ستاك
 
 
جايي براي فكر كردن
 

کتاب تاریخچه زمان متوقف شد . از امروز مثنوی معنوی را دنبال می کنیم .


1.     نی نامه

بشنو این نی چگونه شکوه می کند، و چگونه از دوری های سخن می گوید.
می گوید: از آن روزی که مرا از نیستان بریده اند، در ناله ی من مرد و زن ناله ها سر داده اند.
دلی می خواهم که از درد دوری صد پاره شده باشد، تا بتوانم درد عشق خود را بر او بیان کنم.
هر کسی از اصل خود دور مانده باشد، روزهای وصال را می جوید.

مثنوی مولوی با سرگذشت دردناك نیِ بی‌قراری آغاز می‌شود كه او را از نیِستان بریده و از یار‌و‌دیار جدایش كرده‌اند. نیِ غریب، سرشار از اشتیاقِ رسیدن به سرزمینِ محبوب، ناله سر می‌دهد و همدم و همراز و همدلی نمی‌یابد:
 
من برای یافتن همدمی، پیش هر گروهی نالیدم، با افراد شادمان و غمگین نشستم.
هر کس به گمان خود با من همراز شد، اما هیچ کس اسرار دل مرا نجست.
 
سرّ من از ناله ی من جدا نیست امّا چشم و گوش قدرت دریافت آن را ندارد.

بانگِ بی‌تابِ نی, باد نیست، آتشی است كه از قلبی تپنده و خونین برمی‌خیزد؛ آتشِ عشقی همواره شعله‌ور كه دمی از پای و پویه نمی‌ماند:
کار ِ جان از تن پوشیده نیست و کار ِ تن نهان از جان نمی باشد، امّا هیچ کس مُجاز نیست که جان را ببیند.
 
نغمه ی نی در واقع آتش است، باد نیست. مرگ بر آن کسی که این آتش را در دل ندارد.
این آتش عشق است که درون نی افتاده است. جوشش عشق است که در شراب افتاده است.

نیِ نالنده و دردمند، سخن از راهی می‌گوید سراسر خوف و خطر، بیابان در بیابان، كه با پایِ سر آن را باید طی كرد. در این راه هول‌آور، محرمِ راز نیِ راهدان و دردنوش، دلهای بی‌تابی است كه از عشقی جگرسوز مدهوشند:
نی از راه پر خون سخن می گوید. حکایتهایی از عشق مجنون بر زبان می آورد.

جز سرمست از جام محبّت کسی محرم این قوای ادراکه نیست. چنانکه زبان نیز جز گوش خریداری ندارد.

قصهٌ نیِ داغدارِ جویایِ وصل، قصهٌ درد و داغِ خود مولوی است؛ قصهٌ انسانی است دورمانده از اصل خویش؛ قصهٌ جانی است در قفس سرد و سنگینِ تن، اسیر. در نگاه عرفان اسلامی، انسان آمیزه‌یی است از جان انسانی و جسم. از یك سو، نشان از جانِ جهان ـ‌خداوند‌ـ دارد كه او را آفرید و روح خود را در او دمید، و از سوی دیگر، نیازهای جسم انسان است كه با نیازهای هر دام و دَدی همسو و هم‌آهنگ است. عارفانی هم‌چون مولوی برآنند كه جانِ انسان، كه از هستیِ ازلی و ابدیِ خدایِ هستی‌بخش نشان‌دارد، چون قطره‌یی جدامانده از اقیانوس، همواره در اشتیاق آن است كه به سرچشمهٌ اصلیش بپیوندد. از غربت و جدایی می‌نالد و جز به وصل محبوب نمی‌اندیشد. جان انسان از سوزِ این عشق، سراپا، آتش است و این عشق به هستیَش ارزش و معنی می‌دهد:

همه جز ماهی از آب سیر می گردد، کسی که روزی نداشته باشد، روزش طولانی می شود (ملول و دلتنگ می گردد.)

 حال شخص پخته را هیچ خامی در نمی یابد، پس بهتر است که سخن را کوتاه کرد.

