ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 

با پوزش بابت تاخیر طولانی در ارائه این خلاصه، امیدوارم فعالیت های فکری جمعی مون منجر به نسل روشن فردا بشه.

در بخش دوم کتاب بررسی طبقات اجتماعی می پردازد و بیان می کند که تعدد طبقات در ایران بسیار زیاد است. هر طبقه نیز برای خود ساختار اجرایی خودش را دارد و نظام حاکمه نیز قدرت این قدرتهای محلی را درک کرده است.

ستیز های طبقاتی

با توجه به اختلافات و تنوع قبیله ای، زبانی، مذهبی و ... در کشور در آن دوران، دغدغه وحدت و یکپارچگی غیر قابل تصور است. اما در این داخل هر کدام از این دسته جات مختلف یکپارچگی کاملا وجود داشت.

سه عامل اصلی باعث وجود تنش و رقابت میان طبقات اجتماعی شده بود:

1-      مبارزه برای دستیابی به منابع کمیاب مانند آب

2-      اعتقتاد به عدم رشد اقتصادی پایدارکه منجر به بروز این تفکر در بین اقشار جامعه گردیده بود که فقط با محروم کردن دیگران می توان به ثروت و دارایی دست یافت و زندگی به صورت یک بازی «جمع جبری صفر» است.

3-      رقابت برای دستیابی به مناصب محلی به خصوص در شهرها به علت تاثیر حضور نماینده یک قشر در منصب بالا بر قدرت و نفوذ آن قشر.

لمبتون می نویسد:« تا دوران معاصر، اشکال مختلف زد و خوردهای گروهی یکی از ویژگیهای زندگی ایرانیان بوده است.»

سیاحان سه نوع ستیز گروهی را در آن دوران بر می شمرند:

1-      ستیز میان مسلمانان و غیر مسلمانان «ستیزهای مذهبی»

2-      ستیز میان روستاییان و قبایل «ستیز دشت و بیابان»

3-      ستیز میان ایرانیان و غیر ایرانیان «ستیز ایرانیان»

ادوارد براون ایران را مبارزه ای پایدار میان ترک زبانهای شمال و فارس زبان های جنوب قلمداد کرده است. پس تاریخ ایران سده 19 را می توان تاریخ کشمکشهای چندگانه میان گروههای کوچک و بی شمار دانست. وضعیت نیروهای مسلح و کنفدراسیون های بختیاری نمونه جالب این رقابتهاست. در بیشتر سالهای شده نوزدهم نیروهای مسلح از یک گارد سلطنتی، یک نیروی مسلح مردمی، یک سواره نظام قبیله ای و یک ارتش جوان با عنوان نظام جدید تشکیل می شد.

نیروی نظامی هم گرفتار مسایل قبیله ای بود، حتی نظام جدید که برای رفع مشکل قومیگری تشکیل شده به دسته بندی های قبیله ای گرفتار است.

درگیریهای شوم جنوب شرقی بر سر مسایل مذهبی، درگیریهای روستاییان بر سر زمین، درگیریهای نعمتی ها و حیدری ها مخصوصا در روزهای آخر ماه محرم از جمله این درگیریهاست.

مشکلات مذهبی به حدی بود که مردم جان خود را در این درگیری ها از دست می دادند و این قربانی ها هدیه به خداوند دانسته می شدند.

کشمکشهای غیر طبقاتی و آگاهی طبقاتی

همه جوامغ به درجاتی طبقات پنهان اقتصادی- اجتماعی، عینی و جامعه شماختی دارند ولی همگی به طبقات آشکار اجتماعی- سیاسی، ذهنی و روانشناختی تقسیم نمیشوند. اما در ایران این تقسیمات کاملا علنی و روشن است. در اوایل سده 19 این طبقات عبارتند از:

1-      ملوک الطوایف شامل نخبگان مرکزی و محلی

2-      متوسط مرفح شمال تجار و پیشه وران

3-      مزد بگیران شهری

4-      رعایا، ایلات و دهقانان

در جامعه آن روز نظریه خلق طبقات توسط خداوند و وظیفه شاه در حفظ این طبقات نهادینه بود. روابط این طبقات به صورت فخر فروشی بود. موریه می گوید:«شرح آداب و معاشرت در ایران عبارت است از جزییات بی پایان و بی اهمیت.»

