ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 

 

داستان 12

این داستان درباره ی پادشاهی است که به بهانه ی علاقه به موی و بدون فکر و اندیشه افراد با دین های دیگر را می کشت. در واقع با اینکه به خدا ایمان داشت از روی نادانی دچار غفلت کامل شده بود.

خشم و شهوت، مرد را احول کند                               ز استقامت روح را بدل کند

داستان 13

این داستان مربوط به وزیر مکاری است که طبق گفته ی مولانا با مکری که داشت می توانست از آب کره بگیرد. این وزیر برای رها کردن مردم از دست پادشاه و رهایی جانشان پیشنهاد داد که مردم دینشان را پنهان کنند تا زنده بمانند. به شاه هم گفت که دست از کشتن مردم بردارد، مردم صادق نیستند و دینشان را از تو پنهان می کنند.

داستان 14

وزیر مکار پیشنهاد داد که شاه او را از دربار براند تا بتواند اعتماد مردم نصرانی را به خود جلب کند و آنها را فریب دهد.

چون شمارندم امین و رازدان      دام دیگر گون نهم در پیششان

و به شاه قول داد چنان فتنه ای بینشان برپا کند که خودشان خودشان بکشند.

حال عالم این چنین است ای پسر                        از حسد میخیزد اینها سر بسر

داستان 15

بتدریج مردم نصرانی به وزیر نزدیک شدند و به او اعتماد کردند. او هم دین مسیح را برایشان تبلیغ می کرد.

او به ظاهر واعظ احکام بود       لیک در باطن، صفیر و دام بود

دل به او دادند ترسایان تمام       خود چه باشدقوت تقلید و دام؟

صد هزاران دام و دانست، ای خدا    ما چو مرغان حریص بی نوا

میرهانی هر دمی ما را و باز         سوی دامی می رویم ای بی نیاز

ما در این انبار گندم می کنیم     گندم جمع آمده گم می کنیم

گر هزاران دام باشد هر قدم       چون تو با مایی نباشد هیچ غم

هر شبی از دام تن، ارواح را      میرهانی، می کنی الواح را

میرهند ارواح هر شب زین قفس فارغان، نه حاکم، محکوم کس

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:49  توسط بهنوش  | 

کتاب تاریخچه زمان متوقف شد . از امروز مثنوی معنوی را دنبال می کنیم .


1.     نی نامه

بشنو این نی چگونه شکوه می کند، و چگونه از دوری های سخن می گوید.
می گوید: از آن روزی که مرا از نیستان بریده اند، در ناله ی من مرد و زن ناله ها سر داده اند.
دلی می خواهم که از درد دوری صد پاره شده باشد، تا بتوانم درد عشق خود را بر او بیان کنم.
هر کسی از اصل خود دور مانده باشد، روزهای وصال را می جوید.

مثنوی مولوی با سرگذشت دردناك نیِ بی‌قراری آغاز می‌شود كه او را از نیِستان بریده و از یار‌و‌دیار جدایش كرده‌اند. نیِ غریب، سرشار از اشتیاقِ رسیدن به سرزمینِ محبوب، ناله سر می‌دهد و همدم و همراز و همدلی نمی‌یابد:
 
من برای یافتن همدمی، پیش هر گروهی نالیدم، با افراد شادمان و غمگین نشستم.
هر کس به گمان خود با من همراز شد، اما هیچ کس اسرار دل مرا نجست.
 
سرّ من از ناله ی من جدا نیست امّا چشم و گوش قدرت دریافت آن را ندارد.

بانگِ بی‌تابِ نی, باد نیست، آتشی است كه از قلبی تپنده و خونین برمی‌خیزد؛ آتشِ عشقی همواره شعله‌ور كه دمی از پای و پویه نمی‌ماند:
کار ِ جان از تن پوشیده نیست و کار ِ تن نهان از جان نمی باشد، امّا هیچ کس مُجاز نیست که جان را ببیند.
 
نغمه ی نی در واقع آتش است، باد نیست. مرگ بر آن کسی که این آتش را در دل ندارد.
این آتش عشق است که درون نی افتاده است. جوشش عشق است که در شراب افتاده است.

نیِ نالنده و دردمند، سخن از راهی می‌گوید سراسر خوف و خطر، بیابان در بیابان، كه با پایِ سر آن را باید طی كرد. در این راه هول‌آور، محرمِ راز نیِ راهدان و دردنوش، دلهای بی‌تابی است كه از عشقی جگرسوز مدهوشند:
نی از راه پر خون سخن می گوید. حکایتهایی از عشق مجنون بر زبان می آورد.

جز سرمست از جام محبّت کسی محرم این قوای ادراکه نیست. چنانکه زبان نیز جز گوش خریداری ندارد.

قصهٌ نیِ داغدارِ جویایِ وصل، قصهٌ درد و داغِ خود مولوی است؛ قصهٌ انسانی است دورمانده از اصل خویش؛ قصهٌ جانی است در قفس سرد و سنگینِ تن، اسیر. در نگاه عرفان اسلامی، انسان آمیزه‌یی است از جان انسانی و جسم. از یك سو، نشان از جانِ جهان ـ‌خداوند‌ـ دارد كه او را آفرید و روح خود را در او دمید، و از سوی دیگر، نیازهای جسم انسان است كه با نیازهای هر دام و دَدی همسو و هم‌آهنگ است. عارفانی هم‌چون مولوی برآنند كه جانِ انسان، كه از هستیِ ازلی و ابدیِ خدایِ هستی‌بخش نشان‌دارد، چون قطره‌یی جدامانده از اقیانوس، همواره در اشتیاق آن است كه به سرچشمهٌ اصلیش بپیوندد. از غربت و جدایی می‌نالد و جز به وصل محبوب نمی‌اندیشد. جان انسان از سوزِ این عشق، سراپا، آتش است و این عشق به هستیَش ارزش و معنی می‌دهد:

همه جز ماهی از آب سیر می گردد، کسی که روزی نداشته باشد، روزش طولانی می شود (ملول و دلتنگ می گردد.)

