|
ستاك
|
||
|
جايي براي فكر كردن |
در عالم ، یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست .اگر جمله چیزها رو فراموش کنی و آن را فراموش نکنی ، باک نیست و اگر جمله را به جای آری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی ، هیچ نکرده باشی .
در این فصل مولانا به نحوی به هدف خلقت انسان اشاره می کنه و بیان می کنه که تنها در عالم یک نکته مهم هست که نباید فراموش بشه و وظیفه ای که بر دوش انسان هست یک کار بیشتر نیست که برای آن خلق شده است ، گرچه کارهای بسیاری از او بر می آید . و آن کار ، همانی است که گفته اند زمین و آسمان نتوانستند بر عهده بگیرند و بر دوش انسان گذاشته شد .
پس کاری از عهده انسان بر می آید که از کوه و زمین و آسمان بر نمی آید که اگر انسان آن کار را انجام دهد ، ستمکاری و نادانی از وی دور شود .
حالا اگه کسی بگوید من آن کار نمی کنم ولی بسیار کارهای دیگر از من بر می آید ، مولانا مورد نقد قرار می دهد و می گوید تو برای این کارها خلق نشده ای و مثل آن می ماند که یک دیگ زر را برای پختن شلغم به کار ببری ، درست است که عملی است ولی در واقع بیهوده آن را بکار برده ای و ارزش واقعی آن را نشناخته ای .
تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی
و در این باره وعده خداوند را بیان می کند که :
من شما را و اوقات شما را و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید ، بهای آن بهشت جاودانی است ، قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم بر خود کرده باشی هم چنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزه ای یا کدویی آویخت .
و باز اهل علم را مورد سئوال قرار می دهد و می گوید شما گمانتان آن است که کاری بزرگ می کنین ، نه چنین نیست شما هم مشغول همین تنید ، و علوم مختلف را اعم از فقه ، نجوم و ... را بیان می کند که در خدمت توست و اصل تویی و این ها همه فرع تو .
و می گوید :
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب ها و احوال ها و عالم های بوالعجب بی نهایت باشد ، بنگر که تو را که اصلی چه احوال ها باشد !
در ادامه مثال زیر را می زند و می گوید این غذایی که می خوری غذای تن توست نه غذای تو .
تن خود را هم چون اسبی فرض کن که تو سوار بر آنی ، خواب و خور تو ، مربوط به اسب است و تو آن چنان مشغول اسبی که سوار را به کل فراموش کرده ای. برای آن که به صف شاهان و امیران بروی باید از آخور اسبان جدا شوی .
و داستان مجنون که به سوی لیلی می رفت ولی هر بار شترش به هوای بچه به ده بر می گشت را بیان می کند که آن زمان توانست به لیلی برسد که از خیر شترش گذشت و تنها به جستجوی لیلی رفت و تا زمانی که حواسش به شتر بود مدام در پی شتر به ده بر می گشت و زمان بی ثمرسپری می شد .
در این قسمت حکایتی نقل می کند در این باب که از روی حرف و سخن نمی شود در مورد کسی نظر داد و باید ذات فرد را شناخت .
و در ادامه باز حکایتی نقل می کنه و بیان می کنه که بسیارند که علمی را یاد می گیرند ولی از جوهر آن علم چیزی نمی دانند .
اکنون ، هم چنین ، علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد ، به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آن چه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند.
|
|