اما با وجود تنفر طبقات نسبت به هم اما رقابتهای گروهی یکپارچگی طبقاتی را نیز از بین می برد. گرچه اشراف زمیندار از توسل به خشونت اباعی نداشتند اما نمی توانستند برای حفظ منافع خود در برابر دولت مرکزی همبسته گردند بنابراین ایران سنتی در مقایسه با اروپای فئودال شاهد هیچگونه شورش اشرافی نبود. هیچ مگناکارتا و نظام مالکیت قانونی نداشت و اغلب فاقد نهادهای نمایندگی بود.

مردم شهرها دست به اسلحه می بردند اما نه بر علیه اشراف که بر علیه شهروندان دیگر و محلات مجاور. خلاصه آنکه قوم گرایی بر آگاهی طبقاتی غلبه داشت.

پادشاهان قاجار

قاجارها در سده 14 از آسیای میانه به خاورمیانه آمدند و لی تا آغاز سده 16 در سیاست ایران ظاهر نشدند. آنها به واسطه اتحاد با شش قبیله دیگر ترک و شیعه مذهب که به قزل باش معروف بودند، صفویان را در رسیدن به سلطنت یاری کردند.

صفویان اگرچه روسای ایل قاجار را به دربار دعوت کردند، ایلات آنها را پراکنده کردند. با هجوم افغانها در سال 1101 و به دنبال آن سقوط سلسله صفوی جامعه ایران وارد دوره هرج و مرج سیاسی گردید. این دوره هرج و مرج تا اواخر سده 18 یعنی زمانیکه آغا محمدخان رییس طایفه «تویونلو» از ایل «اشاقه باش» به سلطنت رسید ادامه داشت. آغا محمدخان پس از بدست آوردن کنترل مناطق جنوبی و مرکزی به واسطه حمایت ایلات و طوایف مختلف و انتصاب فتحعلی خان به حکمرانی مناطق جنوبی، تهران را که ناحیه ای گمنام در ناحیه مرزی قاجار بود پایتخت خود قرار داد و برای بدست آوردن مناطق شمالی به گرجستان حمله برد که در این حمله توسط 2 تن از خدمتکارانش کشته شد.

پس از نزاعی کوتاه بر سر جانشینی وی فتحعلی خان طوایف قویونلو و دولّو را با خود همراه کرد، به جواهرات سلطنتی دست یافت و با جلب رضایت حاکم قاجار در تهران وارد شهر شد.

آغا محمدخان اولین و بهترین نمونه یک رییس ایلاتی بود. وی از طریق شبکه های ارتباطی ایلاتی، تصرفات ایلاتی و اتحادهای ایلاتی برای قدرت جنگید، آنرا بدست آورد و مستحکم کرد. وی از تشریفات و منش های درباری به دور بود و به سادگی زندگی و برخورد می کرد، تاج جواهرنشان بر سر نمی گذاشت و دستور داده بود که مکاتبات حکومتی به زبان ساده و روان صورت گیرد.

ولی جانشینان وی شیوه ایلاتی را رها کردند تا به سنن باستانی شاهنشاهان بازگردند. آنان تلاش کردند تا یک ساختار اداری و سیستم بروکراسی اجرا کنند و به این وسیله حکومت خود را مستحکم کنند ولی با وجود تلاش ها و موفقیت هایی که در این زمینه بدست آوردند نتوانستند موانع و مشکلات مالی ایجاد یک نهاد اداری گسترده و توانا را از میان بردارند و این بدان معنا بود که قدرتهای محلی استقلال اداری خود را حفظ کردند.

شاهان قاجار همینطور به علت مشکلات مالی نتوانستند ارتش دائمی و قدرتمند ایجاد کنند و در حالی که در تقویت نیروی نظامی شکست خورده بود پس از دهه 1250 و در نتیجه قاچاق سلاح های انگلیسی قدرت نسبی قبایل افزایش یافته بود.