 حال شخص پخته را هیچ خامی در نمی یابد، پس بهتر است که سخن را کوتاه کرد.

شادباش ای عشقِ خوش‌سودای ما
ای طبیبِ جمله‌علتهایِ ما
ای دوایِ نِخوَت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاك از عشق برافلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

جمله‌معشوقست‌و عاشق، پرده‌یی
زنده، معشوقست وعاشق، مرده‌یی

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر، وایِ او

سالك و روندهٌ راهِ عرفان، برای تقرّب و وصل به سرچشمهٌ هستی و دست‌یافتن به مقام «صِبغةُ‌اللّه»، یعنی، به رنگ «جانان» درآمدن، باید آیینهٌ دل را از هر رنگ و آلایش و زنگار بزداید و آن را چون آبگینه، زلال و بی‌رنگ و صیقل‌دار سازد تا «جانان» او را به هر رنگی كه دلخواه اوست، درآورد:
آینه‌ت دانی چرا غَمّاز نیست
زان كه زنگار از رخش ممتاز نیست
آینه كز زنگِ آلایش جداست
پُر شعاع نور خورشید خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن
بعد از آن، آن نور را ادراك كن

 

2- حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک :

مولانا جلال الدین رومی ،برای بیان دیدگاه های خود ،اغلب از داستان ها  و حکایت هائی بهر می برد  که به فهم مطالب عرفانی خیلی کمک می کند .یکی از داستان های مشهور مثنوی ؛همین حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک است:

پادشاهی در حین بازگشت از شکار،دختری را می بیند،وعاشق او می شود .او دستور می دهد که دخترک را به کاخ پادشاهی می آورند و لباس های فاخر و جواهرات و زینت آلات به او هدیه می کند و او را در کاخ شاهی ،جا و مکان میدهد .با اینکه خدمتکار و خدمه و تشریفات ،همه درخدمت کنیزک قرارداده شده بود و پادشاه یکدل نه بلکه صد دل عاشق او شده بود ولی کنیزک روز به روز افسرده دل شده، و حال عمومی اش رو به وخامت می رفت .تا اینکه پادشاه دستور می دهد که طبیبان جمع شوند و معشوق او را مداوا کنند.

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست     گفت جان هر دو در دست شماست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر           پس خدا بنمود شان عجز بشر

جهان هستی با تمام اجزای خود، دائما در حال ریزش و نو شدن است .اطبا؛ در معا لجه کنیزک ،مشیت خداوندی را منظور ننموده و نگفتند که : اگر خدا بخواهد تا مداوای ما اثری داشته باشد و یا برعکس .مقصود این است که حالت روانی آنان ، قساوت داشته  است .غرور و خودپرستی بود که نگذاشت آنان کار خود را به مشیت خداوندی وابسته نمایند .

اشخاص با معرفت به مقام ربوبی ،و مردم آگاه و الهیون واقعی ،بدون اینکه کلمه استثناء را به زبان بیاورند ؛در اعماق روح خود می دانند که سر رشته  تمام امور بدست خداوند است و همه موجودات و پدیده هااز آن مقام ربوبی برای وجود خود کمک می گیرند

از قضا سرکنگبین صفرا فزود          روغن بادام خشگی می نمود

وقتی که همه محاسبه ها غلط  از آب در می آید ، انسان گمان می کند که تمام اصول و قوانینی را که دران مسئله تثبیت شده فرض کرده بود؛در هم ریخته است .در صورتی که ممکنست نادانی انسان  بیک نکته بسیار ناچیز که به نظر نمی آمده است ،؛باعث خنثی شدن آن اصول و قوانین گشته است .

3- ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجه کنیزک بر پادشاه و روی آوردن به درگاه پادشاه حقیقی که خداوند است :

خداوندا ؛این اولین اشتباه و خطا نیست که ازما سر می زند و با تکبر و نخوت به اسباب طبیعی روی می آوریم .نه،بارها ما راه را گم کرده ایم . خداوندا ! باز این دفعه راه را گم کرده ایم ،بیراهه می رویم ،ما غلط رفته ایم ،دست ما را بگیر و ما را دوباره به راه راست هدایت فرما !

کای کمینه بخششت ملک جهان        من چه گویم چون تو می دانی نهان

و با این حال باید که او را با زبان هم بخوانیم .چرا؟

بدون شک مرکز فرماندهی تکلم در مغز ما است ،و از این جهت ،با روان ما و فعالیت های آن رابطه مستقیم دارد .با تحریک آن مرکز ،بدون شک فعالیت های مناسبی به جریان خواهد افتاد که در صورت گذراندن از ذهن ،فقط ،امکان پذیر نمی باشد .و به همین سبب است که دین اسلام نمازهای پنج گانه را که مرکب از ذکر و حرکات است مقرر کرده است ،و  فقط به  یاد آوری خداوند قناعت نکرده است .

چون بر آورد ازمیان جان خروش       اندر آمد  بحر بخشایش به جوش

وقتی که جان انسان خروشان می شود ؛دریای کرم الهی را بتلاطم می اندازد .مقصود از خروش ،همان حالت انقطاع است که همراه با یک انفحار روانی می باشد .گوئی درنتیجه این انفجار، صخره بزرگی که دهنه منبع چشمه سار دل را گرفته است ،از هم می شکافد و دریای بخشایش و لطف الهی از شکاف قلب موج می زند .غالبا  دیده شده است که پس از این انفجار ،خواب گوارائی وجود انسانی را فرا می گیرد .این خواب شبیه به خواب های معمولی نیست .این جا روح انسانی پرده های عوامل طبیعت را کنا رمی زند و واقعیاتی در دل و درون شخص روی می دهد .

