ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 
 

سلام به همه دوستان و بی نهایت عذرخواهی

راستش من به دلیل مشغله زیاد به کلی ستاک را فراموش کرده بودم ، شرمنده

در روز جلسه بحث  پیرامون آزادی بیان و آزادی عقیده  و در ادامه بحث جلسه قبل ادامه یافت ، تعدادی از دوستان معتقد بودند از این قسمت از داستان می شود آزادی بیان را استنتاج کرد ولی بقیه معتقد بودند این نظریه پذیرفتنی نیست و منظور مولانا اصلا چنین چیزی نیست و البته نگفتند دقیقا نظرشان با آزادی بیان از دیدگاه مولانا چیست .مبحث جدیدی که برای این جلسه مطرح شده بود مورد بحث قرار نگرفت و موکول شد برای جلسه آینده .

 موضوع جلسه آینده :
قصه آن شخص که اشتر ضاله خود را می جست و میپرسید
حدودا اواخر دفتر دوم بیت 2950

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:36  توسط ميترا.خ  | 
 

در زمان عمر ، مرد چنگ نوازی زندگی می کرد که آوازی خوش داشت. در هر مجلسی که بزرگان شهر تشکیل می دادند ، صدای طرب و آواز او مجلس آرای جمع بود.

 او شهره آفاق بود و هر کسی آرزو داشت تا بتواند صدای چنگ و آواز او را بشنود .

سالهای زیادی را مرد با آوازه خوش خود به خوبی گذراند و زندگی خوبی داشت تا اینکه روزگار گذشت و مرد چنگی پیر گشت . و به دلیل پیری و رنجوری صدایش ناخوش گشت و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود .

جوانترها  جای او را گرفتند و مرد چنگ نواز که دیگر پیرمردی بیش نبود یکه و تنها ماند و زندگی فقیرانه ای پیدا کرد.

پیرمرد چنگش را برداشت و رو به خدا کرد و گفت خدایا در تمام این سالها تو به من عمر گرانبها دادی و نعمتها ی زیادی رو در اختیارم گذاشتی ، پس من پس از این تنها برای تو خواهم نواخت تا باز هم مورد لطف و عنایت تو قرار گیرم  و راهی گورستان شهر شد و گفت خدایا از امروز من مهمان تو هستم .

در گورستان مشغول نواختن ساز شد ، و هر چه بیشتر می نواخت بیشتر عاشق صدای سازش می شد و بیشتر می نواخت ، آنقدر نواخت تا از حال رفت و بر روی یکی از قبرها افتاد و خوابش برد .

در همان زمان که پیر چنگی در عالم رویا فرو رفته بود، خداوند پیامی را در خواب به عمر رساند .

عمر در خواب دید که از طرف خداوند به او پیامی آمد که ای عمر ، ما بنده ای داریم که نزد ما خاص و عزیز است و اکنون حاجتمند است نزد او برو و حاجتش را برآورده کن . برای پیدا کردن او تو باید به گورستان شهر بروی . ای عمر برخیز و از بیت المال هفتصد دینار بردار  و نزد این بنده ما برو و به وی بگو ، ای بنده مقبول ما ، فعلا این مقدار دینار را برگیر و خرج کن و هر وقت که تمام شد باز به اینجا بیا .

عمر از خواب برخواست و از خوابی که دیده بود متعجب شد و با خود گفت این خواب نمی تواند بدون قصدی باشد و حتما از سوی پروردگار است و به همین دلیل هفتصد دینار را برداشت و راهی گورستان شد .

در گورستان عمر در جستجوی بنده خاص خدا بود و اطراف همه گورها را نگاه کرد ولی به جز یک پیرمرد ضعیف و رنجور ندید و پیش خودش گفت بنده خاص الهی نمی تواند این پیرمرد باشد، پس یک بار دیگر در گورستان جستجو کرد و وقتی دید هیچ کسی جز پیرمرد چنگی در گورستان نیست ، سمت او رفت و آرام و مورب نزد او نشست و به ناگه عطسه ای ناخواسته کرد و این باعث شد که پیرمرد از خواب بپرد .

پیرمرد وقتی از خواب پرید ، با دیدن عمر بالای سر خویش متعجب شد و از ترس رنگش زرد شد و پیش خودش فکر کرد که محتسب است و خواست که برود و با خودش گفت خدایا به تو پناه می برم.

 عمر وقتی ترس پیر مرد را  دید به کنار او رفت و گفت ، از من نترس که من از من جانب خداوند برایت مژده آورده ام.

خداوند چنان مدح تو را برای من کرده که من عاشق روی تو شده ام . بیا نزد من بنشین تا برایت تعریف کنم .

پیرمرد که حالا کمی آرامتر شده بود نزد عُمَر نشست و عمر داستان خوابش را برای وی تعریف کرد و گفت : حق تعالی بر تو سلام می فرستد و احوالت را می پرسد و می گوید: با آن همه رنج و اندوه بیشمارت چه حالی داری؟ حال که فهمیده ای باید در خانه چه کسی بیایی و برایش بنوازی این چند دینار و زر را به عنوان دستمزد بگیر و خرج کن و اگر باز هم خواستی به همین جا بیا و با همان سوز دل برای من بنواز تا باز هم به تو بدهم .

مرد چنگی وقتی این سخنان را شنید ، شرمسار شد و بر خود لرزید ، شروع به آه و زاری کرد وگفت خدایا من از این همه لطف تو شرمسارم و از روی درد و اندوه چنگ خود را بر زمین زد و خرد و متلاشی اش کرد و رو به چنگش گفت تو میان من و خدایم حجاب و پرده بودی و مرا از راه خدا منحرف کرده بودی ، چرا که در گذشته برای ثروتمندان می نواختم و نمی دانستم که باید برای خدا یم بنوازم .ای چنگ من به خاطر تو پیش خدایم رو سیاهم و شرمسار.

عُمَر رو به او کرد و گفت: این گریه و زاری تو نشانه هوشیاری تو است، هنوز ،من ، از تو بر نخواسته و در وجود حق، فانی نشده است .هوشیاری زیاد پرده خداست . اکنون توبه تو از گناه تو ، بدتر است .از این توبه ات کی توبه می کنی؟

در این زمان ، روح پیر چنگی در درونش بیدار شد و به مرتبه جان رسید . آن پیرمرد ، مانند جان، بی گریه و بی خنده شد، روح حیوانی او رفت و به جای آن روح الهی اش زنده شد و با آن روح الهی، زندگی جاودانه پیدا کرد.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:57  توسط ميترا.خ  | 

.....

داستان تا آنجا پیش رفت که طبیب دریافت بیماری کنیزک از دوری زرگری در مصر است و به بیمارش گفت تو از این راز با کسی سخن مگو تا من مشکلت را حل کنم و به او گفت مطمئن باش که من از هر پدری در حق تو دلسوزترم .

و این وعده که طبیب به کنیزک داد موجب شد تا دل کنیزک کمی آرام بگیرد .چرا که وعده حقیقی بود .

وعده ها باشد حقیقی دل پذیر          وعده ها باشد مجازی تا سه گیر

وعده اهل کرم نقد روان               وعده نااهل شد رنج روان

طبیب از پیش کنیزک به سوی پادشاه رفت و کمی از داستان کنیزک را برایش حکایت کرد و گفت که راه حل این است که آن مرد زرگر را به این شهر بیاریم تا درد کنیزک فرو بنشیند.

به دستور شاه ، فرستادگانی به شهر سمرقند عازم شدند ، شروع کردند از او تعریف و تمجید کردن و اینکه آوازه زرگری تو به گوش پادشاه رسیده و خواسته که تو زرگر مخصوص پادشاه باشی و به او خلعتی و سکه بسیار دادند .

زرگر وقتی آن همه سکه و مال را دید ، مغرور شد و از شهر و فرزندان خود گذشت و به همراه آن فرستادگان به سوی قصر شاه روانه گشت ، غافل از اینکه اینها همه ظاهری زیبا است که او را به سوی هلاکت و مرگ می کشاند .

ای شده اندر سفر با صد رضا        خود به پای خویش تا سوالقضا

زرگر را به پیش شاه بردند و شاه به او خوش آمد گفت و مال فراوان به او داد پس از آن طبیب از شاه خواست که آن کنیزک و زرگر را به وصال هم برساند تا اینکه حال کنیزک خوب شود و شاه نیز چنین کرد . مدت شش ماه آن دو به مراد دل خود رسیدند تا اینکه حال دختر خوب شد .

کم کم طبیب شربتی به زرگر خوراند که زرگر به مرور رنجور شد و رنگ رویش زار شد و از زیبایی او کاسته شد ، وقتی زیبایی مرد کم شد ، دختر کم کم از او دل کند و عشقش کمرنگ شد .

عشق هائی کز پی رنگی بود                  عشق نبود عاقبت ننگی بود

...

دشمن طاووس آمد پر او                     ای بسی شه را بکشته فر او

....

گرچه دیوار افکند سایه دراز                باز گردد سوی او آن سایه باز

این جهان کوهست و فعل ما ندا             سوی ما آید نداها را صدا

زرگردر آن حال و احوال مرد و از زندگی کنیزک بیرون رفت .

عشق زنده در روان و در بصر                 هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست                  کز شراب جان فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا                     یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                با کریمان کارها دشوار نیست

در آخر مولانا مطرح می کند که کشتن مرد زرگر به دستور طبیب از پی امید و از پی بیم نبود و او به خاطر امر پادشاه این کار را نکرد بلکه امر الهی بود.

همچون حکایت خضر و موسی که موسی مصلحت کارهای خضر را نمی فهمید .

آنک از حق یابد او وحی و جواب             هر چه فرماید بود عین صواب

آنک جان بخشد اگر بکشی رواست           نایبست و دست او دست خداست

و می گوید که تو گمان کردی که شاه از پی شهوت  مرد زرگر را کشت ، هرگز چنین نیست .

...

بچه می لرزد از آن نیش حجام                مادر مشفق در آن غم شادکام


 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:29  توسط ميترا.خ  | 
 

طبق اعتقاد ارسطو ، تمام اشیا در جهان از چهار عنصر بنیادی خاک ، هوا ، آتش و آب تشکیل شده اند .

این عناصر تحت دو نیرو گرانش ( گرایش آب و خاک به پایین آمدن ) و سبکی ( گرایش هوا و آتش به صعود ) قرار دارند .

وی همچنین معتقد بود ماده پیوسته است ولی چند تن از یونیان معتقد بودند که ماده ذاتا دانه دانه است و از تعداد بیشماری اتم تشکیل شده است .بعدها نظریه اتمی قابل قبول تر بود و حتی دانشمندان پی بردند که خود ساختمان اتم از ذرات بنیادی چون نوترون و پروتون که خود از ذراتی به نام کوارک تشکیل شده اند ، تشکیل یافته است .

حال مسئله این است : ذرات بنیادی واقعی که عناصر ساختمانی اولیه همه اشیا اند ، کدامند ؟ جواب این سئوال به این مسئله بر می گردد که ما به چه میزان انرژی دسترسی داریم . آیا اگر به انرژی های بالاتری دست یابیم ، معلوم نخواهد شد که اینها نیز به نوبه خود از ذرات کوچکتری درست شده اند ؟

در کل همه چیز را در طبیعت بر حسب ذرات می توان توضیح داد .

این ذرات دارای خاصیتی به نام اسپین هستند . اسپین ذرات می گوید که ذره ، از جهت های مختلف چه شکل و شمایلی دارد .

تمامی ذرات جهان را می توان به دو گروه تقسیم کرد : ذرات با اسپین 2/1 که تشکیل دهنده ماده اند و ذرات با اسپین 0 ، 1 و 2 که منشا نیروهای بین ذرات ماده اند .

ذرات ماده از اصل طرد پاولی پیروی می کنند ، این اصل می گوید که دو ذره همانند ، در یک حالت نمی توانند وجود داشته باشند . یعنی آن دو نمی توانند در محدوده مقرر بوسیله اصل عدم قطعیت ، دارای وضعیت و سرعت یکسان باشند .

این اصل عدم فروپاشی ماده را زیر تاثیر نیروهای ناشی از ذرات با اسپین 0 ، 1 و 2 توضیح می دهد .

اما این که الکترون اسپین 2/1 دارد بدین معنی است که با یک دور کامل ، یکسان به نظر نمی رسد ، اما با دو دور گردش چنین می شود .

تا سال 1928 درکی از الکترون و ذرات با اسپین 2/1 مقدور نبود تا اینکه پل دیراک با روابط ریاضی این مسئله را توضیح داد و بیان کرد که هر الکترون یک پاد الکترون نیز دارد . و به طور کلی هر ذره یک پاد ذره دارد .

از پاد ذره ها ، پاد جهان ها و پاد مردمانی می تواند وجود داشته باشد .

در مکانیک کوانتوم ، فرض بر آن است که نیروها یا واکنش های بین ذرات مادی همگی بوسیله ذرات با اسپین صحیح انجام می گیرد .

یک ذره مادی ، یک ذره حامل نیرو را گسیل می کند . پس زدن ناشی از این گسیل ، سرعت ذره مادی را تغییر می دهد . ذره حامل نیرو سپس با یک ذره مادی دیگر برخورد می کند و جذب می شود . این برخورد سرعت ذره دوم را تغییر می دهد ، درست مثل آنکه بین دو ذره مادی نیرویی اعمال شده است .

ذرات حامل نیرو از اصل طرد پیروی نمی کنند و این عامل شکل گیری نیروهای قوی تر است .

چنانچه ذره های حامل نیرو جرم زیاد داشته باشند ، برد حمل نیرو کوتاه است و اگر جرم از خود نداشته باشند ، نیروهای دوربرد خواهیم داشت .

ذرات حامل نیرو که میان ذرات مادی رد و بدل می شوند ، ذرات مجازی اند . چرا که آنها را مستقیما توسط آشکارساز نمی توان نمایان کرد ولی وجود دارند ، چرا که دارای تاپیری سنجش پذیرند .

ذره های با اسپین 0 ، 1 و 2 تحت شرایطی مستقیما آشکار پذیرند و به مثابه ذرات حقیقی اند که همان موج است .

ذرات حامل نیرو را بر حسب شدت نیروئی که حمل می کنند و ذراتی که بر آنها متقابلا تاثیر می کنند به چهار دسته ( این دسته بندی فقط جهت بررسی است و معنای خاصی ندارد ) تقسیم بندی می کنند :

دسته اول : نیروی گرانش

این نیرو نسبت به سه نیروی دیگر ضعیفتر است ولی به دلیل دو ویژگی مهم آن را در نظر می گیریم یکی این که تا فاصله های دور عمل می کند و دیگر این که همواره جذب کننده است .

سه نیروی دیگر یا کوتاه برد هستند یا آنکه گاه جاذبه و گاه دافعه اند درنتیجه گرایش آنها به خنثی سازی یکدیگر است .

از دیدگاه مکانیک کوانتوم نیروی میان دو ذره مادی ، بوسیله ذره ای با اسپین 2 ، به نام گراویتون حمل می شود. گراویتون از خود جرمی ندارد از این رو نیرویی که حمل می کند ، دوربرد است .

دسته دوم : نیروی الکترومغناطیسی

این نیرو با ذره های باردار چون الکترون و کوارک وارد فعل و انفعال می شود و تاثیری بر ذرات غیر باردار مانند گراویتون ندارد .از نیروی گرانشی بسیار قوی تر است ولی به دلیل وجود دو نوع بار مثبت و منفی نیروهای جاذبه و دافعه بین ذرات ، کمابیش یکدیگر را خنثی می سازند و نیروی الکترومغناطیسی خالص ناچیزی باقی می ماند که در مقیاس کوچک اتمی محسوس است .

جاذبه الکترومغناطیسی بین الکترونها و پروتونهای هسته موجب گردش الکترونها به دور هسته می گردد همانطور که جاذبه گرانشی باعث حرکت زمین گرد خورشید می شود .

دسته سوم : نیروی هسته ای ضعیف

این نیرو موجب پدیده رادیواکتیویته است و روی همه ذرات مادی با اسپین 2/1 اثر می گذارد .همانطور که ماکسول به الکتریسیته و مغناطیس وحدت بخشیده بود در سال 1967 نیز نظریه هایی توسط دو دانشمند ارائه شد که موجب وحدت این نیرو با نیروی الترومغناطیسی شد .

به گفته آن دو علاوه بر فوتون ، سه ذره دیگر وجود دارند که اسپین شان یک است و همگی بوزون های برداری بزرگ نامیده می شوند و نیروی ضعیف اند.

نظریه واینبرگ – سلام که به نام شکست خودانگیز تقارن می شناسیمش می گوید : ذراتی که به ظاهر در انرژیهای پایین به کلی متفاوت اند در واقع همگی یکنوع ذره را تشکیل می دهند منتها با حالتهای مختلف . در انرژیهای بالا ، همگی بطور مشابه رفتار می کنند .بر اساس این نظریه ، سه ذره به همراه فوتون ، در انرژی های بسیار بالا هنمگی رفتاری مشابه خواهند داشت . اما در انرژیهای پایین ، که شامل بیشتر وضعیتهای عادی است ، این تقارن میان ذره ها  می شکند .

سه ذره جرمهای بزرگی اختیار می کنند در نتیجه نیروهایی که حمل می کنند کوتاه برد می شوند.

دسته چهارم : نیروی هسته ای قوی

این نیرو در نوترون و پروتون ، کوارکها را در کنار هم نگه می دارد و در هسته اتم ، نوترون ها و پروتون ها را دور هم جمع می کند.

باور عموم بر آن است که ذره دیگری به نام گلوئون با اسپین یک ، این نیرو را حمل می کند و تنها با خودش و نیز با کوارک ها وارد کنش و واکنش می گردد .

نیروی هسته ای قوی ویژگی عجیبی دارد به نام تحدید : این ویژگی ذرات را به گونه ای در کنار یکدیگر قرار می دهد که هیچ رنگی حاصل نگردد .

خاصیت تحدید مانع از آن است که یک گلوئون تنهابماند،چرا که گلوئونها هم دارای رنگ می باشند. شاید این موضوع مفهوم کوارک و گلوئون را متافیزیکی جلوه دهد اما نیروی هسته ای قوی ویژگی دیگری دارد به نام آزادی مجانب وار که مفهوم گلوئون و کوارک را کاملا تعریف می نماید .

در انرژی های معمولی ، نیروی هسته ای قوی ، براستی قوی است و موجب پیوستگی فشرده کوارکها به یکدیگر می گردد . اما آزمایش با شتابدهنده های ذره عظیم نشان می دهد که در انرژی های بالا نیروی هسته ای قوی ، بسیار تضعیف می شود و کوارکها و گلوئونها کمابیش مثل ذرات آزاد رفتار می کنند .

دانشمندان سعی بر آن دارند که این 4 دسته نیرو را یکپارچه کنند ولی نظریه های موجود در این زمینه نه آنقدرها بزرگند و نه کاملا یکپارچه زیرا شامل نیروی گرانش نمی شوند .

اندیشه بنیادین این یکپارچه سازی ( GUT ) به این ترتیب است : نیروی هسته ای قوی در انرژی های بالا ضعیف می شوند و از سوی دیگر نیروهای الکترومغناطیسی و هسته ای ضعیف که بطور مجانب آزاد نیستند ، در انرژیهای بالا تقویت می شوند .

در انرژی بسیار بالا و معینی به نام انرژی  بزرگ یکپارچگی ، این سه نیرو همگی قوتی یکسان دارند و بنابراین می توانند وجوه مختلف نیرویی یگانه باشند .

تئوریهای بزرگ GUT همچنین پیش بینی می کنند که در این انرژی ، ذره های مادی مختلف با اسپین 2/1 ، در اساس ذراتی یکسانند و به این ترتیب یکپارچگی دیگری بدست می آید .

نکته جالب دیگه این است که پروتون که بخش بزرگی از جرم ماده معمولی را تشکیل می دهد ، بطور خودانگیز می تواند به ذرات سبکتری مثل پادالکترونها تجزیه شود .این امر از آنرو امکان پذیر است که در انرژی بزرگ یکپارچگی ، فرق اساسی بین کوارک و پاد الکترون نیست .

اگرچه مشاهده واپاشی خودانگیز پروتون بسیار دشوار است ، شاید وجود خود ما نتیجه فرآیند معکوس آن باشد ، یعنی تولید پروتون ها یا بطور ساده تر ، کوارک ها از وضعیتی ابتدائی که تعداد کوارکها بیش از پادکوارکها نیست.این فکر ، طبیعی ترین روش برای تصور آغاز جهان است .

ماده روی زمین به طور عمده از پروتون و نوترون تشکیل شده است که این دو نیز به نوبه خود از کوارک درست شده اند .بجز تعداد کمی پادپروتون یا پاد نوترون که فیزیکدانها در شتابدهنده های عظیم ذره تولید می کنند ، پاد پروتون و پادنوترون دیگری که از پادکوارکها تشکیل شده باشد ، وجود ندارد.

این امر برای تمامی ماده در کهکشان ما نیز صادق است.

هیچ گواه روشنی نیست که به ما بگوید در دیگر کهکشانها ماده از پروتون و نوترون تشکیل شده است یا پادپروتون و پادنوترون سازنده آنند ، اما تنها یکی از این دو حالت می تواند درست باشد.در غیر این صورت ، شاهد تشعشع عظیم ناشی از نابودی خواهیم بود .

بنابراین ما برآنیم که همه کهکشانها بجای آنکه از پادکوارک تشکیل شده باشند ، از کوارک بوجود آمده اند، اینکه بعضی کهکشانها از ماده درست شده باشند و برخی دیگر از پادماده ، به نظر نادرست می نماید .

چرا کوارکها از پادکوارکها بیشترند ؟ چرا تعدادشان مساوی نیست ؟ ( البته اگر این طور بود ، جهان روزهای نخست نابود می شد)

طبق نظریه یکپارچگی ، در انرژی های بالا تبدیل کوارک به الکترون و فرآیند وارونه آن مجاز است پس حتی اگر در آغاز چهان این تعداد مساوی بوده باشد ، بعدا می توانسته این تبدیل صورت گیرد اما این که چرا پاد کوارک به کوارک تبدیل شده و نه بر عکس به این بر می گردد که قانون های فیزیک در مورد ذرات و پاد ذرات چندان هم یکسان نمی باشند .

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:38  توسط ميترا.خ  | 

 

اندیشه ها و باورهای کنونی به زمان گالیله و نیوتن برمی گردد ، درحالی که اعتقادات در گذشته به نظریات ارسطو بر می گشت.

ارسطو و نیوتن هر دو به زمان مطلق باور داشتند و تفاوت بزرگ میان اندیشه هایشان این بود که ارسطو می پنداشت ، سکون حالت طبیعی اشیا است و اجسام خوشتر دارند در حالت ایستا باقی بمانند مگر آنکه با نیرو یا ضربه ای به حرکت درآیند و به طور مشخص فکر می کرد زمین ساکن است . و همینطور معتقد بود که همه قوانین جهان به کمک اندیشه ناب قابل کشف و شناسائی اند و برای آزمودن آنان نیازی به تجربه و مشاهده نیست .

اما از قانون های نیوتن چنین برمی آید که هیچ معیار واحدی برای سکون وجود ندارد .و فقدان معیاری مطلق برای سکون ، به این معنا بود که قادر نیستیم تعیین کنیم که دو رویداد در زمانهای متفاوت آیا  در نقطه واحدی از فضا رخ داده اند یا نه .

و این یعنی بر خلاف نظریه ارسطو نمی توان رویدادی را با وضعیت مکانی مطلق در فضا مشخص نمود .

عقل سلیم مطلق بودن زمان را در مورد اشیائی که سرعت آهسته دارند می پذیرد ، اما در مورد سرعت نور نیز نظریاتی داده شد و بیان شد که نور نیز با سرعت ثابت معینی منتشر می شود . این کشف به نیوتن که به دلایل اعتقادات مذهبی عدم مطلق بودن مکان خود را بیان نمی کرد این امکان را داد که از شر مفهوم سکون مطلق خلاصی یابد .

اگر نور با سرعت ثابتی منتشر شود ، این سرعت ثابت را نسبت به چه چیزی باید اندازه گرفت ؟

در نتیجه گفته شد جهان سراسر آکنده از ماده ای به نام " اتر " است .اتر حتی در فضای تهی نیز وجود دارد . و بیان شد که سرعت نور نسبت به اتر همواره ثابت است .

بعدها آلبرت مایکلسون و ادوارد مولی آزمایشی انجام دادند که طبق آن سرعت نور را وقتی در جهت حرکت زمین سیر می کرد با سرعت نور در راستای قائم بر حرکت زمین مقایسه کردند و با کمال تعجب دیدند که دقیقا با یکدیگر برابرند .

هندریک لورنتس فیزیکدان هلندی پدیده فوق را با ایده انقباض اشیا و کندشدن ساعتها حین حرکت درون اتر ، توجیه نمود.

و آلبرت انشتین در مقاله ای معروف مطرح کرد که چنانچه مفهوم زمان مطلق را کنار بگذاریم ، فرض وجود اتر اساسا ضرورتی ندارد.

فرض بنیادین نظریه نوین نسبیت = برای همه ناظرانی که حرکت آزاد دارند ، سرعتشان هر چه باشد ، قوانین علم یکسان است .

در نتیجه با بیان نظریه نسبیت دیگر بیان زمان مطلق معنی نداشت .

بر اساس نظریه نسبیت ، مسافت را بر حسب زمان و سرعت نور تعریف می کنیم و بالافاصله نتیجه می گیریم که سرعت نور برای هر ناظری یکسان است و نیازی به معرفی مفهوم اتر نیست .

نظریه نسبیت ، ناگزیر وادارمان می کند تا در عقاید خود در مورد زمان و مکان تجدید نظری بنیادین به عمل آوریم . باید بپذیریم که زمان به کلی جدا و مستقل از مکان نیست بلکه پیوسته باآن ، چیز جدیدی را به نام فضا – زمان شکل می دهد.

تصور یک رویداد با چهار مولفه در یک دستگاه مختصات چهاربعدی به نام فضا – زمان ، غالبا روشنگر و چاره ساز است .

نظریه نسبیت خاص در توضیح این پدیده که سرعت نور برای همه ناظران ثابت است بسیار موفق بود ولی با نظریه گرانش نیوتن همساز نبود .و سرانجام انشتین این نظریه انقلابی را عرضه کرد که گرانش نیروئی همانند سایر نیروها نیست ، بلکه نتیجه این واقعیت است که فضا – زمان آنطور که تا آن روزگار تصور می رفت ، مسطح نمی باشد .فضا – زمین به سبب توزیع جرم و انرژی ، خمیده و دارای پیچ و تاب است .

و این نظریه نسبیت عام نام گرفت .در نسبیت عام ، اجسام همواره در فضای چهاربعدی خطوط مستقیم را می پیمایند ، اما با این وجود ، ما می پنداریم که آنها در فضای سه بعدی در راستای مسیری خمیده حرکت می کنند .

بدین ترتیب قانون حرکت نیوتن مفهوم مکان مطلق را بی اعتبار ساخت و نظریه نسبیت فاتحه زمان مطلق را خواند .

در نظریه نسبیت هیچ زمان مطلق واحدی وجود ندارد ، در عوض هر کس برای خود واحد زمانی دارد که به مکان او و چگونگی حرکتش وابسته است .

....

فضا و زمان نه تنها تاثیرگذارند بلکه از آنچه در پهنه هستی رخ می دهد ، متاثر می شوند .

همانطور که بدون مفاهیم فضا و زمان نمی توان از رویدادهای جهان سخن گفت ، در نسبیت عام سخن از فضا و زمان فراتر از مرزهای جهان بی معناست.

....

نظریه  نسبیت عام انشتین ، مقتضی آغازی ناگزیر برای جهان و پایانی احتمالی برای آنست .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 15:30  توسط ميترا.خ  | 
 

به لطف و یاری دوستان کتاب فیه ما فیه تمام شد .

کتاب بعدی : جهان شناسی سنتی و علم جدید اثر تیتوس بورکهارت

البته دوستان توجه کنن اینجا فقط فصول اصلی کتاب رو خلاصه می کنیم .

فصل اول : جهان شناسی جاویدان

در این فصل تاثیر علم جدید در جهان شناسی مورد بررسی قرار می گیرد و با توجه به معیارهای علم جهان شناسی ( به معنای سنتی کلمه ) در مورد این تاثیرات داوری می کنیم .

کوسموس = نظم ( + وحدت و تمامیت )           ---------->                                        

      کوسمولوژی = علم جهان هستی و علت یگانه جهان ، یعنی هستی مطلق را منعکس می سازد .

انعکاس نامخلوق در مخلوق ، نامحدود است   ---------->

  جهان بینی های مختلفی وجود دارد که همه موجه هستند و از اصول کلی یکسان و ثابتی سرچشمه گرفته اند.این اصول که جهان بینی ها از آن سرچشمه می گیرند ، ذاتی عقل انسان در ژرف ترین مرتبه آن است و تنها به کمک عناصر فوق طبیعی ممکن است .

عناصر فوق طبیعی را تنها یک سنت معنوی اصیل و کامل می تواند فراهم آورد .    -------->

تمامی جهان شناسی ها ی اصیل به یک وحی الهی مستلزم هستند ، حتی اگر به ظاهر شیوه بیانش چنین نباشد.

برای مثال ، در نگاه اول منشا دین مسیح به نظر نا متجانس می آید چرا که از یک طرف به تبیین کتاب مقدس از آفرینش اشاره دارد و از طرف دیگر بر میراث جهان شناسی یونانی مبتنی است .در حالی که این التقاط بسیار به جا بوده و این دو منشا به طور هماهنگ مکمل یکدیگرند.

شالوده جهان شناسی مسیحی و عنصری که پیوند این آیین را با میراث یونانی ممکن می سازد آموزه انجیلی لوگوس ( کلمه الله ) ، به منزله منشا وجود و نیز سرچشمه معرفت است .و این آموزه ، در عین حال محور معنوی آن را تشکیل می دهد و از طریق آن علم مخلوق با معرفت نامخلوق پیوند می یابد.

به طور کلی :

محور ثابت همه جهان شناسی های سنتی آموزه وحیانی روح و یا عقل کلی بوده است .

گنون معتقد است این تشابهات میان جهان شناسی های سنتی با وام گیری های تاریخی هیچ نسبتی ندارد ، چرا که در وهله اول طبیعت اشیا است و معرفت شهودی انسان در وهله بعدی است .

معرفت شهودی را باید به واسطه علم قدسی احیا کرد .

نفس انسان از یک جهت قلمرو حواس ماست و از طرفی ریشه های آن به هستی مطلق و ذات متعال می رسد .

انسان در باطن خویش به قطب هستی می تواند راه یابد و جهان شناسی سنتی بر این اساس است .

حال از سویی دیگر در زمانی که نظام خورشید مرکزی کوپرنیک مطرح شد ، هیچ نوع نگرش معنوی جدیدی به جهان حاصل نیامد .و به جای آنکه کمکی باشد تا آدمها از انسان محوری بگذرند و امور را بر وفق عظمت عالم در نظر آورند ، تنها باعث شد مادی گرایی بیشتر شود .

و در واقع با سو استعمال از لغات علم جدید ، جهان محسوس را به غلط جهان شناسی خواندند.در واقع جهان شناسی جدیدی وجود ندارد و علم طبیعی جدید فقط به قلمرو امور جسمانی محدود شده است .

و در واقع علم گرایی نوعی عینی انگاری است .

در واقع در علم گرایی ، آیینه لطیف درون انسان که ضامن پیوستگی منطقی عالم و به سبب ذات عقلانی آن ، گواه و تاییدی بر هر واقعیت عینی است ، تعمدا نادیده گرفته می شود .

در حالی که شناخت عالم ، مستلزم یکتایی بنیادین ادراکات انسانی است .

در نتیجه علم جدید هر چه بیشتر مرتبه منحصرا عینی امور را تایید می کند ، بیشتر یکتایی بنیادین عقل کلی و یا روح را جلوه گر می سازد .

علم گرایی ، تفکری ریاضی وار دارد و کیفیات حسی از قبیل رنگها ، بوها ، مزه ها و ... را هم ریاضی وار بررسی می کند . چنانچه فرکانس های مختلف امواج نوری را علت وجودی رنگها قلمداد می کند . و بدین سان جنبه های کیفی طبیعت را به وجوه کمی تقلیل می دهد.

بنابراین علم جدید از ما می خواهد که بخش اعظم آنچه را که به نظر ما واقعیت جهان را می سازد فدا کنیم و در عوض پاره ای از قواعد ریاضی در اختیار ما می نهد که تنها مزیتش این است که به ما در استفاده صحیح از ماده در مرتبه مربوط به آن ، که همان مرتبه کمی است ، یاری خواهد رساند .

این دید ریاضی وار ، نه تنها دید کیفی به دنیا ندارد بلکه آنچه را که فیلسوفان یونانی " صورت " نامیده اند  هم به کناری نهاده است .

بسیاری از نظریه پردازان علم جدید معتقدند این که بخواهیم به یاری پاره ای از اشراقیات عقل فعال ، و به طور شهودی معنی ذاتی اشیا را دریابیم فقط در حد آرزو است و می گویند تنها به تجربه و کار دشوار پژوهش علمی این امر میسر است در حالی که دیگرانی هستند که می گویند ذات اشیا بدیهی ترین چیز در طبیعت است چرا که در صورت های آنها متجلی است و به طریق کمی نمی توان اشیا را سنجید و در واقع همان قوه خیال است که تاثرات دریافت شده از عالم خارج را ترکیب می کند.

حال این سئوال مطرح است که به واقع عقل جزوی بشر که سعی دارد با کار دشوار پژوهش علمی به ذات اشیا دست یابد ، این توانایی را دارد ؟

 عقل جزوی محدود است  ولی توانایی درک حقایق را مستقل از افراد دارد . --------->

                                        نوعی قانون کلی در آن تجلی یافته است .

اگر قوه عاقله بشری صرفا ماده سازمان یافته نباشد  ----------->   از یک مصدر متعالی بهره مند است .

حال می توان نسبت میان عقل جزوی و سرچشمه فوق فردی آن را با نسبت میان بازتاب نور و منبع آن مقایسه کرد .

می دانیم بازتاب نور را همواره ما هیت بازتاب دهنده آن محدود می سازد ، اما ماهیت نور چه به لحاظ منبع و چه به لحاظ بازتاب آن اساسا یکسان باقی خواهد ماند .

به همین ترتیب در مورد روح نیز می توان مطرح کرد.

پس می توان گفت :

هر معرف جهان شناختی راستینی بر جنبه کیفی و به عبارت دیگر ، بر صورت های اشیا بنا شده است .

     جهان شناسی هم مستقیم است و هم نظری ، زیرا هم کیفیت اشیا را به طور مستقیم در می یابد و هم این کیفیات را از تعلقات خاصشان رها می سازد تا بررسی اشیا به لحاظ مراتب مختلف ظهورشان ممکن گردد .و بدین سان عالم وحدت درونی خود را منکشف می سازد و در همان حال طیف بی پایانی از وجوه و ابعاد را آشکار می گرداند .

و در واقع گواهی قبلی از هماهنگی ذاتی جهان هستی است .

نگرش سنتی به امور خصوصا ایستا و طولی است .

ایستا است ، چرا که به کیفیات ثابت و کلی رجوع دارد .و طولی است بدین معنا که اسفل را به اعلی و فانی را به باقی پیوند می دهد .

و نگرش جدید ، به عکس ، اساسا پویا و عرضی است .رمز گرایی اشیا محل توجه نیست بلکه آنچه اهمیت دارد روابط مادی و تاریخی اشیا است .

و از آنجا که درک ریاضی اشیا ناگزیر ویژگی نموداری و ناپیوسته عدد را دارد ، از هر آنچه ، در نسیج پهناور طبیعت ، واحد پیوستگی محض و نیز روابطی است که توازنشان در نهایت ظرافت حفظ شده ، غفلت می ورزد .

باری پیوستگی و توازن مقدم بر ناپیوستگی و بحران ، و واقعی تر و بسی ارزشمندتر از آنها است .

فصل سوم : رمزگرایی سنتی و تجربه گرایی جدید

اگر جهان شناسی سنتی ، زمانی که امور آن اخذ به ظاهر می گردد ، کودکانه جلوه می کند ، نظریه های جدید درباره آغاز جهان آشکارا بی معنی است .

این بی معنی بودن نه به دلیل دید ریاضی وار بلکه به سبب جهل مطلقی است که راویان این علم خود را شاهدان مطلق مراحل تکوین عالم معرفی می کنند و در عین حال مدعی می شوند که ذهن بشر هم خود محصول این تکوین است .

چگونه معلول درباره علت خود داوری می کند؟

اگر قوانین ثابت طبیعت وجود دارد و اگر در درون ما چیزی هست که حق دارد بگوید این درست است و آن نیست ، در کجا می توان تضمین حقیقت را یافت .

شاید برخی از علم گرایان بگویند ، سر و کار ما تنها با قلمرو امور فیزیکی و عینی است و به امور ذهنی کاری نداریم ولی حقیقت این است که این تقسیم بندی ممکن نیست .

انسان عهد عتیق ، انسان قرون وسطی و انسان امروزی ، علمشان نسبت به طبیعت متفاوت بود ولی ا ز جهتی همه به طور مستقیم یا غیر مستقیم می دانستند که عالم در همه امتدادهای خود ، در مواجهه با نامتناهی محو خواهد شد.

ولی انسان امروزی ، گاه این رموز را فراموش می کند و آسمان بالای سر خود را تنها با دانسته های علمی خود می بیند ، در حالی که آسمان ظهور طبیعی روح است که عالم را در برکشیده و آن را منور ساخته است .

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 13:21  توسط ميترا.خ  | 

اینا همه منم . خیلی شرمنده بابت تاخیرم .

من برای ورود به وبلاگ کلی مشکل دارم . اون اوایل که نمی تونستم کامنت بذارم الان دیگه حتی نمی تونم کامنت ها را  ببینم . ولی هر روز که یه کامنت به کامنت ها اضافه میشد ، بنده حقیر قیافه کامنت های عصبانی رو به خوبی تجسم می کردم .

در ضمن  اگه تو وبلاگ دوستان نظری ندادم از این جهته وگرنه حرفهام تو گلوم مونده ، بد جورم

وای.......مثل این که تریبون پیدا کردم ! خوب ببخشید اینم خلاصه فصولی که بر عهده این جانب بود :

فصل 50

با حکایتی فصل را شروع می کند که با دیدن دریا ، پی به گوهر نخواهی برد ، برای رسیدن به دریا لازم است که غواص باشی این علم و هنرها نیز مثل پیمودن دریاست که لزوما تو را به گوهر نمی رساند.

حیوانات هم توانائیها و هنرهای بسیاری دارند ولی آن معنا که در انسان هست در ایشان نیست.پس اصل آن معنا است که در انسان است و در برابر خدا آن است که ارزش دارد .

آدمی در هر حالی که باشد ، سر او در پی حق است همچون زنی حامله که در هر حال اگر باشد ، کودک درونش رشد می کند حتی اگر او خود نداند ، و این سر مثل بیخ درخت است که چون از میان رود دیگر شاخ و برگی هم نمی ماند .

هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد ، حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند.

فصل 51

آدمی همواره در طلب چیزی است که نیافته و طلب چیزی که به آن رسیده باشد معنی ندارد ، مگر طلب حق که وقتی به آن می رسد طالب می شود .

پس می گوید :

ای آدمی ، چندان که تو در این طلبی که حادث است و وصف آدمی است ، از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد ، تو آنگه طالب شوی به طلب حق .

فردی می گوید عنایتی که حق نسبت به من دارد به هیچ کس ندارد ، چطور اینگونه می گوید که هر کس که به خدا نزدیک است و ولی اوست می داند که هر ولی این رابطه را دارد و اگر هم که ولی خدا نیست چطور چنین ادعایی می کند .

آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر ، تازه تازه ، می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم .الا او از خویشتن غافل است و خود را نمی شناسد .

فصل 52

در این دنیا دوستی و دشمنی ، کفر و ایمان مطرح است ، و این ها همه دویی است و در آن عالم دویی نمی ماند و یگانگی محض است ، در آن عالم دوستی و دشمنی نداریم .چرا که آنجا دو نمی گنجد و دیگر آنچه می ماند حق است .

وقتی می گویی تو خدایی و من بنده ، یعنی وجود خودت را هم ثابت کردی ، و دویی را مطرح کردی ، در حالی که تو نیستی و همه اوست و همه حق است .

و منصور برای همین بانگ اناالحق زد ، چرا که منصور نبود و همه حق بود .

حرف و سخن فقط نیروی محرکی است که تو را طالب معنی کند وگرنه با سخن چیزی معلوم نمی شود و فنای وجود می خواهد.

فصل 53

ای برادر تو همان اندیشه ای              مابقی خود استخوان و ریشه ای

مولانا می گوید در این شعر ، منظور اندیشه ، اندیشه ای نیست که عوام می گویند منظور معنی خاص از اندیشه است .

کلام همچون آفتاب است ، همواره هست و گرمی می دهد ولی تو نمی بینی اش مگر آنکه به دیوار بتابد ، کلام هم هست تو نمی بینی اش مگر آن که به صوت بیاید .

همانطور که می شود بدانجا رسید که آفتاب را بی واسطه دید ، می توان کلام را نیز بی واسطه درک کرد .

آدمیان به سه دسته اند :

یکی آنان که عبادت و خدمت همه می کنند .دیگر آنان که فقط عبادت و خدمت حق را می کنند و اینان پیشتر که می روند خاموش می شوند ونه گویند که خدمت خدا کنیم و نه گویند که خدمت خدا نمی کنیم .

فصل 54

هر فعل که از آدمی سر می زند ، فاعلش حق است چرا که ابزار انجام آن کار را خدا خلق کرده .

آدمی در دست قبضه حق است و واسطه ی است جهت قوام دنیا

چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد؟

فصل 55

اگر کسی از دیگران به نیکی یاد کند یا بدی ، این نیکی و بدی در حق خود کرده چرا که وقتی یاد آنان می افتد آن حال بر او می گذرد و بهتر که یاد گل و گلستان برای خود بسازد .

انبیا که همه مردم را دوست داشتند در واقع این لطف را در حق خود می کردند.

این که فرشتگان به خدا گفتند : قومی خلق می کنی که فساد می کنند بر دو وجه است .یکی منقول و یکی معقول

منقول آن که بر لوح محفوظ خواندن ، پس از نتیجه آگهند و دیگر آن که به طریق استدلال عقل می دانند و گفتی در کار نیست .

فصل 56

محبت به جز درگاه حق باید که میانه باشد و فقط در رابطه با خدا افراط در محبت ممانعتی ندارد .چرا که گردونه زندگی در حرکت است و دوستی و دشمنی افراطی در حق چیزی یا کسی باعث تشویش می شود .ولی در برابر خدا محبت هر چه بیشتر بهتر .

این دنیا ، خانه غفلت است و غفلت کفر است و دین بدون کفر معنا ندارد .پس این دو از هم جدا نیست وخالق هر دو یکی است . چرا که لازمه وجود همند.

آفتاب دیگر هست غیر آفتاب صورت که از وی کشف حقایق و معانی می شود .و این علم جزوی که در وی می گریزی و از او خوش می شوی ، فرع آن علم بزرگ است و پرتو آن است این پرتو ، تو را به آن علم بزرگ و آفتاب اصلی می خواند .

فصل 57

با حکایتی از پزشک مولانا فصل شروع می شود که گفته من عاشق همین صورت مولانا هستم وتنها با دیدنش آرام می گیرم و یاد آخرت و اندیشه هایش نیستم و مولانا می گوید که آن یاد آخرت هست ولی پنهان است .

آدمی را هر روز پنج و شش بار بی مرادی و رنج پیش می آید ، بی اختیار او .قطعا از او نباشد ، از غیر او باشد و او مسخر آن غیر باشد و آن غیر مراقب او باشد . زیرا پس بدفعلی ، رنجش می دهد.اگر مراقب نباشد ، چون دهد مناسب ؟ و با این همه بی مرادی ها ، طبعش مقر نمی شود و مطمئن نمی شود که " من زیر حکم چه کسی باشم ؟"

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:45  توسط ميترا.خ  | 
 

فصل 30

1 – با بیانی از مثال یک تاج زرین که خود زیباست ولی بر روی سری که موهای زیبایی دارد ، آن زیبایی اصلی را پنهان می کند ، بیان می کند که دنیا نیز اگرچه زیباست ولی زیبایی واقعی خلقت را می پوشاند .

2 – ...

 انگشتری سلیمان در همه چیزها جستیم ، در فقر یافتیم . به این شاهد هم سکنها کردیم ، به هیچ چیز چنان راضی نشد که به این آخر ، من روسبی باره ام ، از خردکی کار من این بوده است چون ندانم ؟ مانع ها را این برگیرد ، پرده ها را این بسوزد ، اصل همه ی طاعت ها این است ، باقی فروع است . چنان که حلق گوسفند نبری ، در پاچه او دردمی ، چه منفعت کند ؟ صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجاست ....

من از این چند خط چیزی نفهمیدم ، برای همین عینا منتقل کردم . کسی می تونه کمک کنه ؟

3 – همانطور که کالاهایی که در بازار فروخته می شوند در جواب نیازهای مادی انسان ایجاد شده اند ، دین ، معجزه و پیامبران هم به دلیل آنکه نیاز به وجودشان در روح آدمی بوده ، آمده اند .

4 – خالق نیکی و بدی یکی است و او خداست .

5 – پیامبر کسی را دشمن خود نمی دانست چرا که آنان که بد گویی پیامبر را می کردند ، در واقع بدی را نکوهش می کردند و پیامبر خود دشمن آن بدی است و آنان دشمن پیامبر را بد می گفتند و این برای پیامبر ناخوشایند نبود.

پیامبر از آن جهت کافران را می کشت که آنان خود را به صد رنگ دیگر نکشند ، در واقع آن ها را نجات می داد .

 فصل 31

1 – اینکه آدمیزاد حتی در درون هم طالب و خواستار دنیا نباشد کاری محال است . در واقع این ذات آدمیزاد است که دنیا طلب باشد و جنگ بین این خواستن و نخواستن قشنگه و مهم آن است که آدم این دنیا طلبی را به فعلیت در نیاورد .

اما این که این خواسته در ذهن هم نیاید ، در توان انسان نیست مگر نور حق را ببیند و مومن چون نور حق را ببیند ، غایب و حاضر و اول و آخر را می بیند و همچون همان وحی الهی است اگر چه آن را وحی نمی نامند.

2 – در عالم خدا هیچ چیزی صعب تر از تحمل محال نیست .

پیامبران و اولیا خدا بعد از جهاد اکبر که همان ترک مرادها و شهوات است هم چنان در مجاهده هستند چرا که پس از رسیدن به مقام امن ، آنها فرق درستی و نادرستی را می دانند و هر روز باید شاهد کژی های مردم باشند و تحمل کنند  . و این حوصله ی عظیم می خواهد که با مردم بد کردار خوب رفتار کنند تا  کم کم هدایتشان کنند.

3 – در انتهای فصل مولانا برای امیر آرزو می کند که خواسته هایش اجابت شود و همینطور آن خواسته ها که در درون ندارد هم بخواهد و اجابت شود و می گوید وقتی چیزی که حتی در دل نداری خدا بر تو می بخشد آن عطای پروردگار است و وقتی آن را ببینی از خواسته های خودت شرمنده می شوی .

آنچه در وهم انسان می آید به اندازه همت انسان است اما عطای حق به اندازه قدر حق است .

پس عطا آنی است که لایق حق باشد ، نه لایق وهم وهمت بنده

فصل 32

حدس و گمان درست ، از یقین سرچشمه می گیرد و هر گمان درست ، قابلیت این را دارد که با علم و عمل فانی شده و تبدیل به یقین گردد.

فصل 33

آدمیزاد به گونه ای است که در پی حاجت خود می رود و حاجتها مثل بندی هستند که آدمها را این سو و آن سو می کشند و در نتیجه انسان همواره در کنار حاجت دهنده خود است . و از آنجایی که آدمی طالب رهایی و آزادی است ، بعید است که خود را به بند کشد پس  حاجت را مثل مهاری قرار دادند تا انسان را بکشد وگرنه بی مهار پی حاجت دهنده نمی رفت.

فصل 34

این فصل به زبان عربیه

فصل 35

1 – مولانا در این فصل اظهار تعجب می کند که چطور حافظان قرآن احوال عارفان را درک نمی کنند و می گوید چطور آنان قرآن را  می خوانند و بحث می کنند ولی فهم نمی کنند .

2 – خدا و قهر و قفل اش همه لطیف است ولی قفل گشاییش بیش از آن است و در صفت نمی گنجد .

بیماری و مرگ را برای رد این گفته مثل نیاورید ، چرا که آن جهت روپوش است .

کارد و شمشیر که پیش آید ، جهت دفع چشم اغیار است تا چشم های نحس بیگانه ای جنب ادراک این مقتل نکند .

بازم این قسمت رو نفهمیدم .دوستانی که فهمیدن لطف کنن بگن  .

فصل 36

اصل عشق است و صورت فرع آن ، چرا که بدون عشق این صورت قدری ندارد پس الله صورت نیست .

حالا ممکنه کسی بگوید بدون صورت هم عشق ممکن نیست ولی این حرف صحیح نیست چرا که صد هزار صورت از عشق انگیخته می شود .

مثلا نقش بی نقاش معنی ندارد و نقاش هم بی نقش معنی ندارد ولی اصل نقاش است .

برخی می گویند ، عشق فقر و نیاز است به چیزی پس اصل احتیاج است . اگر چنین است پس می توان گفت این سخن هم که می گویی ، از حاجت تو است پس این سخن زاییده احتیاج است در حالی که مقصود از این احتیاج ، این سخن بوده پس این حرف که عشق زاده احتیاج است اشتباه است و اصل عشق است .

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:37  توسط ميترا.خ  | 
خواندن این نوشته برای آنانی  که اصل کتاب فیه ما فیه را مطالعه نکرده اند اکیدا ممنوع اعلام می شود ( فایل خیلی زیپ شد ه ) ، در صورت مطالعه مسئولیت عواقب آن بر عهده خواننده محترم می باشد .

فصل یازدهم

۱–  حواس چند گانه آدمی هر کدام لذتی مخصوص به خود دارد و اگر یکی از حواس غرق در لذت شود ، دیگر حس ها طلب لذت نمی کنند و اینکه آدمی به دنبال لذتهای گوناگون می رود ، دلیلش این است که هیچ یک از حواس آدمی غرق در لذت نشده است .

و غرق لذت شدن یعنی آنکه دیگر منی در کار نباشد و همه آن شود که از آن کسب لذت می کند و این همان معنای بانگ " انا الحق " زدن است .

۲– اولیا چون در خدا غرق می شوند از خدا خایف هستند ، چرا که جز خدا نمی بینند و می دانند که خوف و امن همه از اوست.البته این خوف از روی دلیل هم حاصل می شود ولی فرق عاقلی که از روی دلیل می داند با عاشقی که در خدا غرق است مثل فرق کسی است که می داند ساختمان بنایی دارد با کسی که با بنا آشنا بوده و از نزدیک با وی نشست و برخاست داشته است .

 ۳– فعل یا عملی ممکن است به ظاهر معصیت باشد ، اما در حقیقت عین بندگی است ، چرا که خواست خدا بوده است و درک این موضوع همان معنای قیامت است که  ایشان همین جا دانند. چرا که در قیامت است که همه بندگی حق می کنند و جز بندگی کاری نمی کنند .

۴– در لغت عارف به کسی می گویند که" نمی دانست و دانست "  و از این جهت معنای لغوی عالم بالاتر از عارف است ولی در عرف به کسی عارف می گویند که بیرون از دلیل داند ، که این معنا برتر از عالم است .

عالم به از صد زاهد !

در واقع بدون علم زهدی در کار نیست ولی منظور از این جمله آن است که کسی به علمی می رسد که از آن علم زاهد می شود و به خاطر زهدش علم دومی به وی عطا می کنند که این علم همان است که از زهد برتر است .

۵– از خوف تا امن فرق بسیار است .

تمامی پیامبران از خوف گذشته اند و به مقام امن رسیده اند ولی برتری پیامبر اسلام در مقام و مرتبه امن است .

مراتب خوف را می شود نشان داد ، همان طور که مرز شهرها را بر روی خشکی راحت نشان می دهند ولی مراتب امن را  نمی توان نشان داد ، همان طور که مرزی میان دریا نمی توان متصور شد .

 ۶-  در راه رسیدن به خدا از قلبت پیروی کن . فتوای فتوا دهندگان را بر قلبت عرضه کن ، هر کدام را که موافق قلبت بود بگیر و بدان عمل کن . اولیا ، همچون طبیب معنای درون هستند و کمک کننده هستند تا مزاج درون آدمی درست شود و به اشتباه طلب نکند .

۷– در درون آدمی علمی عظیم نهفته است  ، و ظلمات درون انسان نمی گذارد که وی این علم را بخواند و ظلمات همین دل مشغولی های زندگی و آرزوهای مادی هستند که مثل پرده ای آن علم را پوشانده اند .

تمامی علم ها که در دنیا ، انسان از آن بهره می برد به نوعی از درون آدمی پیدا شده است .

اینکه می گویند آدم از کلاغ یاد گرفت که مرده را خاک کند اشتباه است . چرا که این عکس آدمی بود که بر کلاغ زد ، تقاضای آدم وی را بدین کار واداشت .

چرا که حیوان جزو آدم است . جزو کل را چون آموزد ؟

۸-  روزی پادشاهی مجنون را صدا می کند و می گوید چرا خود را بدین حال انداخته ای مگر لیلی چه دارد ؟ بیا و دست از این پریشان حالی بردار ، ما به تو از لیلی بهتر می دهیم . و دختران بسیار برای مجنون آوردند .

مجنون سرش را پایین انداخت و نمی نگریست .

پادشاه به مجنون گفت : سرت رو بالا بگیر و نگاه کن .

مجنون گفت : می ترسم ، چرا که عشق لیلی شمشیر کشیده است . میترسم گردنم را بزند .

 او غرق عشق لیلی گشته بود .

فصل دوازدهم

۱– مظلوم آن است که حق بدست اوست . چرا که او صاحب گوهر است و مستهلک حق است ، کرده ی او کرده ی حق باشد .

۲ سئوال کرد که بنده چون عمل کند ، آن توفیق و خیر از عمل می خیزد یا عطای حق است؟

فرمود که عطای حق است و توفیق حق است ، اما حق تعالی از غایت لطف ، به بنده اضافت می کند هر دو را ، می فرماید که " هر دو از توست "

.....

گفت چون خدای را این لطف است ، پس هر که طلب حقیقتی کند ، بیابد .

۳– مطرح می کند که طی این طریق بدون سالار ممکن نیست و مثال می زند ، زمانی که قوم موسی ( ع ) از او تبعیت کردند ، از دریا عبور کردند ولی زمانی که دیگر فرمان بری نکردند  ، چندین سال در بیابان آواره گشتند . چرا که سالار زمانی درصدد اصلاح قوم بر می آید که ببیند آن قوم فرمان بردار و مطیع او هستند .

۴– اگر خدا عنایت فرماید بیش از هزار جهد و کوشش ارزش دارد و همان است که می فرماید :

شب قدر به مقام و مرتبه از هزار ماه بهتر و بالاتر است .

و یا ، جذبه ای ازجذبه های خداوند بهتر از عبادت جن و انس است .

عیسی ( ع ) در گهواره سخن می گفت و یحیی در شکم مادر ، این عین عنایت پروردگار است .

و کسی در این میان از مولانا می پرسد که آیا پیامبر اسلام هم بدون کوشش به این مقام رسید و آیا عنایت پروردگار بود ؟

مولانا می گوید : افمن شرح الله صدره اول فضل است .

وقتی از تاریکی در او بیداری ایجاد می شود ، آن فضل حق است و عطای محض.

وقتی جرقه آتش جایی می افتد ، اولش عطاست وقتی پنبه در آتش می زنی و آنرا افروخته می کنی ، بعد از این ، فضل و جزاست .

۵ – سخن بیان می شود ، اگر خدا بخواهد این سخن منفعت می رساند و اگر نخواهد در دل هیچ اثری نمی گذارد و فراموش می شود .

و سخن را از درون خود گوش کنید تا مفید باشد .

همانطور که اگر هزار تا دزد بیایند ، تا دزدی از درون کسی با آنها همکاری نکند نمی توانند وارد خانه  شوند ، سخن هایی که از بیرون بر شما وارد می شود تا در درونتان تایید نشوند مورد پذیرش واقع نمی شوند .

اگر همه عالم نور گیرد ، تا در چشم نوری نباشد ، هرگز آن نور را نبینند .

۶– اصل آن قابلیت است که در نفس است .

نفس با روح متفاوت است .هنگام خواب نفس از تن خارج است و سیر و سفر می کند ولی روح در بدن است .

و این نفس همان است که اگر خوب شناخته شود ، خدا شناخته می شود . و حقیقت نفس در سخن نمی گنجد ، چرا که حتی اگر بیان شود ، هر کس آنچه می داند می فهمد و حقیقت کلام را نمی فهمد. فقط کافی است که گفته شود : بیرون آن که ما می گوئیم ، عالمی هست ، تا بطلبیم !

۷– در آدم دو بخش است یکی قوه حیوانیت او که همان شهوات است و آرزوها و دیگری غذایش علم و حکمت است و دیدار حق

بخش حیوانی آدمی از حق گریزان است و بخش انسانی از دنیا گریزان

۸– عالم ، معنای کلی تری از جمادات دارد .

سنگ و کوه و ... را جماد گویند چرا که همه منجمد و جامد هستند ولی معنای عالم بسیط است ، در نظر نیاید .مثلا از اثر باد و سرما می توان به وجود آن پی برد ولی دیده نمی شود .

وقتی در روز قیامت هوای الهی بیاید ، کوه ها گداخته می شوند و همه بگدازند.

۹– هر جا جنگی می بینی یا آدمهایی را می بینی که پیرو فردی هستند ، اصل جنگ بین اندیشه هاست و پیروی از یک اندیشه است . کلمات مثل لشکری هستند که از اندیشه دفاع می کنند و جهاد اکبر همین است که اندیشه های نیک ، اندیشه های بد را شکست دهند .

۱۰– حکایت کسی که به دنیا و خوشی هایش راضی می شود حکایت آن کسی است که به بوی مشک راضی می شود و به دنبال خود مشک نیست .

خوشی ها و زیبایی های دنیا پرتو و عکس حق است پس قانع نباید بود و باید سراغ اصل رفت و به عکس راضی نشد ، چرا که عکس باقی و ماندگار نیست .

۱۱– باخت است و شناخت است .بعضی را داد وعطا هست ، اما شناخت نیست و بعضی را شناخت هست ، اما باخت نیست . اما چون این هر دو باشد ، عظیم موافق کسی باشد ، این چنین کس بی نظیر باشد .

......

پس شناخت ورای همه است .

فصل سیزدهم

1 – در شب می شود فارغ از مردمان و مصون از ریا ، برای خدا خالص بود و به راز و نیاز با خدا مشغول شد . و در شب است که ریاکار از انسان مخلص جدا می شود .

چرا که می گوید شب که همه خوابند وکسی نمی بیند برای چه کار کنم

2 – افرادی هستند که در حالت نیاز خدا را می خوانند و وقتی حاجتشان روا می گردد ، خدا را فراموش می کنند . و در عجب که آن اخلاص که در زمان گرفتاری داشتند ، فراموششان می شود .

خداوند می فرماید : نفس حیوانی شما دشمن شماست ، همواره این تن را در زندان مجاهده نگه دارید تا همواره اخلاص داشته باشید .

هزار بار از از رنج و درد و خوف ، اخلاص به شما روی می کند ، چرا سعی در راحت تن می کنید و تن را تیمار می کنی تا اخلاص را از دست دهی .

فصل  چهاردهم

1 – هر چه در این عالم می بینی نمونه ای است از آنچه در آن عالم هست و آن را از آن عالم آورده اند .ولی به قدری می آورند که در این دنیا ظرفیتش باشد.

در آدمی از خزائن صفات حق پاره ای داده اند که با آن در این عالم تجارت می کند و شب وروز می کند . و نهایت این صفات ، نزد خداوند است .

2 – تو بهار را به گل و باغ می بینی و لذت می بری و وقتی باد بهار را می بینی در آن گل و ریاحین نمی بینی در حالی که نفس باد بهار ، گل و ریاحین است .

آدمی نیز همین گونه است ، صفات آدمی در درون آدمی است و به واسطه ی رفتار و گفتار وی مشخص می شود .

 

فصل پانزدهم

۱– در آدمیزاد عشق و درد و اضطرابی هست که به هیچ چیز آرام نگیرد ، وتنها با رسیدن به حق آرام می گیرد.

خوشی های دنیا ، مثل پله های نردبان است که نباید به آن دل خوش کرد و باید از آن عبور کرد ، تا به مقصد اصلی رسید .

۲– در اینجا نکته ای فقهی مطرح می شود . از مولانا می پرسند که مغولان گاهی اموال ما را به یغما می برند و گاه به ما مالی می بخشند ، آن مال که آنان به ما می دهند حلال است یا حرام ؟

و مولانا می گوید ، آنچه از شما می برند بر آنان حرام است چرا که از خزانه ی شما برده اند ولی آنچه می برند می شود خزانه ی خدا و چون از آن به شما می بخشند ، چون از خزانه ی خدا می بخشند ، بر شما حلال است .

۳ – در جماعت ، روحی نهفته است که اثرش بزرگ است . برای همین در اسلام مسجد بنا می کنند و رفتن به کعبه واجب شده است ، هدف جمع شدن خلق بوده است که در جمع شدن آنها برکت هست .

۴ – داستان قوم مغول مطرح می شود که در ابتدا از خلق دور بودند و مسکین و بی نوا بودند و مورد زور قرار می گرفتند ، پادشاهشان ده روز ، روزه گرقته و به درگاه خدا زاری کرده تا خداوند به این قوم عنایت کرده و آنان را پیروز گردانیده و حالا که پیروز شدند به خود مغرور شدند ، خداوند آنها را هلاک خواهد کرد .

۵– درست است که خداوند وعده داده که جزای اعمال نیک و بد در آن دنیا خواهد بود ولی نمونه اش در این دنیا به آدمها می رسد .

اگر آدمی را شادی ای در دل می  آید ، جزای آن است که کسی را شاد کرده و اگر غمگین می شود ، کسی را غمگین کرده است .

 

۶– آخر مصطفی ( ص ) برای آن که انگشتری را در انگشت خود بگردانید ، عتاب آمد که " تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم " از اینجا قیاس کن که روز تو در معصیت است یا در طاعت

 ۷– فصالی ( فضولی ) سئوال کرد که ما می بینیم که شقی سعید می شود و سعید شقی می گردد .

فرمود ، آخر آن شقی نیکی کرد یا نیکی اندیشید که سعید شد و آن سعید که شقی شد ، بدی کرد یا بدی اندیشید که شقی شد .

۸– هر عبادت و بندگی که از جانب آدم هست ، از آدم بر نمی آید بلکه از آن خداست و ملک اوست . اسباب دنیوی بهانه هستند .

در دنیا اراده خداوند جاری است و هر آنچه بخواهد بدون اسباب و دلیل هم پیدا می شود ، چنانچه عیسی بدون پدر زاده شد .

۹– ارواح در آن عالم نزد پروردگار بودند و غذایشان کلام حق بود .

در این دنیا وقتی سخن حق را می شنوند ، عده ای به یاد نمی آورند که اینان همان کافرانند ، عده ای کمی به یاد می آورند که مومنین هستند و عده ای عین کلام را به خاطر می آورند که اینان همان اولیا هستند.

۱۰– وقتی سری از سخن حق بر شما آشکار شد به هر کسی مگوئیدش ، چرا که حق تعالی بر ایشان این سخن ها را حرام کرده است ، هر کس فهم سخن نمی کند.

فصل شانزدهم

۱– محبوب بودن اصل است و خوبی جزئی از آن . هر که محبوب است ، خوب است ولی لزومی ندارد هر که خوب است محبوب باشد .

باید جان درون چیزی را ببینی تا محبوبت شود . پس اشتها و شوق حاصل کن تا صورت و ظاهر بینی ، و در تمام عالم بتوانی معشوق ببینی .

 ۲– فرق کسی که در آب شناور است با کسی که در آب غرق است ، این است که آنکه غرق است دیگر منی در کارش نیست و همه قدرت آب است .

اولیا در این عالم این گونه اند و همه قدرت حق اند و منی در کارشان نیست و این همان انا الحق است .

۳– اصل عمل است .

عمل به نماز و روزه نیست و این ها صورت عمل است ، عمل معنی ست در باطن

....

گفت میوه ی درخت عمل است ، که قول از عمل می زاید .

۴– کسی می پرسد که ما خیر می کنیم و عمل صالح انجام می دهیم اگر از خدا متوقع خیر باشیم مجاز است ؟

و مولانا می گوید ، امیدوار باشید که معنی خوف و رجا همین است .

خوف بدون رجا و رجا بدون خوف معنا ندارد .

فصل هفدهم

۱– نزد مولانا می آیند و می گویند که در قدیم مردم بت پرست بودند ، ما هم امروز همان کار را داریم می کنیم و ادعای مسلمانی مان می شود . ما در درون هزاران بت داریم .

و مولانا می گوید ، این که شما این بدی را می بینید به دلیل آن است که خداوند نور ایمان را در وجود شما تابانده  و می خواهد آن شوید که لایقید وگرنه چرا سایرین چنین نمی بینند .

۲– خلق خدا به سه گروه هستند یکی فرشتگان که عقل محض هستند ، یکی بهایم که شهوت محض هستند و دسته آخر انسان است که ترکیبی است از عقل و شهوت .

از گروه آدمیان ، عده ای به کلی در  پی عقل رفتند و نور گشتند که اینان همان اولیا و انبیا هستند .عده ای دگر ، به تمامی در پی شهوت رفتند و حکم حیوان گرفتند .

دسته آخر آنانی هستند که در درونشان رنج و درد هست و به زندگانی خویش راضی نیستند .اینان همان مومنان هستند.

انبیا منتظرند که مومنان را در منزل خود رسانند و شیاطین نیز منتظرند که ایشان را به اسفل السافلین برند .

۳– آدمی گمان می کند که صفات ناپسند را به جهد و کوشش خویش از خود دور می کند ، وقتی قوایش تمام شد در این مجاهده نومید می شود .

خداوند می فرماید گمانت بود که تو به عمل خودت صفات بد را از خود دور می کنی ، تو طاقت نداری حال که از توان افتادی در این راه ، عنایت ما شاملت می شود .اکنون که می بینی این از عنایت ماست و نه جهد تو استغفار کن .

۴– خداوند، انسانیت و حیوانیت را هر دو را با هم ترکیب کرد تا هر دو ظاهر شوند ، چرا که تعریف چیزی بدون ضد آن معنا ندارد .پس این عالم را که ظلمت است آفرید تا نورش پیدا شود .

اولیا و انبیا مظهر نور حقند ، تا دوست از دشمن مشخص شود .

۵– بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را به نعمت و به مال و زر و امیری عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است .

فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید .در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سبحان من یعذب عباده باالنعم ( منزه است خدایی که بندگانش را با نعمت عذاب می کند )

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 10:41  توسط ميترا.خ  | 
 

این فصل با حکایتی از این ماجرا شروع می شود که مولانا به امیر شهر گفته است که به دیدنش نرود ، چرا که وی حالتهای مختلفی برایش پیش می آید و گاهی به عالم فکر فرو می رود و تنهایی می گزیند . ممکن است وقتی که امیر به دیدن وی می آید ، او فراغ خاطر برای دیدار نداشته باشد و می گوید من خودم هرگاه فارغ بودم به دبدار دوستان می آیم .

امیر در پاسخ به مولانا می گوید : من برای آن نمی آیم که با من گفتگو کنی بلکه می آیم تا از زمره بندگان باشم . و وقتی تو مرا منتظر گذاشتی من طعم تلخ انتظار را چشیدم و دانستم که وقتی مردم به دیدار من می آیند و منتظر می مانند چه می کشند .تو مرا ادب کردی .

مولانا می گوید این که من شما را منتظر گذاشتم عین عنایت بود .

و در این باب بیان می کند :

حق تعالی می فرماید : " که ای بنده من حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود بر آوردمی ، اما آوازه ی ناله ی تو مرا خوش می آید در اجابت ، جهت آن تاخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله ی تو مرا خوش می آید . "

روزی دو گدا بر در خانه ای می روند یکی از آنها محبوب است و دیگری نه . صاحب خانه به غلامش می گوید به آن که محبوب نیست چیزی بدهد تا سریع تر برود و به آن که محبوب است بگوید که نان هنوز نپخته صبر کند تا نان آماده شود ، چرا که دوست دارد هر چه بیشتر آن گدا را ببیند .

من دلم می خواهد دوستان را بیشتر ببینم و سیر سیر نگاه کنم و ایشان نیز مرا خوب ببینند ، چرا که دوستان صاحب گوهر اگر این جا خوب هم را بینند ، در آخرت و در روز حشر همدیگر را باز می شناسند و دوباره به هم می پیوندند.

آدمی زود دوست خویش را گم می کند ، نمی بینی که مثلا با فردی دوستی داری و برای تو مثل یوسف می ماند ولی با یک حرکت ناجور دیگر او را دوست نداری و برای تو به مانند گرگی می شود . تو او را به یک حرکت گم می کنی .چطور ممکن است روز حشر که ذات دوست تو مبدل می شود ، او را بشناسی اگر وی را امروز و در این دنیا خوب خوب نگاه نکنی و در ذات وی فرو نروی ؟

حاصل : همدگر را نیک نیک می باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار ( به عاریت گرفته شده ) است ، از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بر می دهند ، اوصاف اصلی ایشان نیست .

حکایتی گفته اند که شخصی گفت که " من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم " گفتند "فرما!"

گفت : مکاری ( کسی که اسب و شتر و خر کرایه دهد.خرکچی ) من بود .دو گاو سیاه داشت "

دوستیهای این زمانه هم که می گویند با فلانی دوستم و می شناسمش همین گونه است ، هر نشانی که از دوست خود می گویند همان حکایت دو گاو سیاه است و به هیچ دردی نمی خورد .

مولانا می گوید :

از مردمی متجبم که می گویند ، اولیا و عاشقان چگونه بر عالم لامکان که نمی بینند و نمی دانند وجودش چگونه است ، عشق می ورزند و مدد می گیرند و متاثر می شوند .

چرا که اینان شب و روز در همین عالم لامکانند وقتی شخصی را دوست دارند و از او مدد می گیرند ، در واقع این مدد و لطف و احسان و شادی و غم همه در عالم لامکان است و او هم هر لحظه از این معانی مدد می گیرد و متاثر می شود و متعجب نمی شود و آن وقت از عشق اولیا به عالم لامکان متعجبند .

مثل سلامتی که در زمان بیماری آن را جستجو می کنی ولی نمی توانی چون و چرایی آن را بگویی و ذات آن را نمی شناسی ، فقط می دانی که اگر آن را بیابی تازه و شکفته می شوی .

حالا همانطور که سلامتی را از صورت آدم می توان فهمید . صورت زمین و آسمان هم گویای آن معنای کل هستند .

همچنان که از قالب مددی می گیری از معنی آدمی ، از معنی عالم مدد می گیر.به واسطه ی صورت عالم !

وقتی پیامبر در حالت مستی (در لحظات وحی) سخن می گفت ، به ظاهر زبان وی می گفت ولی در واقع این او نبود که سخن می گفت بلکه حق بود که سخن می گفت .چرا که پیامبر سخن از گذشته و آینده و چگونگیش می زد و این همه را او چگونه می دانست ؟ بلکه او نبود و حق بود که سخن می گفت .

حق از صورت و حرف منزه است ، سخن او بیرون حرف و صوت است. اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد ، روان کند.

اگه می خوای کسی رو بشناسی ، وادارش کن سخن بگه و حالا اگه او سکوت کند تا تو نشناسیش ، سکوت کن تا کلمه ای از دهانش بجهد و اگر باز هم کلامی نگفت ممکن است ناخواسته از دهان تو کلامی بیرون بیاید یا چیزی از خاطر تو بگذرد . از آن سخن و اندیشه می توانی حال او را بدانی ، زیرا که از او متاثر شدی .

آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است .

در مجلسی شیخ سررزی میان مریدانش نشسته بود ، یکی از مریدان هوس مرغ بریان کرد ، شیخ گفت برای او مرغ بریان بیارید که هوس کرده است .گفتند شیخ از کجا دانستی ؟ گفت من سی سال است که هوس را از خودم دور کرده ام ، وقتی در ذهنم مرغ بریان آمد دانستم که از وی است .

آیینه بی نقش است . اگر در آیینه نقش نماید ، نقش غیر باشد .

حکایت : روزی باران می بارید و عیسی به غاری که محل سکونت حیوانی بود پناه برد ، از سوی خدا ندا آمد که ای عیسی از غار بیرون برو که فرزندان این حیوان به خاطر تو نمی خوابند. عیسی گفت : خدایا این حیوان پناه می خواهد ولی من نه ؟

خداوند گفت : چه باک است که تو خانه ای نداشته باشی وقتی چنین مخصوص درگاهی ؟

در انتها مولانا می گوید : چون امیر منتظر ما شد نباید برنجد ، چرا که اگر برای عزیز کردن ما آمده که این گونه عزیزتر شدیم و اگر برای عزیز کردن خود آمده ، اینگونه ثواب بیشتری برده و عزیزتر شده .

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:28  توسط ميترا.خ  | 

 

در ابتدای فصل در باب فضیلت نماز سخن به میان می آورد و این که ایمان مهم تر از نماز است . چرا که نماز 5 بار در شبانه روز است و آدابش از دینی به دین دیگر فرق می کند و با کوچکترین اشتباه باطل می شود ولی ایمان پیوسته و مدام است و زمان ندارد ، تغییر نمی کند و همیشگی است .

ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند .

و فرق های دیگر هست : به قدر جذب مستمع ظاهر شود ، مستمع هم چون آرد است پیش خمیرکننده ، کلام هم چون آب است در آرد. آن قدر آب ریز که صلاح اوست .*

حکایت : فرد لاغر و حقیری بود که همه او را مسخره می کردند ، ولی او در دربار شاه بود و به گونه ای سخن می گفت که وزیر شاه اعصابش خرد شد و به او گفت من تو را از خاک در آوردم و نان و مقام دادم ، حالا تو این طور گستاخی می کنی .

آن مرد لاغر گفت : راست می گوید او مرا از خاک برگرفت و نان داد که این چنین مسخره همه هستم ، اگر کس دیگری مرا پرورده بود این گونه نبودم .

مولانا در ادامه این حکایت بیان می کنه که اگر فردی پرورش از مرد حق یابد ، روح او پاک می شود و کسی که نزد فرد سالوس و ریاکار پرورش یابد ضعیف خواهد بود و از تردید و کوته فکری راه فراری نخواهد داشت

در سرشت آدمی ، همه علم ها در اصل سرشته اند ، که روح او مغیبات ( چیزهای پنهان ) رابنماید .

همانطور که آب وقتی صاف و زلال است همه آنچه در ته آب است و حتی عکس چیزهایی که خارج آب هستند ، همه را نشان می دهد . ولی اگر آب گل آلود باشد ، دیگر این حالت را ندارد .

پس انبیا و اولیا مذکران باشند ، او را از حالت پیشین ، نه آن که در جوهر او چیزی نو نهند .

آب تیره اگر دریا را بشناسد ، با آن در آمیزد و یکی شود و زلال شود و اگر نشناسد ، به رنگ ها و تیرگی ها پناه می برد و از دریا دور می ماند .

تو از دریایی و نمی دانی . همانطور که گل خوار نداند که " میل من به گل از طبیعت من است یا از علتی که با طبع من در آمیخته است "

* پاورقی : شاید برای همین است که از پیامبر نقل می کنند که آنچه سلمان می داند اگر ابوذر می دانست کافر می شد .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 16:11  توسط ميترا.خ  | 

دوستان سلام

من هر جا که احساس می کنم مطلب عوض میشه یک ستاره می گذارم تا دسته بندی مطلب راحتتر باشه ، اگرچه تمام مطالب کتاب پیوستگی عجیب و زیبایی با هم دارند.

*

این سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند . اما آن که بی سخن ادراک کند ، با وی چه حاجت سخن است ؟ آخر ، آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده سخن است .که کن فیکون پس ، پیش آن که آواز پست را می شنود مشغله و بانک چه حاجت باشد .

این فصل با این چند جمله شروع می شود  و مولانا برای درک بهتر موضوع در این زمینه حکایتی را مطرح می کند .

شرح حکایت : روزی یک شاعر تازی که فارسی نمی دانسته نزد پادشاهی ترک می رود و برای او شعری به تازی می خواند .پادشاه با آن که زبان تازی نمی دانسته ولی به گونه ای سر تکان می دهد که گویا معنای شعر را فهمیده و جالب آن که عکس العمل های وی هم با شعر متناسب بوده ، حاضرین متعجب می شوند و نهایتا غلام شاه از او سئوال می کند که داستان چیست و شاه می خندد و می گوید من سر جنباندم و تحسین اش کردم ، چرا که می دانستم مقصود و منظورش از آن شعرچیست.

و اینجا مولانا می گوید : پس معلوم شد که اصل مقصود است .

و در ادامه همان بحثی که در فصل های قبل هم مطرح شد را بیان می کند که اصل یکی است و مابقی فرع است ، همانطور که مقصود شاعر اصل بوده و شعر او فرع .

و همینطور مشایخ اگر چه به صورت و فعل و قول های مختلف هستند ولی مقصود همه شان یک چیز است و آن طلب حق است .

و اینجا تشبیه جالبی مطرح می کند که :

مثل باد که وقتی می وزد ، همه چیز را به حرکت در می آورد و  تو چیزهای متفاوتی را در حال حرکت می بینی ، در حالی که اصل یک چیز است و جنبیدن همه از یک باد است.

*

در ادامه مولانا می گوید : اگر کسی این اندیشه که " چیستم و چرا چنین کنم ؟" در ذهن اش گذشت این دلیل دوستی و محبت است . چرا که دوستان را عتاب می کنند و با بیگانه عتاب نمی کنند .

و البته مطرح می کند که دو گونه عتاب داریم :

1 – عتابی که همراه با درد است و نشانه محبت است ، مثل عتاب والدین به فرزند

2 – عتابی که همراه با درد نیست و نشانه محبت هم نیست ، مثل چوبی که بر قالی می زنی تا گرد از او جدا شود .

پس مادامی که در خود دردی و پشیمانی ای می بینی ، دلیل عنایت و دوستی حق است .

*

اگر در برادر خود عیبی می بینی ، آن عیب در تو است که در او می بینی .عالم هم چنین آیینه است ، نقش خود را در او می بینی که المومن مرآت المومن آن عییب را از خود جدا کن زیرا آن چه از او می رنجی از خود می رنجی .

و در این مورد چند مثال می زند که من یکیش رو مطرح می کنم ، اگر کسی روی دست خودش زخمی داشته باشد بدش نمیاد و خیلی راحت با همان دست غذا می خورد و چندشش نمی شود ولی اگر فرد دیگری زخم داشته باشد و به ظرف غذا دست بزند ، دیگر محال است از آن ظرف غذا بخورد .

*

نزد خدا دو تا من جای نمی گیرد یا تو باید بمیری یا او تا یکی شوید و دویی باقی نماند ، این که او بمیرد نه در ذهن و نه در دنیای خارج ممکن نیست چرا که او زنده همیشگی است پس تو باید بمیری تا او بر تو تجلی کند و دویی باقی نماند وگرنه ، او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی ، برای تو بمیرد ، تا دویی برخاستی . همانطور که اگر خفاش بخواهد از نور آفتاب بهره بگیرد باید بمیرد تا خفاشی از وی بیرون برود و عنقا ( مرغ اساطیری عرب که نشیمن او کوه قاف است ) شود .

و در اینجا داستان فردی را بیان می کند که خواستار دوستی بود و قادر بود خود را برای وی فنا کند و از خداوند وی را می خواست ، ندا آمد که " من او را نمی خواهم که بینی " ، پافشاری کرد و در آخر ندا آمد " خواهی که آن برآید سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو !" راضی شد و سر بباخت تا مرادش حاصل شد .

چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را که یک روزه آن عمر به عمر جمله ی عالم اولا و آخرا ارزد ، فدا کرد ، آن لطف آفرین را این لطف نباشد ؟ اینت محال ! اما فنای او ممکن نیست . باری ، تو فنا شو !

*

برای چراغ بالا و پایین بودن فرقی ندارد  و اگر می خواهد که بالا باشد برای آن است که منفعتش راحتتر به دیگران برسد . بزرگان معرفت هم اگر بلندی می طلبند برای آن است که می خواهند به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا بتوانند موجب هدایت آنها شوند .

ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند ، نه برای آن که از ایشان چیزی برند .

وقتی دامی پهن می کنی تا مرغ را شکار کنی ، مکر است ولی وقتی پادشاهی دامی برای باز ( پرنده تیز شکاری ) پهن می کند تا دست آموز و مودبش کند مکر نیست و عین راستی و عطا و بخشش است گرچه هر دو در ظاهر مکرند و اگر باز می دانست که برای چه می گیرندش نیاز به دانه نبود و خود داوطلبانه می آمد .

*

مردم وقتی سخن حکمت را می شنوند ، فقط ظاهرش را می بینند و می گویند که می دانیم در حالی که اشتباه می کنند و پر از شرک و شکند و همانانیند که خداوند در قرآن می گوید مهر بر گوش و قلبشان نهاده ایم . کاش این سخنان همچون هذیانی در ذهن شان نبود و می توانستند جان کلام را دریابند ولی نمی توانند و قابل نیز نیستند و خداوند لعنتشان کرده است .

چون حق تعالی آدم را به آب و گل بساخت که خمر طینه آدم اربعین یوما قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمین مانده بود . ابلیس علیه اللعنه فرود آمد و در قالب او رفت و در رگ های او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی یر خون و اخلاط را بدید .گفت " اوه ، عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن ، اگر این نباشد عجب نیست آن ابلیس ، اگر هست ، این باشد ." والسلام علیکم .

  

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ساعت 17:3  توسط ميترا.خ  | 
 

در عالم ، یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست .اگر جمله چیزها رو فراموش کنی و آن را فراموش نکنی ، باک نیست و اگر جمله را به جای آری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی ، هیچ نکرده باشی .

در این فصل مولانا به نحوی به هدف خلقت انسان اشاره می کنه و بیان می کنه که تنها در عالم یک نکته مهم هست که نباید فراموش بشه و وظیفه ای که بر دوش انسان هست یک کار بیشتر نیست که برای آن خلق شده است ، گرچه کارهای بسیاری از او بر می آید . و آن کار ، همانی است که گفته اند زمین و آسمان نتوانستند بر عهده بگیرند و بر دوش انسان گذاشته شد .

پس کاری از عهده انسان بر می آید که از کوه و زمین و آسمان بر نمی آید که اگر انسان آن کار را  انجام دهد ، ستمکاری و نادانی از وی دور شود .

حالا اگه کسی بگوید من آن کار نمی کنم ولی بسیار کارهای دیگر از من بر می آید ، مولانا مورد نقد قرار می دهد و می گوید تو برای این کارها خلق نشده ای و مثل آن می ماند که یک دیگ زر را برای پختن شلغم به کار ببری ، درست است که عملی است ولی در واقع بیهوده آن را بکار برده ای و ارزش واقعی آن را نشناخته ای .

تو به قیمت ورای دو جهانی                                 چه کنم قدر  خود نمی دانی

و در این باره وعده خداوند را بیان می کند که :

من شما را و اوقات شما را و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید ، بهای آن بهشت جاودانی است ، قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم بر خود کرده باشی هم چنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزه ای یا کدویی آویخت .

و باز اهل علم را مورد سئوال قرار می دهد و می گوید شما گمانتان آن است که کاری بزرگ می کنین ، نه چنین نیست شما هم مشغول همین تنید ، و علوم مختلف را اعم از فقه ، نجوم و ... را بیان می کند که در خدمت توست و اصل تویی و این ها همه فرع تو .

و می گوید :

چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب ها و احوال ها و عالم های بوالعجب بی نهایت باشد ، بنگر که تو را که اصلی چه احوال ها باشد !

در ادامه مثال زیر را می زند و می گوید این غذایی که می خوری غذای تن توست نه غذای تو .

تن خود را هم چون اسبی فرض کن که تو سوار بر آنی ، خواب و خور تو ، مربوط به اسب است و تو آن چنان مشغول اسبی که سوار را به کل فراموش کرده ای. برای آن که به صف شاهان و امیران بروی باید از آخور اسبان جدا شوی .

و داستان مجنون که به سوی لیلی می رفت ولی هر بار شترش به هوای بچه به ده بر می گشت را بیان می کند که آن زمان توانست به لیلی برسد که از خیر شترش گذشت و تنها به جستجوی لیلی رفت و تا زمانی که حواسش به شتر بود مدام در پی شتر به ده بر می گشت و زمان بی ثمرسپری می شد .

در این قسمت حکایتی نقل می کند در این باب که از روی حرف و سخن نمی شود در مورد کسی نظر داد و باید ذات فرد را شناخت .

و در ادامه باز حکایتی نقل می کنه و بیان می کنه که بسیارند که علمی را یاد می گیرند ولی از جوهر آن علم چیزی نمی دانند .

اکنون ، هم چنین ، علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد ، به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آن چه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 11:0  توسط ميترا.خ  | 

 

با سلام خدمت همه دوستان عزیز ،

من فصل بعدی کتاب را می گذارم ولی دوستان توجه کنند هر کس لازم دانست مطالب قبلی بیشتر مورد بررسی قرار گیرد می تواند در کامنت ها این کار انجام شود .

منم از میترا .ف عزیز تبعیت می کنم و مطالبی که عین مطالب کتاب نقل می کنم  را پر رنگ می نویسم .

...................................

سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت .

 در واقع گفته های یک شخص نیست که طرفدارانش را به دور وی جمع می کند بلکه حقیقت وجودی آن فرد است که به وی زیبایی می بخشد و او را محبوب می کند .حرف وسخنی که بین انسانها رد و بدل می شود موجب کشش آنها به سمت هم نیست و  در واقع ذات وجودی آنهاست که ایشان را به مثابه یک آهنربا به سمت هم می کشاند. و همانطور که نیروی مغناطیس آهنربا قابل رویت نیست ، این نیرو هم قابل دید نیست .

و حقیقت وجودی هر کس یا هر چیز را ما بر اساس خیال و تصور خود می سازیم و گاهی ممکن است به خطا فرضی کرده باشیم . و به عبارتی مولانا این تشبیه را به کار می برد که خیال و تصورات ما به مثابه چادر است و کسی درون چادر است که تا چادر کنار زده نشود ما از حقیقت آن کس نا آگاهیم و و در ادامه از این تعبیر استفاده می کند و می گوید دنیا خیال و تصور است و چون چادر کنار زده شود و حقیقت نمایان شود ، همان قیامت است .

آن جا که حال  چنین شود ، پشیمانی نماند : هر حقیقت که تو را جذب می کند ، چیز دیگر غیر آن نباشد ، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد .

و بیان می کند که در دنیا ما کثرت می بینیم ولی حقیقت آن یکی بیش نیست و مثالی در این باب می زند که مثلا شخص گرسنه ممکن است درخواست خوراکی های متنوعی کند ولی حقیقت امریکی است و آن این است که او گرسنه است .

آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین . دین یار شناسی است .

تمییز آن معنی لطیف است که در توست و تو شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای .بهانه می کنی که " آن به این قایم است " آخر این نیز با آن قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای ؟

باید قدرت تمییز و تشخیص را در درون خویش تقویت کرد و باید که در آن بی غرض بود و این گونه نباشد که بخشی از وجودمان را پرورش ندهیم و فقط به بخشی که گمان می کنیم نمایان است بپردازیم .

می گوید تو گمان می کنی که وجود تو اینی است که می بینی در واقع نور واقعی در درون تو است که قوه تمییز دارد و اصل تواست و مثل این است که آفتاب را با چراغ بخواهی ببینی ، اگر چراغ نبری آفتاب خودش را نمایان می کند .

امید از حق نباید بریدن . امید سر راه ایمنی است . اگر در راه نمی روی ، باری ، سر راه را نگه دار .

نا امید نباش و نگو که بدیهای زیادی کردم که بدی و کژی مثل سحر ساحران فرعون در برابر عصای موسی است و راستی چون عصای موسی است  و بدیها را به یکباره می بلعد .

اگر بدی کرده ای ، با خود کرده ای . جفای تو به وی کجا رسد ؟

   مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست                 بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

 

ولی به یاد داشته باش که اگر به سمتی بروی از سمت مخالف آن دور می شوی ، و در واقع  هم نشینی با پادشاهان از این نظر که ممکن است خطر جانی برای شخص به همراه داشته باشد خطا نیست بلکه از این جهت خطاست که به دین آسیب می رساند و اگر طرف ایشان را بگیری ، طرف دیگر که اصل است از تو دور می شود . و وقتی سمت چیزی می روی معشوق از تو دور می شود و آن چیز بر تو مسلط می شود .

در آخر فصل مولانا مطرح می کنه که اگر بری دریا ، حیفه که  فقط از آن اب برداری و کسی که عاقل است به این عمل نمی نازد چرا که از دریا در و گهر می گیرند .

عالم کفی ست .این دریای آب ، خود ، علم های اولیاست . گوهر ، خود کجاست ؟

دنیا کفی پراز خاشاک است و  از گردش امواج و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها تا این اندازه زیبایی می گیرد و در واقع خودش بی قدر و بی ارزش است  و زر اندود شده است  .

همانطور که اسطرلاب آیینه افلاک است وجود آدمی نیز اسطرلاب حق است ولی باید منجمی باشد  که طرز کار آن را می داند.

و اگر انسان به لطف خداوند ، عالم و دانا به خویشتن باشد ، همچون آیینه حق خواهد بود . و چنین بندگانی حقیقت خود را از فرط غیرت به لباس حکمت و معرفت می پوشانند.  

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ساعت 16:43  توسط ميترا.خ  | 
  بالا