آنها علی رقم کسب شکوه و تشریفات ظاهری در تحصیل تقدس و مشروعیت الهی ناکام بودند زیرا اکثر علما اعلام میکردند حضرت مهدی مسئولیت اداره عامه را نه به رهبران غیر دینی بلکه به علما واگذار کرده اند. بیشتر مجتهدان هیچ نوع حضور در صحنه های سیاسی را نمی پذیرفتند ولی معتقد بودند اگر شاه قانون شرع را زیر پا بگذارد حق خلع وی را دارند. رهبران بزرگ دینی شاهان را قاصبان حاکمیت می دانستند. از لحاظ نظری شاهان قادر مطلق ولی در واقع از جنبه سیاسی ناتوان بودند.

قاجاریان بدون امنیت و توان نظامی و ثبات اداری و با مشروعیت ایدئولوژیکی ناچیز فقط با توسل به دو نوع سیاست مکمل در قدرب باقی ماندند:

1-      عقب نشینی هنگام رویارویی با مخالفان خطرناک

2-      دستکاری و تحریک اختلافات گروهی در جامعه چندپاره و متفرق.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۸ساعت 16:20  توسط میترا.ف  | 

سلام

سي صفحۀ دوم هم تموم شد

چيزي كه من فهميدم اينه كه اون همه تفاوت و سلسله مراتب طبقاتي و حكومتي هم باعث ضعف حكومت قاجار بود و هم كمكي براي حفظ قدرت و حكومت. از يك سو پاره پاره بودن كشور و تنوع نژادي، مذهبي، طبقاتي موجب مي شد كه حكومت نتواند لشكري يكپارچه و تحت فرمان درآورد، چون هيچ كدام از گروهها حاضر به پيروي از ديگري نبوده و همواره در پي قدرت و برتري جستن خود بر ديگران بودند. از سوي ديگر حتي اگر گروه يا گروههايي مي توانستند اتحادي هر چند اندك پيدا كنند، حكومت از ترس از دست رفتن قدرت خود، با كمك اختلافات ميان گروهها ( همون دو به هم زني خودمون ) و تشديد آنها، باعث ايجاد جنگ داخلي مي شد؛ گروهها هم كه درگير جنگ با يكديگر مي شدند، هم قدرت اوليه را از دست مي دادند و هم هدف اوليه را فراموش مي كردند.

در اصل قاجار نه به خاطر قدرت خود بلكه به خاطر ضعف و گسسته بودن مردم، توانسته بود بر تخت پادشاهي باقي بماند. البته در مواردي هم با گرفتن ماليات گزاف و جريمه كردن مردم يك شهر قدرت نداشته را به مردم نشان داده و در اصل مردم را مي ترساند.

همچنين شاهان قاجار مانند كدخداها و ايلخان ها كارهايي مانند حل و فصل مشكلات داخلي و خارجي كشور را انجام مي دادند.

به نظر من اين مسائل نتيجۀ دو علت مي تواند باشد يكي اينكه چون قانوني مانند قانون اساسي در كشور وجود نداشت مردم هميشه احتياج داشتند كه كسي بالاي سرشان باشد و برايشان تصميم بگيرد و در اصل قانون را قدرتمندان تعيين مي كردند، اين لذت هيچگاه به شاهان اجازه نداد تا قانوني تعيين كرده و خود نيز از آن پيروي كنند. ديگر اينكه درگيريها و ناآگاهي مردم موجب شده بود كه آنها فرصت فكر كردن به هيچ چيز را نداشته باشند و اصلا انجام كارهايي مثل براندازي شاه و در دست گرفتن حكومت و ارتباط با ديگر كشورها را كاري ناممكن بدانند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 16:2  توسط میترا.ف  | 

سلام سلام سلام

اين اولين جلسه كتاب دارِ گروهمونه. نگين پيش دستي كرد و نفر اول شد، هم در خوندن و هم در نوشتن. آقاجان رتبه دوم هم كم ارزشي نداره. خودم دوم ميشم، هم در نوشتن و هم در خوندن (البته منظورم درباره كتابه، چون ميترا خانم از همه اول تر شده )

ببخشيد يه كم طولاني شد. تازه خدا رو شكر كه نگين كلي كار من رو را حت كرد. اگر نظري هم درباره اين‌كه هفته‌هاي بعد چه جوري مطلب رو ارائه بديم داريد، لطفا بگيد. من يه چكيده از مطالب آماده كردم و يه نظرات كوچيك كه در لابه‌لاي متن آوردم

