|
ستاك
|
||
|
جايي براي فكر كردن |
تكامل گرايي
چيزي كه از عناصر گوناگون تشكيل شده باشد در ماهيت آن عناصر شريك خواهد بود و در عين حال متفاوت از آنهاست . مثلا" شنگرف تركيبي است از گوگرد و جيوه ، بنابراين به اعتباري شنگرف مجموع اين دو عنصر است ،اما در عين حال حاوي خواصي است كه در هيچ يك از اين دو جوهر يافت نمي شود . كميات را مي توان به يكديگر افزود ،اما يك كيفيت هرگز صرفا" جمع كيفيات ديگر نيست . از آميزش رنگهاي آبي و زرد ،رنگ سبز حاصل مي شود ؛بنا براين رنگ سبز تركيبي از آن دو رنگ ديگر است ، اما اين رنگ صرفا" محصول افزودن آن دو رنگ به يكديگر نيست ، چرا كه در عين حال نوعي كيفيت رنگي را از خود بروز مي دهد كه جديد و در نوع خود يگانه است .
پروانه اي كه از شفيره پديد مي آيد نه آن شفيره است و نه آن كرمي كه اين شفيره را توليد كرده است . ميان اين موجودات زنده ي گوناگون نوعي خويشي و پيوستگي تكويني وجود دارد ،اما نوعي ناپيوستگي كيفي نيز در آنها هست ، زيرا ميان كرم و پروانه چيزي شبيه به نوعي گسيختگي سطوح وجود دارد .
اگر عالم هستي را به مثابه ي منسوجي در نظر آوريم ،در هر نقطه از اين منسوج تار و پودي وجود دارد كه يكديگر را قطع مي كند؛ بر طبق اين تمثيل ،رشته هاي تار ، كه به طور عمودي از دستگاه بافندگي نخستين آويزان است ،نمودار ذوات پايدار اشيا (و نيز كيفيات و صور ذاتي آنها) است ، حال آنكه پودها ،كه تارها را به صورت افقي به هم پيوند مي زنند و در عين حال آن را با تابهاي يك در ميان مي پوشاند ،با پيوستگي جوهري يا مادي عالم متناظر است .
علم جديد خصوصا" از آنچه قدما به عنوان صورت مي شناختند غافل است ، دقيقا" به اين سبب كه در اينجا سخن بر سر جنبه ي غير كمي اشيا است و اين غفلت با اين واقعيت كه علم جديد هيچ معياري براي زيبايي و يا زشتي يك پديدار نمي شناسد ،بي ارتباط نيست .
زيبايي يك چيز نشان وحدت دروني آن و انطباقش با يك ذات نامشهود و از اين روي با واقعيتي است كه نه قابل شمارش است و نه قابل اندازه گيري .
يك نوع في نفسه يك "صورت" لايتغير است ،كه نمي تواند تحول يابد و به نوع ديگري تبديل شود ...
چگونه ممكن است يكي تكامل يافته ي ديگري باشد ...
اساسا" نظريه ي تكامل گرايي كوششي است براي آن كه جايگزين نه تنها "معجزه ي آفرينش" بلكه سير تكوين ،كه تا حد زيادي فوق حسي است ،و روايت كتاب مقدس رمز منصوصي از آن است ،گردد .
اگر بشر هم از لحاظ سرشت طبيعي و هم از لحاظ سرشت روحاني خود ،در واقع به جز مرحله اي از نوعي تكامل از آميب به ابر انسان نيست ،پس چگونه به طور عيني مي تواند بداند كه در كجاي اين مرحله ي تكاملي ايستاده است ؟
فيزيك جديد
...مطابق جهان شناسي سنتي، اثير همه ي فضا را پر كرده است و هيچ نقطه اي خالي از آن نيست . از طرف ديگر مي دانيم كه فيزيك جديد منكر وجود اثير است ، زيرا ثابت شده است كه اثير هيچ گونه مقاومتي در مقابل حركت چرخشي زمين ندارد ،اما از اين نكته غفلت كرده اند كه اين عنصر جوهري ، كه اساس تمام تمايزات مادي است ، خود به هيچ كيفيت خاصي تمايز نيافته است و از اين روي با هيچ چيز ديگري در تضاد نيست . اثير نمايانگر زمينه ي پيوسته اي است كه همه ي ناپيوستگي هاي مادي از آن منفك مي گردد.