نیست وش باشد خیال اندر جهان       تو جهانی بر خیالی بین روان

پادشاه پس از انفجار روانی و پیوستن به ماورای طبیعت ،در خواب دید که طبیب معالج حقیقی کنیزک ،فردا در فلان شکل و لباس از راه می رسد .

فردای آن روز دید که یک نفر با قیافه بسیار معنوی و روحانی د رقصر شاهی آشکار گشت ،؛این شخص درمیان کالبد جسمانی مانند خورشید درخشانی بود در میان سایه ای، این خورشید فروزان ،روح او بود .

گفت معشوقم تو بودستی ،نه آن      لیک کار از کار خیزد در چهان

4- در خواستن توفیق رعایت ادب و و خامت بی ادبی :

در میان قوم موسی چند کس          بی ادب گفتند  کو سیر و عدس

خداوند می فرماید :

شما ای قوم بنی اسرائیل ،هنگامی که به موسی گفتید :ما نمی توانیم بیک طعام اکتفا کنیم ،از خدای خود بخواه که برای ما از آنچه که زمین می رویاند از سبزیجات و خیار و میوه های زمینی که شبیه به خیار است و نخود یا هر حبوباتی که می توان از آن خمیر کرد و نان ساخت و عدس و پیاز بیرون آورد .موسی گفت :آیا شما آنچه را که خداوند به جهت مصلحت نهانی برای شما خیر دیده و فرستاده است ،می خواهید تبدیل کنید به چیزی که دلخواه شما است ؟ اکنون که نمی خواهید مطابق خواست خدا رفتارکنید ،وارد شوید به مصر (احتمالا همان جایگاه فرعون بوده باشد و منظور این بوده است که حال  که بگفته من عمل نمی کنید باز بروید به همان بیچارگی های پیشین مبتلا شوید .بعضی هم مصر را بیت المقدس تعبیر می کنند)

ابر بر ناید پی منع ذکات          و ززنا افتد و یا  اندر جهات

از حضرت نقل است که پیامبر اسلام فرموده است :هنگامی که مردم ذکات مال خود را ندهند ،زمین برکات خود را از آن ها می گیرد .و در زنا شش خاصیت است که سه تای آن در این دنیا و سه تای آن در آخرت است و شامل :

رفتن آبرو ، کم شدن روزی ، سرعت در نابودی در این دنیا و

غضب پروردگار ، روبرو گشتن با نتیچه نا شایست محاسبه  ،دخول در آتش ،در آخرت

هرچه آید بر ت از ظلمات و غم     آن ز بی باکی و گستاخی است هم

مولانا می گوید که در زندگی گستاخ مباش .که برای تو اسباب اندوه شده و قلب تو را تاریک خواهدساخت .

5- ملاقات پادشاه با طبیب الهی که در خواب دیده بود و بشارت به قدوم او داده شده بود :

ای لقای تو جواب هر سوال          مشگل از تو حل شود بی قیل و قال

پادشاه هنگامی که عظمت و قیافه آن مرد الهی را دید ؛آنچنان خو د را کوچک و حقیر احساس کرد که دست و پیشانی او را بوسید و از سرگذشتش سوالاتی کرد .تدریجا او را به سینه اش چسباند .آری صبر و تحمل سخت است ،امامیوه بسیار شیرینی دارد .آن گنجی را که دنبالش می گشت ،یافته بود .کم کم به سخن در آمد و گفت : این نور الهی ،ای دفع کنند مشقت و شکنجه هایم ،ای آنکه دیدارت پاسخ هر سوال من است ،و کسی که ترا نخواهد ،او هلاک شده است و خدااز پیشانی ا و گرفته رو به سوی سقوط ابدی خواهدکشید .

6- بردن پادشاه طبیب غیبی را بر سر آن بیمار رنجور :

لا تکفنی فانی فی الفناء             کلت افها می فلا احصی ثناء

چون من در حال فنا در معشوق مطلق هستم ،مرا به تکلف و زحمت وادار مکن که در نتیجه تنزل نموده به نقطه پیش از حالت اعتلای روحی بر گردم و دو باره دمساز جهان طبیعت و علائق آن بوده باشم

کل شیئ قاله غیر المفیق                    ان تکلف او تصلف لا یلیق

هر چیزی را که انسان در حال نا هشیاری و نا خود آگاهی بگوید ،در باره او چیزی نمی توان داوری کرد .در این باره تکلف و تصنع و ادعاهای خلاف واقعیت شایسته نیست .

فیک یا اعجوبه الکون عذا لفکر کلیا             انت حیرت ذوی اللب و بلبلت العقولا

در باره تو ای شگفت انگیز ترین حقیقت هستی ،فکر انسانی از کار می افتد و کند می شود.تو انسان عاقل را متحیر ساختی و عقول بشری را به اضطراب انداختی .

علت  عاشق ز علت ها جدا ست                   عشق اصطرلاب اسرار خداست

طبیب الهی متوجه می شود که بیماری کنیز ،یک بیماری معمولی نیست و تن او سالم است و روح او اسیر عشقی است که بیمارش کرده است .زیرا عاشقی از زاری دل پیداست ،و می گوید ؛ علتی که عاشق را به آن وضع روانی دچار کرده است ،مانند سایر علت ها نیست .عشق جنبه رهبری دارد.

آفتاب آمد دلیل آفتاب                                                گر دلیلت باید از وی رخ متاب

اگر چه سایه آفتاب را تا حدودی نشان می دهد ،ولی ایجاد کننده خود آن سایه نو ر آفتاب است که بر اجسام می تابد .

