|
ستاك
|
||
|
جايي براي فكر كردن |
با سلام خدمت همه دوستان عزیز ،
من فصل بعدی کتاب را می گذارم ولی دوستان توجه کنند هر کس لازم دانست مطالب قبلی بیشتر مورد بررسی قرار گیرد می تواند در کامنت ها این کار انجام شود .
منم از میترا .ف عزیز تبعیت می کنم و مطالبی که عین مطالب کتاب نقل می کنم را پر رنگ می نویسم .
...................................
سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت .
در واقع گفته های یک شخص نیست که طرفدارانش را به دور وی جمع می کند بلکه حقیقت وجودی آن فرد است که به وی زیبایی می بخشد و او را محبوب می کند .حرف وسخنی که بین انسانها رد و بدل می شود موجب کشش آنها به سمت هم نیست و در واقع ذات وجودی آنهاست که ایشان را به مثابه یک آهنربا به سمت هم می کشاند. و همانطور که نیروی مغناطیس آهنربا قابل رویت نیست ، این نیرو هم قابل دید نیست .
و حقیقت وجودی هر کس یا هر چیز را ما بر اساس خیال و تصور خود می سازیم و گاهی ممکن است به خطا فرضی کرده باشیم . و به عبارتی مولانا این تشبیه را به کار می برد که خیال و تصورات ما به مثابه چادر است و کسی درون چادر است که تا چادر کنار زده نشود ما از حقیقت آن کس نا آگاهیم و و در ادامه از این تعبیر استفاده می کند و می گوید دنیا خیال و تصور است و چون چادر کنار زده شود و حقیقت نمایان شود ، همان قیامت است .
آن جا که حال چنین شود ، پشیمانی نماند : هر حقیقت که تو را جذب می کند ، چیز دیگر غیر آن نباشد ، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد .
و بیان می کند که در دنیا ما کثرت می بینیم ولی حقیقت آن یکی بیش نیست و مثالی در این باب می زند که مثلا شخص گرسنه ممکن است درخواست خوراکی های متنوعی کند ولی حقیقت امریکی است و آن این است که او گرسنه است .
آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین . دین یار شناسی است .
تمییز آن معنی لطیف است که در توست و تو شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای .بهانه می کنی که " آن به این قایم است " آخر این نیز با آن قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای ؟
باید قدرت تمییز و تشخیص را در درون خویش تقویت کرد و باید که در آن بی غرض بود و این گونه نباشد که بخشی از وجودمان را پرورش ندهیم و فقط به بخشی که گمان می کنیم نمایان است بپردازیم .
می گوید تو گمان می کنی که وجود تو اینی است که می بینی در واقع نور واقعی در درون تو است که قوه تمییز دارد و اصل تواست و مثل این است که آفتاب را با چراغ بخواهی ببینی ، اگر چراغ نبری آفتاب خودش را نمایان می کند .
امید از حق نباید بریدن . امید سر راه ایمنی است . اگر در راه نمی روی ، باری ، سر راه را نگه دار .
نا امید نباش و نگو که بدیهای زیادی کردم که بدی و کژی مثل سحر ساحران فرعون در برابر عصای موسی است و راستی چون عصای موسی است و بدیها را به یکباره می بلعد .
اگر بدی کرده ای ، با خود کرده ای . جفای تو به وی کجا رسد ؟
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست
ولی به یاد داشته باش که اگر به سمتی بروی از سمت مخالف آن دور می شوی ، و در واقع هم نشینی با پادشاهان از این نظر که ممکن است خطر جانی برای شخص به همراه داشته باشد خطا نیست بلکه از این جهت خطاست که به دین آسیب می رساند و اگر طرف ایشان را بگیری ، طرف دیگر که اصل است از تو دور می شود . و وقتی سمت چیزی می روی معشوق از تو دور می شود و آن چیز بر تو مسلط می شود .
در آخر فصل مولانا مطرح می کنه که اگر بری دریا ، حیفه که فقط از آن اب برداری و کسی که عاقل است به این عمل نمی نازد چرا که از دریا در و گهر می گیرند .
عالم کفی ست .این دریای آب ، خود ، علم های اولیاست . گوهر ، خود کجاست ؟
دنیا کفی پراز خاشاک است و از گردش امواج و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها تا این اندازه زیبایی می گیرد و در واقع خودش بی قدر و بی ارزش است و زر اندود شده است .
همانطور که اسطرلاب آیینه افلاک است وجود آدمی نیز اسطرلاب حق است ولی باید منجمی باشد که طرز کار آن را می داند.
و اگر انسان به لطف خداوند ، عالم و دانا به خویشتن باشد ، همچون آیینه حق خواهد بود . و چنین بندگانی حقیقت خود را از فرط غیرت به لباس حکمت و معرفت می پوشانند.
|
|