درآمد

بخش درآمد از اين بابت كه ما را با شيوه نگرش (تحليلي) كتاب آشنا مي‌كند در خور اهميت است. در ابتدا اين جمله گفته مي‌شود كه «طبقه منافع اين گروه و آن گروه نيست، بلكه تضاد منافع است؛گرما و صداي غرش حركت ماشين است» و در دل همين تضاد منافع است كه حركت به وجود مي‌آيد، دگرگوني، و شايد هم پيشرفتي كه همان رسيدن به نقطه مطلوبيست كه منافع همه در امان باشد. در ادامه بيان مي‌شود كه دوديدگاه، ديدگاه‌هاي غالب در بررسي جوامع غيرغربي بوده‌اند، ديدگاه‌هاي دوبعدي. اولي ديدگاه پژوهش‌گران سياسيِ مكتب ساختاري-كاركردي كه دولت را محور بحث قرار مي‌دهند و دومي ديدگاه مردم‌شناسان و پژوهش‌گران سياسي مكتب رفتاري كه جامعه را محور قرار مي‌دادند. گويا مُراد از بُعد دوم در اين تحليل‌ها زمان است. در اين كتاب ديدگاه سه بعديِ جامعه شناسي سياسي در نظر گرفته شده كه دولت‌ (سازمان‌هاي سياسي) و جامعه (نيروهاي اجتماعي) را در ارتباط نزديك‌تري قرار داده و تلاش دارد اثرگذاري اين دو بر يكديگر را نيز زير دوربين بگيرد.

سپس به تقسيم بندي نيروهاي اجتماعي پرداخته، آن‌ها را در دو دسته گروه‌هاي قومي و طبقات اجتماعي قرار مي‌دهد. در صفحه 8 درباره مفهوم طبقه اجتماعي مطالبي گفته شده و نظرات گوناگون پيرامون آن بيان شده است. همچنين اشكالاتي بر اين دسته بندي وارد مي‌كند. گروهي معتقدند كه تقسيم بندي جامعه، به جاي طبقه‌هاي بزرگ بايد به قشر‌هاي كوچكِ حرفه‌اي (كاري) باشد. گروهي ديگر مي‌گويند جوامع درحال توسعه را بايد برپايه ديدگاه‌هاي هستي شناختي تقسيم كرد و در صفحه 9 بيان مي‌كند كه برخي جامعه شناسان معتقدند كه طبقه نه در آسيا و آفريقا، بلكه تنها در اروپا و آمريكا وجود دارد. اما به هر حال شيوه نگرش اين كتاب، ديدگاه طبقاتي به جامعه است و كتاب تلاش مي‌كند، طبقات گوناگون جامعه را نه فقط از ديدگاه ويژگي‌هاي اقتصادي و ارتباطشان با شيوه توليد، كه از ديدگاه ايدئولوژيك نيز در نظر بگيرد.  فكر مي‌كنم اگر درباره مفهوم طبقه و وجود يا عدم وجود آن در جامعه ما بحث كنيم مي‌تواند سودمند باشد.

سده نوزدهم

بخش با دو نقل قول آغاز مي‌شود. در اولي بيان مي‌شود كه جامعه ايراني، جامعه‌اي است (كه با تقريب خوبي مي‌توان به آن گفت) بي‌قانون. حرف، حرفِ شاه است. اين چيزي است كه به آن حكومت خودكامه مي‌گويند، حكومتي كه شبيه به آن در اروپا وجود نداشته است. حكومتي كه شاه (تا جايي كه قدرتِ او به او اجازه دهد) مي‌تواند يكه‌تازي كند و هر روز قانون تازه‌اي بيان كرده، به مال و جانِ همه دسترسي دارد. درباره ويژگي‌هاي اين حكومت و تفاوت آن با گونه‌هاي اروپايي بد نيست در نوشته‌هاي بعدي صحبت كنيم.