من چه گویم یک رگم هشیار نیست        شرح آن یاری که او را یار نیست

در آن مقام گفته می شود که انسان در بازه حقیقت غیر قابل توصیفی فرو می رود و هشیاری معمولی خود را از دست می دهد .در این مورد نمی توان آن شخص را به گفتگو وادار کرد .

شرح  این هجران و ابن خون جگر            این زمان بگذار تا وقت دگر

این بیت هم در موقعی گفته می شود که مقام مقتضی اجمال گوئی است ،یا شنونده تاب آن را ندارد ،یا گوینده در حال نا خود آگاهی است ،یا اینکه گوینده توانائی بیان بیشتری را ندارد .

بهتر آن باشد که سر دلبران       گفته آید در حدیث دیگران

این بیت در مواردی گفته می شود که گوینده ،برای اخفای مطلب ،انگیزه ای دارد که از ابرازش جلوگیری می کند .مثلا اگر بطور صریح در باره آن مطلب گفتگو کند ،ممکن است با انکار روبرو گردد،یا باعث سوء تفاهم شود .

آرزو می خواه لیک اندازه خواه 

منظور این است که انسان باید آرزوی خود را با ارزیابی شخصیت و موقعیت خود محاسبه نماید .در تفسیر ابیات فوق ،جلال الدین  به تفسیر عشق روی آورده و با در نظر گرفتن یک مفهوم عمومی به "شمس " سه قسم شمس را مطرح می کند :

١- آفتاب طبیعی

٢- خورشید جان

٣- شمس تبریزی

مولانا می گوید:

آفتاب عالمتاب یکی است ،لذا مانند اشخاص بی کس ،غریب است .اما  بالاخره راهی به فنا سیر می کند .تنها خورشید جان است که فنا ندارد .این خورشید ما فوق زمان است .برای آن دیروز و امروز و فردا ،مطرح نیست .سایر خواص ماده که تمام موجودات مادی را در راه فنا قرار می دهد ،در روح انسانی دیده نمی شود .بنابر این ،شمس جان باقی است .

تن زجان و جان زتن مستور نیست        لیک کس را دید جان مستور نیست

آفتاب طبیعی اگر چه در خارج منحصر به فرد است ولی افراد زیادی برای آن می توان تصور کرد ،و به همین جهت است که کلی است .در صورتی که شمس جان ،یعنی ،خورشید درون ،برای هر کس منحصر به فرد است و آن شخص به غیر از روح خویشتن نمی تواند روح دیگری داشته باشد یا تصور نماید .بلکه حتی در تصور روح خود نیز فقط به خود هشیاری می تواند قناعت کند .لذا چون اصل روح خود انسانی به طور کامل قابل تصور  نیست ،روح را به عنوان یک کلی که قابل صدق بر افراد کثیری بوده باشد ،نمی توان منظور نمود .

شمس تبریزی که نور مطلق است     آفتاب است و ز انوار حق است

یعنی ،شمس تبریزی به جهت ریاضت روحانی توانسته است استعداد پذیرش انوار خدائی را به دست آورد .و شعاع الهی را که در هر فرد انسانی وجود دارد نمودارساخته و شخصی مانند جلال الدین رومی را خیره  نماید

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار            کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

مولانا می گوید که : از من نپرسید که چگونه و چرا به این انقلاب روحی (پس از ملاقات با شمس ) دچار شده ام .مرا به زحمت میاندازید .  من در حالت فنا به سر می برم ،و نمی توانم به طور معمولی ثنا گوی او باشم .تکلف و تصنع ،شایسته مقام نا خود آگاهی نیست .اگر بخواهم ثنا خوان او باشم ،باید به این توجه داشته باشم که ثنا خوانی وجود دارد ،یعنی من وجود دارم ؛و غیر از کسی هستم که ثناگوی او می باشم .این است اظهار هستی، که در مقابل موجود برتر، بزرگترین خطا است . 

قال اطعمنی فانی جائع              فاعتجل فالوقت سیف قاطع

مرا طعام ده که گرسنه هستم ،شتاب کن ،زمان مانند شمشیر بران می برد و می گذرد .یعنی زندگانی زود گذر است ؛هر چه که وسیله تکامل پیش بیاید ،باید گرسنگی روح را با آن اشباع کرد .و نباید امروز و فردا نمود و به اطمینان آینده نشست .نبر در بیت بعدی می گوید که مرد عارف همان ساعت را که در آن زنده  است غنیمت شمرده و از فردا گفتن اجتناب می کند .و نقد را به نسیه که احتمال عدم وصول دارد نمی فروشد .

جلال الدین می گوید : راز نهانی معشوق رانمی توانی صریحا و بی پرده بشنوی ،من می خواهم سخنی بی پرده در باره یار با من بگوئی ،من نمی توانم رنج پوشیدگی راز معشوق راتحمل کنم .تو پرده بردار و با من صحبت از معشوق کن ،تا در راهش کالبد رهاکنم .

اگر راز های نهانی یار آشکار و عریان گردد؛نه تو خواهی ماند ،نه آغوش و کنار ،نه فاصله ای میان تو و او .عشق حقیقی عاشق را جایگاه اتحاد  سه گانه می نماید :یعنی ؛عشق و عاشق و معشوق .آری دل ها و جان ها تاب شنیدن داستان محبوب را (خدا) ندارد .

7- خلوت طلبیدن طبیب از پادشاه جهت دریافتن مرض کنیزک:   

با پوشیده داشتن مقاصد خود برای نیل به آن ها کمک بگیرید .زیرا هر کسی که دارای نعمتی شود محسود واقع می گردد.