شادباش ای عشقِ خوش‌سودای ما
ای طبیبِ جمله‌علتهایِ ما
ای دوایِ نِخوَت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاك از عشق برافلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

جمله‌معشوقست‌و عاشق، پرده‌یی
زنده، معشوقست وعاشق، مرده‌یی

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر، وایِ او

سالك و روندهٌ راهِ عرفان، برای تقرّب و وصل به سرچشمهٌ هستی و دست‌یافتن به مقام «صِبغةُ‌اللّه»، یعنی، به رنگ «جانان» درآمدن، باید آیینهٌ دل را از هر رنگ و آلایش و زنگار بزداید و آن را چون آبگینه، زلال و بی‌رنگ و صیقل‌دار سازد تا «جانان» او را به هر رنگی كه دلخواه اوست، درآورد:
آینه‌ت دانی چرا غَمّاز نیست
زان كه زنگار از رخش ممتاز نیست
آینه كز زنگِ آلایش جداست
پُر شعاع نور خورشید خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن
بعد از آن، آن نور را ادراك كن

 

2- حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک :

مولانا جلال الدین رومی ،برای بیان دیدگاه های خود ،اغلب از داستان ها  و حکایت هائی بهر می برد  که به فهم مطالب عرفانی خیلی کمک می کند .یکی از داستان های مشهور مثنوی ؛همین حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک است:

پادشاهی در حین بازگشت از شکار،دختری را می بیند،وعاشق او می شود .او دستور می دهد که دخترک را به کاخ پادشاهی می آورند و لباس های فاخر و جواهرات و زینت آلات به او هدیه می کند و او را در کاخ شاهی ،جا و مکان میدهد .با اینکه خدمتکار و خدمه و تشریفات ،همه درخدمت کنیزک قرارداده شده بود و پادشاه یکدل نه بلکه صد دل عاشق او شده بود ولی کنیزک روز به روز افسرده دل شده، و حال عمومی اش رو به وخامت می رفت .تا اینکه پادشاه دستور می دهد که طبیبان جمع شوند و معشوق او را مداوا کنند.

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست     گفت جان هر دو در دست شماست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر           پس خدا بنمود شان عجز بشر

جهان هستی با تمام اجزای خود، دائما در حال ریزش و نو شدن است .اطبا؛ در معا لجه کنیزک ،مشیت خداوندی را منظور ننموده و نگفتند که : اگر خدا بخواهد تا مداوای ما اثری داشته باشد و یا برعکس .مقصود این است که حالت روانی آنان ، قساوت داشته  است .غرور و خودپرستی بود که نگذاشت آنان کار خود را به مشیت خداوندی وابسته نمایند .

اشخاص با معرفت به مقام ربوبی ،و مردم آگاه و الهیون واقعی ،بدون اینکه کلمه استثناء را به زبان بیاورند ؛در اعماق روح خود می دانند که سر رشته  تمام امور بدست خداوند است و همه موجودات و پدیده هااز آن مقام ربوبی برای وجود خود کمک می گیرند

از قضا سرکنگبین صفرا فزود          روغن بادام خشگی می نمود

وقتی که همه محاسبه ها غلط  از آب در می آید ، انسان گمان می کند که تمام اصول و قوانینی را که دران مسئله تثبیت شده فرض کرده بود؛در هم ریخته است .در صورتی که ممکنست نادانی انسان  بیک نکته بسیار ناچیز که به نظر نمی آمده است ،؛باعث خنثی شدن آن اصول و قوانین گشته است .

3- ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجه کنیزک بر پادشاه و روی آوردن به درگاه پادشاه حقیقی که خداوند است :

خداوندا ؛این اولین اشتباه و خطا نیست که ازما سر می زند و با تکبر و نخوت به اسباب طبیعی روی می آوریم .نه،بارها ما راه را گم کرده ایم . خداوندا ! باز این دفعه راه را گم کرده ایم ،بیراهه می رویم ،ما غلط رفته ایم ،دست ما را بگیر و ما را دوباره به راه راست هدایت فرما !

کای کمینه بخششت ملک جهان        من چه گویم چون تو می دانی نهان

و با این حال باید که او را با زبان هم بخوانیم .چرا؟

بدون شک مرکز فرماندهی تکلم در مغز ما است ،و از این جهت ،با روان ما و فعالیت های آن رابطه مستقیم دارد .با تحریک آن مرکز ،بدون شک فعالیت های مناسبی به جریان خواهد افتاد که در صورت گذراندن از ذهن ،فقط ،امکان پذیر نمی باشد .و به همین سبب است که دین اسلام نمازهای پنج گانه را که مرکب از ذکر و حرکات است مقرر کرده است ،و  فقط به  یاد آوری خداوند قناعت نکرده است .