در نقل قول دوم، به آن قيدي كه گفتم تا جايي كه قدرتِ او اجازه دهد اشاره شده و بيان مي‌كند انتخاب ريش سفيدان از ديد مردم بسيار مهم است. اين سخن جنبه‌هاي گوناگون دارد. يكي به اهميت نقش ريش سفيد در جامعه ايراني اشاره مي‌كند و ديگري شايد به نحوي اثبات دوباره حكومت خودكامه ايراني است. چون اگر در جامعه‌اي قانون مشخصي وجود داشته باشد، از اهميت شخص حاكم تا اندازه‌اي كاسته مي‌شود، مثل جوامع اروپايي امروز كه چون روند مشخصي در زندگي دارند، زياد هم در انتخابات شركت نمي‌كنند، چون (به آن اندازه كه در كشور ما مهم است كه چه كسي انتخاب مي‌شود براي آن‌ها) مهم نيست كه قرار است چه كسي مجري قانون شود. فكر مي‌كنم اين مفاهيم جاي بحث زيادي دارد.

در ادامه به بررسي ساختار اجتماعي مي‌پردازد. در صفحه 14 سه نسل را معرفي مي‌كند كه هر يك از جايي كه خودش ايستاده به تاريخ و وضع اين مرز و بوم نگاه كرده. اين هشداريست براي ما، كه اگر مي‌خواهيم به نتايج بهتري برسيم، گاهي بايد از جايمان بلند شويم، چند قدم برويم آن‌طرف‌تر، و دوباره به منظره نگاه كنيم. در ادامه، كتاب به معرفي موزاييك رنگارنگ جامعه ايران مي‌پردازد.

يكي از پرسش‌هايي كه براي من وجود دارد اين است كه، واقعا يك نفر مثل آغا محمد خان(يا هر شاه ديگري)، چگونه مي‌توانسته بر مرزهايي به اين گستردگي، با اين گوناگوني زباني، فرهنگي، ديني فرمانروايي كند؟؟؟؟؟؟ ابزارهاي اعمال قدرت چه بوده؟؟؟ توپ و تانك و موشك كه نداشتند؟؟؟ چرا مردمي كه كيلومترها از مركز قدرت فاصله داشتند، حاضر بودند ماليات دهند و هزار چيز ديگر (كه البته در اين مورد آخر، همان طور كه جلوتر خواهم گفت،‌شايد كوچك بودن پاره پاره‌هاي جامعه به دليل شرايط طبيعي بي اثر نبوده)

به هر حال؛ ويژگي‌هاي طبيعي و جغرافيايي، جمعيت ايران را هزار پاره كرده است، در غالب قبيله و روستا و شهر (كه البته با پيشرفت‌هاي صنعتي اين موضوع هر روز كمتر مي‌شود). پاره‌هايي غالبا كم جمعيت كه به دليل دوري از يك ديگر، از نظر اقتصادي خودكفا هستند. بنابراين مي‌توانيم بگوييم پاره‌هاي مستقل، و اين يكي از دليل‌هاييست كه مفهوم طبقه را درباره جامعه ايراني زير سوال مي‌برد. جمله بسيار جالبي در ابتداي صفحه 19 وجود دارد «ارتباطات ضعيف، هم نمودي از خودكفايي محلي بود و هم تقويت كننده آن». خودكفايي هم كه يعني استقلال، يعني نداشتن وحدتِ گسترده بين پاره‌ها، يعني نبودن مفهوم ملت، هر چند كه همه مردم دردِ مشتركي داشتند ولي به دلايل گوناگون يك ملت نبودند. حتي هنگامي كه دولت‌ها شروع مي‌كنند به درست كردن راه‌هاي مناسب، ساكناني كه در كنار راه قرار مي‌گيرند از آن مي‌گريزند، چرا؟ چون اصلا راه مفهوم و كارايي خود را نداشته، چيزي بوده وارداتي براي راحت‌تر شدن گرفتن ماليات و لشكركشي، هرچند كه خواه ناخواه اين چيز‌هاي وارداتي هم اثر خود را بر جامعه مي‌گذارند ولي طبق روندي مشخص در بستر زمان. در صفحه 20 در اين باره سخن گفته مي‌شود و مي‌گويد راه‌ها ضرورتا ارتباط اجتماعي را افزايش ندادند. در پاراگراف اول اين صفحه يك نكته جالب و خنده‌دار درباره مسير تهران خرمشهر است، حتما حتما حتما بخوانيد و روي نقشه آن چيزي كه گفته مي‌شود را دنبال كنيد و بعد هِرهِر بخنديد