... اگر چه اثير به ناچار در قيد زمان يا مكان است ، مع هذا در قالب اندازه گيري هاي مدرج نمي گنجد . چنين چيزي خصوصا" در باب سرعت نور صادق است كه همواره مستقل از حركت ناظر خود ،به طور يكسان ظاهر مي گردد . خواه ناظر در جهت نور تغيير مكان دهد و خواه در جهت مقابل آن . .. و اين موضوع بسان بيان فيزيكي همزماني اي است كه به كنش نور قابل ادراك اختصاص دارد .
... از اين روي آينشتاين ناچار شد كه مكان و زمان را به عنوان دو بعد نسبي در نظر گيرد كه نسبت به وضعيت حركت ناظر تغيير پيدا مي كند ،مشروط بر آن كه تنها بعد ثابت سرعت نور باشد . بنابر نظريه ي نسبيت اينشتاين ، سرعت نور هميشه و تحت هر شرايطي يكسان خواهد بود ،حال آنكه مكان و زمان نسبت به يكديگر تغيير خواهند كرد : تو گويي مكان به سود زمان و يا زمان به سود مكان منقبض مي تواند گشت .
... در چنين زمينه اي است كه ما اين پرسش ها را طرح مي كنيم : آن عدد ثابت مشهوري كه مي پندارند سرعت نور است ، چيست ؟ چگونه حركتي با سرعتي مشخص (كه تعريف آن هميشه نسبتي از زمان و مكان خواهد بود) خود سنجه ي شبه مطلقي براي اين دو شرط عالم طبيعت مي تواند بود ؟ آيا در اينجا التباس ميان قلمرو اصلي و قلمرو كمي صورت نگرفته است؟ اين نكته را كه حركت نور سنجه ي بنيادي عالم جسماني است با طيب خاطر مي پذيريم ، اما چرا اين سنجه خود بايد يك عدد ، و حتي يك عدد مشخص باشد ؟ وانگهي آيا واقعا" آزمايشاتي كه مي پندارند ويژگي ثابت بودن سرعت نور را اثبات مي كند از كره ي خاكي فراتر رفته است و آيا مگر آنها مستلزم زمان و مكان ،آنگونه كه ما معمولا" آنها را تصور مي كنيم نيست ؟
... اختر شناساني كه با توسل به خطوط طيف نوري ، سالهاي نوري ميان ما و سحابي امراة المسلسله را محاسبه مي كنند ، بي درنگ چنين مي انگارند كه بافت جهان در همه جا به يك شيوه است . اما چه پيش خواهد آمد اگر در ثابت بودن سرعت نور ترديد كنند (وبسيار محتمل است كه اين امر دير يا زود اتفاق افتد) و بدين سان تنها محور ثابت نظريه ي اينشتاين فرو افتد؟ در آن صورت كل دريافت جديد از عالم بي درنگ بسان سرابي محو خواهد شد .
... لازم است اشاره اي كنيم به نظريه اي كه بر طبق آن فضاي ميان ستارگان فضاي اقليدسي نيست و اصل موضوعه ي خطوط موازي هندسه ي اقليدسي را نمي پذيرد . مي گويند كه اين فضا بر روي خود برمي گردد و منحني مشخصي را به آن نمي توان نسبت داد . اين نظريه ممكن است تعبيري از نامتناهي بودن فضا باشد، چرا كه در واقع فضا نه متناهي است و نه نامتناهي ، بلكه همان چيزي است كه قدما آن را با ،كره اي مقايسه مي كردند كه شعاع آن از هر اندازه اي برمي گذرد و خود محاط در روح كل است . اما نظريه پردازان علم جديد امور را بدين شيوه ادراك نمي كنند ، زيرا تصريح مي كنند كه ادراك بلاواسطه ي ما از فضا كاملا" ناقص و نادرست است و لازم است كه با فضاي غير اقليدسي آشنا شويم . كه به گفته ي آنان از رهگذر نوعي تخيل منظم بدان مي توان نائل شد . اما اين موضوع به هيچ وجه درست نيست ، چرا كه فضاي غير اقليدسي تنها به طور غير مستقيم ،يعني ابتدائا" از طريق فضاي اقليدسي ، قابل دسترسي است ، به گونه اي كه فضاي اقليدسي همچنان مدل كيفي هر نوع فضاي قابل ادراك باقي خواهد ماند . علم جديد در اين مورد نيز ، همچون موارد بسيار ديگر ،سعي دارد كه به طور رياضي وار از منطق سرشته در قوه ي خيال قدم فراتر گذارد و آن را به ضرب اصول رياضي برهم زند ،تو گويي هر قوه ي عقلاني ديگر به جز تفكر رياضي صرف ، محل ترديد است .
