|
ستاك
|
||
|
جايي براي فكر كردن |
بالاخره ميشه لابلاي روزمرگي زندگي ،اگه ستاك رو دوست داشته باشي ، هر دو هفته يكبار يك زمان چند ساعته پيدا كني كه به جلسه ي ستاك اختصاص بدي ، دوستاني كه اومده بودن همين كار رو كرده بودن و چقدر خوب بود ![]()
هوا كه خوب بود ... دوستان كه خوب بودن ... مبحث مورد گفتگو هم كه خوب بود ... ![]()
جلسه با گفتگو بر سر روش مطالعه و بررسي مثنوي شروع شد. بحث بر سر اينكه اصولا كتابهايي مثل مثنوي ، قران ، شاهنامه و ... رو نميشه به روش ارسطويي مورد مطالعه قرار داد و به روش افلاطوني راحتتر مي توان به حقيقت نهفته در آنها راه پيدا كرد.
ارسطو در تقسيم بندي مراتب استنتاج سه مرتبه رو نام مي بره :
۱-قياس از كل به جزء رسيدن
۲- استقرا از جرء به كل رسيدن
۳- تمثيل از جزء به جزء رسيدن
از ديدگاه ارسطو قياس بالاترين مرتبه ي استنتاج و تمثيل پايين ترين مرتبه را دارد. اما ديده مي شود كه در مثنوي تماما مفاهيم و حقيقتهاي نهفته در قالب داستان مطرح مي شوند .
يا مثلا اگر بخواهيم از روش دسته بندي و طبقه بندي موضوعات براي درك بهتر استفاده كنيم باز هم به مشكل برمي خوريم چون در ابتدا و در نگاه اول و به ظاهر در مثنوي بسيار پراكنده گويي شده است ، به اين ترتيب براي خواندن مثنوي بايد تصميم بگيريم كه هر گونه نگاه ارسطويي را كنار بگذاريم و با ديد شاگرد و استادي شروع به خواندن كنيم .
در واقع اين قالب داستان گويي كه مولانا برگزيده بالاترين مرتبه ي استنتاج را دارد.
در اين ميان با مطرح شدن ديدگاه مدرنيته بحث هاي جالبي شكل گرفت . موضوع بر سر اين بود كه در مدرنيته هر شخص مي تواند با درك خودش متن را بخواند و هر آنچه استنتاج مي كند همان را برگيرد و سئوال اينست كه آيا در ديدگاه سنت گرايان هيچ روش شناسي خاصي براي فهم مثنوي ارائه مي شود يا خير؟ (بحث در اين زمينه موكول شد به جلسات آينده)
بخش هايي از داستان انتخابي (پيرچنگي) روخواني شد و به مفاهيم طرح شده اشاره شد.
يكي از موضوعاتي كه مطرح شد ، قالب شكني مولوي در انتخاب شخصيتهاي داستانش مي باشد. داستان پير چنگي يكي از داستانهايي است كه واقعيت دارد يعني در تاريخ واقع شده است و شخصيتهاي آن هم مشخص هستند مثلا شخصي كه خواب ميبيند عمر نيست بلكه ابوسعيدابوالخير مي باشد . علت اين جابجايي اينگونه توضيح داده شد: اصولا عمر شخصيتي بسيار خشك مذهب و به تعبير ما متعصب بوده است و خصوصا با موسيقي مخالف بوده است . مولوي با انتخاب عمر مي خواسته اعلام كند كه براي او شخصيتها و قالبها مهم نيستند و از طرفي به تعبير يكي از دوستان شايد حتي هدف خاصي هم داشته مثل نفي ديدگاه عمر.
موضوع ديگري كه مورد گفتگو قرار گرفت پايان داستان بود . وقتي پير چنگي مي گويد كه من توبه كردم و عمر به او مي گويد اين توبه ي تو از گناه بدتر است .
منظور اين است در مراتب مختلف انتظاراتي كه از افراد وجود دارد فرق دارد. مثلا در مرتبه اي كه آن پير چنگي قرار گرفته بود ديگر توبه كردن مفهومي نداشت ، او با توبه كردن هنوز قائل به وجود خودش مستقل از وجود حق بود . يعني عمر به پير چنگي مي گويد مرتبه اي را كه در آن قرار گرفته اي بشناس و البته نظر ديگري كه مطرح شد اين بود كه اصولا مفهوم توبه يكي از آن مفاهيمي است كه دست خوش تحريف و سوء استفاده قرار گرفته است به نحوي كه متاسفانه در بين عامه اين طور جا افتاده است كه مي شود هر عملي را مرتكب شد و بعد يك شبه با توبه كردن خود را پاك و منزه بدانيم ، بحث اين بود كه شايد مولوي مي خواهد اين ديدگاه را نفي كند.
در پايان جلسه داستان بعدي پيشنهاد شد :
در بيان آنكه موسي و فرعون هر دو مسخر مشيتند ... بيت ۲۴۴۵ (ممكنه شماره بيت دقيقا همين شماره نباشه ممكنه حدوداي شماره ۲۵۰۱ و يا حتي بعدتر باشه ! بگرين پيداش كنين
)
در زمان عمر ، مرد چنگ نوازی زندگی می کرد که آوازی خوش داشت. در هر مجلسی که بزرگان شهر تشکیل می دادند ، صدای طرب و آواز او مجلس آرای جمع بود.