در صفحات بعدي، ويژگي‌هاي زباني و مذهبي هم اضافه مي‌شود و مي‌شود آشي از انواع نخود و لوبيا و لپه و به تعبير بهتر همان موزاييك رنگارنگ. فكر مي‌كنم صفحه‌هاي 22 تا 25 بسيار مهم هستند و بايد جداگانه، يك بار به بررسي فرقه‌هاي ديني بپردازيم. من اين‌جا از آن مي‌گذرم (ولي جون من بخونيد، خيلي باحاله  )

از اين جا به بعد ديگه خسته شدم از متن كتابي، جمله بندي‌هام رو با اجازه تغيير ميدم

در بخش بعدي سازمان‌هاي غير طبقاتي قرار داره. كل ماجرا از اين قراره كه، جامعه به گروه‌هاي كوچك، تو دل همديگر تقسيم ميشه شبيه به كلم. مثلا قبايل از واحد كوچك به بزرگ اين شكليه : گروه خانه به دوش، طايفه، ايل. هر كدوم از اينا يه سرپرست داشتن به ترتيب كدخدا يا ريش‌سفيد براي اولي، خوانين يا كلانتران براي طايفه، و خان بزرگ براي ايل. البته قاجارها، قشقايي‌ها و بختياري‌ها يه سازمان بزرگ‌تر به رهبري ايلخان هم داشتن. وظيفه رهبر در هركدوم نمايندگي (خارجي) و قضاوت (داخلي) بوده.

هرج و مرج اين‌جا هم ديده ميشه. در پاراگراف اول صفحه 27 درباره خان بزرگ ميگه «اگر او در انجام وظايف خود شكست مي‌خورد، خويشاوندان رقيب دير يا زود خوانين ناراضي را دور خود جمع مي‌كردند تا بتوانند جانشين وي شوند» اولش آدم ميگه چه خوب، چه شايسته سالارى! ولي  در عمل اين شيوه در طي قرن‌ها تنها هرج و مرج رو براي كشور ما داشته. دوستان اگر در اين باره نظري دارن لطفا بگن.

بعد نوبت به روستاها ميرسه كه دو دسته هستن. يكي گروه‌هاي خانه به دوشي كه ساكن شدن و خوب همون سازمان قبيله‌اي رو دارن. و يكي هم روستاهايي كه سازمان ديگري دارن زير نظر كدخدا. در صفحه 28 نقل قول جالبي ميكنه «اگر اكثريتي تصميم به انتخاب كدخدا مي‌گرفت، نه من نه حتي وليعهد و نه خود شاه قادر به جلوگيري از اين تصميم نبود... اگر چه آن‌ها راي گيري نمي‌كردند، ناگزير از به كار بردن واژه انتخابات هستم» مشابه همين در ابتداي صفحه 26 درباره گروه خانه به دوش بود. من اين نتيجه گيري رو كردم كه، هرچه يك پاره اجتماع كوچك‌تر و از اون مهم‌تر متمركزتر بوده، ويژگي‌هاي دموكراتيك هم در اون بيشتر، و نمودهاي حكومت خودكامه در اون كمتر بوده. خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم.

در صفحه 29 پاراگراف سوم ميگه كه روستاها علي‌رغم استقلالي كه داشتن (و همبستگي) گاهي به مالكيت مالك غايب (مثلا تيولداران) درميومدند. اين نيرو به آن‌ها تحميل ميشده. شايد اگر ويژگي‌هاي طبيعي، پاره‌هاي به اين كوچكي توليد نمي‌كرد، همبستگي بين مردمِ اين پاره‌ها نيروي بزرگي رو توليد مي‌كرد كه بتونه دربرابر زورگويي يك نيروي خارجي ايستادگي كنه (شايد!)