خار دل را گر بدیدی هر خسی            کی غمان را راه بودی بر کسی

سیستم روانی انسان طوری است که رویدادهای زندگانی و هم چنین صدمه خوردن یکی از غرایز اصیل انسانی در روح انسان گره هائی ایجاد می کند که اگر در گشودن این گره ها کاوش های ماهرانه صورت نگیرد ،ممکن است انسان تا آخر عمر به اختلال یا عدم اعتدال روانی دچار شود .و باید این عقده گشوده شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:33  توسط بهنوش  | 
 

 انبساط جهان

وقتی زمین به دور خورشید می گردد، ستارگانی که به ظاهر ثابت می رسند موقعیت شان نسبت به یکدیگر تغییر می کند. هرچه ستاره ها به ما نزدیکتر باشند حرکت شان را بیشتر حس می کنیم. نزدیکترین ستاره ها با ما 4 سال نوری فاصله دارند حال آنکه خورشید تنها چند دقیقه نوری از ما دور است. تصور پیشرفته ی ما از جهان به سال 1924 برمی گردد وقتی که هابل مشاهده و ثابت کرد که کهکشان ما یکی از صدها هزار میلیون کهکشان است. برای اندازه گیری فواصل بین ستارگان روش های غیرمستقیم نیاز است. روشنایی ظاهری یک ستاره بستگی به میزان نوری که از خود تابش می کند و فاصله اش از ما دارد. برای ستارگان نزدیک می توانیم روشنایی ظاهری و فاصله شان را اندازه گیری کنیم. هابل نشان داد که انواع مشخصی از ستارگان همیشه روشنایی یکسانی دارند وقتی که به اندازه ی کافی نزدیک ما باشند. حتی اگر این ستارگان در کهکشان دیگری باشند می توانیم میزان روشنایی را برای آنها یکسان در نطر بگیریم و مسافت کهکشان را محاسبه کنیم. وسعت کهکشان پیچشی ما صد هزار سال نوری است و به آرامی در حال چرخش است. خورشید ما یک ستاره زرد معمولی با اندازه ای متوسط واقع در لبه داخلی یکی از بازوها است. می شود گفت ما با آنچه تصور ارسطو و بطلمیوس درباره ی مرکزیت زمین بود فاصله گرفته ایم.

رنگ نور هر ستاره تنها مشخصه ای است که ما می توانیم مشاهده کنیم. ستارگان مختلف طیف های متفاوتی دارند. دمای هر ستاره و عناصر موجود در جو ستاره از روی رنگ طیف آن قابل اندازه گیری است. در دهه ی 1920 ستاره شناسان شروع به بررسی طیف های ستارگان در کهکشان های دیگر کردند. مشخصه های مشابهی از رنگ هایی که در کهکشان ما هم وجود ندارد مشاهده شد، ولی همه ی آنها تا حدودی به سمت انتهای قرمز طیف شیفت داشتند. بنابر پدیده دوپلر اگر منبع نور به سمت ما حرکت کند ما نور آن را با طول موج کوتاهتری دریافت می کنیم و برعکس اگر منبع در حال دورشدن از ما باشد طول موج بلندتری را دریافت می کنیم. طیف ستارگانی که در حتل دور شدن از ما هستند به سمت انتهای قرمز طیف شیفت پیدا می کند و ستاره هایی که به سمت ما حرکت می کنند و به ما نزدیک می شوند طیف نورشان شیفت آبی دارد. پدیده دوپلر درباره طول موج و صوت در زندگی روزمره هم صادق است.  بر طبق یافته های هابل اندازه ی شیفت در جهت قرمز کهکشان ها رندم نیست بلکه به طور مستقیم وابسته به فاصله کهکشان از ما دارد. یا به عبارت دیگر هرچه کهکشان از ما دورتر باشد سرعت دور شدنش از ما بیشتر است و این بدین معنی است که جهان هستی پایدار نیست و فاصله ی بین کهکشان ها همواره در حال تغییر است.

فریدمن برای اثبات پایدار نبودن جهان دو فرضیه ساده ارائه داد: 1- جهان هستی در هر جهتی که به آن نگاه می کنیم یکسان به نظر برسد که در واقعیت صحیح نیست مگر در مقیاس بزرگ. 2- جهان هستی در هر جهتی که از یک کهکشان دیگر به آن نگاه کنیم یکسان به نظر برسد. در این مدل سرعتی که هر کهکشان با آن در حال دور شدن است متناسب با فاصله ی بین آنها است. اگرچه فریدمن تنها یک مدل را پیدا کرد ولی در واقع سه مدل متفاوت وجود دارد که از دو فرضیه بنیادی فریدمن تبعیت می کند. در مدل اول جهان به آرامی در حال انبساط است و جاذبه ی بین کهکشان مختلف سبب می شود که سرعت این انبساط کاسته شود و در نهایت متوقف شود. بعد از آن کهکشان ها به سمت یکدیگر حرکت می کنند و جهان منقبض می شود. در این مدل جهان در فضا نامتناهی نیست بلکه گرانش چنان قوی است که فضا حول خود خمیده می شود، چیزی شبیه سطح زمین. در مدل نوع دوم، جهان همواره در حال انبساط است و خمیدگی فضا به شکل یک سطح زینی است. در این وضعیت فضا نامتناهی است. در مدل نوع سوم وضعیت انبساط بحرانی است و فضا مسطح است و از اینرو نامتناهی است.