او شهره آفاق بود و هر کسی آرزو داشت تا بتواند صدای چنگ و آواز او را بشنود .
سالهای زیادی را مرد با آوازه خوش خود به خوبی گذراند و زندگی خوبی داشت تا اینکه روزگار گذشت و مرد چنگی پیر گشت . و به دلیل پیری و رنجوری صدایش ناخوش گشت و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود .
جوانترها جای او را گرفتند و مرد چنگ نواز که دیگر پیرمردی بیش نبود یکه و تنها ماند و زندگی فقیرانه ای پیدا کرد.
پیرمرد چنگش را برداشت و رو به خدا کرد و گفت خدایا در تمام این سالها تو به من عمر گرانبها دادی و نعمتها ی زیادی رو در اختیارم گذاشتی ، پس من پس از این تنها برای تو خواهم نواخت تا باز هم مورد لطف و عنایت تو قرار گیرم و راهی گورستان شهر شد و گفت خدایا از امروز من مهمان تو هستم .
در گورستان مشغول نواختن ساز شد ، و هر چه بیشتر می نواخت بیشتر عاشق صدای سازش می شد و بیشتر می نواخت ، آنقدر نواخت تا از حال رفت و بر روی یکی از قبرها افتاد و خوابش برد .
در همان زمان که پیر چنگی در عالم رویا فرو رفته بود، خداوند پیامی را در خواب به عمر رساند .
عمر در خواب دید که از طرف خداوند به او پیامی آمد که ای عمر ، ما بنده ای داریم که نزد ما خاص و عزیز است و اکنون حاجتمند است نزد او برو و حاجتش را برآورده کن . برای پیدا کردن او تو باید به گورستان شهر بروی . ای عمر برخیز و از بیت المال هفتصد دینار بردار و نزد این بنده ما برو و به وی بگو ، ای بنده مقبول ما ، فعلا این مقدار دینار را برگیر و خرج کن و هر وقت که تمام شد باز به اینجا بیا .
عمر از خواب برخواست و از خوابی که دیده بود متعجب شد و با خود گفت این خواب نمی تواند بدون قصدی باشد و حتما از سوی پروردگار است و به همین دلیل هفتصد دینار را برداشت و راهی گورستان شد .
در گورستان عمر در جستجوی بنده خاص خدا بود و اطراف همه گورها را نگاه کرد ولی به جز یک پیرمرد ضعیف و رنجور ندید و پیش خودش گفت بنده خاص الهی نمی تواند این پیرمرد باشد، پس یک بار دیگر در گورستان جستجو کرد و وقتی دید هیچ کسی جز پیرمرد چنگی در گورستان نیست ، سمت او رفت و آرام و مورب نزد او نشست و به ناگه عطسه ای ناخواسته کرد و این باعث شد که پیرمرد از خواب بپرد .
پیرمرد وقتی از خواب پرید ، با دیدن عمر بالای سر خویش متعجب شد و از ترس رنگش زرد شد و پیش خودش فکر کرد که محتسب است و خواست که برود و با خودش گفت خدایا به تو پناه می برم.
عمر وقتی ترس پیر مرد را دید به کنار او رفت و گفت ، از من نترس که من از من جانب خداوند برایت مژده آورده ام.
خداوند چنان مدح تو را برای من کرده که من عاشق روی تو شده ام . بیا نزد من بنشین تا برایت تعریف کنم .
پیرمرد که حالا کمی آرامتر شده بود نزد عُمَر نشست و عمر داستان خوابش را برای وی تعریف کرد و گفت : حق تعالی بر تو سلام می فرستد و احوالت را می پرسد و می گوید: با آن همه رنج و اندوه بیشمارت چه حالی داری؟ حال که فهمیده ای باید در خانه چه کسی بیایی و برایش بنوازی این چند دینار و زر را به عنوان دستمزد بگیر و خرج کن و اگر باز هم خواستی به همین جا بیا و با همان سوز دل برای من بنواز تا باز هم به تو بدهم .
مرد چنگی وقتی این سخنان را شنید ، شرمسار شد و بر خود لرزید ، شروع به آه و زاری کرد وگفت خدایا من از این همه لطف تو شرمسارم و از روی درد و اندوه چنگ خود را بر زمین زد و خرد و متلاشی اش کرد و رو به چنگش گفت تو میان من و خدایم حجاب و پرده بودی و مرا از راه خدا منحرف کرده بودی ، چرا که در گذشته برای ثروتمندان می نواختم و نمی دانستم که باید برای خدا یم بنوازم .ای چنگ من به خاطر تو پیش خدایم رو سیاهم و شرمسار.
عُمَر رو به او کرد و گفت: این گریه و زاری تو نشانه هوشیاری تو است، هنوز ،من ، از تو بر نخواسته و در وجود حق، فانی نشده است .هوشیاری زیاد پرده خداست . اکنون توبه تو از گناه تو ، بدتر است .از این توبه ات کی توبه می کنی؟
در این زمان ، روح پیر چنگی در درونش بیدار شد و به مرتبه جان رسید . آن پیرمرد ، مانند جان، بی گریه و بی خنده شد، روح حیوانی او رفت و به جای آن روح الهی اش زنده شد و با آن روح الهی، زندگی جاودانه پیدا کرد.
|
|