در ادامه هم كه سازمان‌هاي شهري و محله‌ها ذكر شده كه به نظرم هر چند حتما بايد خونده بشه، ولي نكته چنداني براي نوشتن نداره، يا شايد من دارم تنبلي مي‌كنم

ببخشيد اين‌قدر طولاني شد. لطفا دوستان ديگه هم نظرات، نكات و چيزهايي كه به ذهنشون ميرسه رو بگن

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 0:37  توسط میترا.ف  | 
سلام

آقا من بعد از خواهر گلم دوم شدم :) فردا هم چكيده رو ميذارم

يعني هيچ كدوم هنوز نخونديد كه هيچي نمي‌گيد؟ هفته‌ي اوله‌ها!! زود تر بخونيد كه يه وقتي نگن بهمون سالي كه نكوست و از اين حرفا :)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 1:11  توسط میترا.ف  | 
 
دوباره سلام
چون ديشب خيلي خسته بودم راجع به چيزي كه از كتاب دستگيرم شد چيزي ننوشتم
اون چه كه من تا الان دستگيرم شد اين بود كه ايران آن زمان ازنظر قومي ، نژادي ، مذهبي ، زباني و طبقاتي ( به قول كتاب طبقات اجتماعي – اقتصادي پنهان و عيني ) بسيار متنموع بود به طوري كه مردم تنها فصل مشترك بين يكديگر را زندگي در ايران مي دانستند و به هيچ فرد و گروهي به جز خود اعتماد و اعتقاد نداشتند و كوچكترين حركت از طرف يك گروه ديگر را به مثابه دشمني و برتري جويي مي دانستند . به همين خاطر همواره جدا از هم ، يا در جنگ با هم به سر مي بردند، البته نبود شبكۀ راه و حمل و نقل مناسب به اين مشكل دامن مي زد ولي عامل اساسي در بروز اين مشكل به شمار نمي رفت چون حتي پس از رفع اين مشكل باز هم مردم جدايي از ديگران را ترجيه مي دادند. من تصور مي كنم اين مشكلي هست كه حتي امروز هم  در ايران وجو داره و به طور كامل رفع نشده .
موضوع جالب ديگه اينه كه با اينكه ايران آن زمان چيزي شبيه به دوران حكومت فئودالها در اروپا بوده ولي هيچ شورشي از طرف مردم براي مقابلۀ با آن صورت نگرفته . برطبق كتاب دليل اين امر دو چيز مي تواند باشد يكي آنكه در بسياري از موارد رؤسا و كدخدايان از طرف ريش سفيدان و با رضايت مردم انتخاب مي شدند ، ديگر آنكه مردم توان يا شايد جرأت ادارۀ امور بزرگ و خارج از گروه را نداشتند. مانند حل و فصل مشكلات بين قبايل يا روستاييان . 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 12:55  توسط میترا.ف  | 
سلام

می خواستم اعلام کنم که من تا جایی که قرار بود خوندم

اول 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 1:1  توسط میترا.ف  | 
 

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

----------------------------------------------

اولين جلسه پنجشنبه ۷ خرداد تشكيل شد و نتايجي كه گرفته شد به اين شرحه :

۱- موضوع مطالعه از "خودشناسي/خداشناسي" به "تاريخ معاصر"  تغيير كرد

۲- كتاب "ايران بين دو انقلاب" مولف "آبراهاميان" براي شروع انتخاب شد

۳- مقرر شد هر هفته  ۳۰ صفحه  خوانده شود

۴-پايان هر هفته يكي از بچه ها مختصري از مبحث خوانده شده را به صورت پست در وبلاگ مي گذارد

۱۴/خرداد  ......  نيما                   ۲۱/خرداد  .......  عليرضا      

۲۸/خرداد  ..... نجما                   ۴/تير      ......... ميترا.ف

۵-هر كدام از اعضا مي توانند با كد خودشان وارد شوند و اگر بحثي پيرامون موضوع دارند مطرح كنند

۶-ماهي يك بار جلسه ي حضوري خواهيم داشت

۷-براي موضوع "خودشناسي/خداشناسي" كتاب "پندار" انتخاب شد كه در طول ماه خوانده شود و در انتهاي جلسه ي حضوري پيرامون آن بحث شود

۸- تاريخ جلسه ي آينده  تا اطلاع ثانوي  ۴/تيرماه/۱۳۸۸ خواهد بود

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۸ساعت 10:26  توسط میترا.ف 
  بالا