برای اینکه بدانیم کدام مدل جهان ما را توصیف می کند باید میزان انبساط و چگالی میانگین کنونی جهان را بدانیم. با استفاده از اثر دوپلر و اندازه گیری سرعتی که کهکشان ها در حال دور شدن از ما هستند می توان میزان انبساط را تعیین کرد. نتایج مبنی بر انبساط جهان برای همیشه هستند. برطبق تمام نظریات فریدمن بین 10 تا 20 هزار میلیون سال پیش فاصله ی بین کهکشان های مجاور صفر بوده است. در همان زمان که آن را انفجار بزرگ می نامیم چگالی جهان و خمش فضا-زمان نامتناهی بوده است. ولی چنین نقطه تکینه ای نقض تئوری های فریدمن است مگراینکه از تعبیر آنچه قبل از آن اتفاق افتاده است صرفنظر کنیم.

تلاش های زیادی در جهت رد فرضیه ی انفجار بزرگ صورت گرفته است. هاوکینگ و پنرز ثابت کردند که نقطه تکینه انفجار بزرگ وجود دارد تنها به شرطی که نسبیت عام صحیح باشد و جهان حاوی چنین ماده ای باشد که ما مشاهده می کنیم. گرچه خیلی ها بر این باور هستند که ایده ی نقطه تکینه زیبایی تئوری اینشتین را از بین می برد ولی در نهایت این فرض برای همه پذیرفته شد و تقریبا همه بر این باور هستند که جهان با یک انفجار بزرگ شروع شده است. ولی بعد از آن هاوگینک در تلاش برای متقاعد کردن فیزیک دان ها است مبنی بر اینکه هیچ نقطه تکینه ای در شروع جهان وجود نداشته است که در فصل های بعدی با بیان آثار کوانتومی راجع به آن بحث می شود.    

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 11:39  توسط بهنوش  | 
فصل

در درون انسان وجدانی است که محسوس نیست ولی از محسوس ظاهرترست.

انسان چه در شب که خواب است و چه روز که مشغول کار است تعلقی به تن خود ندارد و تن نیز تعلقی به انسان ندارد. انبیایی چون ابراهیم و اسماعیل که به این نکته رسیدند از تن و بود و نابود آن فارغ شدند.

فصل

خلق طالب طالب مطلوبی و محبوبی اند که خواهند تا همه محب او باشند و خاضع، و با اعدای او عدو و با اولیای او دوست، این همه احکام و صفات حقست که در ظل می نماید. همه ظل حقند و سایه به شخص ماند. باخبر بودن ما نسبت به علم خدا حکم بی خبری دارد.

فصل

شکر گفتن به دروغ از خدا محبت جستن است.

فصل

صحت و سلامتی حجاب میان بنده و حق است. وقتی بنده بی نوا و دردمند می شود شروع به یاالله گفتن می کند.

مستی و تهی دستیت آورد بمن                        من بنده ی مستی و تهی دستی تو

فصل

خوی بد و شر نفس و شومی هایی که در آدم است تمامی حجاب آن گوهر مخفی در انسان هستند. هرچقدر گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر باشد حجاب آن بیشتر است. رفع این حجاب فقط با مجاهدات بسیار ممکن می شود. مار که بر سر گنج نشسته است، تو زشتی مار را نبین بلکه نفایس گنج را ببین.

فصل

الله اعلم!   

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:24  توسط بهنوش  | 

42- سرچشمه ی همه ی علم ها از حق تعالی است و با ارتباطی قوی تر علم های ظاهری جان واقعی می گیرند.

خوشی های غیرواقعی کوتاه مدت و گذرا هستند ولی شناخت خوشی های واقعی در عقل ما نمی گنجد.

انديشه و ادراک به مهمان تشبیه شده است که هر چه بیشتر باشند نیاز به خانه ای بزرگتر و طعامی بیشتر دارند، عقل و ادراک نیز چنانچه بزرگ تر شوند دیگر در خانه نمی گنجند و حانه را ویران می کنند و نیاز است که خانه های جدید ساخته شود که بر خلاف خانه قبلی (این عالم) که با پرده پوشیده شده بود این خانه پرده هایی دارد که باعث روشنایی می شود و موارد پنهان را آشکار می کند.

43-عربی

44- تدبیر کند بنده و تقدیر نداند      تدبیر بتقدیر خداوند نماند

انسان بارها و بارها تصمیم نادرست می گیرد و هیچ کاری بر طبق میلش پیش نمی رود، ولی حتی بعد از اینکه متوجه می شود آن تصمیم ها و تدبیرها بی فایده بوده است باز هم در موقعیتی دیگر مجدد تابع اندیشه و اختیار خود می شود.

در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او (جبر مطلق!؟!)

قرآن دیبایی دو رویه است، بعضی از این روی بهره می یابند (لذت ظاهر) و بعضی از آن روی (درک معانی) و هر رو راست است چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند.

هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محب باشی در گور و در حشر و در بهشت الی مالا نهایه. چون تو گندم کاشتی قطعاً گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.

45- گدایی از حق کن و حاجت از او خواه و هر که بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد.

مومن آنست که بداند در پس این دیوار کسی است که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند.

46- منصب و بلندی و دولت دنیا همانند داری بسیار بلند است و خداوند افراد سرشناسی چون فرعون و نمرود را بر این دار می آویزد تا تمامی خلایق مطلع شوند و از آن درس بگیرند.

این عالم محفل اظهار حق است و بی مثبت و بی نافی این محفل رونقی ندارد و هر دو مظهر حقند.

مومن چون خود را فدای حق کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حق می رود چه حاجتست.

47-عربی

48-طمع زیاد باعث ناشکری می شود و فرصت استفاده مناسب از نعمت را می گیرد.

49-اگر به کار دین مشغول شوی دنیا بدنبال تو می آید و اگر به کار دنیا مشغول شوی دین به سراغ تو می آید. (گزاره دوم؟!)

حاجت دنیا و رسیدن به آن مانند اینست که در خواب چیزی بخواهی و بخوری ولی وقتی بیدار می شوی هیچ سودی برای تو ندارد.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ساعت 10:39  توسط بهنوش  | 
 

فصل 22- مطمئنم که توقع نداريد من بتونم اين فصل را تفسیر کنم!  به صفحه 41 کتاب مراجعه کنيد.

