ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 

سلام سلام سلام

اين اولين جلسه كتاب دارِ گروهمونه. نگين پيش دستي كرد و نفر اول شد، هم در خوندن و هم در نوشتن. آقاجان رتبه دوم هم كم ارزشي نداره. خودم دوم ميشم، هم در نوشتن و هم در خوندن (البته منظورم درباره كتابه، چون ميترا خانم از همه اول تر شده )

ببخشيد يه كم طولاني شد. تازه خدا رو شكر كه نگين كلي كار من رو را حت كرد. اگر نظري هم درباره اين‌كه هفته‌هاي بعد چه جوري مطلب رو ارائه بديم داريد، لطفا بگيد. من يه چكيده از مطالب آماده كردم و يه نظرات كوچيك كه در لابه‌لاي متن آوردم

درآمد

بخش درآمد از اين بابت كه ما را با شيوه نگرش (تحليلي) كتاب آشنا مي‌كند در خور اهميت است. در ابتدا اين جمله گفته مي‌شود كه «طبقه منافع اين گروه و آن گروه نيست، بلكه تضاد منافع است؛گرما و صداي غرش حركت ماشين است» و در دل همين تضاد منافع است كه حركت به وجود مي‌آيد، دگرگوني، و شايد هم پيشرفتي كه همان رسيدن به نقطه مطلوبيست كه منافع همه در امان باشد. در ادامه بيان مي‌شود كه دوديدگاه، ديدگاه‌هاي غالب در بررسي جوامع غيرغربي بوده‌اند، ديدگاه‌هاي دوبعدي. اولي ديدگاه پژوهش‌گران سياسيِ مكتب ساختاري-كاركردي كه دولت را محور بحث قرار مي‌دهند و دومي ديدگاه مردم‌شناسان و پژوهش‌گران سياسي مكتب رفتاري كه جامعه را محور قرار مي‌دادند. گويا مُراد از بُعد دوم در اين تحليل‌ها زمان است. در اين كتاب ديدگاه سه بعديِ جامعه شناسي سياسي در نظر گرفته شده كه دولت‌ (سازمان‌هاي سياسي) و جامعه (نيروهاي اجتماعي) را در ارتباط نزديك‌تري قرار داده و تلاش دارد اثرگذاري اين دو بر يكديگر را نيز زير دوربين بگيرد.

سپس به تقسيم بندي نيروهاي اجتماعي پرداخته، آن‌ها را در دو دسته گروه‌هاي قومي و طبقات اجتماعي قرار مي‌دهد. در صفحه 8 درباره مفهوم طبقه اجتماعي مطالبي گفته شده و نظرات گوناگون پيرامون آن بيان شده است. همچنين اشكالاتي بر اين دسته بندي وارد مي‌كند. گروهي معتقدند كه تقسيم بندي جامعه، به جاي طبقه‌هاي بزرگ بايد به قشر‌هاي كوچكِ حرفه‌اي (كاري) باشد. گروهي ديگر مي‌گويند جوامع درحال توسعه را بايد برپايه ديدگاه‌هاي هستي شناختي تقسيم كرد و در صفحه 9 بيان مي‌كند كه برخي جامعه شناسان معتقدند كه طبقه نه در آسيا و آفريقا، بلكه تنها در اروپا و آمريكا وجود دارد. اما به هر حال شيوه نگرش اين كتاب، ديدگاه طبقاتي به جامعه است و كتاب تلاش مي‌كند، طبقات گوناگون جامعه را نه فقط از ديدگاه ويژگي‌هاي اقتصادي و ارتباطشان با شيوه توليد، كه از ديدگاه ايدئولوژيك نيز در نظر بگيرد.  فكر مي‌كنم اگر درباره مفهوم طبقه و وجود يا عدم وجود آن در جامعه ما بحث كنيم مي‌تواند سودمند باشد.

سده نوزدهم

بخش با دو نقل قول آغاز مي‌شود. در اولي بيان مي‌شود كه جامعه ايراني، جامعه‌اي است (كه با تقريب خوبي مي‌توان به آن گفت) بي‌قانون. حرف، حرفِ شاه است. اين چيزي است كه به آن حكومت خودكامه مي‌گويند، حكومتي كه شبيه به آن در اروپا وجود نداشته است. حكومتي كه شاه (تا جايي كه قدرتِ او به او اجازه دهد) مي‌تواند يكه‌تازي كند و هر روز قانون تازه‌اي بيان كرده، به مال و جانِ همه دسترسي دارد. درباره ويژگي‌هاي اين حكومت و تفاوت آن با گونه‌هاي اروپايي بد نيست در نوشته‌هاي بعدي صحبت كنيم.