چون بر آورد ازمیان جان خروش       اندر آمد  بحر بخشایش به جوش

وقتی که جان انسان خروشان می شود ؛دریای کرم الهی را بتلاطم می اندازد .مقصود از خروش ،همان حالت انقطاع است که همراه با یک انفحار روانی می باشد .گوئی درنتیجه این انفجار، صخره بزرگی که دهنه منبع چشمه سار دل را گرفته است ،از هم می شکافد و دریای بخشایش و لطف الهی از شکاف قلب موج می زند .غالبا  دیده شده است که پس از این انفجار ،خواب گوارائی وجود انسانی را فرا می گیرد .این خواب شبیه به خواب های معمولی نیست .این جا روح انسانی پرده های عوامل طبیعت را کنا رمی زند و واقعیاتی در دل و درون شخص روی می دهد .

نیست وش باشد خیال اندر جهان       تو جهانی بر خیالی بین روان

پادشاه پس از انفجار روانی و پیوستن به ماورای طبیعت ،در خواب دید که طبیب معالج حقیقی کنیزک ،فردا در فلان شکل و لباس از راه می رسد .

فردای آن روز دید که یک نفر با قیافه بسیار معنوی و روحانی د رقصر شاهی آشکار گشت ،؛این شخص درمیان کالبد جسمانی مانند خورشید درخشانی بود در میان سایه ای، این خورشید فروزان ،روح او بود .

گفت معشوقم تو بودستی ،نه آن      لیک کار از کار خیزد در چهان

4- در خواستن توفیق رعایت ادب و و خامت بی ادبی :

در میان قوم موسی چند کس          بی ادب گفتند  کو سیر و عدس

خداوند می فرماید :

شما ای قوم بنی اسرائیل ،هنگامی که به موسی گفتید :ما نمی توانیم بیک طعام اکتفا کنیم ،از خدای خود بخواه که برای ما از آنچه که زمین می رویاند از سبزیجات و خیار و میوه های زمینی که شبیه به خیار است و نخود یا هر حبوباتی که می توان از آن خمیر کرد و نان ساخت و عدس و پیاز بیرون آورد .موسی گفت :آیا شما آنچه را که خداوند به جهت مصلحت نهانی برای شما خیر دیده و فرستاده است ،می خواهید تبدیل کنید به چیزی که دلخواه شما است ؟ اکنون که نمی خواهید مطابق خواست خدا رفتارکنید ،وارد شوید به مصر (احتمالا همان جایگاه فرعون بوده باشد و منظور این بوده است که حال  که بگفته من عمل نمی کنید باز بروید به همان بیچارگی های پیشین مبتلا شوید .بعضی هم مصر را بیت المقدس تعبیر می کنند)

ابر بر ناید پی منع ذکات          و ززنا افتد و یا  اندر جهات

از حضرت نقل است که پیامبر اسلام فرموده است :هنگامی که مردم ذکات مال خود را ندهند ،زمین برکات خود را از آن ها می گیرد .و در زنا شش خاصیت است که سه تای آن در این دنیا و سه تای آن در آخرت است و شامل :

رفتن آبرو ، کم شدن روزی ، سرعت در نابودی در این دنیا و

غضب پروردگار ، روبرو گشتن با نتیچه نا شایست محاسبه  ،دخول در آتش ،در آخرت

هرچه آید بر ت از ظلمات و غم     آن ز بی باکی و گستاخی است هم

مولانا می گوید که در زندگی گستاخ مباش .که برای تو اسباب اندوه شده و قلب تو را تاریک خواهدساخت .

5- ملاقات پادشاه با طبیب الهی که در خواب دیده بود و بشارت به قدوم او داده شده بود :

ای لقای تو جواب هر سوال          مشگل از تو حل شود بی قیل و قال

پادشاه هنگامی که عظمت و قیافه آن مرد الهی را دید ؛آنچنان خو د را کوچک و حقیر احساس کرد که دست و پیشانی او را بوسید و از سرگذشتش سوالاتی کرد .تدریجا او را به سینه اش چسباند .آری صبر و تحمل سخت است ،امامیوه بسیار شیرینی دارد .آن گنجی را که دنبالش می گشت ،یافته بود .کم کم به سخن در آمد و گفت : این نور الهی ،ای دفع کنند مشقت و شکنجه هایم ،ای آنکه دیدارت پاسخ هر سوال من است ،و کسی که ترا نخواهد ،او هلاک شده است و خدااز پیشانی ا و گرفته رو به سوی سقوط ابدی خواهدکشید .