فصل 23- صفحه 42

تمامی انسان ها چه مسلمان، چه کافر، چه عرب و چه عجم، رومی و چينی اگرچه در ظاهر عقايد متفاوتی دارند، مقر هستند به یگانگی خدا و اینکه خدا خالق و رازق است. زمانی که سخنی در وصف حق می شنوند حتی اگر اين سخن در ظاهر عقيده آنها نباشد، شیفته ی سخن و ذکر حق می گردند و ذوق و شوق خود را از شنيدن این سخن یگانه ابراز می کنند. همين ها از راه های مختلف به سمت کعبه حرکت می کنند، هر کسی از مسیری می آید با زبانی و عقیده ای متفاوت و چه بسا در طول راه با هم جنگ و ستیز هم داشته باشند، بعضی کافر خوانده می شوند بعضی باطل ولی همه رو به یک هدف در حرکتند و در رسیدن به کعبه متفق هستند. همه عشق و محبتی عظیم برای رسیدن به کعبه دارند و زمانی که به مقصود واحدشان می رسند ديگر این تفاوت های ظاهری معنایی ندارد و فقط صورت و شکل ظاهری عقاید با هم متفاوت بوده است و در اصل مقصود این یگانگی است.

تا زمانی که انديشه و عقيده در باطن است، صورتی ندارد و همانند گیاه تازه روییده سپیده است ولی مادامیکه آن عقاید و اندیشه ها با زبان تفسیر می شوند، تعبیر به کفر، ایمان، نیک و بد می گردند.

آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حقند و طالب اویند و نیاز بدو دارند.

اندیشه ها را حق تعالی لطیف و آزاد آفریده است.

حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و خالق تصورات نیز نیست و در اصل ورای همه عالم هاست.

عاشقان واقعی آنهایی هستند که معشوق را صاحب اختیار می دانند و باور دارند چنانکه معشوق بخواهد آنها توانایی انجام کار را پیدا می کنند.

تعبیر و تفسیر اتفاقاتی که در این عالم می افتد به مانند تعبیر خواب کاملاً متفاوت با صورت ظاهری اتفاق می باشد و تنها معبر الهی که کاشف به تمام امور است قادر به تعبیر واقعی این احوال است.

تفاوت ابلیس و آدم وقتی هر دو رانده شدند در این بوده است که آدم از روی ادب و عشق به حضرت حق بدون شکایت و بحث امر حق را می پذیرد.

سخن را بقدر هرکس و استعداد او می گوییم.

 

فصل 24-صفحه 45

بالا بودن مرتبه اولیا برای اینست که نور و حکمتشان به دیگران برسند همانند آفتاب که چون در بالای آسمان باشد می تواند عالم را روشن کند.

آن زمان که به مرحله ای برسی که بتوانی لطف آن عالم را درک کنی دیگر بالا بودن و پایین بودن مرتبه برایت بی معنی می شود و حتی از وجود خودت هم بیزار می شوی و دیگر ظواهر و دارایی ها را فراموش می کنی و تمامی مفاخر خود را به حق می بینی. حق از مرتبه و مقام مستغنی است.

حق تعالی نه بالاست و نه زیر، تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد.

هر کس در این دنیا برای هدفی است، اظهار کرم، رسیدن به شهرت و رسیدن به ثواب. همه خلق کار حق می کنند حتی اگر از غرض حق غافل باشند، مشغول بندگی او هستند چرا که حق می خواهد که عالم بماند.

 

فصل 25- صفحه 46

اشاره به مثالی هميشگی که درخت هرچه پربارتر، متواضع تر!

تفاوت در نگرش انسان ها را به چهار دسته تقسیم می کند:

·        بزرگانی که به آخر کار توجه دارند و نظرشان به عاقبت و آخرت است.

·        خواصی که توجه شان به اول کار است و چون به آنچه کرده اند یقین دارند، از آخر کار هم مطمئن هستند.

·        دسته ای دیگر که خاص ترند به کلی غرق در حق هستند و نه به اول و نه به آخر کار توجه دارند.

·        دسته آخر که به عنوان علف های دوزخ به آنها اشاره شده است به کلی غرق در دنیا هستند و نه به اول و نه به آخر کار می نگرند و به کلی در غفلت هستند.

هدايت دست، پا، چشم و گوش همه با عقل است و در حقیقت همه کارها از عقل سرچشمه می گیرد و اعضای بدن تنها ابزاری هستند برای انجام وظیفه و عقل سایه انسان است و از جنس ملک می باشد.

در آخرت تمامی اعضای بدن لب به سخن می گشایند و شهادت می دهند که بر آنها چه گذشته است.

خداوند اگر مخلوقی را برای مثال از چشم و گوش یا بصیرت محروم می کند از روی حکمتست و می داند که او نیازی به آنها ندارد و داشتن آنها تنها باعث زحمت برای او می شود.

"اکنون عالم به غفلت قایمست که اگر غفلت نباشد این عالم نماند، شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید بکلی بآن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند."

 

فصل 26- صفحه 48

برخی مطالب این فصل قبلاً بحث شده است، پس می شود سریعتر از آن گذشت.

حظّ دنیا در مکافات و رنج کشیدن ها و عذر خواستن هاست.

تا دردی و مجاهده و عملی در انجام کاری نباشد، آن کار میسر نمی شود.

آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست پیداست.