در نقل قول دوم، به آن قيدي كه گفتم تا جايي كه قدرتِ او اجازه دهد اشاره شده و بيان مي‌كند انتخاب ريش سفيدان از ديد مردم بسيار مهم است. اين سخن جنبه‌هاي گوناگون دارد. يكي به اهميت نقش ريش سفيد در جامعه ايراني اشاره مي‌كند و ديگري شايد به نحوي اثبات دوباره حكومت خودكامه ايراني است. چون اگر در جامعه‌اي قانون مشخصي وجود داشته باشد، از اهميت شخص حاكم تا اندازه‌اي كاسته مي‌شود، مثل جوامع اروپايي امروز كه چون روند مشخصي در زندگي دارند، زياد هم در انتخابات شركت نمي‌كنند، چون (به آن اندازه كه در كشور ما مهم است كه چه كسي انتخاب مي‌شود براي آن‌ها) مهم نيست كه قرار است چه كسي مجري قانون شود. فكر مي‌كنم اين مفاهيم جاي بحث زيادي دارد.

در ادامه به بررسي ساختار اجتماعي مي‌پردازد. در صفحه 14 سه نسل را معرفي مي‌كند كه هر يك از جايي كه خودش ايستاده به تاريخ و وضع اين مرز و بوم نگاه كرده. اين هشداريست براي ما، كه اگر مي‌خواهيم به نتايج بهتري برسيم، گاهي بايد از جايمان بلند شويم، چند قدم برويم آن‌طرف‌تر، و دوباره به منظره نگاه كنيم. در ادامه، كتاب به معرفي موزاييك رنگارنگ جامعه ايران مي‌پردازد.

يكي از پرسش‌هايي كه براي من وجود دارد اين است كه، واقعا يك نفر مثل آغا محمد خان(يا هر شاه ديگري)، چگونه مي‌توانسته بر مرزهايي به اين گستردگي، با اين گوناگوني زباني، فرهنگي، ديني فرمانروايي كند؟؟؟؟؟؟ ابزارهاي اعمال قدرت چه بوده؟؟؟ توپ و تانك و موشك كه نداشتند؟؟؟ چرا مردمي كه كيلومترها از مركز قدرت فاصله داشتند، حاضر بودند ماليات دهند و هزار چيز ديگر (كه البته در اين مورد آخر، همان طور كه جلوتر خواهم گفت،‌شايد كوچك بودن پاره پاره‌هاي جامعه به دليل شرايط طبيعي بي اثر نبوده)

به هر حال؛ ويژگي‌هاي طبيعي و جغرافيايي، جمعيت ايران را هزار پاره كرده است، در غالب قبيله و روستا و شهر (كه البته با پيشرفت‌هاي صنعتي اين موضوع هر روز كمتر مي‌شود). پاره‌هايي غالبا كم جمعيت كه به دليل دوري از يك ديگر، از نظر اقتصادي خودكفا هستند. بنابراين مي‌توانيم بگوييم پاره‌هاي مستقل، و اين يكي از دليل‌هاييست كه مفهوم طبقه را درباره جامعه ايراني زير سوال مي‌برد. جمله بسيار جالبي در ابتداي صفحه 19 وجود دارد «ارتباطات ضعيف، هم نمودي از خودكفايي محلي بود و هم تقويت كننده آن». خودكفايي هم كه يعني استقلال، يعني نداشتن وحدتِ گسترده بين پاره‌ها، يعني نبودن مفهوم ملت، هر چند كه همه مردم دردِ مشتركي داشتند ولي به دلايل گوناگون يك ملت نبودند. حتي هنگامي كه دولت‌ها شروع مي‌كنند به درست كردن راه‌هاي مناسب، ساكناني كه در كنار راه قرار مي‌گيرند از آن مي‌گريزند، چرا؟ چون اصلا راه مفهوم و كارايي خود را نداشته، چيزي بوده وارداتي براي راحت‌تر شدن گرفتن ماليات و لشكركشي، هرچند كه خواه ناخواه اين چيز‌هاي وارداتي هم اثر خود را بر جامعه مي‌گذارند ولي طبق روندي مشخص در بستر زمان. در صفحه 20 در اين باره سخن گفته مي‌شود و مي‌گويد راه‌ها ضرورتا ارتباط اجتماعي را افزايش ندادند. در پاراگراف اول اين صفحه يك نكته جالب و خنده‌دار درباره مسير تهران خرمشهر است، حتما حتما حتما بخوانيد و روي نقشه آن چيزي كه گفته مي‌شود را دنبال كنيد و بعد هِرهِر بخنديد