6- بردن پادشاه طبیب غیبی را بر سر آن بیمار رنجور :

لا تکفنی فانی فی الفناء             کلت افها می فلا احصی ثناء

چون من در حال فنا در معشوق مطلق هستم ،مرا به تکلف و زحمت وادار مکن که در نتیجه تنزل نموده به نقطه پیش از حالت اعتلای روحی بر گردم و دو باره دمساز جهان طبیعت و علائق آن بوده باشم

کل شیئ قاله غیر المفیق                    ان تکلف او تصلف لا یلیق

هر چیزی را که انسان در حال نا هشیاری و نا خود آگاهی بگوید ،در باره او چیزی نمی توان داوری کرد .در این باره تکلف و تصنع و ادعاهای خلاف واقعیت شایسته نیست .

فیک یا اعجوبه الکون عذا لفکر کلیا             انت حیرت ذوی اللب و بلبلت العقولا

در باره تو ای شگفت انگیز ترین حقیقت هستی ،فکر انسانی از کار می افتد و کند می شود.تو انسان عاقل را متحیر ساختی و عقول بشری را به اضطراب انداختی .

علت  عاشق ز علت ها جدا ست                   عشق اصطرلاب اسرار خداست

طبیب الهی متوجه می شود که بیماری کنیز ،یک بیماری معمولی نیست و تن او سالم است و روح او اسیر عشقی است که بیمارش کرده است .زیرا عاشقی از زاری دل پیداست ،و می گوید ؛ علتی که عاشق را به آن وضع روانی دچار کرده است ،مانند سایر علت ها نیست .عشق جنبه رهبری دارد.

آفتاب آمد دلیل آفتاب                                                گر دلیلت باید از وی رخ متاب

اگر چه سایه آفتاب را تا حدودی نشان می دهد ،ولی ایجاد کننده خود آن سایه نو ر آفتاب است که بر اجسام می تابد .

من چه گویم یک رگم هشیار نیست        شرح آن یاری که او را یار نیست

در آن مقام گفته می شود که انسان در بازه حقیقت غیر قابل توصیفی فرو می رود و هشیاری معمولی خود را از دست می دهد .در این مورد نمی توان آن شخص را به گفتگو وادار کرد .

شرح  این هجران و ابن خون جگر            این زمان بگذار تا وقت دگر

این بیت هم در موقعی گفته می شود که مقام مقتضی اجمال گوئی است ،یا شنونده تاب آن را ندارد ،یا گوینده در حال نا خود آگاهی است ،یا اینکه گوینده توانائی بیان بیشتری را ندارد .

بهتر آن باشد که سر دلبران       گفته آید در حدیث دیگران

این بیت در مواردی گفته می شود که گوینده ،برای اخفای مطلب ،انگیزه ای دارد که از ابرازش جلوگیری می کند .مثلا اگر بطور صریح در باره آن مطلب گفتگو کند ،ممکن است با انکار روبرو گردد،یا باعث سوء تفاهم شود .

آرزو می خواه لیک اندازه خواه 

منظور این است که انسان باید آرزوی خود را با ارزیابی شخصیت و موقعیت خود محاسبه نماید .در تفسیر ابیات فوق ،جلال الدین  به تفسیر عشق روی آورده و با در نظر گرفتن یک مفهوم عمومی به "شمس " سه قسم شمس را مطرح می کند :

١- آفتاب طبیعی

٢- خورشید جان

٣- شمس تبریزی

مولانا می گوید:

آفتاب عالمتاب یکی است ،لذا مانند اشخاص بی کس ،غریب است .اما  بالاخره راهی به فنا سیر می کند .تنها خورشید جان است که فنا ندارد .این خورشید ما فوق زمان است .برای آن دیروز و امروز و فردا ،مطرح نیست .سایر خواص ماده که تمام موجودات مادی را در راه فنا قرار می دهد ،در روح انسانی دیده نمی شود .بنابر این ،شمس جان باقی است .

تن زجان و جان زتن مستور نیست        لیک کس را دید جان مستور نیست

آفتاب طبیعی اگر چه در خارج منحصر به فرد است ولی افراد زیادی برای آن می توان تصور کرد ،و به همین جهت است که کلی است .در صورتی که شمس جان ،یعنی ،خورشید درون ،برای هر کس منحصر به فرد است و آن شخص به غیر از روح خویشتن نمی تواند روح دیگری داشته باشد یا تصور نماید .بلکه حتی در تصور روح خود نیز فقط به خود هشیاری می تواند قناعت کند .لذا چون اصل روح خود انسانی به طور کامل قابل تصور  نیست ،روح را به عنوان یک کلی که قابل صدق بر افراد کثیری بوده باشد ،نمی توان منظور نمود .

شمس تبریزی که نور مطلق است     آفتاب است و ز انوار حق است

یعنی ،شمس تبریزی به جهت ریاضت روحانی توانسته است استعداد پذیرش انوار خدائی را به دست آورد .و شعاع الهی را که در هر فرد انسانی وجود دارد نمودارساخته و شخصی مانند جلال الدین رومی را خیره  نماید

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار            کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

مولانا می گوید که : از من نپرسید که چگونه و چرا به این انقلاب روحی (پس از ملاقات با شمس ) دچار شده ام .مرا به زحمت میاندازید .  من در حالت فنا به سر می برم ،و نمی توانم به طور معمولی ثنا گوی او باشم .تکلف و تصنع ،شایسته مقام نا خود آگاهی نیست .اگر بخواهم ثنا خوان او باشم ،باید به این توجه داشته باشم که ثنا خوانی وجود دارد ،یعنی من وجود دارم ؛و غیر از کسی هستم که ثناگوی او می باشم .این است اظهار هستی، که در مقابل موجود برتر، بزرگترین خطا است . 

قال اطعمنی فانی جائع              فاعتجل فالوقت سیف قاطع

مرا طعام ده که گرسنه هستم ،شتاب کن ،زمان مانند شمشیر بران می برد و می گذرد .یعنی زندگانی زود گذر است ؛هر چه که وسیله تکامل پیش بیاید ،باید گرسنگی روح را با آن اشباع کرد .و نباید امروز و فردا نمود و به اطمینان آینده نشست .نبر در بیت بعدی می گوید که مرد عارف همان ساعت را که در آن زنده  است غنیمت شمرده و از فردا گفتن اجتناب می کند .و نقد را به نسیه که احتمال عدم وصول دارد نمی فروشد .

جلال الدین می گوید : راز نهانی معشوق رانمی توانی صریحا و بی پرده بشنوی ،من می خواهم سخنی بی پرده در باره یار با من بگوئی ،من نمی توانم رنج پوشیدگی راز معشوق راتحمل کنم .تو پرده بردار و با من صحبت از معشوق کن ،تا در راهش کالبد رهاکنم .

اگر راز های نهانی یار آشکار و عریان گردد؛نه تو خواهی ماند ،نه آغوش و کنار ،نه فاصله ای میان تو و او .عشق حقیقی عاشق را جایگاه اتحاد  سه گانه می نماید :یعنی ؛عشق و عاشق و معشوق .آری دل ها و جان ها تاب شنیدن داستان محبوب را (خدا) ندارد .

7- خلوت طلبیدن طبیب از پادشاه جهت دریافتن مرض کنیزک:   

با پوشیده داشتن مقاصد خود برای نیل به آن ها کمک بگیرید .زیرا هر کسی که دارای نعمتی شود محسود واقع می گردد.

خار دل را گر بدیدی هر خسی            کی غمان را راه بودی بر کسی

سیستم روانی انسان طوری است که رویدادهای زندگانی و هم چنین صدمه خوردن یکی از غرایز اصیل انسانی در روح انسان گره هائی ایجاد می کند که اگر در گشودن این گره ها کاوش های ماهرانه صورت نگیرد ،ممکن است انسان تا آخر عمر به اختلال یا عدم اعتدال روانی دچار شود .و باید این عقده گشوده شود .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:33  توسط بهنوش  | 
  بالا