اگر کسی کتاب های متفاوت خوانده باشد و معنی و مفهوم مطالب را درک کرده باشد به محض شنیدن کلمه ای از آن کتاب ها اصل ها و مسئله های آن را متوجه می شود و دلیلش اینست که برای فهم این مطالب رنجها برده است و شب هایی را به روز رسانده است تا گنج هایی بدست آورد. و اما کسی که هنوز مبتدی است از آن لفظ فقط همان معنی کلمه را متوجه می شود.

آدمی همیشه عاشق آن چیزست که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است، چرا که اگر آن ببیند و درک کند چه بسا از آن گریزان شود.

فلاسفه منکر رویت هستند و بر این باورند که اگر آنچه را که می جویی ببینی، سیر و ملول می شوی که روا نیست.

خداوند به هزار صورت تجلی می کند که هیچ کدام شبیه دیگری نیست، حق را در هر لحظه به شکلی گوناگون می توان دید. افعال حق و تجلی افعال و آثار او گوناگون است و شبیه هم نیست و همچنین تجلی ذات او نیز مانند تجلی افعال او است. و انسان که جزوی از قدرت حق است در یک لحظه هزار گونه می شود و بر یک قرار نیست.

بعضی از بندگان با خواندن قرآن به سمت حق می روند، برخی دیگر که درجات بالاتری دارند از حق می آیند و قرآن را که فرستاده ی اوست اینجا می یابند.

خداوند می فرماید در درون تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم و از آن نگهبانی می کنیم و آن را به جایی می رسانیم تنها کافیست که تو یکباره خدا را طلب کنی و در آن لحظه است که تمامی بلاها بر تو نازل می شود تا به کلی از خود و عالم بیزار شوی تا دوست بتواند روی بنماید.

سیر تکاملی از خاک به جماد و به نبات و سپس سفر به عالم عقل و بعد به عالم حیوانی و به دنبال آن عالم انسانی.

در طول این سفر و طی این منازل و راهها به اینکه از کدام راه آمدی و چگونه تو را آوردند  حتی در تصورت هم نمی گنجد. پس اگر ترا بصد عالم دیگر هم بخواهند ببرند نباید منکر شوی و باید آن را بپذیری.

انسان در طول عمر خود قدم های بسیار بر می دارد ولی زمانی که نوبت به قدم آخر که همان قدم برداشتن در جهت ایمان است می رسد دیگر به آن راحتی قدم های قبلی نمی تواند پیش برود، که البته این قدم عظیم نهایی تنها کار خاصان و مقربان است.

 

فصل 27- صفحه 52

بهتر است از فقیر سوالی پرسیده نشود چرا که توانایی پاسخگویی ندارد و به ناچار جواب دروغی را اختراع می کند تا خلاص شود.

بازتاب کارها و رفتارهای نادرست بر افراد مختلف متفاوت است همانند بازتاب لک ای سیاه که روی جامه ای پاک و سفید بسیار نمایان می شود ولی روی جامه ای سیاه و ناپاک به چشم نمی آید.

 

فصل 28- صفحه 53

قصه ی بزرگی و اجتهاد قصه ی درازی است و هیچ گریزی از آن نیست. هر که بخواهد این قصه را کوتاه کند عمر و جان خود را کوتاه کرده است.

ساعت اولیه بامداد برای عبادت اولی تر هستند چون نفس ساکن تر است و صافی تر.

شرح مقام سالکان دراز است حال آنکه شرح احوال واصلان بی نهایت است. نهایت سالکان وصال است ولی نهایت واصلان چیست؟ آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن.

خون می خورم و تو باده می پنداری             جان می بری و تو داده می پنداری

 

فصل 29-  مطمئنم که توقع نداريد من بتونم اين فصل را تفسیر کنم!  به صفحه 54 کتاب مراجعه کنيد.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 9:37  توسط بهنوش  | 
 

ديدار خداوند آنگونه که ما تصور می کنيم ميسر نخواهد شد.

دستيابی به آرزوها، مهرها، محبت ها و شفقت ها در تمام امور در اين دنيا در واقع عبور از پوشش هايي است که مرحله به مرحله می تواند انسان را به حق نزديک کند.

ولی در نهايت زمانی که انسان وارد عالم ديگر شود، یکباره تمامی این نقاب ها و پوشش ها برداشته می شود و آن زمان است که پاسخ تمامی سوال ها در یک جواب خلاصه می گردد و راه حلی یکسان برای تمامی مشکلات پیدا می شود.

نور آفتاب می تواند مثال واضح تری در اين مورد باشد، چنانچه نور آفتاب با شدت واقعی خود و بدون عبور از هيچ فيلتری به زمين برسد يا خورشيد در مکان نزديک تری نسبت به زمين قرار گيرد، نه تنها هيچ سودی برای زمين نخواهد داشت بلکه تمامی هستی را می تواند نابود کند.

اگر پروردگار بدون پوشش و نقابی تجلی پيدا کند بواسطه اينکه ظرفيت درک و شناخت او در اين عالم وجود ندارد، تمامی هستی در مواجهه با عظمت او ذره ذره خواهد شد.

در زمينه عقل و خرد مولانا می فرمايد:  عقل همچون پروانه است، و معشوق چون شمع هرچند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود اما پروانه آنست که هرچند برو آسيب آن سوختگی و الم ميرسد از شمع نشکيبد.

بدين معنی که انسان صاحب خرد به اين نکته آگاه است که هيچ نمی داند و پيوسته مضطرب و در تکاپو است تا بتواند درک خود را گسترش دهد، ولی در واقع درک او از حق ميسر نمی شود زيرا توان درک حق را ندارد و اين تلاش همچنان ادامه خواهد يافت تا او در نور حق ذوب شود.

پس آدمی آنست که خالی از اجتهاد نيست و گرد نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آنست که آدمی را بسوزد و نيست گرداند و مدرک هيچ عقلی نگردد.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 9:43  توسط بهنوش  | 
  بالا