در صفحات بعدي، ويژگي‌هاي زباني و مذهبي هم اضافه مي‌شود و مي‌شود آشي از انواع نخود و لوبيا و لپه و به تعبير بهتر همان موزاييك رنگارنگ. فكر مي‌كنم صفحه‌هاي 22 تا 25 بسيار مهم هستند و بايد جداگانه، يك بار به بررسي فرقه‌هاي ديني بپردازيم. من اين‌جا از آن مي‌گذرم (ولي جون من بخونيد، خيلي باحاله  )

از اين جا به بعد ديگه خسته شدم از متن كتابي، جمله بندي‌هام رو با اجازه تغيير ميدم

در بخش بعدي سازمان‌هاي غير طبقاتي قرار داره. كل ماجرا از اين قراره كه، جامعه به گروه‌هاي كوچك، تو دل همديگر تقسيم ميشه شبيه به كلم. مثلا قبايل از واحد كوچك به بزرگ اين شكليه : گروه خانه به دوش، طايفه، ايل. هر كدوم از اينا يه سرپرست داشتن به ترتيب كدخدا يا ريش‌سفيد براي اولي، خوانين يا كلانتران براي طايفه، و خان بزرگ براي ايل. البته قاجارها، قشقايي‌ها و بختياري‌ها يه سازمان بزرگ‌تر به رهبري ايلخان هم داشتن. وظيفه رهبر در هركدوم نمايندگي (خارجي) و قضاوت (داخلي) بوده.

هرج و مرج اين‌جا هم ديده ميشه. در پاراگراف اول صفحه 27 درباره خان بزرگ ميگه «اگر او در انجام وظايف خود شكست مي‌خورد، خويشاوندان رقيب دير يا زود خوانين ناراضي را دور خود جمع مي‌كردند تا بتوانند جانشين وي شوند» اولش آدم ميگه چه خوب، چه شايسته سالارى! ولي  در عمل اين شيوه در طي قرن‌ها تنها هرج و مرج رو براي كشور ما داشته. دوستان اگر در اين باره نظري دارن لطفا بگن.

بعد نوبت به روستاها ميرسه كه دو دسته هستن. يكي گروه‌هاي خانه به دوشي كه ساكن شدن و خوب همون سازمان قبيله‌اي رو دارن. و يكي هم روستاهايي كه سازمان ديگري دارن زير نظر كدخدا. در صفحه 28 نقل قول جالبي ميكنه «اگر اكثريتي تصميم به انتخاب كدخدا مي‌گرفت، نه من نه حتي وليعهد و نه خود شاه قادر به جلوگيري از اين تصميم نبود... اگر چه آن‌ها راي گيري نمي‌كردند، ناگزير از به كار بردن واژه انتخابات هستم» مشابه همين در ابتداي صفحه 26 درباره گروه خانه به دوش بود. من اين نتيجه گيري رو كردم كه، هرچه يك پاره اجتماع كوچك‌تر و از اون مهم‌تر متمركزتر بوده، ويژگي‌هاي دموكراتيك هم در اون بيشتر، و نمودهاي حكومت خودكامه در اون كمتر بوده. خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم.

در صفحه 29 پاراگراف سوم ميگه كه روستاها علي‌رغم استقلالي كه داشتن (و همبستگي) گاهي به مالكيت مالك غايب (مثلا تيولداران) درميومدند. اين نيرو به آن‌ها تحميل ميشده. شايد اگر ويژگي‌هاي طبيعي، پاره‌هاي به اين كوچكي توليد نمي‌كرد، همبستگي بين مردمِ اين پاره‌ها نيروي بزرگي رو توليد مي‌كرد كه بتونه دربرابر زورگويي يك نيروي خارجي ايستادگي كنه (شايد!)

در ادامه هم كه سازمان‌هاي شهري و محله‌ها ذكر شده كه به نظرم هر چند حتما بايد خونده بشه، ولي نكته چنداني براي نوشتن نداره، يا شايد من دارم تنبلي مي‌كنم

ببخشيد اين‌قدر طولاني شد. لطفا دوستان ديگه هم نظرات، نكات و چيزهايي كه به ذهنشون ميرسه رو بگن

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 0:37  توسط میترا.ف  | 
  بالا