خود ماده را نيز در انطباق با اين طرح ريزي رياضي وار ، ناپيوسته مي انگارند ،زيرا اتم ها و ذرات تشكيل دهنده ي آنها را به لحاظ مكاني ،حتي بيش از اجرام آسماني ، جداي از يكديگر تصور مي كنند . تصور رايج از نظام اتمي به هر صورتي كه باشد (نظرياتي كه در اين باب عرضه مي شود با سرعتي نگران كننده تغيير مي يابد) همواره موضوعي است مربوط به طبقه بندي نقاط مادي .
آموزه ي سنتي در باب ماده :
بر طبق اين آموزه ، عالم از ماده ي نخستين ،به واسطه ي افتراق هاي متوالي ،تحت فعل غير فعالانه ي ذات واهب الصور ساخته شده است . اما اين ماده ي نخستين ماده ي ملموس نيست ،بلكه مبناي هر وجود محدود است ، و حتي نزديكترين حالت آن ،يعني ماده اي كه با كميت مشخص مي شود ، و اساس عالم جسماني است ،نيز به طريق ملموس ظهور نمي يابد . به تعبير بسيار خردمندانه ي بوئتيوس ،شي ء به وسيله ي صورت خود (يعني بوسيله جنبه ي كيفي آن) شناخته مي شود ، صورت بسان نوري است كه بوسيله ي آن به چيستي شي ء پي مي بريم . اما ماده به خودي خود هنوز شكل نگرفته است و به همين سبب از هر شناخت متمايزي مي گريزد .
بنابراين عالمي كه در محدوده ي شناخت متمايز است ميان دو قطبي كه في نفسه ظهور نايافته است (يعني ذات واهب الصور و ماده نامتمايز) گسترش مي يابد ، درست نظير گستره ي رنگها ي يك طيف كه از طريق انكسار نور سفيد (وبنابراين بي رنگ) در محيطي كه آن نيز بي رنگ است ،پديدار مي شود .
علم جديد كه علي رغم عمل گرايي اش در ادعاي ارائه ي تبيين تام و تمامي از عالم محسوس دست كمي از ديگران ندارد ، مي كوشد تا تمامي غناي كيفي عالم را به ساختار معيني از ماده تقليل دهد ،كه همچون طبقه بندي متغيري از اجسام خرد انگاشته مي شود ، خواه اين اجسام به عنوان اجسام واقعي تعريف شده باشند و خواه به عنوان واحدهاي ساده ي انرژي . اين بدان معناست كه ،به زبان علمي جديد، مي بايست همه ي مجموعه ي كيفيات محسوس ، يعني همه ي آنچه جهان را براي ما مي سازد ، را به استثناي زمان و مكان ،به رشته اي از مدل هاي اتمي كه برحسب توابعي از اعداد ،اجرام ،مسيرها و سرعت اجسام ريز تعريف شده است ،فروكاست .
بديهي است كه اين فروكاستن امور كيفي به امور كمي كاري است بيهوده ،چرا كه هر چند اين مدل ها هنوز هم مشتمل بر بعضي عناصر كيفي است (لااقل تصور صورت مكاني آنها امري است كيفي) ،مع هذا باز بحث بر سر فروكاستن كيفيت به كميت است ،حال آنكه كميت هرگز نمي تواند كيفيت را شامل شود .
از طرف ديگر حذف جنبه هاي كيفي به نفع نوعي تعريف كاملا" رياضي وار از ساختار اتمي ، لزوما"بايد به حدي برسد كه وراي آن ،دقت به عدم تعين منتهي مي شود. اين دقيقا" همان چيزي است كه در مورد علم اتم گراي جديد در حال اتفاق افتادن است و در آن شاخص هاي آماري و محاسبات احتمالاتي روز به روز بيشتر جايگزين تاملات رياضي مي شود و به نظر مي رسد كه قوانين عليت نيز با ناكامي مواجه شده است .
|
|