندك پس از دو سال به مركز صحنه ي سياست كشور گام  گذاشت . آشكارا در سياست مداخله كرد و به عزل و نصب نه تنها وزرا بلكه نخست وزيران نيز پرداخت .

قدرت يابي روزافزون شاه دو علت داشت : گسترش فزاينده ي نيروهاي مسلح و توازن نيروها در مجلس

پس از سقوط دولت قوام ، اعضاي فراكسيون اتحاد ملي با فراكسيون ملي و شماري از مستقل ها متحد شدند تا حكيمي را به نخست وزيري انتخاب كنند . دموكراتها و بيشتر مستقل ها هم از مصدق حمايت كردند . و در نهايت حكيمي با يك راي بيشتر نخست وزير شد .

ائتلافي كه حكيمي بوجود آورد ،‌اندك اندك فروپاشيد و هنگامي كه رهبران فراكسيونها براي اعلام عدم راي اعتماد مجلس به كابينه روانه دربار شدند ،‌وي كناره گيري كرد .

اكنون اعضاي فراكسيون اتحاد ملي به دشمنان پيشين خود (دموكراتها) پيوسته بودند تا عبدالحسين هژير را به نخست وزيري برگزينند .

هژير آشكارا از برقراري روابط نزديك با آمريكا جانبداري مي كرد و از آنجا كه از  ارتش انتقاد نمي كرد و در دولت رضاشاه نيز خدمت كرده بود ، دربار از وي طرفدار ي مي كرد .

وي پنج پست وزارت را به سلطنت طلبان و چهار پست را به هواداران قوام واگذار كرد .

مخالفان مذهبي به رهبري كاشاني ، در اعتراض به انتخاب مردي كه بيست سال آلت دست ديكتاتوري نظامي بوده است ، اعتصاب عمومي يك روزه اي ترتيب دادند و در خارج از مجلس تظاهرات كردند .  فراكسيون ملي طرفدار انگليس و تني چند از مستقل ها هم در كار دولت اخلال ايجاد كردند .

هژير چهارماه بعد كناره گيري كرد .

فراكسيونها به مدت دو هفته نتوانستند جانشيني براي هژير پيدا كنند . شاه كه از اين وقفه به خشم آمده بود ، ساعد ،نخست وزير سال 1323، را براي تشكيل دولت جديد دعوت كرد .

اين اقدام شاه بحث و جدل هايي را بوجود آورد . سلطنت طلبان استدلال مي كردند كه شاه مي تواند وزيران را تعيين كند تا از مجلس راي اعتماد بگيرند ولي ادعاي دموكراتها اين بود كه تنها مجلس حق انتخاب كابينه را دارد

شايعاتي وجود داشت كه شاه به دنبال فرصتي براي مطرح كردن اصلاح قانون اساسي است تا از آن طريق موقعيت خود را در برابر مجلس تقويت كند .

در اواسط بهمن ماه ، شاه در حال بازديد از دانشگاه تهران ، هدف گلوله يك خبرنگار قرار گرفت و زخمي شد . ضارب براي روزنامه مذهبي  پرچم اسلام كار مي كرد و روشن شد كه مبالغي به اتحاديه ي روزنامه نگاران وابسته به جنبش كارگري طرفدار حزب توده پرداخت شده است .

اين بهانه اي شد تا شاه بلافاصله سركوب مخالفان را آغاز كند . او در سراسر كشور حكومت نظامي اعلام كرد . روزنامه هاي مهم را تعطيل كرد . حزب توده را غير قانوني اعلام كرد . كاشاني را به بيروت تبعيد كرد . مصدق را در املاك خودش محدود ساخت و كوشيد تا پاي قوام را به اين توطئه بكشاند .

شاه  همچنان از مجلس امتياز مي گرفت تا آنجا كه زمينهاي سلطنتي كه در سال 1320 به دولت واگذار شده بود ،‌دوباره به شاه برگردانده شد همچنين جسد رضاشاه به تهران بازگردانده شد تا رسما" تشييع شود .

انتخابات مجلس شانزدهم

هنگامي كه انتخابات مجلس شانزدهم  و دوره ي نخست سنا آغاز مي شد ، بلنداي موقعيت شاه تسخير ناپذير به نظر مي رسيد .  روزهاي آغازين مجلس شانزدهم به كشمكش قانوني بين مصدق و شاه و بحران نفت سپري شد.

