ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 
 

جلسه با حضور ۳ عضو جديد تشكيل شد و به همين دليل بيشتر وقت جلسه به توضيح چگونگي كار ستاك و جلسات گذشته ، گذشت .

در انتهاي جلسه بحث در مورد مبحث انتخابي (در بيان آنكه موسي و فرعون ... ) آغاز شد و چون زمان اندكي باقي بود قرار شد در جلسه ي آينده ضمن خواندن حكايت جديد فضاي بحث براي  حكايت قبلي همچنان باز بماند .

مطرح شد كه در اين حكايت به نظر مي رسد به نوعي از جبر و اختيار و تقدير بحث شده ، هر چند نظر قطعي در خصوص چيستي ديدگاه مولانا ارائه نشد .

در جواب يكي از دوستان كه پرسيدن نهايتا اين حكايت چه ديدگاهي را به جهان ، خلقت و زندگي اجتماعي ما مي دهد . يكي از نظرات طرح شده اين بود :

به نظر مي رسد در اين ديدگاه ، مولانا كاملا معتقد به آزادي انديشه باشد و اينكه هر كسي با هر ديدگاه و انديشه اي حق زندگي دارد و كسي نمي تواند بگويد بايد چنين باشيد و چنان باشيد .

البته اين نتيجه گيري از نظر برخي دوستان به شدت با ديدگاه مولانا مغاير بود كه البته فرصتي نشد تا دلايلش را توضيح دهند . كه اميد است در جلسه ي آينده طرح شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 8:22  توسط میترا.ف  | 
 

با اين بيان آغاز مي كند :

موسي و فرعون معني را رهي     ظاهر آن ره دارد و اين بي رهي

و از زبان فرعون ادامه مي دهد:

من كه فرعونم و اينگونه مورد غضب هستم در واقع به خواست و  اراده ي خود حق بوده است. و مي گويد من كاملا تحت اراده ي او هستم .

لحظه اي ماهم كند يك دم سياه     خود چه باشد غير از اين كار اله

پيش چوگانهاي حكم كن فكان       مي دويم اندر مكان و لا مكان

چونك بي رنگي اسير رنگ شد      موسيي با موسيي در جنگ شد

چون به بي رنگي رسي كان داشتي       موسي و فرعون دارند آشتي

گر ترا آيد برين نكته سئوال     رنگ كي خالي بود از قيل و قال

...

اما در انتها يك تناقض را بيان مي كند :

اين عجب كين رنگ از بي رنگ خاست       رنگ با بي رنگ چون در جنگ خاست

اصل روغن ز آب افزون مي شود      عاقبت با آب ضد چون مي شود

چونك روغن را ز آب اسرشته اند     آب با روغن چرا ضد گشته اند

...

يا نه جنگ است اين براي حكمتست    همچو جنگ خر فروشان صنعتست

يا نه اينست و نه آن حيرانيست         گنج بايد جست اين ويرانيست

...

تو مگو كه من گريزانم ز نيست     بلك او از تو گريزانست بيست

ظاهرا مي خواندت او سوي خود     وز درون مي راندت با چوب رد

نعلهاي بازگونه است اي سليم     نفرت فرعون مي دان  از كليم

.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 8:34  توسط میترا.ف  | 
  بالا