اما شاه دو نقطه ضعف جدي داشت :

1-      رفته رفته پشتيباني عمومي خود را از دست مي داد زيرا اولا" در موضوع نفت با انگليس درگير نشد و ثانيا" قدرتمند شدن او مردم را به ياد پدر ديكتاتورش مي انداخت .

2-      وي براي تامين جنگ افزارهاي جنگي و كمك هاي اقتصادي به آمريكا وابسته بود ،‌اما آمريكا به سادگي حاضر نبود چيزي ببخشد .

در 22 مهرماه 1328 ،يك روز پيش از سفر شاه به آمريكا ، جمعيتي از سياستمداران ، دانشجويان و تجار بازار به رهبري مصدق وارد محوطه ي كاخ شدند تا به نبود انتخابات آزاد اعتراض كنند . تظاهر كنندگان كميته اي دوازده نفري به سرپرستي مصدق انتخاب كردند تا با هژير ،وزير دربار،گفتگو كند . اين كميته به هسته ي اوليه ي جبهه ي ملي تبديل شد .

دربار  وعده داد تا به بي نظميهاي انتخاباتي پايان دهد .  كميته ي دوازده نفري ،‌هواداران خود را پراكنده ساخت و به منزل مصدق بازگشتند و ائتلاف گسترده اي به نام جبهه ي ملي را تشكيل دادند كه سه خواسته ي اوليه داشت :

1-      برگزاري انتخابات درست

2-      لغو حكومت نظامي

3-      آزادي مطبوعات

در ماههاي بعدي چهار سازمان ِ حزب ايران ، حزب زحمتكشان ، حزب ملت ايران و جامعه ي مجاهدين اسلام به جبهه ي ملي پيوستند .

حزب ايران :  كادر رهبري حزب ديدگاه سوسياليستي و پايگاه طبقه ي متوسط خود را حفظ كرده بود . مهندسان ، فارغ التحصيلان دانشگاهي ، زنان تحصيل كرده و دانشجويان  بدنه آن را تشكيل مي دادند .

حزب زحمتكشان : اين حزب را بقايي ،‌دموكرات پيشين و خليل ملكي ،‌روشنفكر ماركسيستي كه حزب توده را به دليل اختلافات سياسي با رهبران آن كنار گذاشته بود ،‌تشكيل دادند .

حزب ملت ايران : اين حزب را يك دانشجوي حقوق به نام داريوش فروهر كه تا انقلاب اسلامي در جبهه ي ملي فعال بود ،‌ تاسيس كرد . وي از نخستين هواداران سرسخت مصدق بود كه براي حمايت وي ، تظاهرات دانش آموزان را سازمان مي داد . وي با همكاري محسن پزشك پور سازمان ناسيوناليستي "حزب پان ايرانيست ايران " را تشكيل داد اما اين حزب را ترك كرد و حزب ملت را تشكيل داد .

جامعه ي مجاهدين اسلام : اين جمعيت را آيت اله كاشاني ، خانواده ي او ، سه تاجر ثروتمند بازار و واعظي با نام شمس الدين قنات آبادي رهبري مي كرد .

سازمان ديگري كه از نزديك با كاشاني همكاري داشت ولي رسما" به جبهه ي ملي وابسته نبود ، سازمان كوچك فدائيان اسلام بود . كه توسط طلبه ي 22 ساله اي كه نام سيد نواب صفوي را براي خود انتخاب كرده بود تاسيس شد و با تمام اشكال بي ديني مبارزه مي كرد و در اولين اقدام خود ، كسروي ، نويسنده ي مشهور غير مذهبي و مورخ سنت شكن را كشت !

بنابراين جبهه ي ملي دو جناح مختلف داشت : طبقه ي متوسط سنتي – بازار – متشكل از تاجران خرده پا ،‌روحانيون و بزرگان اصناف  و طبقه ي متوسط جديد – طبقه ي روشنفكر – شامل افراد متخصص ، مزدبگيران و روشنفكران تحصيلكرده ي غير مذهبي

سه علاقه و تعهد مشترك اين گروههاي متفاوت را در قالب جبهه ي ملي گردآورده بود :

1-      مبارزه ي مشترك عليه ائتلاف دربار و ارتش

2-      مبارزه  با شركت انگليسي نفت

3-      عقايد سياسي و شخصيت كاريزماتيك مصدق

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 2:14  توسط میترا.ف  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا